دوشنبه ۱۴ ارديبهشت ۱۳۸۳ - ۱۳ ربيع الاول ۱۴۲۵
Mon, May 3, 2004
ويژه ۵
سال دهم - شماره ۲۷۸۲
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ويژه ۵
ويژه ۶
ويژه ۷
ويژه ۸
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
موسيقى
كتاب و كتابخوانى
آرشيو
معماى پليسى با جايزه ويژه شماره ۲۰
مرورى بر پرونده هاى قديمى ـ نخستين قاتل سريالى ايران ـ على اصغر بروجردى(قسمت اول)
معماى پليسى با جايزه ويژه شماره ۲۰
قهر بى بازگشت
162102.jpg
بازپرس شمس وقتى از خودرو پياده شد با ديدن نور پروژكتورهاى دوربين فيلمبردارى تيم تشخيص هويت پليس توانست محل كشف جسد زن جوان را در لابه لاى درختان جنگل سرخه حصار شناسايى كند.
خود را به بالاى سر جسد رساند زن حدود ۲۶ ساله نشان مى داد، مانتو و روسرى به تن داشت از كفش هايش خبرى نبود و دو چمدان كوچك نيز در چند قدمى اش روى زمين افتاده بود.
سروان اسدى با ديدن بازپرس خود را به وى رساند و گفت كه اجازه قضايى مى خواهد تا چمدان ها را بازرسى كند و اگر مدرك هويتى مقتوله را به دست آورد بتواند سرنخى از سرنوشت اين زن در اختيار بازپرس شمس قراردهد.
بازپرس شمس خودش به همراه سروان به سمت چمدان ها حركت كرد وقتى آن دو چمدان را بازكردند لباس هاى زنانه را داخل آن ديدند، شناسنامه و سند ازدواجى نيز داخل چمدان ها بود، حتى يكسرى طلاجات و مقدارى پول نيز لابه لاى لباسها به دست آمد.
نخستين فرضيه اى كه به ذهن بازپرس رسيد اين بود كه زن جوان از خانه شوهرش قهر كرده همه لباسهايش را جمع كرده اما به خاطر خجالت كشيدن از خانواده پدرى به جاى رفتن نزد پدر و مادرش سرگردان شده و قربانى شكارچيان خيابانى شده است.
هيچ ضربه چاقويى روى بدن زن جوان كه شناسنامه اش نشان مى داد «حميده» نام دارد وجود نداشت و آثار كبودى دور گلوى او مشخص كرد كه قاتل زن جوان را به طور غافلگيرانه خفه كرده است چراكه آثار تدافعى در دستان «حميده» به دست نيامد.
بازپرس شمس با صدور دستور انتقال جسد زن جوان به پزشكى قانونى تهران از مأموران آگاهى خواست تا با سرنخى كه از شناسنامه به دست آورده اند خانواده «حميده» را شناسايى كنند و در گزارشى جزئيات اقدامات خود را تا فرداى آن شب به وى بدهند.
ساعت ۱۲ ظهر روز بعد، در اتاق بازپرس شمس باز شد سروان اسدى به همراه زنى ۶۵ ساله داخل آمد، پيرزن گريه مى كرد تا اينكه به خواست بازپرس آرام گرفت و او با گرفتن گزارش عملكرد پليس به خواندن آن پرداخت.
جالب بود در گزارش آمده بود كه عصر سه شنبه ۲۰ آبان ماه يعنى درست يك روز قبل از كشف جسد «اشرف» كه خود را مادر «حميده» معرفى كرده به دادسراى جنايى مراجعه كرده و ادعا داشته كه دخترش از روز جمعه ناپديد شده است و دامادش نيز از وجود او اظهار بى اطلاعى مى كند.
«اشرف» وقتى در برابر بازپرس شمس قرارگرفت باز همان ادعا را مطرح كرد و گفت كه دامادش از سالها پيش با «حميده» اختلاف داشت و مطمئن است او مى داند دخترش كجا رفته است و اين دامادش است كه پنهان كارى مى كند.
بازپرس وقتى اين اطمينان را ديد با ابراز همدردى با اين پيرزن پرسيد: با دامادت تماسى داشته اى؟
ـ سعى كردم با او حرف بزنم اما گوشش به حرفهايم بدهكار نيست، مى گويد شما فيلم بازى مى كنيد و «حميده» نقشه كشيده است تا من را به نگرانى بيندازد، باور نمى كند دخترم ناپديد شده است. آخرين بار به تنهايى آمد خانه ام چيزى در مورد شوهرش نگفت وقتى رفت ديدم سوار پيكان سفيدرنگى شد، آن روز نگران بود.
> او نمى گويد «حميده» به كجا رفته است؟
ـ فقط فهميدم كه انگار دخترم به حالت قهر خانه شوهرش را ترك كرده است اما نمى دانم بعد از آن به كجا رفته است.
> دخترت دوست و دشمنى نداشت؟
ـ شوهرش اجازه نمى داد بدون او به جايى برود نمى دانم چرا او توانسته بدون اجازه «سعيد» به حالت قهر خانه اش را ترك كند.
بازپرس شمس پس از اينكه مشخصات داماد پيرزن را به دست آورد باتوجه به اينكه او آخرين كسى بود با قربانى برخورد كرده بود دستور احضار او را صادر كرد و از سروان اسدى خواست هرچه سريعتر اين مرد را به دفتر كار او بياورند.
در كمتر از دو ساعت «سعيد» كه در مغازه نجارى اش بود، به همراه كارآگاهان در دفتر كار بازپرس شمس روى صندلى نشست و با رنگ پريده و لكنت و پريشانى به خودكار بازپرس خيره شد كه روى برگه بازجويى سؤالى را مى نوشت.
بازپرس شمس وقتى نوشتن را نيمه تمام گذاشت رو به «سعيد» كرد و گفت كه مى خواهد به سؤالاتش درست و حسابى جواب داده شود:
> زنت را چه كسى كشته است؟
«سعيد» با شنيدن اين سؤال دو دستى به سرش كوبيد و در حالى كه با صداى بلند گريه مى كرد، گفت: «حميده» را كشته اند؟ امكان ندارد، آخر اين چه بلايى بود كه به سرم آمد او زن مهربانى بود اما مقدارى پرتوقع بود يا شايد من خسيس بازى درمى آوردم، الآن بدون «حميده» چه كنم و ...»
> گريه را تمام كن، چه كسى زنت را كشته است؟
ـ من چه مى دانم، او دشمنى نداشت، اعضاى خانواده اش نيز «حميده» را دوست داشتند. بى انصافا آخر اين زن چه گناهى داشت ...
> آخرين بار كى او را ديدى؟
ـ بعد از مراسم نامزدى دخترعمه ام بود چهارشنبه هفته گذشته، وقتى به خانه برگشتيم بخاطر اينكه يكى از مهمان ها به او گفته بود چرا كت و دامن تكرارى را پوشيده است، ناراحت بود و با من بگو مگو كرد، خيلى ناراحت بودم اما ديدم زياده روى مى كند و به حرف هايش اعتراض كردم او هم قهر كرد به اتاقش رفت و ديگر هيچ صدايى نيامد.
چند دقيقه بعد ديدم دو چمدان را به دستش گرفته و مانتو و روسرى اش را هم پوشيده است.
راستش را بخواهيد ديدم مصمم است با لحن ملايمى خواهش كردم بماند اما نشد او در را باز كرد و در تاريكى شب بيرون رفت، مقدارى به خاطر غرورم دير تصميم گرفتم وقتى دنبالش رفتم و به كوچه رسيدم ديدم او سر كوچه سوار پيكان سفيدرنگى شد.
> بعد از آن او را نديدى؟
ـ باور كنيد مى خواستم سراغش بروم اما غرورم اجازه نمى داد تصميم گرفتم نه تنها سراغش نروم بلكه هيچ تماسى با خانه مادرش نگيرم تا حسابى ادب شود و برگردد تا اينكه مادرزنم با مغازه تماس گرفت و سراغ دخترش را گرفت، تصورم اين بود كه سركارم گذاشته اند بخاطر همين با آنها بد حرف زدم.
> راننده پيكان سفيدرنگ را ديدى؟
خير، دير رسيده بودم تنها نوع خودرو و رنگ آن در حافظه ام مانده است.
> او با چه كسانى بيشتر رفت و آمد داشت؟
ـ با هيچ كس، او همه جا با من مى رفت همين!
> فكر مى كنى چه كسى و به خاطر چه چيزى او را كشته است؟
ـ او زن خوبى بود، بايستى پيكان سفيدرنگ را پيدا كنيم چون مادرش مى گفت آخرين بار وقتى آنجا را ترك كرده است سوار پيكان سفيدرنگ شده است.
بازپرس شمس با تذكر به «سعيد» كه حق ندارد از تهران خارج شود او را مرخص كرد و تصميم گرفت به محل زندگى «حميده» برود و به تحقيق محلى دست بزند.
پاشا، سرايدار ساختمانى بود كه «حميده» به همراه «سعيد» در طبقه چهارم آن زندگى مى كرد اين مرد ۵۰ ساله چيز زيادى نمى دانست تنها گفت كه هميشه شاهد دعواى اين زن و شوهر بوده است و «سعيد» بيشتر اوقات زنش را كتك مى زده است و همه از دست آنان عاصى بودند.
«نيم تاج» زن ۴۶ ساله اى كه با ديدن بازپرس شمس به تصور اينكه او از سوى دادگاه خانواده براى تحقيق در مورد اين زن و شوهر آمده است به او گفت كه طلاق در واقع راه نجات «حميده» است.
> چرا چنين تصورى داريد؟
ـ حرف دل «حميده» همين بود. با من درد دل مى كرد، سنگ صبورش بودم او مى خواست مادر شود اما چون مادرشوهرش مخالف بود «سعيد» جرأت نمى كرد او را به اين آرزو برساند، اين كمبودها باعث شده بود كه هميشه در زندگى شان ناراحتى به وجود آيد.
> «سعيد» اهل كتك زدن بود؟
ـ زياد نه!! «سعيد» زنش را دوست داشت اما مردى عصبى بود عربده هايى كه مى كشيد همه ستون هاى خانه  مى لرزيدند باور كنيد روى اعصاب ما هم تأثير گذاشته بود حيف كه صاحبخانه بودند اگر مستأجر بودند مالك خانه شان را مجبور مى كردم آنها را جواب كند.
> آخرين بار كى او را ديدى؟
ـ روز تولد دخترم بود دقيقاً ۱۷ آبان ماه وقتى از پله ها بالا مى رفت از او خواستم حتماً در جشن تولد شركت كند، لبخندى زد و گفت كه اگر «سعيد» اجازه بدهد حتماً خواهد آمد، اما نيامد.
> چرا، نفهميدى؟
ـ باور كنيد دلم به حالش مى سوزد مطمئن هستم كه درست حدس مى زنم به خاطر كادو خريدن براى دختر من با «سعيد» دعوا مى كرد همه ميهمان هاى ما شنيدند كه آن دو چه حرف هايى مى زنند صدايشان از كانال كولر به داخل خانه ما مى آمد واقعاً خجل شديم، اين مرد غيرقابل تحمل است.
> ديگر او را نديدى؟
ـ خير، او را نديدم و باوجود اينكه آرامش به ساختمان برگشته است اما دلم براى او تنگ شده است.
بازپرس وقتى از آنجا خارج شد هيچ سرنخى به دست نياورده بود قاتلى با يك پيكان سفيدرنگ در تهران سرگردان بود و امكان داشت زنان فرارى ديگرى را نيز شكار كند.
فرداى آن روز باز «سعيد» به دفتر كارش آمده بود و اين بار در حالى كه گريه مى كرد از اينكه قاتل شناسايى نشده است ابراز گلايه مى كرد و مى خواست هرچه سريعتر قاتل به مجازات برسد.
بازپرس شمس سرش را روى اوراق پرونده انداخته بود و از غرغرهاى «سعيد» عصبى شده بود وقتى خواست پشت آخرين برگه گزارش پرونده دستور تازه اى را صادر كند، نوشت: «سعيد» كه شوهر مقتوله است به اتهام قتل بازداشت است!» سپس آن را به سروان اسدى داد كه بلند بخواند.
«سعيد» شوكه شده بود خواست اعتراض كند كه بازپرس شمس به تنها يك دليل اشاره كرد كه نشان مى داد قاتل هيچ كس جز شوهر «حميده» نبوده است.
اين مرد راهى جز اعتراف نداشت: «آخرين بار وقتى دعوا كرديم او شال و كلاه كرد تا به خانه مادرش برود او را دوست داشتم به سمتش پريدم و گلويش را چسبيدم باور نمى كرد او را خفه كنم خودم نيز باورم نمى شد اما اين كار را كردم و پشيمانم!»
مرورى بر پرونده هاى قديمى ـ نخستين قاتل سريالى ايران ـ على اصغر بروجردى(قسمت اول)
باميه فروشى به نام اصغر قاتل
162036.jpg
«مرور پرونده هاى قديمى» مربوط به پرونده هاى تاريخى است. در اين بخش يك پرونده مهم جنايى و حقوقى را در ايران و جهان بررسى خواهيم كرد و به بازخوانى آن خواهيم پرداخت. هدف از بازگشايى و بازخوانى اين پرونده ها شناخت مناسبات اجتماعى و شرايط گذشته در برخوردهايشان با يكديگر در زمان گذشته و بررسى آن نسبت به زمان حال است. به گمان ما در اين بررسى ها مى توان به نكات جالب و عبرت آموزى دست يافت كه راهگشاى بسيارى از مشكلات ما در زمان كنونى باشد. اين نكات بيانگر اين حقيقت است كه شناخت فراز و فرود روحيه هاى ملتهب و منقلب تا چه حد داراى اهميت است زيرا همين روحيه ها زمانى كه در
شرايط خاص قرارمى گيرند
خواسته و ناخواسته درگير حوادث تلخى خواهندشد و در همين لحظات است كه
فاجعه به وجود مى آيد و آنان و جامعه
بشدت هر دو از اين حوادث آسيب مى بينند.
بنابراين تأمل در اين حوادث ناخوشايند و انگيزه هايى كه سبب بروز آن شده اند و نگاهى به هزارتوى زندگى شخصيت هاى اين پرونده عبرت انگيز است.
نخستين پرونده اى كه به بازخوانى آن پرداختيم مربوط به زنى به نام «ايران شريفى» بودو
دومين پرونده مربوط به مهدى بليغ كلاهبردار ، ماجراجو و قاتل بود و از اين شماره به پرونده نخستين قاتل سريالى ايران كه به اصغر قاتل معروف بود مى پردازيم.
•••
قاتلى كه در دهم اسفند ۱۳۱۲ دستگير شد ۳۳ نفر را در بغداد و تهران كشته بود.
اينها يك عده بى پدر و مادرهستند، بى سروپا و خوشگل اند. وقتى كه ريش آنها درآمد، دزدى مى كنند. من با اينها دشمنى دارم. اينها دشمن مملكت هستند. به اين جهت آنها را كشته ام.
چهره على اصغر بروجردى بعد از اينكه به وسيله امنيه ها دستگير شد.
مردى كه يك سينى در دست دارد و تعدادى باميه در آن گذاشته و در كوچه پس كوچه هاى شهر راه مى رود و فرياد مى زند. او را تصور كنيد، در حالى كه كودكان در اطراف او جمع شده اند و با دست هاى خاكى از او باميه مى گيرند مردى بالابلند و حدوداً چهل و هفت، هشت ساله. او تا چندى پيش در بغداد بوده، در آنجا هم باميه مى فروخته و كودكان بسيارى در اطراف او پرسه مى زدند و باميه مى خريدند. او وقتى كه وارد كوچه مى شود يك پيت حلبى بزرگ هم به همراه دارد. قرار است كه درون آن پر از وسايل باميه پزى باشد.اما...
«اصغر قاتل» يكى از جانيان و مردان جنايتكار است كه نام او در تاريخ جنايى ايران هرگز فراموش نخواهدشد.
اين مرد جنايتكار كه نخستين قاتل سريالى در ايران شناخته مى شود در تمام مدت جنايت در نهايت خونسردى پس از آزار قربانيانش كه اكثرشان را كودكان تشكيل مى دادند،. اقدام به قتل فجيع آنان مى كرد.
جنايات و نحوه زندگى مرد پليد را در اين شماره و شماره هاى بعد خواهيد خواند.
\\\
\ خرابه هاى جنوب تهران
پليس تهران با اجساد كودكان و نوجوانانى روبرو شد كه سرشان را با قساوت و بى رحمى از تن جدا كرده بودند و در خرابه هاى شترخان و چاههاى قناعت اطراف تهران انداخته و در جنوب شرقى تهران رها شده بود.
متخصصان پزشكى قانونى بعد از بررسى و معاينات تخصصى روى اين اجساد كه اكثرشان را نوجوانان و كودكان تشكيل مى دادند، پى برد اين كودكان از سوى مردى جنايتكار موردآزار و اذيت قرارگرفته اند.
درحالى كه تعداد قربانيان اين جنايات فجيع به ۸ تن رسيده بود، پليس كشور عراق در يك گزارشى به كشور ايران اعلام كرد كه يك مرد جنايتكار كه در عراق اقدام به آزار و اذيت و قتل هاى بى رحمانه اى در مورد ۲۵ نفر در بغداد كرده است، به ايران وارد شده است.
\ باميه فروش يا قاتل
تقريباً دو ماهى مى شد كه سر و صداى زيادى راه افتاده بود و در همه جاى تهران صحبت از كسى بود كه كودكان و نوجوانان را به قتل مى رساند.
پس از آنكه اداره تأمينات هشت جسد در اطراف تهران پيدا مى كند كه اكثر كشته شدگان اغلب سنين زير بيست سال بودند، در تهران هراسى وصف نشدنى به راه مى افتد. كشف اين اجساد در محلى به نام شترخان در اطراف تهران چنان وحشتى ايجاد مى كند كه مردم با احتياط با همديگر سلام و احوالپرسى مى كردند و كمتر در گذرها و كوچه هاى خلوت ظاهر مى شدند. همه اين جنايات نقطه مشتركى داشت. تمام مقتولان برهنه بوده و گوش تا گوش، سرشان بريده شده بود. مأموران اداره تأمينات تا مدتها در اطراف چاه هاى قنات امين  و اطراف قلعه دولت آباد، روزها و شب ها، پرسه مى زدند تا شايد سراز اين راز و جنايت درآورند. بالاخره اين انتظار پاسخ داد و مأموران توانستند قاتل اين هشت جوان را بيابند. او على اصغر بروجردى است، يك باميه فروش دوره گرد. چندى پيش از مملكت عراق و بغدادخبر رسيده بود، يك قاتل زبردست و ماهر در آن ولايت ۲۵ نفر را به قتل رسانده است. پاسبان هاى بغدادى و دولت آنجا از دستگيرى قاتل عاجز مانده بودند و تا مدت ها مردم بغداد در وحشت روزگار مى گذراندند. اما پس از چندى سايه مرگ بر سر تهران ديده شد. ظرف مدت دو ماه هشت جنازه از ميان چاه هاى قنات اطراف تهران بيرون كشيده شد و همه چيز به بغداد نسبت داده شد. در ميان مردم كوچه و بازار اين هياهو بالاگرفت كه قاتل به تهران آمده است، او اينجاست، در ميان ما. آيا اداره تأمينات مثل ولايت بغداد، كارى نمى تواند بكند؟ آيا امنيه ها او را دستگير خواهند كرد؟ انگار بايد بيشتر مواظب فرزندانمان باشيم. اين جملاتى بود كه تهرانى ها در گوش همديگر پچ پچ مى كردند. غافل از اينكه، قاتل، سينى باميه به دست، در كوچه هاى اين شهر پرسه مى زند و به بهانه باميه فروشى كودكان را اغفال مى كند و آنها را به مناطق پرت افتاده تهران مى برد و سر از بدنشان جدا مى كند. او تا به حال ۳۳ نفر را در عراق و ايران كشته و معلوم نيست كه تأميناتى ها موفق مى شوند او را دستگير كنند يا نه؟!
\ قاتل كه بود؟
درحالى كه پليس به دنبال فرصتى براى دستگيرى اين مرد جنايتكار بود، روزنامه ها اقدام به انتشار عكس قربانيانى مى كردند كه پس از آزار و اذيت توسط مرد جنايتكار سر از تن شان جدا شده و اكثراً پوست بدن شان را به نحو بى رحمانه اى كنده شده بود.
وقتى خبر دستگيرى قاتل سريالى در روزنامه ها به همراه عكس او چاپ شد هيچ كس نمى توانست باور كند، اين جوان باميه فروش، برهم زننده آرامش آنان و عامل وحشت بوده است.
\ دستگيرى مرد جنايتكار
هنگامى كه على اصغر بروجردى در روز پنجشنبه ۱۰ اسفندماه ۱۳۱۲ در حوالى چاه هاى قنات امين آباد، با همين قيافه و وسايل ظاهر مى  شود در ابتدا مأموران تأمينات به او ظنين نمى شوند. اما وقتى كه متوجه مى شوند، جسد ديگرى پيدا شده كه متعلق به يك جوان ۱۷ يا ۱۸ ساله است و سرش بريده شده و برهنه درون يكى از چاه ها افتاده، تصميم مى گيرند اين باميه فروش را كه اتفاقاً كمى لهجه شهرستانى دارداستنطاق كنند. او كه قيافه اى مهربان دارد، در ابتدا همه چيز را انكار مى كند، اما همين كه پيت حلبى بزرگى كه به همراه دارد و گويا قرار است ابزار تهيه باميه در آن باشد را مى گردند، لباس هاى خونى كسى را پيدا مى كنند و يك آلت قتاله و يك كارد خونى، فردا به تمام بلاد تهران خبر مى رسد كه قاتل دستگير شده است و مردم دسته دسته به اداره تأمينات رفته تا مطمئن شوند. اما مگر چه اتفاقى افتاده كه همه اينگونه سراسيمه و نگرانند. مگر اين قتل، اولين جنايت بوده؟ نه! حكايت چيز ديگرى است. اين مرد كسى نيست جز اصغر قاتل.
\او كيست و چه مى گويد
درساعت ۱۱ صبح روز ۱۰ اسفند ،۱۳۱۲ على اصغر بروجردى به دام مى افتد. او ابتدا همه چيز را انكار مى كند. اما پس از چندى زبان به اعتراف مى گشايد و از قتل هاى خود پرده برمى دارد. او تا مدت ها مورد بازجويى قرار مى گيرد و به قتل ها اعتراف مى كند. خبر دستگيرى او تا بغداد مى رود. همه از اينكه اين قاتل وحشى دستگير شده است خوشحال مى شوند. ديگر نگرانى و اضطراب در خانواده ها ديده نمى شود. «تأميناتى ها چقدر زيرك بودند» و هر روز روزنامه ها احوال و آثار على اصغر را كه ديگر به على اصغر قاتل معروف شده بود مى نويسند. همه منتظرند تا كى محاكمه او آغاز شود تا از نزديك او را ببينند. بالاخره پس از گذشت چند ماه على اصغر قاتل محاكمه مى شود. در اوايل تيرماه ۱۳۱۳ چهارماه بعد از دستگيرى او دادگاه تشكيل مى شود و على اصغر قاتل به پاى ميز محاكمه كشانده مى شود. تا به آن روز در روزنامه ها مطالب زيادى نوشته مى شود. اصغر قاتل: «من يك عده بى سرو پا را كشتم.» على اصغر قاتل انتظار ندارد كه اعدامش كنند، على اصغر قاتل: «من قصدم اين بود كه نسل آنها را براندازم.» و... آيا اين حرف ها درست است؟
\ كودكى هاى مرد جنايتكار
على اصغر وقتى به سن ۷ سالگى رسيد از مادرش شنيد كه پدرش سرباز بوده در يكى از جنگ ها كشته است. همان زمان او بدون آنكه بتواند پدرش را ببيند همراه مادر و خواهرش و دو برادرش رضا وتقى به قصد زيارت به سوى كربلا رفت ولى در عراق ماند.
كودكى هاى على اصغر در بغداد گذشت و او بدون آنكه پدرش و نياكان او چه كسانى بودند در ۱۴ سالگى وقتى شرارت ها و رفتار زشت اخلاقى اش مردم بغداد و چند شهر ديگر عراق را به ستوه آورد از سوى پليس اين كشور دستگير شد و به زندان افتاد.
او هربار پس از آزادى از زندان به جلوى مدارس مى رفت و اقدام به فروختن آجيل و تنقلات به كودكان مى كرد و از اين طريق اقدام به شناسايى آنان مى كرد.
وقتى راز اين مرد آجيل فروش با آزار و اذيت هايى كه به ۵ كودك در بغداد روا داشته بود، روشن شد، در يك محاكمه از سوى قاضى عراق در بغداد محكوم به ۹ سال حبس شد.
اين نوجوان شرور پس از اينكه ۹ سال در زندان ماند به جاى اينكه دست از اقدامات خلاف اخلاق خود بردارد راه ديگرى در پيش گرفت و از ۲۷ سالگى بود كه براى شناسايى نشدن از سوى طعمه هاى خود اقدام به جنايت كرد.
\ پدر و پدربزرگ على اصغر كه بودند؟
> پدربزرگ على اصغر كه بعدها با عنوان اصغر قاتل شهرت يافت، زلفعلى نام داشت نام اين مرد در سال ۱۲۶۲ در بروجرد، ملاير و عراق براى تمام مسافران مخاطره آميز بود.
اين مرد تبهكار اقدام به دزدى از مسافران مى كرد و عده اى از كسانى كه تمايل داشتند براى زيارت به عراق بروند، وقتى در برابر اين مرد شرور كه به كاروانها مى زد، تا اموال كاروانيان را سرقت كند، كشته مى شدند.
پس از مدتى از اقامت زلفعلى در قريه نمك كور كه از توابع بغداد به حساب مى آمد، پسر اين مرد به دنيا آمد. زلفعلى نام پسرش را على ميرزا گذاشت. اين پسر وقتى به نوجوانى رسيد، به اندازه اى از خود قساوت و شرارت نشان داد كه ديگر مردم نام پدرش را از ياد بردند.
على ميرزا از دزدان و جنايتكارانى است كه نامش در تاريخ ثبت شده است، او بيش از ۴۰ مسافر و عابر را با دست خود به قتل رساند.
از زمان مرگ يا قتل زلفعلى هيچ اطلاعى نيست، اما نام على ميرزا در دوران خودش باعث ترس و وحشت زيادى در ميان بود.
\ اقامت در بغداد
وقتى كه مادر على اصغر تصميم مى گيرد كه زندگى را با فرزندان خود در عراق ادامه دهد، به بغداد مى رود.
پسر بزرگ او در بغداد قهوه خانه اى داير مى كند و اصغر نيز در اين قهوه خانه در كنار برادر بزرگ خود كار مى كند و از او چهار روپيه كه در آن زمان مبلغ خوبى هم بوده است، دستمزد دريافت مى كند، ولى با اين حال او كه در سن نوجوانى بوده است، آجيل فروشى در كنار مدارس پسرانه را بر حقوق و كار در قهوه خانه ترجيح مى دهد.
زندانهاى مكرر و هرزگى هاى «اصغر» وقتى كه در بغداد براى همه عيان مى شود، مادر و برادر بزرگ او به اين فكر مى افتند كه تا «اصغر» پا جاى پاى پدرش نگذاشته است، براى او همسرى انتخاب كنند. ولى «اصغر» پس از اينكه اين پيشنهاد مادرش را با خشونت رد مى كند، كارهاى غير اخلاقى خود ر ادامه مى دهد و بعد از ۲۵ مورد قتل در بغداد به تهران مى آيد.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |