|
|
|
تأمل فلسفي و تسليم ديني (بخش دوم و پاياني)
محدوديت هاي وجود انساني
استفان ايوانس حسين خندق آبادي ـ مسعود فريامنش
|
|
|
الهيات اگزيستانسياليستي نمايانگر مواجهه ميان تأملات فلسفي و تسليم ديني است كه توانايي هر يك از اين دو را در شكل دادن به ديگري نشان مي دهد. عموماً الهي دانان با اين گرايش در پي ادراك خداوند در نسبت با وجود انسان هستند. تحليل آنان از وجود انساني تحليلي است كه متكي بر آزادي افراد در نمايان ساختن هويت شان از طريق انتخاب است. اين جريان به طور مستقيم يا غيرمستقيم تحت تأثير فيلسوف و الهي دان دانماركي قرن نوزدهم، سورن كي يركگور شكل گرفت. در بخش نخست اين مقاله كه روز پيش منتشر شد به دو بحث: ۱ـ نقد كي يركگور از الهيات هاي ملهم از عصر روشنگري و ۲ـ بينش كي يركگور و ديگر متفكران قرن بيستم پرداخته شد. • گروه انديشه ۳ ـ الهي دانان اگزيستانسياليست قرن بيستم كارل بارت (۱۹۶۸ ـ ۱۸۸۶) نخستين و با نفوذترين الهي دان قرن بيستم است كه مديون انديشه اگزيستانسياليستي است. اولين اثر بارت «تفسيري از رساله به روميان» (۱۹۱۹) در اثر يأس ناشي از جنگ جهاني اول در محاق فراموشي رفت كه به وضوح تأثير كي يركگور و داستايوفسكي در آن ديده مي شود. بارت در اين كتاب خوشبيني انديشه ليبرال پروتستان را مورد حمله قرار مي دهد، انديشه اي كه دو پيش فرض عمده داشت نخست اينكه انسان ها مي توانند علم فطري به خدا را رشد بدهند و ديگر اينكه مسيحيت صلاحيت آن را دارد كه به عنوان گام تكاملي بلندي در توسعه طبيعي چنين علمي مورد تأييد قرار گيرد. بارت در عوض بر اختلاف كيفي بي حد و حصري كه ميان انسان و خدايي كه «به كلي ديگر است» تأكيد مي ورزد. وي معتقد است خداشناسي را نمي توان از طريق تجربه ديني بشري تحصيل كرد بلكه اين امر به نحو كاملي وابسته به تجلي خداوند است. اين تجلي از راه ساختار فلسفي قابل تحصيل نيست بلكه همچون حقيقتي درموقعيت وجودي كه در آن انسان با خداوند مواجه مي شود، قابل درك است. بارت معتقد است پيش از آنكه نقض يا عدم كفايت بنيادها و نظام هاي ديني بشري جامعه مسيحيان مورد قضاوت قرار گيرد آنان بايد كتاب مقدس را به كار بندند. تأكيد بارت برتعالي و تنزيه خداوند به دليل مخالفتش با تلاش نازيها براي ارائه دادن توجيهي الهياتي از سياستهاي نژادي و ناسيوناليستي خود، بسيار مورد ستايش واقع شده است. بارت به وضوح ويژگي بت پرستانه سوسياليسم ملي را مي ديد و در اعتراض به كليساي اقرار نيوش نقش عمده اي داشت. بارت بيش از هر كس ديگري در تدوين «بيانيه بارمن» (۱۹۳۴) نقش داشت بيانيه اي كه به قوت تمام استدلال مي كرد كه بايد سروري مسيح بر جامعه به رسميت شناخته شود و بايد ايدئولوژي نازي در پرتوي وحي متعالي خداوند محكوم گردد. بارت در آثار اخيرش، بويژه در كتاب گران سنگ «جزميات كليسا» (۶۷ـ۱۹۳۷)، كه بيشتر عمر باقي مانده اش بر سر آن رفت، از تأكيد آشكار بر كي يركگور و ديگر متفكران اگزيستانسياليست فاصله گرفت، بارت در اين كتاب نه تنها اين سخن كه خداوند بر ضد تلاش سياسي و ديني مستقل انساني حكم مي كند را انكار مي كند بلكه اين مطلب را مورد تأييد قرار مي دهد كه خداوند از سر لطف و محبت مسيح را اجابت مي كند. وي تمام نظريه هاي كلاسيك مسيحي را در شيوه اي مسيح مدارانه دوباره از نو تفسير مي كندچرا كه كلمه سروري خداوند در مسيح ناصره تجسم يافته است، كلمه اي كه هنوز به عنوان دعوتي به تصميم و تسليم به نظر مي آيد. رودلف بولتمان (۱۹۷۶ـ۱۸۸۴) از پيش با بارت در ارتباط بود اما دومطلب بي درنگ ايشان را از يكديگرجدا ساخت. بولتمان نيز مانند بارت به عنوان يك الهي دان و استاد مطالعات عهد جديد مشهور بود و فعاليت الهياتي اش نشانگر بصيرت وي به عنوان مبدع شكلي از نقادي بود، شيوه اي كه عهد جديد را در سايه فضاي كليساي اوليه مطالعه مي كرد. بولتمان همچون بارت معتقد است «كاوش در باب مسيح تاريخي» كه ليبرال پروتستانيسم در پي آن است، در فراهم كردن پايه و اساسي براي ايمان ناكام بوده است. وي در ضرورت بازخواني پيام خداوند كه كليسا مدعي آن است با بارت هم سخن است اما برخلاف بارت، بولتمان ضرورت تحول بنيادين پيام عهد جديد را جهت پذيرش مردم قرن بيستم دريافته بود. بنا بر نظر بولتمان پيام عهد جديد در زباني اسطوره اي ارائه شده كه حاكي از جهان شناسي پيش علمي آن زمانه است و بايد از اين زبان اسطوره زدايي كرد تا براي انسانهاي معاصر معنادار باشد. وي كليد اين تفسير دوباره را در تحليل وجود انساني كه در آثار نخستين مارتين هايدگر هويداست، مي جويد. وقتي عهد جديد را بدين صورت بخوانيم، مي توانيم رستگاري مورد نظر عهد جديد را شيوه نويني از «وجود اصيل» بدانيم. بولتمان معتقد بود كه انسانها بايد با محدوديت هاي وجود انساني، بويژه مرگ، مواجه شوند بدون احساس هر شكلي از عدم اصالتي كه در آن وجودشان از طريق بعضي هستي هاي آفاتي در اين جهان هويت يافته است. در عوض انسانها بايد بدانند كه وجود اصيلشان در بطن امكان قرار دارد، يعني در وجود بالقوه آنها، اين شكل از وجود اصيل به شيوه اي نه چندان آشكار نزد بسياري از پيروان بولتمان در چهره تاريخي مسيح ناصره براي انسانها عرضه شده است. در اينجا بايد به تاريخ به عنوان سرگذشتي معنادار نگريسته شود نه «آنچه واقعاً اتفاق افتاده» كه موضوع پژوهش دانشگاهي است. آنچه مهم است معناي تاريخي سرگذشت مسيح است يعني معنايش براي فردي كه در وضعيت سرنوشت ساز قرار دارد و نه صحت تاريخي سرگذشت او كه بولتمان ديدگاه ويژه و نقادانه اي نسبت به آن دارد. پل تيليش (۱۹۶۵ـ۱۸۸۶) برخلاف بارت و بولتمان اعتناي كمتري به تفسير انجيلي دارد و آشكارا بر تأمل فلسفي اصرار مي ورزد. تيليش آنچه را كه «روش همبستگي» مي خواند، به كار مي گيرد تا مسائلي را كه وجود انساني مطرح مي كند با شيوه هاي فلسفي تفسير كند. وي معتقد است پاسخهايي كه وحي ديني (و نيز تفسيرهاي فلسفي) ارائه مي كنند هر دو متقابلاً راهگشايند. تيليش به جاي اينكه در تحليلهايش خداوند را موجودي فراطبيعي تلقي كند به عنوان «خود وجود» يا «اساس وجود» در نظر مي گيرد و وظيفه ديني انسان مدرن در غرب را كشف قدرت خود وجود مي داند تا «خداي برتر از خدا» را بيابد. اين «خداي برتر از خدا» وقتي آشكار مي شود كه خداي سنتي ـ كه به عنوان وجود شخصي ملموس ادراك مي شود ـ مرده باشد. تيليش منعكس كننده اين دغدغه نيچه، سارتر و ديگر اگزيستانسياليست هاست كه معتقدند خداي سنتي مورد پرستش اختيار و استقلال انسان را محدودمي كند. بنابراين، وظيفه انسان مواجهه با جهان بي معنا و كشف «شجاعت بودن» است، يعني قدرتي كه به ما اجازه مي دهد تاخود را باور كنيم حتي اگر هيچ خداي شخصي اي نباشد كه ما را تصديق كند. نزد تيليش اين قدرت «خود وجود» از راه سمبلهايي كه گفته مي شود و در اين نيروي وجود نهفته است، واسطه گري مي كند. مسيحيان، تاريخ مسيح را چنين سمبلي مي دانند اما تيليش ادعاي آن را ندارد كه سمبلهاي مسيحي، منحصر به فرد يا جهان روا هستند و ادعاي اين راندارد كه حقيقت اين سمبلها شيوه اي را كه اشيا در آن به نحو آفاقي وجود داشته باشند تصوير مي كند. قدرت سمبل تا حدي بستگي دارد به جامعه اي كه آن سمبل براي آن جامعه عمل مي كند تا به قدرتش پي ببرند. ۴ـ همكاريهاي پايدار و مسائل انتقادي تنوع ديدگاههاي موجود در الهيات اگزيستانسياليستي مانع از آن است كه بتوان آن را بر حسب نتايج خاص تعريف كرد. خالي از فايده نخواهد بودكه در باب مسيحيت تمايز قائل شويم ميان انديشمنداني از قبيل كي يركگور و بارت، كه به عرضه دوباره درونمايه هاي مسيحي مي پردازند تا ارتباطشان را نسبت به درد و رنج هاي بشري آشكار سازند، از كساني مانند بولتمان و تيليش كه زبان مسيحي را به كار مي گيرند تا ديدگاههاي اگزيستانسياليستي اي را ارائه كنند كه تفاوت اساسي با ايمان ديني سنتي دارد. كيركگور و بارت به نحو خلاقانه اي جهت باز نمودن و فهماندن باورهاي ديني كلاسيك، سبكهاي انديشه اي نوين را به كار مي گيرند در حالي كه بولتمان و تيليش براي باز نمودن ديدگاههاي غيرسنتي، از زبان سنتي بهره مي جويند. اگرچه برخي معتقدند كه چنين الهياتي صرفاً بيانگر وضعيت سياسي ـ فرهنگي اروپاي قرن بيستم است با اين وجود نمي توان به سادگي تلاش اين الهيات را جهت مرتبط ساختن دغدغه هاي ديني با درد و رنجهاي وجودي بشر ناديده گرفت. الهيات اگزيستانسياليستي نمايشگر مواجهه دائمي ميان تأمل فلسفي و تسليم ديني است كه توانايي هر يك از اين دو را در شكل دادن ديگري آشكار مي سازد. در حالي كه الهيات اگزيستانسياليستي با تأكيد بر ويژگي «جانبدارانه انديشه بشري» فيلسوف را به چالش مي طلبد، فيلسوف نيز اين الهيات را در قابل فهم كردن تسليم ديني در پرتو تمام داشته ها و تجارب بشري به مبارزه مي خواند.
|
|
|
|
|
|
نشريات انديشه
|
|
|
|
|
اخبار اديان
ششمين شماره مجله «اخبار اديان» با هدف اطلاع رساني در حوزه دين منتشر شد. در بخش «خبر» اين شماره اخباري با عناوين زير منتشر شده است: نامه رهبران ديني آمريكا به بوش، گشايش كاخ گفت وگوي اديان در قزاقستان، انتخاب رهبر جديد اخوان المسلمين، انتشار انجيل به روايت مسلمانان، حذف واژه «جهاد» در كتابهاي آموزشي اردن.
از ديگر بخشهاي اين نشريه در اين شماره مي توان به عناوين زير اشاره كرد:
ـ زائر مشرقي (تأملي بر آثار و انديشه هاي توش هيكو ايزوتسو)
ـ آشنايي با اديان جديد: سوكه ككگايي
ـ ايمان زرتشتي در كشاكش تاريخ
ـ مكاتب و گرايش هاي اصلي در آيين بودا
ـ سر بر آستان «بنيادها» (گزارشي از پروژه تحقيقاتي شيكاگو درباره بنيادگرايي)
ـ فرازهايي از مزامير فرانچسكوي قديس.
ـ حذف دين از قانون اساسي اروپاي واحد
ـ جامعه مدني در برابر دولت اقتدارگرا
در «آفتاب»
ماهنامه سياسي، اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي «آفتاب، در سي و دومين شماره خود مقاله اي از مصطفي تاج زاده تحت عنوان «قانون اساسي با كدام قرائت؛ استبدادي يا دموكراتيك» منتشر كرده است و بيژن شهرستاني در اين زمينه نكاتي را درباره شوراي نگهبان تبيين نموده است. مقاله ديگر اين شماره آفتاب با عنوان «شكست اصلاحات حكومتي» نقد و بررسي «محمدمالجو» از جنبش اصلاحات بويژه اصلاح طلبان درون حاكميت است. «ايران؛ پايان ماجرا» گزارش و ارزيابي ويژه مجله تخصصي ميد به قلم «آنگوس مك داول» از شرايط ايران پس از انقلاب با تأكيد بر مباحث اقتصادي است. سيد مرتضي مرديها نيز در مقاله «قران ميمون» از منظري نو به انقلاب و دلايل وقوع آن پرداخته است. بخش اجتماعي اين شماره «آفتاب» به بحث جامعه مدني اختصاص داده شده و در گفت وگويي با فرناندو كاردوسو، رئيس جمهوري پيشين برزيل و رئيس كميته دبيركل سازمان ملل پيرامون جامعه مدني، آخرين مباحث و تحولات در اين زمينه بويژه رويارويي جامعه مدني با دولت اقتدارگرا مطرح گرديده است.
در آفتاب ۳۲ در كنار مباحث انديشه اي، دو پرونده درباره «روشنفكري» و «حقوق بشر» نيز گشوده شده است و در اين ميان «آزادي؛ پادزهر استبداد» مطلبي است به مناسبت سالگرد درگذشت زنده ياد مهدي بازرگان، يكي از پيشگامان روشنفكري ديني در كشور به قلم «ابراهيم يزدي» كه مي توانيد همراه با مقالات سنگين و پرمحتواي ديگر در اين شماره بخوانيد.
|
|
|
|
|
|