دوشنبه ۱۴ ارديبهشت ۱۳۸۳ - ۱۳ ربيع الاول ۱۴۲۵
Mon, May 3, 2004
كتاب و كتابخوانى
سال دهم - شماره ۲۷۸۲
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ويژه ۵
ويژه ۶
ويژه ۷
ويژه ۸
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
موسيقى
كتاب و كتابخوانى
آرشيو
معرفى كتاب
نقدى بر رمان «ساعات» مايكل كانينگهام
نويسنده: مايكل وود
مترجم: فرشيد عطايى
معرفى كتاب
فرهنگ و تكنولوژى
هدف اصلى پرسش از علم و تكنولوژى، تجديد گفت و گو ميان بخشهاى تك افتاده فرهنگ مدرن است تا شايد اين دو نيرو بار ديگر با خاستگاه اصلى خود يعنى زندگى و فرهنگ بشرى پيوند يابند و با ديگر نيازها و اشتياقات معنوى ابناى بشر هماهنگ شوند. كتاب حاضر مجموعه مقالاتى در اين باب است كه از سال ۱۳۷۳ در نشريه ارغنون به چاپ رسيده است. ناياب شدن برخى شماره هاى ارغنون، مديران اين نشريه را علاقه مند به چاپ مجدد اين مقالات كرد كه كتاب حاضر نتيجه اين تلاش است.
در اين كتاب مقالاتى تحت عناوين پرسش از تكنولوژى، تكنولوژى و منش اخلاقى، علم و تكنولوژى در مقام ايدئولوژى، الهيات در عصر فرهنگ تكنولوژيك (مرورى بر آراى پلى تيليش)، هنر و فن (جان كيج و الكترونيك بهبود جهان)، چگونه بايد از جامعه در برابر علم دفاع كرد، سپيده دمان فلسفه تاريخ بورژوايى، هايدگر و كوندا و ديكنز، ارسطو و منطق جمله ها و تأملاتى در باب شعر.
كتاب فرهنگ و تكنولوژى با بهاى ۱۶۰۰ تومان در سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى به چاپ رسيده است.
> كليدهاى رفتار با كودك يكساله ‎/ زويبگ مگ؛زهرا جعفرى .ـ تهران: صابرين: كتابهاى دانه، ۱۳۸۲ ، ۱۶۰۰ تومان.
كتاب حاضر با بيانى متفاوت با ساير كتب تأليف شده در اين زمينه با زبانى ساده به شرح و بررسى مسائل كودكان يكساله پرداخته است. برخى از سرفصلهاى اين كتاب: چگونگى رشد و تغيير فرزند يكساله شما ـ چگونگى خلق و خو ـ نمونه اى از رفتار درست و نادرست كودك ـ سازگارى با اطرافيان ـ عادات و …
نقدى بر رمان «ساعات» مايكل كانينگهام
زندگى هاى موازى
نويسنده: مايكل وود
مترجم: فرشيد عطايى
162204.jpg
در صبح يك روز در ماه ژوئن، زنى در اوايل ۵۰سالگى به شهر پرنور و شلوغ مورد علاقه اش پا مى گذارد. او براى مهمانى اى كه قرار است آن روز برگزاركند بايد گل بخرد. ولى سر راهش به يك آشناى قديمى برمى خورد و در پى آن لحظاتى از زندگى گذشته خود را به ياد مى آورد. او همزمان با چندنفر ديگر براى لحظه اى يك آدم مشهور را مى بيند ولى مطمئن نيست كه آن آدم مشهور كيست. او خريد گل را انجام مى دهد، به خانه مى رود و روزش ادامه مى يابد.
ما كجا هستيم؟ البته ممكن است كه در هر روزى و هر شهرى باشيم و همين امكان، خودبخشى از پاسخ به اين پرسش است. ولى مسلماً و قطعاً در دنياى دو رمان قرار داريم: «خانم دالووى» ، نوشته ويرجينيا وولف و «ساعات» نوشته مايكل كانينگهام.
تفاوت هايى هست. در يك رمان شهر مورد نظر لندن است و در رمان ديگر، نيويورك. زمان در يكى دهه ۱۹۲۰ است و در ديگرى دهه ۱۹۹۰. آن فرد مشهور ناشناخته يك پرنس است، يا يك نخست وزير سوار اتومبيل؛ در رمان دوم آن فرد مشهور يك ستاره سينما است در يك تريلر. نام زن در هر دو رمان «كلاريسا» است، ولى در رمان دوم، خانم «دالووى» يك اسم خودمانى (لقب) است. تفاوت اصلى شايد در اين باشد كه هيچ شخصيتى در رمان اول، رمان دوم را نخوانده، در حاليكه تقريباً همه شخصيت ها در رمان دوم ظاهراً رمان اول را خوانده اند.
اين وضع پيامد هاى عجيب و غريبى ايجاد مى كند. هنگامى كه «ساعات» بعضى از حوادث سياه تر رمان «خانم دالووى» را تكرار مى كند، آيا اين نوعى توازى ادبى است؟ آيا اشاره اى است به محدوديت هاى زندگى انسان يا نشانه اى از اينكه رمان اول، حوادث رمان دوم را به وجود آورده است؟ هنگامى كه يكى از شخصيت ها در حين نقل قول از يادداشت خودكشى ويرجينا وولف مى ميرد آدم پيش خود مى انديشد كه بايد گزينه هاى بيشترى در اين مورد وجود داشته باشد. نكته واضح تر اين است كه ارتباط بين اين دو رمان فراتر از اشارات صرف است و حتى فراتر از شيوه هاى مدرنيستى عاريه گرفتن از ساختار هاى ادبى پيشين، شيوه اى كه «تى.اس.اليوت» آن را «روش افسانه اى» مى ناميد. «ساعات» تحت تأثير «خانم دالووى» قراردارد و اين تأثير بجا و درستى است. چون مضمون «ساعات» پرداختن به زندگى انسانهاى كنونى از طريق خاطرات و كتابها است، از طريق گذشته هاى دور و آينده هاى از دست رفته، از طريق رمان ها و اشعارى كه قرار است خوانده و نوشته شوند.
ولى تا اينجا من فقط يكى از خطهاى داستانى كانينگهام را توصيف كرده ام، در حالى كه اين رمان سه خط داستانى دارد. نقطه تلاقى نهايى اين سه خط داستانى آنچنان زيباست كه نمى توانم آن را در اينجا آشكار كنم، ولى مى توانم لحظه قبل از تلاقى اين سه خط را در حد يك طرح قلم انداز توصيف كنم. بعد از «كلاريسا»ى نيويورك ما به يك نسخه (خيالى ولى كاملاً معقول و پذيرفتنى) از وولف در سال ۱۹۲۳برمى خوريم. او و همسرش «لئوناردو» در «ريچموند»، در خارج از لندن، زندگى مى كنند. آرامش آن منطقه خارج از شهر براى آرامش وولف مناسب است ولى او دوست دارد كه به شهر بازگردد. او مشغول نوشتن «خانم دالووى» است كه تا اينجا هنوز «ساعات» نام دارد. خواهرش «والنسا» به همراه بچه هايش نزد او مى آيد. ويرجينيا از آنجا مى رود، چيزى نمانده كه سوار قطار لندن شود، وقتى در ايستگاه منتظر قطار است همسرخود لئوناردو را مى بيند و به خانه بازمى گردد. در راه بازگشت به خانه به اين نتيجه مى رسد كه «كلاريسا دالووى» در رمان نمى ميرد، بلكه كس ديگرى خواهدمرد.
داستان در هفت قسمت تعريف مى شود؛ در بين اين هفت قسمت، هشت قسمت در ارتباط با نيويورك به هنگام روز، و هفت قسمت در ارتباط با زمان و مكان و شخصى ديگر، بطور پراكنده وجود دارد. زن جوانى به نام «لورا برون» كه براى دومين بارحامله است و پسرى كوچك دارد همسر يك سرباز كهنه كار و خوش  روى جنگ جهانى دوم است ـ تاريخ داستان در اينجا سال ۱۹۴۹ است ـ و در يكى از حومه هاى «لس آنجلس» زندگى مى كند، او در زندگى خود اندكى گيج و متحير است. او يك روز بطور ناگهانى رابطه اى غيرعادى با يك زن ديگر برقرارمى كند و بعد از آن مثل وولف دست به يك سرى اعمال پيچيده مى زند. با اتومبيل به مركز شهر مى رود و در هتلى اتاق كرايه مى كند و كتابى را مى خواند؛ كتاب هم البته «خانم دالووى» است. سپس به خانه و نزد پسر و شوهرش باز مى گردد و جشن تولد برگزار مى كنند. به طور تلويحى گفته مى شود كه او اين بار به خانه مى رود.
در همين حين در نيويورك، كلاريسا در فكر مهمان خود است. او اين مهمانى را براى دوست خود «ريچارد» مى خواهد برگزار كند. ريچارد يك شاعر مبتلا به ايدز است كه قرار است به زودى جايزه اى دريافت كند. كلاريسا به همراه «سالى» زندگى مى كند؛ او سال هاست كه با سالى زندگى مى كند. يكى از دوستان قديمى كلاريسا كه مردى پا به سن گذاشته و گريان است و مشكل اخلاقى دارد به كلاريسا سر مى زند. دختر زيباى كلاريسا با زنى مسن تر از خود معاشرت دارد. كلاريسا از اين زن متنفر است. كلاريسا نزد ريچارد مى رود تا ببيند كه آيا او براى مهمانى حاضر است يا نه.
بعد از مقدمه اى مختصر، خطوط داستانى گوناگون رمان در يك توالى تو در تو و ظريف به تناوب روايت مى شوند. در مقدمه، بيشتر از ديدگاه وولف، شرح داده مى شود كه چگونه نويسنده به درون رودخانه مى رود و خودكشى مى كند. زمان اين حادثه سال ۱۹۴۱ است. من تا وقتى تا مقدار مناسبى پيش نرفته بودم فكر مى كردم اين آغاز براى كتاب آغاز نامناسبى است: آغازى بسيار سنگين كه هيچ ربطى به ريسك در سبك ندارد. ولى اتفاقاتى كه براى شخصيت هاى كانينگهام رخ مى دهد دليل موجهى است براى اين آغاز. او به سايه اى كه به واسطه مرگ وولف بر شخصيت هاى رمانش مى افتد نياز دارد، چون ما به شرط وجود چنين شرايطى مى توانيم نور را بيابيم. كتاب البته كمى شلوغ و در هم بر هم به نظر مى رسد ( تمرينى در ايجاد طنين در روايت) ولى خواندنش موجب سر در گمى خواننده نيست. آيا براى اينكه اصل موضوع رمان «ساعات» را بفهميم نياز به اين داريم كه رمان «خانم دالووى» را خوانده باشيم؟ نه، ولى «نياز» احتمال كلمه مناسب نيست.
مجبور نيستيم پيش از خواندن «ساعات»، رمان «خانم دالووى» را بخوانيم؛ اگر رمان «ساعات» را بدون خواندن «خانم دالووى» نفهميم هيچ گونه مقايسه خرده گيرانه اى نمى توان به فهميدن آن كمك كند. ولى ارتباط بين اين دو رمان آنچنان غنى و ظريف و استثنايى است كه اگر پس از خواندن «ساعات»، «خانم دالووى» را نخوانيم مثل انكار وحشتناك يك لذت حاضر و آماده است كه پيشتر از اين وجود داشته؛ مثل اينكه مثلاً بخواهيم درست موقعى كه موسيقى دارد جالب مى شود كنسرت را ترك كنيم.
دو رمان قبلى كانينگهام ( به نام هاى «خانه اى در انتهاى دنيا» و «گوشت و خون») نمونه هاى قابل ملاحظه اى هستند براى نشان دادن اينكه شخصيت هاى داستانى او تا چه اندازه پى به عجيب بودن خود مى برند؛ طورى كه انگار نرمال بودن هنرى است كه فقط در دسترس افراد نادر قرار دارد. از اين منظر، «خانم دالووى» وولف ظاهراً مثل خواهر بزرگ ترى است كه در انتظار به سر مى برد: «او هميشه حس مى كرد كه حتى يك روز زندگى كردن بسيار بسيار خطرناك است.»
در رمان «ساعات» لحظاتى هست كه طى آنها كانينگهام كادنس هاى وولف را از نزديك دنبال مى كند. تأثير رمان «خانم دالووى» بر «ساعات» بيشتر تأثيرى در حد يك اثر التقاطى است تا در تسخير گرفتن آن. لحظاتى نيز هست كه نوشته در حد چالش هايى كه خود مطرح مى كند نيست و به احساساتى كه مطرح شان مى كند صرفاً نزديك مى شود. ولى تأثير كلى «خانم دالووى» بر رمان «ساعات» مثل يك نيم نگاه ظريف و پيروزمندانه است؛ يك نوع قدردانى از وولف كه موجب مى شود او به قلمرو كانينگهام كشيده شود؛ مكانى در اواخر قرن كه در عين خطير بودن در ساعاتى پر ارزش مى گذرد.
در اين رمان مادرى هست كه عشقى را كه پسرش نسبت به او دارد هم درك مى كند و هم از آن نمى ترسد: «پسر مى داند. او بايد بداند... او تمام هم خود را بر اين گذاشته كه ما در خود را زير نظر بگيرد و از حركات او سر در آورد؛ چون بدون وجود مادرش هيچ دنيايى وجود نداشت. او تا ابد مادر خود را تماشا خواهد كرد. پسر هميشه مى داند اگر براى مادرش مشكلى پيش بيايد آن مشكل چيست. او هميشه مى داند كه مادرش دقيقاً چه موقع و تا چه اندازه از عهده چيزى بر نمى آيد.» فقط با تأمل است كه در مى يابيم كه ترس مادر، ارثيه و هديه اى براى پسر است، چيزى كه پسر هميشه نسبت به آن خودآگاه خواهد بود. ولى «تأمل»، جايى است كه بسيارى از احتمالات خوشبختى ما در آن نهفته، و نه در ياد و خاطره آنچه رخ داده بلكه در ياد و خاطره آنچه قولش داده شده بود.
كلاريساى نيويورك در مورد رابطه قبلى خود با ريچارد مى انديشد: «مثل شروع خوشبختى به نظر مى رسيد. و كلاريسا هنوز بعد از گذشت بيش از ۳۰ سال وقتى مى بيند كه آن رابطه عين خوشبختى بوده متحير مى شود. هنوز آن كمال وجود دارد، و وجود آن كمال تا حدودى به اين دليل است كه آن رابطه در آن زمان، خيلى واضح و آشكار، نويد بيشترى در خود داشت. اكنون كلاريسا مى داند كه آن لحظات، خاص همان زمان بود و ديگر تكرار نشد.»


|   شناسنامه   |   آرشيو   |