دوشنبه ۱۴ ارديبهشت ۱۳۸۳ - ۱۳ ربيع الاول ۱۴۲۵
Mon, May 3, 2004
فرهنگ و هنر
سال دهم - شماره ۲۷۸۲
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ويژه ۵
ويژه ۶
ويژه ۷
ويژه ۸
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
موسيقى
كتاب و كتابخوانى
آرشيو
نگاهى به مجموعه داستان «يك روز آفتابى»
نوشته: حسين نوش آذر
نور از پنجره مهاجرت نمى تابد
فتح الله بى نياز
162147.jpg
چند صدميليون از مردم جهان، ترك وطن كرده اند و سال هاست در كشورهاى ديگر زندگى مى كنند. گرچه شمار زيادى از انديشمندان معتقدند حتى بدون جابجايى جمعيت هم، مناسبات اقتصادى ـ سياسى ـ اجتماعى ـ تبليغاتى مى رود كه مليت هاى مختلف را هويت واحد ببخشد، وگرچه بسيارى از اين مهاجران ميليونى، سال تا سال از وطن شان ديدن نمى كنند و زندگى روزمره شان براساس الگوهاى كشور مهمان شكل مى گيرد، اما هنوز خيلى زود است كه «ايرانى» حتى پس از سى سال زندگى در كانادا به تمامى «كانادايى» شود و مراكشى مقيم فرانسه به طور كامل خون و خاطر «فرانسوى» پيدا كند. اين نيز، امرى ارادى نيست،بلكه منبعث از آن چيزى است كه «حافظه» خوانده مى شود، مقوله اى كه فى المثل براى يك ايرانى، مى تواندطيف وسيعى را در برگيرد: از بوى نان تافتون و منظره كوچه هاى آب پاشى شده محله آب سردار گرفته تا لحظه به لحظه رخدادهايى مرتبط با اعتقادات، باورها و الگوهاى بومى ـ مثلاً آب داغى كه نبايد چهارشنبه شب ها روى زمين خاكى ريخت يا ديد و بازديد عيد و مراسم عروسى وعزا.
بنابراين به مصداق گفته، « ناخن گوشت خود را نمى خورد»، ايرانى مهاجر همين كه مى آيد بنويسد، گوشت و پى و خون و خاطرش در نهايت «ايرانى» مى شود، براى نمونه كارهاى حسين نوش آذر. او تا كنون بيش ازهفت مجموعه داستان منتشركرده است كه «يك روز آفتابى» يكى از آنهاست. از اين مجموعه، چهار داستان را به لحاظ معنايى وساختارى نقد و بررسى مى كنيم. داستان «شيراز كجاست»، ذهنيت درهم ريخته يك ايرانى را بازنمايى مى كند. حسين شيرازى، اپل امگا دارد، مى خواهد عيد پاك به جامائيكا برود، ظاهراً چيزى كم و كسر ندارد، اما خواننده از همان سطرهاى اول مى فهمد كه سرعت صد و پنجاه كيلومترى او در رانندگى، امرى غيرارادى است، چون به يك يا دو دقيقه محدود نمى شود. ذهن او با همين سرعت زندگى روزمره اش را مى كاود. اين درون نگرى تا جايى به لحاظ ساختارى متقاعد كننده است كه همه گذشته را به صورت اطلاع رسانى به خواننده انتقال ندهد. نوش آذر از اين نكته غافل مى شود، هر چند كه همين اطلاعات، سيماى كلى گذشته وحال او را به خواننده عرضه مى كند. حسين شيرازى براى تثبيت خود در جامعه آلمان با زنى ازدواج مى كند كه موقع آشنايى، سه ماهه حامله بود. حالا حسين يك نادخترى دارد و يك پسر كه مجبور شده به درخواست زنش، اسمش را «هارالد» بگذارد. بدون شك اگر اين زن آلمانى نبود، حسين نمى توانست در دنياى پرتلاطم يك كشور غريبه، درس بخواند، كار پيدا كند و سر و سامانى به زندگى اش بدهد. اين زندگى، هر چند ممكن است با زندگى بسيارى از ايرانيان مقيم ايران، تفاوت كيفى چندانى نداشته باشد، اما باعواملى محاصره شده است كه هر روز بيشتر از پيش، او را از خود دور مى كند: قسط خانه، بيمه عمر، قسط و ماليات اپل، بيمه بازنشستگى، خطر بيكارى و ... به طورى كه حتى زنش هم خسته مى شود:« من دارم خفه مى شوم حسين! بايد برويم سفر.» و البته مقصد را هم زن انتخاب مى كند. موقعيت برتر اجتماعى، حتى اگر كار نكند، در اختيار اوست. آلمان وطن اوست وحسين از بركت توليد كلان آلمان زندگى مى كند. بنابراين ، همان طور كه ساز و كار و كار اجتماعى از يك سو و حقانيت زنش از سوى ديگر، اجازه ندادند حسين در مراسم ختم، هفت و چهلم پدرش به ايران بيايد، حالا هم بايدقيد «گذشته و كودكى و نوجوانى» را مى زد، از «شيراز» رؤياهايش چشم مى پوشيد و به جامائيكا مى رفت ـ جايى كه خودش در آخر داستان با استيصال مى گويد: «جامائيكا؟ نمى دانم كجاست. من ديگر حتى نمى دانم شيراز كجاست.» بخش عمده روايت، به صورت رجعت به گذشته نوشته شده است. تداعى تكه هايى از آن، موجه است اما تكه هاى بيشترى، بهانه روايت ندارد. نوش آذر بهتر بود در ميانه اين رجعت، يك گسست پديد مى آورد، ذهنى يا عينى فرق نمى كرد. مثلاً حرف يكى از دوستان ايرانى اش يا يك اتفاق در اتوبان، سپس اين وقوع عين يا ذهن را به تكه هاى دوم كه بيشتر خصلت توصيفى دارند، پيوند مى داد. با اين وجود، خواننده، بدون درگير شدن با چيستان، به روحيه اين شخصيت به ظاهر سر پا و سر حال، اما نيمه مضمحل، پى مى برد، چون نويسنده از پس القاى معناى مورد نظرش برآمده است. در داستان «زادگاه» نويسنده به عكس عمل مى كند: مهاجر را پس از پانزده سال دورى وطى هفت هزار كيلومتر به ايران مى آورد. چنين آدمى بايد «دلشوره» داشته باشد، كه دارد. «فرودگاه مهرآباد ديگر برايش آشنا نيست، امابيگانه هم نيست.» آعوش و چادر مادرش بوى هميشگى را مى دهد، ولى بقيه چيزها مثل گذشته نيستند، مثل آن بوى صابونى كه از چادر مادر به مشام مى رسيد. گذشته ها مرده است، اما مهاجر نمى توانددفن شان كند. مليحه، خواهر بيوه اش، افسرده حال است و آرام بخش مى خورد، برادر، موجود سطحى و الكى خوشى است كه عقده تلخكامى هاى روزمره را سر پدر و مادرش در مى آورد و به همين دليل، مهاجر از او دور و دورتر مى شود. پيكره خانه به هم ريخته و شكل سنتى اش جاى خود را به دو خانه امروزى بخشيده است. برادر، بى توجه به ورود كسى كه سالها از او دور بوده، پاى تلويزيون دراز مى كشد تا سريال ببيند. مادر مثل گذشته نماز مى خواند و مليحه لب به شام نمى زند. زن برادر، طبق سنت كارها را مى كند. فضا سنگين است، آن شور و عاطفه اى كه در خانواده هاى ايرانى هست، احساس نمى شود. نه مهاجر آن را حس مى كند نه خواننده. سفرى كه بايد شور و انگيزه بدهد، به وضوح به علتى براى ايجاد غم واندوه تبديل مى شود. مهاجر كه در دنياى تغييرات لحظه اى و تحولات عظيم اروپا زندگى مى كند، گويى دوست دارد «خانه و كاشانه» را به صورت گذشته ببيند؛ نه اينكه در طبقه بالايش روابطى مكانيكى همراه با اندوه مستمر خواهر و تلخى هاى ناگهانى برادر و در صندوق خانه اش بوى ترياك پدر را. او سعى مى كند خود را بفريبد ونويسنده «سرخى قاچ هندوانه بر سينى نقره و يگانگى، زيبايى وترس، مليحه و آلمان را» در ذهن او به وحدت مى رساند؛ چيزى كه بهتر بود خواننده آن را از منظر خود مهاجر يا در خودگويى او مى ديد. داستان روى هم رفته جمع و جور است اما اگر توصيف بعضى از اشيا و فضاها در فرايند كنش ها مى آمد، قصه جاذبه بيشترى مى يافت.در داستان «دوستى» نويسنده، دوايرانى را در خود آلمان در برابر هم قرار مى دهد. اينجا هم نوش آذرحرف اول و آخر قصه را به «حافظه» مى سپارد. امير با راننده كه بر حسب اتفاق ايرانى است، گرم صحبت مى شود و نويسنده كه «احساس غربت» امير را نسبت به شهر با كمترين كلمات وصف مى كند، دوباره به ارجاع ذهنى رو مى آورد و به ساختار داستان لطمه مى زند. منظورم اين نيست كه نوش آذر به ابهام معناگريزى متوسل مى شود كه به قول ديويد لاج به آفت ادبيات امروز تبديل شده است، منظورم اين است كه قطع تصوير واقعيت براى تصوير ذهنيت، يعنى چيزى كه در مجموع «امر واقع» است وهمه روزه براى بيشتر انسانها پيش مى آيد، در متن نمى نشيند. در داستانهايى كه با سبك سيال ذهن نوشته نمى شوند، يا بايد مختصات واقعيت از طريق تداعى، روايت را به محدوده ذهن بكشانند يا الگوهاى پى ريزى شده شخصيت به گونه اى باشد كه خواننده انقطاع روايى را بپذيرد؛ يعنى كاركرد ذهن، حيطه حال را رها كند و مثلاً به آينده يا گذشته بپردازد. اين موضوع در داستان اهميت خاصى پيدا مى كند؛ زيرا پس از ورود نويسنده به ذهن امير و جدايى او از همسرش الگا، به عنصر تلخيص رو مى آورد و از ديد داناى محدود به ذهن، بخشى از گذشته امير را مرور مى كند تا دوباره صداى راننده شنيده مى شود. راننده هم كه از گذشته اش چيزى نمى دانيم، آدم بى قرارى است، مدام با انگشتهايش ضرب مى گيرد و دنبال يك همزبان است و چون اينها راضى اش نمى كنند، مدام سيگار مى كشد. باز هم ذهن امير به گذشته مى رود، ولى نوش آذر اين جا، با بازى واژگانى، اين ارجاع را موجه مى كند؛ هر چند كه تلخيص بعد از آن ضرورت نداشت. خواننده از خود مى پرسد: پس چرا اينها به ايران برنمى گردند؟ امير همين را مى پرسد: «تا حالا پيش خودتان فكركرده ايد كه يك روز همه چيز را بگذاريد و برويد جايى كه كسى شما را نشناسد و زندگى را از نو شروع كنيد؟» ظاهراً نوش آذر كه دغدغه غيرممكن بودن مرگ خاطرات گذشته را در سر دارد، مى خواهد جواب اين سؤال را از يك ايرانى بگيرد. پس آن را روى زبان راننده مى گذارد: «تا وقتى با خاطره هايى هستيم كه ارزش شان در حد يك لباس نخ نماست، فرق نمى كند كجا باشيم.» در واقع او هم مثل امير ونويسنده فكر مى كند و وقتى امير به او مى گويد كه در موقعيت ديگر شايد رفيق مى شديم، جواب مى دهد «فرض كنيد با هم رفيق هستيم». امير مى گويد: «فايده اش چيست؟» و راننده مى گويد: «يك آرزوست». رفتارهاى اين ايرانى ها به جامعه آلمان تعلق دارد، خصلت ها بينابينى مانده اند وعواطف، هرچند كه نوش آذر موفق مى شود فرسايش آنها را نشان دهد، اما روى هم رفته بيشتر بار شرقى دارند تا غربى. اما برآيند نهايى ، هرچه باشد، از ديد «امير» راه به جايى نمى برد و صميميت دير يا زود، در ديار غربت، از هم مى پاشد. نوش آذر در داستان «يك روز آفتابى» اين از هم پاشيدگى را به صورت كانون روايت زندگى يك زن ايرانى مقيم آلمان در مى آورد. پاراگراف اول اضافى است ودر ديگر بخش ها آمده است. داستان، به زندگى زنى مى پردازد كه در ديار غربت، به مفهوم كلمه تنها مانده است.
تنهايى، يكى از پرمايه ترين عناصر عينى وخودبسنده اى است كه مى تواند شخصيت را به گذشته ها ببرد؛ حتى به دوره كودكى.
اما آنها تصويرهاى محوى بيش نيستند؛ همان طور كه او حالا ديگر به خاطر مردن ماهى تا پيش از سيزده نوروز، ناراحت نمى شود.
چرا اين تصاوير هم به ذهن منير مى آيند وهم گاهى به كلى ناپديد مى شوند. «سايه گذشته» دست از سرش بر نمى دارد ولى «روز كنونى هم چندان روشن نيست». شايد هوا آفتابى باشد يا شايد «بناست اتفاقى بيفتد ، ولى چه اتفاقى؟» اما «هيچ وقت اتفاقى نمى افتد، و ساقه شمعدانى زير سنگينى كركره نمى شكند ونور روز به اتاق راه نمى يابد». بيرون، خيابان و پياده روخلوت است وتا حد جنون پاكيزه است؛ همين جنون درتنهايى اين زن درمانده هم بازنمايى مى شود: بى دليل ، در يخچال را باز مى كند، دوش مى گيرد، به ترك كاشيها فكر مى كند. اما «مگر مى شود براى هميشه زير دوش ايستاد و به كاشى ترك خورده نگاه كرد؟»
همان طور كه ديده مى شود، شخصيت هاى مهاجر نوش آذر، اگر «بدبخت» نباشند، ولى خوشبخت هم نيستند. شايد او هم مثل بيشتر مردم فكر مى كند كه «مهاجر انسان خوشبختى نيست»؛ عقيده اى كه اثبات خلاف آن چندان ساده نيست. هيچ يك از شخصيتهايى كه نوش آذر بر مى سازد، آرمان و حتى هدف دور و درازى ندارند. آنها از يك سو دچار نوستالژى گذشته [سپرى شده در ايران] هستند و از ديگر سو اسير روزمرگى ها و كوشش شان معطوف به اين است كه خود را با مناسبات موجود اجتماعى سازگار كنند. شايد از موقعيت روحى ـ روانى خود راضى نباشند، شايد بخواهند «كسى باشند كه نيستند»، اما اين خواستن ها در حد و اندازه عبور از تلخكامى هاى گذرا متوقف مى ماند. از اين بابت نويسنده به نوعى رويكرد رئاليسم استعلايى دارد؛ نمى خواهد در داستان به مفهوم كلاسيك و مدرن آن، چيزى خلق كند كه باور پذير نباشد يا براى باور پذير كردن، مجبور شود چارچوبهاى معيار را بدرد. به عبارت ساده، نوش آذر امر آرمانى خود را به مثابه امر واقعى در متن روايت نياورده است. مهاجر اين زمانى نه آن مهاجرى است كه روزگارى جهان غرب با آغوش باز او را از شرق اروپا وكوبا پذيرا مى شد ونه آن ايرانى تاجر فرشى است كه از سى ـ چهل سال پيش تكليفش را با خود روشن كرده بود و فرانكفورت وهامبورگ را «خانه اول» خود مى دانست.
نكته مشترك ديگرى در هر پانزده داستان اين مجموعه هست كه نمى توان آن راناديده گرفت: نوش آذر نه با قاطعيت و نه حتى با نسبى گرايى افراطى به اين پرسش پاسخ نمى دهد كه مهاجر روان رنجور و از هم گسيخته چه كند؟ ظاهراً بيشتر اين هموطنان از «نظر ذهنى» شب ها چمدان هاى شان را مى بندند تا «فردا» به وطن برگردند، اما اين «فردا» به ندرت اتفاق مى افتد. نوش آذر، اين نكته را با ايما واشاره وكنايه و نشانه مى گويد، اما به اين درد جواب نمى دهد. فقط مى گويد: «پنجره ها باز مى شوند، اما قرار نيست نورى اين اتاق را روشن كند».


|   شناسنامه   |   آرشيو   |