شنبه ۱۲ ارديبهشت ۱۳۸۳ - ۱۱ ربيع الاول ۱۴۲۵
Sat, May 1, 2004
گفت و گو
سال دهم - شماره ۲۷۸۰
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
خوانندگان
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
سلامتى
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
موسيقى
آرشيو
در گفت وگو با كريم رجب زاده از پيشكسوتان غزل نو
مصاحبه اى با معروف ترين خرگوش دنيا
در گفت وگو با كريم رجب زاده از پيشكسوتان غزل نو
روزهاى خوب غزل
161763.jpg
• يزدان سلحشور

كريم فلاح رجب زاده [متولد ۱۳۲۶] كه خوانندگان حرفه اى غزل او را به نام كريم رجب زاده مى شناسند از نسلى است كه در اوايل دهه پنجاه به دگرگونى غزل انديشيدند و دو نام در اين ميان شاخص تر از بقيه درخشيدند يعنى عباس صادقى «پدرام» و حسين منزوى. رجب زاده در سالهاى پس از ،۵۷ همگام با صبغه مذهبى خود به شعرى روآورد كه از بنيان هاى عميق دينى برخوردار بود اما در دل شعر سياسى حاكم معنا نمى شد. غزل مشهور وى با مطلع «آقا سلام! صبح گرفتار ما بخير‎/ صبح سحر نديده دشوار ما بخير» هنوز در ميان مردم كوچه و بازار زمزمه مى شود. از وى تاكنون پنج مجموعه شعر منتشر شده است به نام هاى: «ازشرق خون» [از سرى كتابهاى مشهور به جلد سفيد ـ۱۳۵۷]؛ «آوازخوانى بى زبان» [برگ ـ ۱۳۶۹]؛ «قرارمان پاى هميشه» [حوزه هنرى ـ ۱۳۷۶]؛ «برگزيده شعر» [از سرى گزيده ادبيات معاصر ـ نيستان ـ ۱۳۷۸] و «راز غريب ارغوان» [مجموعه شعرهاى عاشورايى ـ رسالت قلم ـ ۱۳۸۲]
وى مسؤوليت كانون ادبى خانه فرهنگ «باصفا» را نيز از ۱۳۷۵ تا ۱۳۸۰ برعهده داشته كه يكى از فعال ترين كانون هاى ادبى سطح تهران در معرفى ادبيات غيررسمى كشور بوده است. شعر رجب زاده طى سالهاى اخير برشعرى كه بعدها نام «غزل فرم» را به خود گرفت بسيار تأثيرگذار بوده است گرچه او هنوز، دل در گرو حركت هاى «غزل نو» طى دهه پنجاه دارد.

> جناب رجب زاده، مى خواهم در آغاز به سراغ ريشه هاى غزل نو در دهه پنجاه بروم؛ شيوه اى كه در آن هنگام بيشتر با عباس صادقى «پدرام» و حسين منزوى شناخته مى شد و هنوز «بهمنى» به شهرتى كه اكنون داراست دست نيافته بود. شما چه تأثيرى از آن جريان گرفتيد يا برروند رشد آن چه تأثيرى گذاشتيد؟ به گمانم همين جريان كه چندسال بعد در صفحات ادبى مجله جوانان به سرپرستى «عليرضا طبايى» نمودى ديگر يافت و در شمايل غزليات «حسن حسينى» و «نصرالله مردانى» ظهور كرد…
\ ما جوانانى بوديم كه از هم تأثير گرفتيم. من مخصوصاً از شعر «منزوى» تأثير گرفتم. اواخر دهه چهل و اوايل پنجاه، عباس صادقى «پدرام»، حسين منزوى، محمدعلى بهمنى و من با هم در شب هاى شعر شركت مى كرديم . مى شود گفت كه يك گروه بوديم…
> در محفل ادبى خاصى جمع مى شديد؟
\ اوايل شعرخوانى هاى جمعى داشتيم مخصوص خودمان اما از اواسط دهه پنجاه، پنجشنبه هادر آمفى تئاتر روزنامه اطلاعات جمع مى شديم. آنجا هر پنجشنبه هفته نامه جوانان جلسه شعرخوانى برگزارمى كرد.
> حسن حسينى و نصرالله مردانى هم مى آمدند؟
\ نه! به هر حال من به ياد ندارم. گروه ما مى آمد آنجا. جلال سرفراز هم بود. خانم سپيده كاشانى مى آمد.
> در اين دوره، ظاهراً شما از نشست هاى سنتى شعر كلاسيك بريده بوديد، همان نشست هايى كه به قول «اخوان»، «مراد» ى شعر مى خواند و مريدان به به و چه چه مى گفتند…
\ طبيعتاً هم از آن جمع ها دور شده بوديم و هم از «عزو جز» كردن هاى محافل سنتى. وقايع جنگ مسلحانه ،۱۳۴۹ همه ما را تحت تأثير قرارداده بود. جامعه سياسى شده بود. ديگر نمى شد غزل عاشقانه گفت: غزل سياسى آمده بود و جايش را گرفته بود. مى بينيد در اين دوره «غزل خون» عباس صادقى منتشر مى شود يا اولين كتاب من نامش «از شرق خون» است؛ البته در ميان گروه ما، حسين منزوى به معناى سنتى غزل يعنى تغزل بيشتر توجه داشت و دارد. به هر حال او به غزل پيش از خود، از اين نظر نزديك تر است…
> راستى! جلال سرفراز چه شد؟
\ فقط «سرفراز» نبود «جواد طالعى» هم بود كه خيلى با استعداد بود اما به هر حال، ظاهراً راهى غربت شدند. خبرى هم باز نيامد! يا من اطلاعى ندارم. مشكلى هم نداشتند. به هر حال رفتند.
> «عمران صلاحى» هم طى يك دوره به قافله غزل نو پيوست البته بيشتر با غزل هايى كه به «زبان شكسته» بود، چطور شد كه از اين حيطه بيرون رفت؟
\ غزل به «زبان كتابت» عمران خيلى اندك است. او بيشتر متمايل به زبان محاوره بود و البته ترانه سرايى. «منزوى» هم متمايل به ترانه سرايى بود اما خيلى كم به سمت زبان محاوره رفت. «ترانه سرايى» در آن دوره، موقعيت خاصى داشت كه به هرحال تأمين كننده موقعيت مالى شاعر هم بود با وقوع انقلاب و تغيير وضع و حال ترانه سرايى و موسيقى، عمران هم از حال و هواى غزلگويى درآمد…
> مشهورترين كار عمران در آن دوره غزلى است با آغاز: «پياده شيم هلش بديم‎/ چرخ ستاره پنجره» كه تا همين دو ـ سه سال پيش كه در خارج از كشور تبديل به ترانه شد راهى به عالم موسيقى پيدا نكرده بود…
\ به هر حال از كارهايى كه يك ترانه سرا ارائه مى دهد بعضى به عللى به بازار موسيقى راه مى يابد و بعضى ديگر، نه! كلاً تمايل «عمران» به شعر كلاسيك از تمايلش به ترانه سرايى منشأ مى گرفت؛ وگرنه طى بيست و پنج سال اخير مى توانست ادامه پيدا كند.
> در سالهاى نخست پس از انقلاب «على معلم» با مثنوى هاى تر و تازه اى كه كلاً جريان مثنوى سرايى را در ايران تحت تأثير قرارداد شناخته شد البته غزلسراى خوبى هم هست اما بيشتر به دليل تر و تازگى سبكى و شكلى مثنوى هايش او را مى شناسيم. پيش از انقلاب، «معلم» در دل كدام جريان ادبى معنا مى شد؟ با نام او در آن سالها آشنايى داشتيد؟
\ پيش از انقلاب، من شعرى از «معلم» در مطبوعات نخوانده بودم تنها دو ـ سه بار نامش را از زنده ياد عباس صادقى «پدرام» شنيده بودم. پس از انقلاب بود كه «معلم» شناخته شد. پس از انقلاب ۵۷ وضع عجيبى پيش آمده بود. همه مستأصل بودند. ديگر شيوه هاى قبلى براى فضاى اجتماعى ـ سياسى فعلى جواب نمى داد بنابراين كسانى كه شعرشان در پيش از انقلاب كمتر شناخته شده بود مثل سبزوارى و شاهرخى و معلم آمدند و نوعى شعر «نو ـ قدمايى» را مطرح كردند. شعر معلم براساس اوزان بلند شكل گرفت و داراى زيبايى هاى بيانى خاص خود بود. با اين حال من معتقدم كه اين گونه مثنوى ها كاربرد امروزى ندارد چون ما را از لحاظ زبانى به قرنهايى بسيار دور مى برند.
من در جلسه نقد گزيده شعر معلم كه نيستان منتشر كرده هم اين مطلب را گفتم. معلم شاعر با دانش و آگاهى است اما كلماتش بسيار مهجور است و با زندگى امروزى ما تجانسى ندارد. هنگام خواندن مثنوى هاى معلم، بايد فرهنگ لغتى هم در كنار داشته باشيم تا معناى كلمات را يكايك از آن بيرون بكشيم انگار كه داريم شعرى از «خاقانى» را مى خوانيم.
> ببينيد! در حوزه «زبان» تا حدى مى توانم با شما موافقت داشته باشم اما در حوزه هاى ديگر… اصلاً بياييم مثنوى معلم را كمى واكاوى كنيم. اين مثنوى از لحاظ زبانى وامدار سبك خراسانى است آن هم «ديرياب» ترين بخش آن كه در شعر «خاقانى» متجلى است؛ از لحاظ نشانه شناسى مسحور سبك عراقى و بيشتر بنيان هاى فكرى سبك عراقى است كه در آثار عين القضات و سهروردى شاهد آنيم. از نظر شكل روايى و رنگ آميزى و خيال پردازى هم تحت تأثير بخش «ديرياب»تر سبك هندى است. اين مجموعه، مثنوى معلم را تشكيل مى دهد كه من با لشخصه از آن بسيار لذت مى بردم. شما به اعتبار استفاده «معلم» از زبان قدمايى آن را چندان امروزى نمى  يابيد در حالى كه «شاملو» هم از زبان قدمايى استفاده مى برد اما شعرش را امروزى مى  دانند.
به نظرم شاملو توانست با استعانت از نرم ترين وجه باستان گرايى زبان واتصال آن به مفاهيم امروزى، شعرى اينچنين درخور تحسين ارائه دهد اما «معلم» سخت ترين وجوه باستان گرايى زبان را انتخاب كرد و مفاهيم قدمايى را نيز به آن افزود. به هر حال اين نظر من است ممكن است ديگران با آن موافقت نداشته باشند. البته بايد اين را هم ذكر كنم كه شعر معلم برشعر برخى از شاعران جوان تر بسيار تأثير گذار بوده است مخصوصاً بر بخشى از شعر معاصر افغانستان. اين تأثير را شما مى توانيد بر شعر محمد كاظم كاظمى ببينيد...
\ البته شعر كاظمى داراى زبان نرم ترى است...
> بله! همين طور است. در شعر ابوطالب مظفرى نيز اين تأثير را شاهديم.
\ در فاصله سالهاى ۵۸ تا ۶۰ ، دو شاعر كه پيش از آن در زمره «جوانان با استعداد» ارزيابى مى شدند توانستند به عنوان چهره هاى رسمى شعر انقلاب شناخته شوند: نصرالله مردانى و سيد حسن حسينى. متأسفانه اكنون هيچ كدام در قيد حيات نيستند. در نگاهى به گذشته، مى بينيم كه شعر حسينى هر چه به سال هاى اواخر شصت نزديك مى شويم بيشتر شناخته مى شود و به همان اندازه، شعر مردانى از انرژى اوليه اش كاسته مى شود. نمى خواهم وارد حيطه اى به نام «خون نامه خاك» شوم؛ مى خواهم با توجه به كتاب اول مردانى يعنى «قيام نور» به ارزيابى اش بپردازيم؛ كتابى كه لااقل ده غزل خوب دارد و فضايش ترو تازه است و البته در نشانه شناسى و سبك و سياق بسيار متأثر است از «غزل خون» عباس صادقى.
> من با شعر مردانى از سال ۵۵ آشنا شدم. آن زمان شعرهايش بيشتر عاشقانه بود. پس از انقلاب، وجوه ديگرى به شعرش اضافه شد البته مى توانست نمود بيشترى داشته باشد اما درگير تركيب سازى هاى به زعم من ناكارآمد شد كه اوج آن را در «خون نامه خاك» مى بينيد و اين تركيب سازى ها، او را از زبان شسته و رفته قبلى اش دور كرد. او با اتكال به تصويرسازى از نوع «اضافه استعارى» فضاى تو و تازه شعرش را به نقاط تاريكى رهنمون كرد؛ مخصوصاً تركيب هايى كه با واژه «خون» ساخت و به قول قيصر امين پور، فشار خون شان بالا بود! در مقايسه، «سيد حسن حسينى» به اين دليل كه اديب بود و برادبيات عرب هم مسلط، متفكرانه شعر نوشت و موفق تر بود. به نظرم شعر «حسينى» تراش خورده تر است...
\ همين طور است. به ياد مى آورم پيش از آنكه او وجه ظاهرى و آكادميك ادبيت را در صورت «دكترا» اخذ كند بر ادبيات عرب مسلط بود و تسلط غبطه برانگيزى نيز بر فرهنگ و تاريخ سبك هندى داشت كه آميخته بود به رويكردى جدى به زبان سبك خراسانى. او در رباعى صاحب سبك بود و اگر چه آن نوع نگرش به رباعى سرايى بعدها در آثار ديگران به ابتذال رسيد اما در كار حسينى ماندگارى يافت. از رباعى حسينى نقبى بزنيم به رباعى قيصر امين پور و بيش از آن، به غزل امين پور. غزلى كه او در كتاب دوم خود «تنفس صبح» ارائه داد، داراى شكل روايى تازه اى بود. او از جغرافيا و رياضى به عنوان منابع نشانه شناسى و شكل روايى استفاده كرد. پيش از آن مسبوق به سابقه بود؟
> در شعر نو با شعر «منشى زاده» شاهد بوديم اما در غزل، امين پور نو آورى كرد. به نظر موفقيت امين پور و حسينى محصول آن بود كه جدا از شعر، در حوزه هاى انديشه هم فعال بودند و اين حوزه هاست كه به شعر شان قوام و دوام مى بخشد. البته در اين ميان بايد به شباهت هاى زبانى آنها هم اشاره كرد كه مقالى ديگر مى طلبد.
\ شعر «سيمين بهبهانى» و «محمدعلى بهمنى» بار اصلى نوآورى درغزل را طى دهه هفتاد بر دوش كشيدند. فكر مى كنيد شعر اين دو به رشد جريان «غزل نو» چقدر كمك كرد؟
> به نظرم شعر بهبهانى به رغم زمختى بيشتر در زبان، نو آورانه تر و تأثير گذارتر بود. زبان نرم بهمنى بيشتر محصول توجه وى به حوزه ترانه سرايى بود؛ به ياد بياوريم كه اگر «سيمين» در روزگارى كه «شاملو» ستمگرانه بر غزل مى تاخت راهى ديگر را برگزيده بود چه بسا چيزى به نام «غزل نو» به شكل امروزى آن وجود نداشت. گرچه بايد منصفانه نظر داد كه او در «شعرنو» چندان نمى توانست موفق باشد. او اصالتاً غزلسراست.
\ ادامه جريان «غزل نو» به شيوه اى كه در حوزه هنرى طى دهه شصت شكل گرفت در دهه هفتاد در شعر «على رضا قزوه» و «عبدالجبار كاكايى» سمت و سويى تازه يافت. شعر اين دو به رغم تازگى هاى سبكى و شكلى و به دست آوردن خوانندگان پرشمار، برغزل بعد از آنها تأثير گذار نبود. علت اين عدم تأثير گذارى چه بود؟
> همانطور كه اشاره كرديد غزل اين دو، تروتازه و در شمايلى نو عرضه شد. بخشى از اين عدم تأثير گذارى به تنوع آثار ارائه شده در دهه هفتاد بر مى گردد اما اين همه موضوع نيست. زبان شعر «قزوه» و «كاكايى» كه داراى قرابت هايى زيادى با هما هستند بيشتر متمايل است به نوعى «شخصى سرايى»؛ مخصوصاً در شعر قزوه. فرهنگ و نشانه شناسى خاص او كه در الفاظ عرفانى نمود مى يابد بيشتر آميختگى عرفان گذشته و نوعى از فرهنگ جبهه است. مى دانيم كه فرهنگ اگر در جامعه جريان بيابد نشانه هاى خود را هم تغذيه مى كند و اگر اين جريان، در تاريخ تقويمى محبوس شود بر نسل نو چندان تأثير گذار نيست. به نظرم اگر نشانه شناسى شعر اين دو دچار تغيير شود نتايج بهترى اخذ مى شود.
\ در پايان مى رسيم به «غزل فرم» كه به نظرم بسيار از آن صحبت شده و اكنون مى خواهم نگاهى به وجوه هستى شناسى آن بيندازيم. اين «غزل» به رغم تازگى هاى خود و محدوده سنى سرايندگان آن كه از سقف سى و چهار سال عدول نمى كند در گرايشى به «اقتدار سياسى» گاهى «كژ» و گاهى «مژ» مى شود. اين كژ و مژى در غزل نويى كه نسل شما ارائه داد ديده نمى شد.
> به نظرم «غزل فرم» حركت بسيار خوبى ست البته داراى اشتباهاتى هم هست كه حاصل نوپايى و كم تجربگى شاعران آن است اما در همين محدوده هم از خيلى از آثار پيشين سر است. اين كژ و مژى هم حاصل محدوده سنى است...
\ ببينيد! به رغم نظر مثبت من نسبت به «غزل فرم»، نمى توانم اين تمايل پيشامدرن آن نسبت به قدرت سياسى را مثل شما ناديده بگيرم...
> يعنى مى فرماييد كلاً غزل متمايل است به قدرت سياسى؟!
\ اصلاً چنين منظورى ندارم. «غزل نو» در ماهيت «مدرن» است چون در «چارچوب» قدرت سياسى محبوس نمى شود اما «غزل فرم» در دو سوى شعر رسمى و غير رسمى در نوسان است.
> پاسخ قاطعى براى شما ندارم. مى توانم پاسخ را به آينده احاله دهم و اميدوار باشم كه «ظن» شما اشتباه باشد.
مصاحبه اى با معروف ترين خرگوش دنيا
باگزبانى:
كار با انسان ها لذت بخش است
161820.jpg
مترجم: وصال روحانى

باگزبانى خرگوش دوست داشتنى و معروف عالم انيميشن از محبوب ترين كاراكترهاى كارتونى تاريخ است و همپا با تام و جرى و دانلدداك و گوفى و حتى بالاتر از ميكى ماوس، خيلى ها چه بزرگسال و چه كودك وى را دوست مى دارند و بيش از ۶۰ سال است كه شيرين كارى هايش را چه بر پرده سينما و چه بر صفحه كوچك تلويزيون تعقيب مى كنند و از آن لذت مى برند. باگزبانى پس از چند سال ركود و كم پيدا بودنش، در ۶ ماه اخير بازگشت موفق و خبرسازى به صحنه هاى هنرى داشته است. ابتدا يك فيلم جديد سينمايى كه تركيبى از آدم هاى زنده و كاراكترهاى كارتونى است، با حضور وى و با بازى امثال برندان فريزر، ينا الفمن، استيو مارتين و هيتر لاك اى ير اكران شد كه نام آن «لونى تيونز ـ بازگشت به صحنه» است و آن را جودانته كارگردانى كرده است و سپس كمپانى برادران وارنر يك نوار دى.وى.دى جديد در بردارنده ۵۶ فيلم كوتاه و قديمى باگزبانى را عرضه كرد كه خاطرات شيرين او طى ۶ ماه گذشته را زنده مى كند. شايد اين از اولين مصاحبه هايى باشد كه تا به حال با يك چهره كارتونى انجام شده است. مهم نيست كه اصل مصاحبه حقيقت دارد يا خير و مهمتر اين است كه باگزبانى با اين افكار و پاسخ هايى كه مى خوانيد، در دل همه جاى دارد و در يك مصاحبه حقيقى نيز حتماً همين جواب ها را مى داد و همين بود كه الآن مى بينيد...

\ سلام باگز. آيا از كاركردن با انسان ها لذت مى برى؟
> من از همكارى با همگان لذت مى برم. همين طور از كار كردن با دافى داك (يك موجود كارتونى ديگر كه اردك است).
\ بعضى صحنه ها كه بازى مى كنى، خطرناك است. نمى خواهى از يك بدل استفاده كنى؟!
> خب، من هر چند مدت يك بار لباس خرگوشى به تن دافى مى كنم و او را راهى سكانس هاى خطرناك مى كنم و اگر بلايى مى خواهد بيايد، سر اين بدبخت مى آيد! به هر حال اين جزو قرار داد اوست.
\ در فيلم سينمايى جديد «لونى تيونز» جاى چه كسى را خالى ديدى؟
> شايد دوور بويز و يا شلبى و بردى را . اما كار فرماى ما مجموعاً آدم خوبى بود و خيلى ها را دعوت و مساوات را بين ما بر قرار كرد.
\ همبازيان انسانت چطور بودند؟ مثلاً برندان فريزر يا يناالفمن.
> فريزر واقعاً درشت است و بدرد ايفاى نقش غول ها مى خورد. الفمن هم مهربان است. بازى كردن در ميان انسان ها خاطره انگيز است.
\ بعضى كارشناسان در كمپانى برادران وارنر مى گويند طرفداران تو فقط يك مشت آدم چاق و عصبانى و احمق اند. راست مى گويند.
> نمى دانم. تحقيق در بين طبقات مختلف كار آنها است. من فقط مى دانم كه من و دافى تيم خوبى را تشكيل داده ايم و وجود او باعث شده است من خوش تيپ تر نشان بدهم.
\ اما دافى داك گفته است در اين سرى فيلم هاى كوتاه كه تازه عرضه شده، او از شما بيشتر مى درخشد. شما چه مى گوييد؟
> ولش كنيد، او خودش را ستاره همه چيز و همه كس مى داند.
\ اما همين دافى گفته است شما بيش از حد شيك و مثل اشراف زاده ها هستيد.
> اين جزو خصوصيات من است كه بسيار شيك و سنگين و رنگين رفتار مى كنم و مثل حرفه ايها هستم و حتى بعضى روزها عوامل تهيه فيلم را ناهار ميهمان مى كنم و يا با هم پينگ پنگ بازى مى كنيم. دافى از فرط حسادت اين حرفها را مى زند. شايد هم از روزنامه ها خط گرفته باشد.
\ آيا نمى ترسيديد در فيلم «لونى تيونز» استيو مارتين كه يك انسان است، از شما با نمك تر جلوه كند؟
> مارتين؟ او اصلاً يك «كارتون انسانى» است و بنابراين فرق چندانى با من ندارد.
\ همبازى شدن با آدم هاى زنده برايتان سخت نبود؟
> سخت كه بود. مثلاً بايد به آنها ياد مى دادم كه چطور آماده پريدن من از روى سرو كله شان شوند.
\ باگز، چرا هيچ وقت نقش هاى رمانتيك يا اكشن بازى نمى كنيد؟!! هر موقع تو را مى بينم، ساكن و فكور و سنگين و رنگين هستى.
> خب شايد در زندگى خصوصى ام چنين باشم. من حتى با همبازيان انسانى ام رفت و آمد دارم.
\ كار با جو دانته چطور بود؟
> عالى. او همه كاراكترهاى كارتونى را مى شناسد و اگر لب تر كند حاضرم دوباره براى او بازى كنم. فقط به شرطى كه برخلاف گذشته، موجودات ترسناك در فيلم هايش جاى ندهد. (اشاره به ساخت فيلم «گرملينز» توسط دانته در دهه ۱۹۸۰)
\ باگز، تو ديگر جوان نيستى. چطور خودت را براى صحنه هاى پرتحرك فيلم ها آماده مى كنى؟
> من مربيان مخصوصى دارم و به تمرين مى رويم. شايعات مربوط به انجام چند عمل جراحى بر روى من براى تعمير (!) ضايعات و شكستگى هايم نيز اصلاً صحت ندارند.
\ سينما صنعت گذرا و بيرحمى است. پس چطور توانسته اى در آن چنين دوامى داشته باشى؟
> تا مى توانم هويج مى خورم. كار خاصى هم نمى كنم. كافى است بگويم باگزبانى هستم تا مردم بلافاصله برايم غش و ريسه بروند!
\ اوقات فراغت خود را چطور مى گذرانيد؟
> گلف بازى مى كنم و به كوه پيمايى مى روم. يك خانه هم در اسپن (ارتفاعات كلورادو امريكا) دارم. ببخشيد، بايد مى گفتم يك سوراخ (حفره) در آن جا دارم!
\ فكر مى كنيد بزرگترين نقش ممكن براى شما كدام باشد؟
> همين رلى كه الآن دارم. نكند انتظار داريد نقش ارنولد (شوارتزنگر) را بازى كنم؟!
\ آيا در ميهمانى و اجتماعات مرسوم در هاليوود نيز شركت مى كنيد؟!
> دعوت كه زياد دارم و هر از چند گاهى در آنها ظاهر مى شوم تا مردم بدانند كه هنوز هم هستم. اما ترجيح مى دهم توى خودم باشم و كلكسيون فيلم  هايم را كامل كنم.
\ بسيارى از فيلم هاى شما در ساير كشورها دوبله شده است. آيا راضى هستيد كه به زبان هاى اسپانيايى و روسى و ژاپنى هم حرف بزنيد؟!
> خب، طنز وكارتون يك چيز جهانى است و حتى بدون زبان و حرف نيز همه از آن سر در مى آورند.
\ بهترين الگوها و انگيزه هاى تحرك شما چه كسانى بوده اند؟
> يكى از آنها گروچو ماركس است.
من حتى بعضى جملات او را دزديده ام. اما به خود او هم گفته بودم.
\ آيا خودتان را هرگز الگوى بچه ها دانسته ايد؟
> اگر بچه ها اين عادت را از من ياد بگيرند كه براى كسى دردسر درست نكنند و آرام و متين باشند، ايرادى در تقليد كردن آنها از خودم نمى بينم. البته اگر كسى مزاحم من شود، حسابى جلويش مى ايستم.
\ درباره اسپونگ باب چه فكر مى كنى. آيا حاضرى با او در يك نبرد روبرو شوى؟
> در درجه اول اين را بدانيد كه با هيچ كاراكتر نمايشى ديگرى بد نيستم. مى دانم كه او اين روزها بسيار محبوب شده است. برنامه ريزى او را تا به حال نديده ام، اما فكر مى كنم از عهده اش برآيم.
\ مثل اين كه سفر زيادى مى رويد. مقصد و محل دلخواه شما كدام است؟
> هر جا كه هويج باشد!
161823.jpg
\ اگر روزى يك فيلم سينمايى درباره زندگى تان بسازند، آيا حاضريد در آن بازى كنيد؟
> استوديوها چند بار در اين مورد با من تماس گرفته اند و نامه هايى در اين ارتباط مطرح شده است. مثل رابرت دونيرو و جك نيكولسون! فرق نمى كند. وقتى اين گونه فيلم هاى اتوبيوگرافى را مى سازند، بايد بپذيريد كه نمى تواند ۱۰۰ درصد برابر با اصل باشد.
\ آيا چند سال پيش براثر شهرت «راجر ربيت» احساس خطر نمى كرديد؟
> اصلاً. من و او رفيق هستيم و هر چه كه بلد است، من به او ياد داده ام. قبل از راهنمايى هاى من دائماً قاطى مى كرد. بنابراين مى بينيد كه چيزى ضد او در وجود من نيست. البته صداى او چندان خوب نيست.
\ سخت ترين حركت كه بايد در اين فيلم جدى اجرا مى كردى، كدام بود؟
> هيچ چيز براى من سخت نيست.
\ براى تمام خرگوش ها و چهره هاى جديدى كه مى خواهند وارد كارهاى هنرى شوند، چه توصيه اى داريد؟
> داشتن مقاومت. تا اگر ناكام شدند، دوباره بپا خيزند.
\ شما به نعمت «ابدى بودن» و چشمه جوانى دست يافته ايد. هرگز نمردن چه مزه اى مى دهد؟
> حسن فيلم و سينما همين است، زيرا سالها و سالها طول مى كشد و هميشه در همان سن و چهره قبلى باقى مى مانيد. پس اگر مى خواهيد جوان بمانيد، مثل من وارد اين حرفه شويد.
منبع: فيلم فورس


|   شناسنامه   |   آرشيو   |