اشاره:
از ديد بسيارى از ايرانيان اسكندر سردارى جنگى مشابه بسيارى از جنگاوران تاريخ است. شايد هيچكدام از ما ايرانيها از اسكندر مقدونى و سفر جنگى وى به آسيا چيزى در حد ۱۰ سطر نيز ندانيم اما بد نيست بدانيم اسكندر مقدونى «افتخار» تمدن غربى و پايه تفكرات غلط بسيارى از غربيها نسبت به شرق (به ويژه ايران) است.
كودك، جوان و حتى تحصيلكردگان غربى همگان اسكندر را ستايش مى كنند و او را به مانند يك «قديس رزم آور» مى دانند، شايد تا اينجاى قضيه به ما ايرانيان مربوط نباشد. «عده اى از مردم دنيا مايلند با شخصيت خيالى به نام اسكندر مقدونى و فتوحاتش براى خود پشتوانه تاريخى بسازند.»
اما داستان به اينجا ختم نمى شود. غرب كه چيزى بيش از ۵۰۰ سال سابقه فرهنگسازى و تمدن ندارد با كمك شخصيت دروغين اسكندر تمدنهاى ۳ تا ۵ هزارساله ايران، هند و مصر را منكوب مى كند.
قصه و افسانه هاى اسكندر كه در كتابهاى درسى غرب به عنوان حقايق مسلم و تاريخ به مردم آنها باورانده شده، ديد غرب را به ايران و هند و مصر و تمدنهاى بين النهرين تغيير داده است.
اما نكته مهمتر، كمپانى هاى بزرگ هاليوود به دنبال ساخت فيلمى درباره اسكندر مقدونى و جنگهايش هستند. حمايت كننده هاى مالى، تهيه كنندگان و كارگردانان پشت اين داستان قدرتمندترين كمپانى هاى هاليوودى هستند. آنها به دنبال آن هستند كه در كنار استفاده از هنرپيشه هاى بسيار معروف هاليوود اثرى بزرگ و فراگير را خلق كنند. طبيعتاً در اين فيلم شرق و به ويژه ايران بسيار تحقير خواهند شد و غرب در كنار داستان اسكندر از طريق خلق داستانهايى نظير نبرد ماراتون (از روى اين داستان رشته ورزشى براى المپيك ساختند) نبرد سالاميس (اين نبرد دريايى عظيم هنوز به عنوان شاهكار نبردهاى دريايى در دانشگاههاى نظامى قرن بيست ويكم غربى ياد مى شود!) و نبرد ترموپيل براى خود پايه هاى تاريخى ساخته و در نبردهاى خيالى خود بارها از طريق يونانيان امپراتورى هاى چندهزارساله شرقى را شكست داده است! اين مسائل همه در كنار يكديگر نگارنده را برآن داشت كه بررسى كوتاهى پيرامون سفر جنگى اسكندر داشته باشد.
البته زير سؤال بردن اسكندر به هيچ عنوان به معنى نفى كامل اسكندر مقدونى نيست، بلكه هدف تنها ايجاد سؤالات متعدد درباره اين سردار يونانى است. سؤالاتى پيرامون اينكه آيا كسى قادر بوده با برخوردارى از سپاهى اندك ( كمتر از ۴۰ هزارنفر) ۳ امپراتورى بزرگ زمان خود را (كه يكى از آنها يعنى ايران خود ۴۰ كشور را تحت اختيار داشت) به سادگى از پاى درآورد؟
اين مقاله البته بيشترين كمك را از كتابهاى سفر جنگى اسكندرمقدونى دروغ تاريخ نوشته مرحوم دكتر احمد حامى و قصه سكندر و دارا نوشته اصلان غفارى گرفته است و سعى كرده با بهره گيرى از آثار تحقيقات اين دو نويسنده پرتلاش ايرانى و استفاده از «علم منطق» و همچنين نگاهى از زاويه توانايى نظامى پايه هاى تاريخ متداول پيرامون اسكندر را زير سؤال ببرد. پيش از اين ايرانيان زيادى درباره اسكندر مطلب نوشته اند و داستان او را را زير سؤال برده اند اما به همان اندازه ايرانيانى بوده اند كه داستان اسكندر و دارا را درست مى پنداشته اند. اين مقاله به دنبال ايجاد فتح بابى دوباره پيرامون بحث درباره اسكندر مقدونى است و«ايران» آمادگى دارد نظرات موافق و مخالف اين مقاله را نيز درج كند.
***
دروغ هر چه بزرگتر، باوركردن آن راحت تر
تخصص اصلى غربيها نه درجنگ و يا ارائه تكنولوژى بلكه در سياست و زرنگى و وارونه سازى واقعيات است. غربيها داراى سابقه فرهنگى اندكى هستند تمدن ۵ هزارساله مصر، ۴ هزارساله چين و هند و ۳ هزارساله ايران براى آنها جايى براى تفاخر نمى گذارد.
كل سابقه تمدن غرب به تمدن ۲ هزارساله يونان و روم كه آن هم شامل جنوب اروپا مى شود محدود است. فرانسه، آلمان، انگليس، اتريش، هلند و بلژيك كلاً در ۱۰۰۰ سال قبل مملو از جنگل نشينان شمالى بوده كه براى دستيابى به زن و ثروت تا سرحد مرگ به نبرد با يكديگر مى پرداخته اند.
دكتر احمد حامى مى گويد: «با تلاشى ۳۰ساله مى توان كشور ايران را تا آنجا صنعتى كرد كه بيشتر نيازمندى هاى مردم خود را بسازد و كشورى پيشرفته شود اما چند سده بايد بگذرد تا كشورهاى صنعتى فرهنگشان به پايه فرهنگ مردم ايران زمين، هندوستان و چين برسد تا از غارت كردن كشورهاى غيرصنعتى و مردم كشى در آن كشورها به دست خودشان يا دست نشاندگانشان دست بردارند؟»
به راستى غربيها به ويژه انگليسها براى آنكه بتوانند مانع تحقير ملتهاى خود در برابر ملل شرق شوند چه بايد مى كردند؟
تغيير تاريخ. اين كار را آنها با دو هدف انجام دادند اول كوچك و ذليل كردن تمدنهاى بزرگ شرقى و دوم ايجاد انگيزه هاى ناسيوناليسى و غرور در مردم غرب. نگوييد كه اين كار از غربيها ساخته نيست.
از دست بردن در انجيل مقدس، اقدامات كليساى انگيزاسيون در تغيير روايات و تاريخ و باورهاى مردم (دستيافته هاى صدها دانشمند و فيلسوف اروپايى به خاطر بيان واقعيات در قرون ۱۶ تا ۱۸ سوزانده شدند) گرفته تا دگرگون نشان دادن تاريخ سرخپوستان آمريكا، محوكردن تمدنهاى بدوى اما ريشه دار آفريقايى و آمريكاى مركزى و جنوبى تنها پاره اى از تلاش تاريخ نويسان غرب (كه اتفاقاً اكثراً نظامى، دولتى و حتى مأموران ويژه اطلاعاتى بودند) بوده است.
غرب به ويژه آمريكا و انگليس در نيمه دوم قرن بيستم موفق شد با كمك رسانه هاى عظيم خود (از سينما و راديو تلويزيون گرفته تا هزاران عنوان كتاب و روزنامه هاى با تيراژ ميليونى) تاريخ جنگ دوم جهانى را كاملاً وارونه نشان دهد، افكار عمومى جهانى را از ويرانگرى و كشتار در نبردهاى شرق آسيا (ويتنام، كامبوج، كره و لائوس) بى خبر نگاه دارد و …
براى غرب هيچ كارى غيرممكن نيست.
درباره دكتر احمد حامى
مرحوم دكتر احمد حامى كه لقب پدر مهندسى عمران ايران را با خود به همراه دارد از جمله مفاخر بزرگ ايران در سطح مرحوم پروفسور حسابى است اگرچه به اندازه وى مشهور نگشت. دكتر حامى در سال ۱۳۰۸ به همراه پايه گذاران اصلى دانشگاههاى ايران تقريباً همزمان با افرادى مانند مرحوم دكتر بازرگان، مرحوم دكتر يدالله سحابى و دكتر حسابى به خارج (برلن) رفت.
وى در ۱۳۱۵ از دانشگاه زوريخ سوئيس فارغ التحصيل شد و به رياست اداره راه استان تهران منصوب شد. وى از اولين اساتيد دانشكده فنى دانشگاه تهران و از پايه گذاران دانشكده فنى كنونى دانشگاه تهران بود. دكتر حامى ۴۶ سال در دانشگاه تهران درس داد و به تعهد خود به اين ملت وفادار ماند.
او در ۱۳۶۲ كتاب سفرجنگى اسكندر مقدونى را نوشت. وى نويسنده چندين كتاب در زمينه مصالح ساختمانى، راهسازى و ساختمان سازى است اما جداى از آن اين استاد ۷ كتاب تاريخى ديگر به جز كتاب اخيرالذكر نوشته است. همكارى و مشاركت وى در ساخت و راه اندازى بسيارى از راهها، پلها، راه آهن، فرودگاه و بنادر سبب شده تا به او لقب پدر راههاى ايران را بدهند.
دكتر حامى طى سالهاى ۵۵ تا ۷۹ در سمت مشاور عالى ساختمان و مصالح ساختمانى در مركز تحقيقات ساختمان و مسكن بود.
اين مرد بزرگ كه در طول دوران حياتش دمى از تحقيق و خدمت به ايران دست برنداشت (در كنار دهها كتاب و گزارش منتشر شده اش ۲۳گزارش و كتاب منتشر نشده داشت) در بهمن۱۳۷۹ دار فانى را وداع گفت. آنچه از گفته اين مرد مشوق نگارنده براى ارائه كارى هر چند ناچيز در كنار تحقيقات وسيع او شد جمله اى در مقدمه كتاب سفر جنگى اسكندر بود.
«من يكى از هزاران هزار ستايشگر فرهنگ ايران زمين هستم، ايران زمين و مردمش را دوست دارم، در اين نوشته، از دروغ نوشته هاى اسكندرنامه ها، اسكندرشناسان و ستايشگران اسكندر پرده برداشته و اسكندر مقدونى را در سنجش با چنگيز، تيمورلنگ وناپلئون به يك جنگجوى رديف چندم پايين آوردم بر آيندگان است كه اين كار را دنبال كرده و شر اين هيولاى دروغين را از سر تاريخ ايران زمين بكنند.»
روايت اسكندر از ديد مورخين غربى
اسكندر مقدونى مطابق تعريف غرب جوانى بوده كه پس از مرگ پدرش (فيليپ مقدونى) وارث پادشاهى مقدونيه و يونان باستان شد. البته مورخين غربى خودنيز به مشكوك بودن نسبت پدرى و پسرى فيليپ و اسكندر اشاره مى كنند و دليل آن را نيز شك فيليپ به المپياس زن خود (و مادر اسكندر) مى دانند.
اسكندر از همان ابتدا عزم فتوحات بزرگ را درسر داشت. وى در ۲۰سالگى پس از گذشت يكسال از جلوسش (پس از قتل فيليپ) به بالكان حمله كرد و با عبور از رود دانوب كليه ولايات آن ديار را تسخير كرد و تا ايلريا در يوگسلاوى كنونى پيش رفت. وى سپس براى سركوبى يك گروه ديگر از جنگاوران شورشى در شهر تب به اين شهر لشكر كشيد. يونانيان با پشتيابى از اهالى تب سعى كردند مانع پيروزى مجدد سردار مقدونى شوند تا بلكه شرايط استقلال آنها فراهم شود اما اين ممكن نشد و اسكندر در نبردى سهمگين ۶هزار نفر از دشمنان خود را كشت و ۳۰هزار نفر را اسير گرفت.
به گفته مورخين غربى در ۳۳۴ قبل از ميلاد اسكندر با نيروهاى خود از مقدونيه حركت كرد و به طرف آسيا روانه گرديد. سپاه وى متشكل از ۵هزار سوار و ۳۰هزار پياده بود. اين نيرو به واسطه نبردهاى پى در پى بسيار جنگاور و قوى بوده است. قشون اسكندر در مدت كوتاهى خود را به هلس پونت ( داردانل امروزى) براى عبور از دريا رسانده و بدون اطلاع نيروى درياى عظيم ايران (؟) از اين تنگه گذر مى كند و وارد غرب تركيه كنونى مى شود.
در آنجا سپاه عظيم ايران آماده كارزار با وى مى شود نيروهاى ايرانى در نبرد گرانيك ۱۰ تا ۲۰هزار سوار و ۲۰ تا ۱۰۰هزار پياده عنوان شده است. پس از نبردى سنگين در نهايت سپاه ايران با حدود ۴۰هزار تلفات متلاشى مى شود تلفات مقدونيها در اين نبرد سهمگين (به روايت خود غربيها) تنها ۱۱۰كشته بوده است. شكست ايران در آسياى صغير سبب شد تا سارد و لوديه كه خراج گذار ايران بودند به سرعت تسليم شوند و پس از آن اسكندر طى يكسال با انجام چندنبرد محلى كل تركيه كنونى را تحت انقياد خود درمى آورد و در ۳۲۳قبل از ميلاد آماده نبرد سرنوشت ساز ديگرى با ارتش ايران در ايسوس (سوريه كنونى) مى گردد. در اين نبرد كه داريوش سوم فرمانده نيروهاى ايرانى را بر عهده داشت به گفته مورخين يونانى (كه مورخين جديد غربى نيز آن را زير سؤال نبردند) سپاه پارسيان بالغ بر ۶۰۰هزار سوار و پياده بود. اين به معناى برترى ۲۰ بر يك ايران برطرف مقدونى است.
مورخين همگى نقل كرده اند كه در اين دشت به علت كمى جا كشتار بى رحمانه اى به راه افتاد اما در نهايت سپاه مقدونى با كشتن ۱۱۰هزار ايرانى ودادن تلفاتى در حدود ۳۰۰كشته (؟) ستون فقرات ارتش ايران را در هم مى شكند. پس از اين پيروزى درخشان، اسكندر به طرف فينيقيه مى رود و با جنگاورى شهرهاى حاشيه مديترانه را فتح مى كند.
در ۳۳۲قبل از ميلاد اسكندر شهر صور مهمترين شهر منطقه را محاصره كرد و با نبردى سخت به تصرف درآورد. كشته هاى صورى در اين نبرد ۸هزار مقتول و ۳۰هزار اسير بود.
وى تنها با نبرد در غزه و شكست اين دژ ناگهان وارد خاك مصر مى شود و كل شهرهاى بزرگ مصر تابع او مى شوند. وى سپس از طريق پيمودن مسير لبنان و سوريه كنونى وارد بين النهرين مى شود و از طريق فرات به سمت شرق رانده و ناگهان در عراق كنونى خود را در مواجهه با سپاه يك ميليون نفرى (؟) داريوش مى بيند. در اين نبرد نيز ايران شكست سختى خورده و پادشاه ايران آواره دشت و بيابان مى شود. تلفات مقدونى ها بين ۳۰۰ تا ۱۱۰۰نفر و تلفات ايرانيان بين ۴۰ تا ۳۰۰هزار نفر عنوان مى شود.
بعد از اين نبرد گويى ديگر رمقى در ايران براى مبارزه نمانده و شهرهاى بزرگ بابل و شوش تصرف شده و اسكندر به قصد پرسپوليس و پاسارگاد حركت مى كند.
وى تنها در گردنه اى در نزديكى راه رامهرمز و بهبهان كنونى با نيروى ايرانى در حدود ۴۰هزار نفر مواجه مى شود كه اين نيرو على رغم رشادت زياد، با آشنايى به جغرافياى محل و برابرى نيرو با طرف مقابل (سپاه اسكندر نيز همان حدود روز اول بوده است!) شكست سختى مى خورد و از هم مى پاشد و استخر و پاسارگاد به تصرف اسكندر درآمده و پرسپوليس به آتش كشيده مى شود.
اسكندر مقدونى در سال۳۳۰ پيش از ميلاد عزم فتح اكباتان پايتخت زمستانى هخامنشى را كرده ولى عقب نشينى داريوش سوم به دروازه كاسپين، اكباتان را مغلوب اسكندر مى كند.
اسكندر با پيمودن مسير همدان به رى و از آنجا به دامغان كنونى يا شهر صددروازه عزم مبارزه ديگرى را با داريوش كرد كه به وى خبر دادند داريوش به دست سردارانش كشته شده است. اسكندر مقدونى در ۳۲۹قبل از ميلاد هيركانيا (گرگان امروزى) را فتح كرده و با عمده نيروهاى خود در سال بعد افغانستان امروزى و كوههاى هند وكش را پشت سرمى گذارد و از دره معروف پنج شير نيز مى گذرد.
وى سپس بلخ را تسخير كرده و خجند را در حوالى جيحون فتح مى كند. تا اينجاى كار به گفته سرپرسى سايكس ژنرال انگليسى و نويسنده كتاب تاريخ ايران، اسكندر ۵۶۰۰كيلومتر از يونان دور شده بود!
در ۳۲۷ قبل از ميلاد اسكندر با سپاه رويين تن خود (!) به هند حمله مى كند. سپاه اسكندر در آن زمان به ۱۲۰هزار نفر رسيده و با عبور از تنگه خيبر و شكست پادشاهان محلى پنجاب به ساحل شمالى رود سند رسيد.
وى سپس با عبور از سند به نبردى سنگين با پادشاه ديگرى به نام پروس پرداخت به گفته مورخين اگرچه اسكندر در اين نبرد نيز پيروز شد اما به تصميم سران سپاهش از فتح بقيه هند صرفنظر كرد و امر به بازگشت داد. سرپرسى سايكس انگليسى مى نويسد؛ حركت اسكندر به طرف اقيانوس هند عقب نشينى نبود چه او رود جيحون را به طيب خاطر فتوحات خود قرار داد و از جلو به رود سند سرازير شد و پس از تمشيت بلاد متصرفه، خود به نواحى جنوب شرقى ايران مى رسد اگر به نقشه رجوع كنيم مى بينيم كه ما بين مصر و پنجاب مركز مهمى باقى نمانده كه صداى پاى جنگاوران او را نشنيده و يا نبرد و توانايى او را نفهميده باشد. (۱)
پس از اين ديگر جنگهاى اسكندر تقريباً به پايان رسيده و وى بسادگى (!) از ميان مناطق ناشناخته حدود ۳هزار كيلومتر از غرب هندوستان، بلوچستان ايران، سيرجان و استان فارس مجدداً به پاسارگاد بازمى گردد.
اسكندر ۲سال پس از حمله به هند در ۳۲۳پيش از ميلاد در سن ۳۲سالگى درگذشت.
اين تمام داستان اسكندر مقدونى نيست بلكه مورخان غربى در كنار اين روايت دهها نه بلكه صدها افسانه و حكايت فرح بخش و شگفت آور از خدايان يونان، انسانهاى عجيب و رفتار خداى گونه اسكندر نقل كرده اند و سفر اسكندرمقدونى را مجموعه اى از تاريخ وافسانه جلوه داده اند، كه اين نوشتار قصد ورود به اين مباحث را ندارد.