|
|
|
«حرف دل» هايي از بهار
|
|
|
امروز و در آخرين شماره سال ،۸۲ حجم بيشتر صفحه جوان را به «حرف دل» هاي شما اختصاص داده ايم. هرچند هنوز در پوشه «صفحه جوان» در كنج يك كشوي چوبي در تحريريه روزنامه ايران، نامه هاي فراواني به انتظار باقي مانده است تا شرمندگي ما را افزون كند. بعضي از اين نوشته ها از اين روزها و بهار مي گويد و بعضي هايشان حرف هاي ديگري است از قصه ها و غصه هاي جوانان. در آستانه سال نو، جا دارد از همه آنهايي كه در اين سال۸۲ با نامه ها، تلفن ها و اي ميل هايشان دست ما را به گرمي فشردند و به نقد اين صفحه پرداختند سپاسگزاري كنيم و اميدوار باشيم در سال آينده با شكل و شمايل بهتر و فضاي بيشتري در خانه هاي شما به ميهماني هر روز بياييم. نوروزتان پيروز
«شكوفه، سيب، خورشيد» شكوفه به آسمان زل زده بود. وقتي به دنيا آمد از شكوفه هاي بزرگتر شنيد كه اگر خورشيد را ببيند و وجودش را لمس كند، بزرگ مي شود و به ميوه تبديل مي گردد. به خاطر همين نگاهش هميشه به آسمان بود، اما شكوفه تا به حال خورشيد را نديده چون هوا هميشه ابري است. او تنها گرماي خورشيد پشت ابرهاي بزرگ و تيره را حس مي كرد. ناراحت از مدتها انتظار ولي به آرزويش اميدوار. نمي دانست چند وقت است همين طور منتظرمانده، ناگهان احساس كرد، كسي او را مي كشد، اين باغبان بود ولي چرا بايد يك شكوفه را بكند. شكوفه حس كرد گلبرگهايش نيست چقدر بزرگ شده. واي يعني ممكن است من يك سيبم، يك سيب. چطور ممكن است من كه هنوز خورشيد را نديده ام. آنقدر خوشحال بود كه اين سؤال ميان خنده هاي دلش گم شد. باغبان سيب ها را چيد و وقتي كه داشت مي رفت در دلش گفت: خداياشكر، «گرماي زياد» در اين هواي ابري ميوه ها را زودتر رسانده. سيب را خوردند و دانه اش را كاشتند و بعد از سالها وقتي درخت بزرگ شد و شكوفه داد، شكوفه كوچكي كه تازه متولد شده بود بلند داد زد و پرسيد: كسي مي داند خورشيد چيست؟ تهران ـ مهزاد شريف احمديان
جشن و سرور ترس ماه اسفند يعني پايان سال و ماه چهارشنبه سوري. اين سنت ديرين كه نويد روشنايي و تازگي را مي دهد بسيار خوب است ولي… من دلم براي پرندگان كوچك خيلي مي سوزد. آخر مي دانيد آنها بسيار با ما همزيستي دارند، اصلاً جزو همشهري هاي خوب و مفيد ما هستند. گنجشك، كلاغ و ياكريمها را مي گويم كه هميشه در چند قدمي ما هستند. اين پرندگان از صداي تفنگ مي ترسند انگار وقتي كه سر از تخم درمي آورند اولين چيزي كه مادر در گوش آنها زمزمه مي كند صداي بد انفجار تفنگ و ترقه است آن هم چه انفجاري، ترقه اين پرندگان زبان بسته با شنيدن هر انفجاري بطور دسته جمعي از روي درختها به پرواز درمي آيند و از شانس بد روي شاخه هاي لخت درخت ديگري مي نشينند و جاي پنهان شدن نيز ندارند حتي فرصت دانه چيني را ازدست مي دهند. آيا اين گناه نيست؟ ما كه حاضر مي شويم مبلغ هنگفتي بابت يك تابلو كه عكس پرنده اي بيجان روي آن نقش بسته بدهيم آيا چگونه اين تابلوي زيباي طبيعت را از خود دور مي كنيم، براستي آنها نقاشي زنده طبيعت هستند. اين روزها پرواز دسته جمعي آنها را از اين حياط به آن حياط مي بينيم همه مي دانيم كه قلب اين پرندگان كوچك چندين برابر انسان ضربان دارد آيا صداي ترقه ما تعداد ضربان قلب كوچكشان را تندتر نمي كند؟ اگربا ما قهركنند و مانند نياكان خودسر به كوه و بيابان و جنگل و خارج از شهر بگذارند از زيبايي شهر ما كاسته نمي شود؟ آنها كه مانند ما انسانها آژير زرد و آبي و سفيد و سرخ و نارنجي ندارند اي كاش كه اين جشن ترس و سرور يك شب، دوشب، سه شب يا… بود ولي اين قضيه سر دراز دارد بيش از يكماه… راستي گناه آنها چيست كه همشهري و همسايه ما شده اند تاكنون ديده ايم كه صداي جيك جيك اين پرندگان كوچك ناهنجارباشد و ما را به وحشت بيندازد و ضربان قلبمان بالا برود؟ مسلماً خير .پس چرا ما با آنها سر ناسازگاري گذاشته ايم. آنها كه پرندگان را مي ترسانند حتماً بهار را دوست ندارند. تهران ـ م. راد
دوباره حرف تازه تري از عشق... بي آنكه بخواهيم، آرام آرام لحظه ها، زندگي من و تو را از طلوع ديروز تا غروب امروز، به همراه خود آوردند. چه زود گذشت. كودك ديروز و آدم بزرگ امروز. در اين ميان آنقدر دچار عادت و تكرار گشتيم كه فقط خودمان را زمزمه كرديم و حال بعد از رفتن راهي بسيار، افكار پراكنده، تو را به مرور تكه هايي از اين راه وا مي دارد و تو بي اختيار به دنبال او مي روي. بعد از زماني آه مي كشي يا مي خندي و يا خطي ديگر بر خطوط چهره ات اضافه مي شود و دوباره خودت را زمزمه مي كني. اصولاً غروب هر روز دلگير است. اما نه، چرا دلگير!؟ غروب امروز، طلوع فردا را دارد و حرف تازه تري از عشق. و چقدر زيباست اين قدرت جادويي كه باعث لرزش سيم هاي محبت و مهرساز آدمي مي شود. تو را درگير مي كند و شور و اشتياقي دوباره براي طلوع فردا در تو جرقه مي زند. بلند مي شوي و با كهنه اي نمدار خانه وجودت را غبارروبي مي كني. چشم هاي خيس ات را در آيينه دلت نگاه مي كني و دوباره برق آنها خانه وجودت را روشن مي كنند. تو دوباره به نواختن سازت مي پردازي و مي داني اين بار لرزش سيم هاي مهر... تهران ـ فرشته حاجي حسني
ستاره هاي گمشده مرگ شايد نقطه پاياني باشد براي همه چيز ولي مي تواند آغاز دوباره اي باشد براي يافتن ستاره هاي گم شده اعماق وجودمان و دريافتن امواج ويرانگر درياي احساساتمان. احساسات جانكاهي چون ندامت، حسرت، پريشاني، دردمندي و آرزومندي. به خاك سرد گور كه مي نگري با خود مي انديشي: اين خاك سرد، گرمترين شعله زندگيت را، مادرت يا پدرت را در آغوش گرفته است. و مي انديشي: مادرم از سرما گريزان بود، از تاريكي و تنهايي بيزار بود، از سكوت دلگير مي شد، و اينك چگونه است كه قامت خميده از غم روزگارش اينگونه در اين جاي نمور آرام گرفته است؟ باز مي انديشي مادرم چقدر از طعم پيازچه خوشش مي آمد، چقدر طبخ كردن كيك در خانه برايش لذت بخش بود. همه چيز كم كم به خاطرت مي آيد: نام عطري كه دوست داشت، كدام خواننده را مي ستود، كدام غذاي ايراني را به ساير ترجيح مي داد، گل مورد علاقه اش و ... و تو بغض مي كني وقتي به هر يك از اينها در هرلحظه از زندگيت بر مي خوري. تو مي شكني وقتي در چرخش چشمهايت سنگيني نگاه پر از شوق او را روي صورتت حس نمي كني. و تو ... ديوانه مي شوي حتي با ديدن يك بوته پيازچه كه در حياط خانه ات سبز شده است. باز مي انديشي: كاش مي توانستي دستان مهربان مادرت را بگيري. به باغچه بزرگي پر از پيازچه بنگري و به او نگويي چقدر اين باغچه بدبوست! كاش مي توانستي اندام چون گل او را روي صندلي راحتي بنشاني و ساعت ها برايش شادماني كني و چشمان پرنورش را به ميهماني شوق ببري و هرگز به او نگويي كه خسته شدم! كاش مي توانستي تكه كيك دستپخت او را از دستان خسته و رنجورش بگيري و ببوسي و روي چشم هايت بگذاري و هرگز به او نگويي بد نيست! تو را حسرت شنيدن صداي گرمش در خانه شيدا مي كند. تو را حسرت بوئيدن دامنش ويران مي كند. تو را اشتياق خوابيدن در آغوش گرم و بسترش ديوانه مي كند. به خاك سرد گور كه مي نگري تمام آرزوهايت حبابي برآب مي شود و تنها يك آرزو، يك شوق سوزنده تمام ذرات وجودت را در خود مي سوزاند اينكه: كاش مشتي از خاك آن گور بودي ولي در مشت مادرت، كاش ذره اي غبار بودي روي سينه شكسته از سنگيني سنگ گور مادرت. كاش ذره اي خاك بودي و در كنار مادرت كاش ... و امروز زندگي ـ قبل از فرداي مرگ ـ كاش مي شد دريابيم كه: مي شود تا زندگي در جان خسته اين دو موجود عزيز در جريان است آنها را دريافت، مي توان چشم ها را شست و با نگاهي كه سزاوار آن همه عظمت و بزرگي و متانت آنهاست به ايشان نگريست. مي شود دست ها را به سبدي از عشق و محبت تبديل كرد و تمام ايثار را به دامنشان ريخت، مي توان همين امروز چون مشتي خاك زير قدم هاي خسته از شيطنت هاي ما و زخمي از خارهاي زمان ايشان گسترده شد. مي شود اين فرشتگان زميني را قبل از پرواز به اوج آسمان نظاره كرد. مي شود در وجود نازنين شان فنا شد و لبريز از تواضع و خدمت ايشان، آنگونه لبريز كه ظرفيت جام وجودمان پذيرش حسرت و آهي را نداشته باشد. بميريم كه مادر نميرد. بميريم كه پدر نميرد. مي ميريم كه جاودانه هاي جاويد هرگز نميرند. آرين ـ ص
۱۵ سال عمر خود را چند مي خريد هنگامي كه در خيابان قدم مي زدم جواني را ديدم كه سينه خود را گرفت از درد به خود پيچيد و نقش زمين شد. در شهر ما اراك سن سكته و موارد سرطان هاي مختلف بسيار افزايش يافته است به صورتي كه متوسط عمر كه زماني بين ۶۷ تا ۷۶ سال بود امروز به ۴۵ تا ۶۵ سال تنزل يافته كه يكي از دلايل اصلي آن، وجود كارخانجات مختلف مخصوصاً كارخانه آلومينيوم و نيروگاه حرارتي و غيره است كه بي هيچ شكي در سلامتي تك تك ما ساكنان اراك تأثير بسزايي دارد. در اين زمينه مسؤولان دلسوز به علت وجود مشكلات اداري متعدد نمي توانند در حد استانداردهاي قابل قبول سلامت محيطي ما را فراهم كنند، لذا تنها راه حلي كه به ذهن مي رسد اين است كه ما مردم به كمك خيرين استان با تشكيل صندوق رفع آلودگي و جمع آوري كمك هاي مردمي زير نظر شوراي شهر اقدام به ايجادفضاي سبز و ايجاد مراكز سنجش و كنترل آلودگي كنيم و هزينه اي را كه مي خواهيم چند صباحي ديگر جهت درمان و انجام عمل هاي جراحي مختلف هزينه كنيم تا بتوانيم شش ماه، يك سال و يا چند سال ديگر زندگي كنيم امروز براي ايجاد فضاي سبز و رفع آلودگي خرج كنيم تا علاوه بر اجر معنوي و اخروي با مشاركت در اين امر خير براي آيندگان نيز رسم نيكويي به جا گذاريم. اراك ـ وحيد قائم مقامي
حرف دل جوان ديروز شما گفتيد: حرف دلتان را بزنيد ما آن را چاپ خواهيم كرد. اينك حرف دلم از طرف دل هاي نگران و افسرده و چشم براه جبران آبروي از دست رفته و حيثيت و شأن پايمال شده بازنشستگان قبل از .۷۹ من يك بازنشسته قبل از سال ۷۹ هستم، پس از سي سال خدمت صادقانه ام كه از هيچ كوششي در انجام تكاليف و كارهاي مربوطه امتناع نكرده و همواره سعي نموده ام براي اداره و سازمانم عضوي فعال و كوشا باشم، اكنون كه داراي زن و چند فرزند و نوه و حتي نتيجه هستم چرا؟ و به چه دليل؟ مسؤولان با نپرداختن پاداشي كه قول داده اند با حيثيت و آبروي ما بازي كرده اند؟ آيا در اين مملكت معني و مفهوم بازنشسته يعني: مرده، به خاك غلتيده، مزاحم اجتماع، موي دماغ و خار زير بغل مسؤولان؟ آخر، خدايي هم هست، ما اسم مان را گذارده ايم مسلمان؟ حرف هاي دل كليه بازنشستگان قبل از ۷۹
|
|
|
|
|
|
اسم تو هر اسمي كه هست
|
|
|
|
|
نازيلا Nazila
* نازيلا به معني دختر طناز است.
نازيلاي خوش قلب و مهربان با احساسات رقيقش مي تواند قلب سنگدل ترين افراد را هم نرم كند. در اين ميان علاوه بر احساسات او، توانايي نازيلا در ابراز آنها به شكل درست و اثر گذار نيز نقش مهمي ايفا مي كند. نازيلا آنقدر صميمي و ساده ابراز احساسات مي كند كه براي هر كسي دلنشين و دوست داشتني خواهد بود. اما در اين ميان خود او نيز به دليل حساسيست زياد، به راحتي تحت تأثير مسائل اطرافش قرار مي گيرد. مشكلات و درگيري هاي ديگران به راحتي ذهن او را مشغول مي كند و آرامش فكري اش را از بين مي برد. به همين دليل هم هميشه آماده است تا در مشكلات ديگران آنها را كمك كند و به ياري شان بشتابد. اما متأسفانه زمانيكه خود او نياز به كمك دارد كمتر كسي پيدا مي شود تا به طريق مشابه به كمك او بيايد. بدتر از همه اينكه در بعضي موارد ديگران كمك هاي نازيلا را به حساب وظيفه اش مي گذارند. زمانيكه چنين اتفاقي مي افتد او كاملاً نااميد مي شود و تصميم مي گيرد ديگر اين كارها را تكرار نكند. اما دفعه بعد نيز قلب مهربان و رئوفش اجازه نمي دهد نسبت به ديگران بي تفاوت بماند.
به دليل داشتن توانايي فوق العاده در ابراز احساسات دروني، نازيلا به طور ذاتي براي موفقيت در زمينه هاي هنري، نمايشي و موسيقي استعداد دارد. او به تمام ظرايف زندگي علاقمند است و جنبه هاي خاصي از زندگي را مد نظر دارد كه شايد براي اطرافيانش ملموس و قابل درك نباشد. براي اينكه استعدادهاي نازيلا به فعليت برسند نياز به تمرين و پشتكار است.
نازيلا ايده آل ها و اهداف بلندي دارد كه در بسياري موارد در تصميم گيري براي اجراي آنها دچار ترديد مي شود و گاه نيز با دلسردي تمام به علايق دروني اش پشت پا مي زند. اگر نازيلا بتواند اهدافش را واقعي تر كند و راه عملي شدن آنها را بيابد، احتمالاً خواهد توانست بر ترديدش در تصميم گيري غلبه كند. تنها چيزي كه نازيلا نياز دارد كمي نظم و تمركز بر چيزي است كه قصد انجامش را دارد. در اينصورت خواهيد ديد كه راه پيشرفت براي نازيلا كاملاً باز است و هيچ چيز نخواهد توانست سد راه او براي رسيدن به خواست هايش شود.
و اما نكته آخر: با وجود تمام مهرباني هاي نازيلا، زمانيكه او عصباني شود هر اتفاقي ممكن است بيفتد! بنابراين به شما توصيه اكيد مي كنيم سعي نكنيد به هيچ وجه خشم او را تحريك كنيد. مگر اينكه از پيش خودتان را براي طوفاني كه هر لحظه ممكن است فرا برسد آماده كرده باشيد...!
|
|
|
|
|
|