• ما در آغاز راه نو اصلاحگرى و نه در پايان آن هستيم. تداوم آن
با شماوآينده روشن آن از آن شما است شما سازندگان
اصلى فرداى روشن ايرانيد
• آيا همه وعده هايى كه گفته مى شود خاتمى داده بود،
واقعاً من وعده داده بودم يا مى توانستم وعده بدهم؟
گروه سياسى ـ
• هرچند به علت سابقه استبدادزده حتى در بسيارى
از موارد در مقام نقد نيزمنصف نبوده ايم، اما جامعه بخصوص
نخبگان و فرهيختگان نبايد در بامداد استقرار مردم سالارى، وقتى آزادى به سرقت مى رود بى تفاوت بنشينند
• كسانى حمايت بحق امام را از نهاد شوراى نگهبان مطلق مى كنند، ولى
خطاب هاى عتاب آلود و صريح آن بزرگ را به شوراى نگهبان مخفى نگه مى دارند تا نقش نظارتى منطقى را به قيموميت برمردم رشيد و آگاه
تبديل كنند
• از شعار ذوب درولايت كه شعارمحورى رقباى دوم خرداد در درون حكومت بود تا شعار ايران آزاد، آباد و شاد و تأكيد بر دموكراسى، آزادى و حقوق بشر، راه درازى طى شده است. اين معجزه روح اصلاح طلب ملت ما است كه بايد بازشناخته شود
« سيد محمد خاتمى» رئيس جمهورى در واكنش به انتقادها و درددل هاى جوانان، روز دوشنبه در نامه اى ، مشكلات و دشوارى هاى سال هاى رياست جمهورى خود را تشريح كرد.
رئيس جمهورى در مقدمه اين نامه به انتقادهاى برخى جوانان در نشست روز هشتم ارديبهشت خود اشاره كرد و افزود: در فضاى كنونى لازم دانستم خطاب به همه فرزندان عزيزم كه مهر و خشم شان هر دو براى من قيمتى است، نامه اى بنويسم و عنوان آن را «نامه اى براى فردا » بگذارم و اينك كه به پايان دوران مسؤوليت رسمى خود نزديك مى شوم باب اين مراوده و تبادل نظر را باز كنم.
در بخشى از اين نامه به نتايج دوران اصلاحات اشاره شده و آمده است: امروز گرچه هنوز اين درد و مصيبت را داريم كه انسانى دانشمند كه شايد سابقه حضورش در انقلاب و جبهه بيش از سابقه تصدى فلان قاضى بى تجربه اى باشد كه گشاد دستانه حكم ارتداد صادر مى كند و مبارزى كه پا و سلامت خود را براى انقلاب داده و همواره از موضع دين خواستار اعتلاى آزادى بوده است ـ ولو در برداشت و نظر خود دچار خطا شده باشد ـ به ناحق به ارتداد متهم و بر اساس آن محكوم مى شود، ولى اين نيز دستاورد كمى براى جامعه ما نيست كه جز معدودى افراد، هيچكس از حوزه هاى علميه گرفته تا دانشگاهها و تا سطح مسؤولان، اين برخورد و حكم را پذيرا نمى شوند.
امروز گرچه هنوز نقد و نظر هزينه هاى سنگينى دارد ولى ديگر منتقد، دشمن پيغمبر قلمداد نمى شود. امروز گرچه هنوز اين درد و مصيبت را داريم كه انسانى دانشمند كه شايد سابقه حضورش در انقلاب و جبهه بيش از سابقه تصدى فلان قاضى بى تجربه اى باشد كه گشاددستانه حكم ارتداد صادر مى كند و مبارزى كه پا و سلامت خود را براى انقلاب داده و همواره از موضع دين خواستار اعتلاى آزادى بوده است ـ ولو در برداشت و نظر خود دچار خطا شده باشد ـ به ناحق به ارتدادمتهم و براساس آن محكوم مى شود، ولى اين نيز دستاورد كمى بر جامعه ما نيست كه جز معدودى افراد، هيچ كس از حوزه هاى علميه گرفته تا دانشگاه ها و تا سطح مسؤولان، اين برخورد و حكم را پذيرا نمى شوند.
•••
متن كامل نامه رئيس جمهورى به شرح زير است:
به نام خدا
شايد نسل جوان ما با كمتر كسى چون رئيس جمهور خود درددل و رابطه انتقادى داشته است، يكى از بزرگترين سرمايه هاى دوران مسؤوليتم، نامه ها، جزوه ها، نقاشى ها، سروده ها، پيامها، ستايش ها و نقدهايى است كه از سوى نوجوانان و جوانان برومند اين مرزو بوم براى من آمده است و جابه جا، تا آنجا كه ميسر بوده است، كوتاه يا مفصل به آنها پاسخ داده ام.
اگر قادر به رسم يك منحنى در مورد گرايشها، انگاره ها و انگيزه هاى جوانان باشم، مى توانم نشان دهم كه سير منحنى اميد ابتدا سريعاً صعودى بوده واندك اندك به نزول ميل كرده است. امرى كه بررسى جامعه شناختى و روانشناختى آن به عهده صاحبنظران پژوهشگر است. به نظر من بخشى از اين مسأله طبيعى و بخش عمده آن ناشى از عواملى است كه مى توانست نباشد و متأسفانه بود. من به يارى خداوند روزى خواهم كوشيد تا همه نامه ها و اثرها را منتشر كنم كه در واقع نماد يكى از حساس ترين لحظه هاى تاريخى اين مرز و بوم است ولى اينكه و در فضاى كنونى لازم دانستم خطاب به همه فرزندان عزيزم كه مهر و خشمشان هر دو براى من قيمتى است، نامه اى بنويسم و عنوان آن را « نامه اى براى فردا» بگذاريم و اينك كه به پايان دوران مسؤوليت رسمى خود نزديك مى شوم، باب اين مراوده و تبادل نظر را باز كنم. اين نامه نه در برگيرنده همه گفتنى هاى من است و نه در صدد پاسخ گفتن به همه پرسشها و نقدها، فتح بابى براى گفت و گو و باز انديشى است، چراكه همواره دل كوچكم به ياد روح بزرگ جوانان اين سرزمين و همه جوانان تپيده است.
سيد محمد خاتمى
ارديبهشت۱۳۸۳
نامه اى براى فردا ـ ارديبهشت ۱۳۸۳
كوير در نگاه اول، تجلى خشونت، خشكى، بى آبى و پژمردگى است، پهنه گسترده اى كه ريگزارهاى بى حد و مرز آن، زندگى را در كام خود فرو مى برد. از آسمان كوير، باران آفتاب مى بارد و از متن آن توفانهاى سهمگين شن بر مى خيزد، اما كوير را من مظهر زندگى، تلاش، صبورى و سازندگى مى دانم كه نوميدى در دل دريايى مردان و زنانش غرق و هضم مى شود و از ناممكن ها امكان شگفت انگيز زندگى پويا بر مى خيزد. مبارزه آرام با طبيعت سخت و خشمگين و ناآرام، مردان و زنان كويرى را چنان پرورده كه لحظه اى از زندگيشان تهى از آفرينندگى و اميد آفرينى نيست. روز كوير سوزان است، از آتش آفتاب در تابستان و سرماى استخوان سوز در زمستان، روز بى سايه و آتش زاى كوير اما، شبى را در پى دارد كه همه لطافتها و زيبايى ها را در خود جاى داده است. وقتى شب، حجاب خورشيد از چهره بر مى دارد، آسمان را در همسايگى خود مى بينى! چه مى گويم؟ در شب كوير، زمين و آسمان يكى مى شوند، آسمان به زلالى و شفافى درياى آب شيرين است كه فقط در وهم تو وجود دارد و ستارگان به تو نزديكند، آنقدر كه با دستانت مى توانى آنها را صيد كنى. شب كوير با زبان ستاره با تو شاعرانه ترين گفت و گوها را دارد و چنان جانت را از اميد و زيبايى پر مى كند كه سختى و سوز روز كوير نيز راحت و دلپذير مى شود.
... مى جنبى، مى كاوى و از ژرفاى ده ها و صدها متر زمين، آب زندگى را برمى آورى و در رشته اى به درازاى ده ها كيلومتر در زير زمين آن را جارى مى سازى و به لب تشنه كوير مى رسانى. به همين دليل است كه نام كاريز و قنات در گوش جان تو آهنگ زندگى و شعر دارد. مرد و زن كوير، هنگامى كه گونه آفتاب سوخته خود را در معرض نوازش خنكاى نسيم شامگاهى قرار مى دهند، به آسمان مى نگرند، ستاره مى چينند و شعر مى سرايند؛ زندگى را با همه جلال و جمال خود تكرار مى كنند. دل انسان كويرى آسمانى است و به همين جهت به خدا نزديك تر است. ايمان ناب را نه عبوس و ظاهربين، كه ژرف و عرفانى، در متن جان خود جا داده است. كوير صبور است و بى ادعا، اميدوار و پرتلاش؛ همه شب هايش شب قدر است و همه روزهايش سرشار از تلاش و ناآرامى در جست وجوى آرامش پايدار. من هم از كوير آمده ام، با همان اميد و شكيبايى و ايمان. اما خود را چون بيد مجنونى كه تنها در گستره كوير ايستاده است، لرزان مى بينم، بر سر ايمان خود، و نگران كه مبادا ناتوان از عمل به عهدى باشم كه با خداى خود و با زنان و مردان بزرگوار اين مرز و بوم بسته ام، ولى اميدوارم، به آينده اى اميد بسته ام كه دل و دماغ و بازو و همت فرزندان اين كشور در كار ساختن آن است.
فرزندان امروز ايران، ميراث داران زنان و مردان مؤمن و با فرهنگ و فداكارى هستند كه ديروز، سرود پيروزى مردمى ترين انقلاب ايمانى و آزادى خواهى و سربلندى را نواختند و مبادا كه توطئه ها و ترفندها و كژتابى ها و كج انديشى ها آنان را مأيوس كند. من كه درس اميد را از مدرسه كوير آموخته ام، سخت اميدوارم كه شور و شعور و توان تشخيص والاى اين نسل، او را مشتاق به پيمودن راه دشوار، ولى مطمئنى خواهد كرد كه آغاز كرده است.
فضيلت تمدن سازى در عهد قديم و پيشتازى اين قوم در تأسيس جامعه مدنى سازگار با دين و فرهنگ خود در عرصه جديد تاريخ اين مرز و بوم، و برپايى مردمى ترين انقلاب قرن حاضر، هيچگاه در دست نسل امروز تباه نخواهد شد، بلكه او را قادر خواهد كرد كه الگويى نو از زندگى ارائه دهد، براى انسانى كه از بى ايمانى، دنيابينى، بى عدالتى، استبداد و استعمار به تنگ آمده است.
اين نامه اى است از انسانى كه اگر فاقد هر فضيلتى باشد، فضيلت دوستدارى عدالت و ايمان و آزادى را دارد، نامه اى به نسلى كه بايد بار سنگين ميراث همه فداكارى ها، آفرينندگى ها و آزادگى ها را بر دوش بكشد. هيچ قومى نمى تواند فارغ از آنچه بر او گذشته است، آينده خود را برگزيند و آينده هر قومى نيز در گرو آگاهى، اختيار، انتخاب و اعمال اراده اوست. گذشته ما گذشته اى استبدادزده است و استبدادزدگى درد مزمن و مشترك جامعه ما است. عدم تأمل در اين درد بزرگ تاريخى همه ما را به بيراهه خواهد برد.
استبداد، خودانديشى و خودباورى را از مردم مى گيرد و جان و جهان آنان را پر از ترس مى كند. در فضاى استبداد، هركس در پى بيرون كشيدن گليم خود از آب است. دروغ، نفاق و ريا در جامعه رواج مى يابد. آنچه بر جان و جهان انسان استبدادزده غلبه مى كند، غفلت از حق خود و احساس تكليف در برابر آن است كه قدرت دارد. حتى خدا در چهره جبار خود تجلى مى يابد كه فقط بايد از او ترسيد و اسم جلال حضرت حق، اسم جمال او را تحت الشعاع قرار مى دهد. در باور فرد نمى گنجد كه «جمع» يك واقعيت است و اگر افراد در كنار همديگر قرار گيرند، عقل جمعى و اراده جمعى بوجود مى آيد كه مى تواند سرنوشت را عوض كند.
فشار نظام استبدادى، انسانها را كلافه مى كند و اجازه نمى دهد كه نيروى معجزه گر درونى افراد را كه در جمع تجلى مى يابد، بشناسد. آنان گرچه وضع موجود را برنمى تابند و همواره خواستار تغييرند، ولى منتظر نيرويى خارج از اراده خويشند كه بيايد و ديو استبداد را از پاى درآورد، در عين حال سراسر وجودشان دلهره است كه نيروى بعدى نيز با مردم چه خواهد كرد. به همين دليل با همه ستمى كه نظام حاكم دارد، اغلب وجود آن را از ترس ناامنى بيش تر و آشفتگى افزون تر تحمل مى كنند. مگر تاريخ سياسى ما، تاريخ ترجيح امنيت استبداد بنياد بر آشفتگى آزادى مدار نيست؟ در مقابل استبداد نفس گير گرچه حركت ها و نهضت هاى بزرگى نيز ديده ايم، اما طبع جامعه استبدادزده، حتى مبارزان را نيز به اين پندار مى رساند كه زور را جز با زور نبايد يا نمى توان پاسخ داد. روى آوردن به تشكل هاى پنهانى و زيرزمينى و اقدام به ترور در برابر سركوب، و آشوب در برابر اختناق باز هم بخشى از سرگذشت تلخ تاريخ ما است. به هر حال زندگى در جوامع استبدادزده با ناامنى، خودناباورى، دلهره و بى اعتمادى به ديگران توام است. آنچه در اين ميان بيش و پيش از همه چيز آسيب مى بيند، تأمل و انديشه در سرنوشت تلخ جامعه است و آنچه غلبه مى يابد، نه فكر، كه احساس نفرت و آرزو است.
ما قرن ها محكوم خودكامگى بوده ايم، كه حتى گاه با دين و فلسفه نيز توجيه شده است. فره ايزدى كه در ريشه خود نشانه هوشمندى و حكمت والاى ايرانى است و معتقد است كه حكومت از آن خرد و عدالت يا فضيلت است و آن كه برخوردار از فره ايزدى است، شايسته حكمرانى در فضاى استبدادزده، دچار تحريف بزرگ شده و به اين صورت درآمده است كه هركس و ناكس كه با زور و شمشير و سركوب بر جامعه مسلط شد، هم او صاحب فره ايزدى است، همين تحريف در فرهنگ اسلامى نيز بروز كرد، آنجا كه سلطان را سايه خدا مى دانست و جامعه را خدايى مى خواست. در نتيجه، چنان شد كه هر جبار خونخوارى «ظل الله» نام گرفت و به نام خدا، بندگان خدا را به بردگى كشاند. جامعه ما طى قرن ها و ساليان بسيار در چنبره استبداد گرفتار بوده است، استبدادى كه در دو سده اخير به جاى اتكا به عصبيت قبيله اى و سلحشورى عشيره اى، بر قدرت چپاولگر بيگانه متكى بوده است. ما از متن چنين نظامى، با فرهنگ و اقتصاد و آداب ويژه خود، با غرب تماس گرفته ايم، غربى كه كوشيده بود از جباريت كليسا در عرصه جان و فئوداليسم در عرصه جهان با شعار آزادى، برادرى و برابرى رهايى يابد و نظام يا نظام هاى مدرن را بوجود آورد و روز به روز شگفتى بيافريند. ما در متن نظام هاى استبدادى كه حاصل آن عقب ماندگى، فلاكت و تحقير بوده است، با دو احساس با غرب روبه رو شده ايم، احساس حقارت و احساس ترس. حقارت و ترس، شيدايى و نفرت مى آفرينند و هرجا اين دو بيايند، جا را بر انديشه و اراده مستقل و پويا تنگ مى كنند.
سنت پرستان استبدادزده جامعه ما تحول جوامع را نمى ديدند و به آنچه طى قرن ها عادت كرده بودند، دل خوش مى داشتند و حتى به آن رنگ تقدس مى دادند و غربى را برهم زننده آن سامان فكرى و ايمانى و عاطفى مى ديدند.
عشق كور به عادت هاى فسيل شده كه رنگ دين و فرهنگ گرفته بود و ترس از نابودى سنت، سبب نفرت نسبت به غربى مى شد كه آمده بود تا آن را به هم بزند، بخصوص كه وجهه استعمارى، خشن و غيرانسانى غرب واقعيت مدنى آن را مى پوشاند. در مقابل، كسانى كه عقب ماندگى مزمن خود را در برابر پيشرفت هاى غرب مى ديدند، در خود احساس حقارت مى كردند و هرچه را كه خودى بود، حقير مى ديدند و در نتيجه به جاى شناخت درست غرب، شيدا و شيفته مى شدند. چون آشنايى آنان با غرب سطحى بود و شيفتگى به غرب هم از سطح ظواهر و مظاهر زندگى فراتر نمى رفت، مى پنداشتند كه اگر اين ظواهر را بپذيرند، غربى و در نتيجه پيشرفته خواهند شد. در واقع نه به سير تطور فرهنگ غرب و تاريخ آن آشنا بودند، نه تاريخ خود را مى شناختند، و نه متذكر اين نكته ظريف بودند كه وضع و حال مدنى و اجتماعى هر قوم باسابقه تاريخى و سير تطور آن مناسبت دارد. آنان شيدا بودند و در سايه اين شيدايى، راه برون رفت از بحران جهل و عقب ماندگى و ادبار تاريخى را ترك سنت و بيرون آوردن جامه آن از اندام جان و از مغز سر تا ناخن پا «فرنگى شدن» مى پنداشتند. نفرت و شيدايى درد بزرگ دوره اخير تاريخ ما است و چالش نافرجام سنت و تجدد كه سرنوشت يكصد و پنجاه ساله ما را تحت تأثير قرار داده است، بيشتر ناشى از اين دو احساس و كمتر متأثر از انديشه است. البته همواره در اين ميان اصلاح طلبانى بوده اند كه بر هويت دينى و ملى و بازگشت به خويشتن به عنوان پايه تحول و پيشرفت تأكيد مى كرده اند و خواستار نوسازى و نوآورى هم در فرهنگ، هم در سياست و هم در اقتصاد بوده اند و با سازمان و سامان خودكامه وابسته مخالفت مى ورزيده اند.
از عقب ماندگى علمى، اقتصادى و سياسى كشور رنج مى برده اند و جامعه اى مى خواسته اند آزاد، برخوردار از حقوق اساسى و توليدكننده و مستقل. اما آنان نيز همواره گرفتار دو مشكل بوده اند: يكى اين كه كمتر تعريف روشن و راهبردى از آزادى و حقوق اساسى جامعه و پيشرفت و استقلال داشته اند، لذا عمدتاً مقهور مشهورات زمانه بوده اند. ديگر اين كه در هياهوى جنگ سنت و تجدد، بيشترين فشار را تحمل مى كرده اند، كلام مرحوم دكتر شريعتى در اين باب گويا است:
«در ميان دينداران متهم به بى دينى و در ميان بى دينان متهم به ديندارى و در وراى اين دو، خارجى مذهبى كه سر از اطاعت اميرالمؤمنين برتافته است. » اين است وصف الحال روشنفكران اصلاح طلبى كه هم به دين و فرهنگ ملى وفادار بوده اند، هم خواستار تحول و پيشرفت.
در وراى اين همه، مردمى بوده اند و هستند كه همواره به نام آنان سخن گفته شده است و برجستگان همه جريانهاى فكرى و سياسى خود را مدافع و نماينده ايمان و مطالبات و سخنگوى آنان دانسته اند. ولى خود مردم از يك سو دچار خودكامگى و از سوى ديگر در بند وابستگى حكومت ها و در نتيجه، گرفتار فقر و جهل و ستم طبقاتى بوده اند. در عين حال اين مردم هميشه فطرتى شفاف داشته اند كه در عمق جان، غالباً ديندار و خواستار عزت و زندگى آبرومندانه بوده و هستند.
پيشترها گفته ام و باز تكرار مى كنم خواست تاريخى ملت ما، كه دست كم طى حدود دو قرن گذشته، كه بارها در صورت حركت ها و جريان ها و نهضت هاى دينى و اجتماعى و سياسى تجلى يافته در اين سه شعار متجلى است: «آزادى، استقلال و پيشرفت». در چنين فضاى ذهنى، تاريخى و اجتماعى و با چنين پيشينه اى است كه انقلاب اسلامى رخ مى نمايد و آرزوهاى فروخفته و حركتهاى بارها به شكست انجاميده را جهت مى دهد.
انقلاب اسلامى بر بستر دين حركت كرد و به همين دليل اين چنين عمق اجتماعى يافت و از آنجا كه بر خواست ها و مطالبات تاريخى ملت، يعنى آزادى، استقلال و پيشرفت و در حقيقت بر عدالت ـ كه جمع متعادل همه اينهاست ـ تكيه داشت، توانست هم توده هاى مردم و هم نخبگان را جلب كند. چون پايگاه انقلاب اسلامى دين بود، بنابراين با هويت تاريخى جامعه سازگار شد و چون همگان را به آزادى و استقلال و پيشرفت فراخواند، در نتيجه با خواست تاريخى مردم همسو بود. وقتى هويت تاريخى با مطالبات تاريخى در يك جهت قرار گيرد، واقعه اى پديد مى آيد كه در جهت سلبى مى تواند زنجير سنگين و قطور استبداد وابسته به بيگانه را پاره كند و در وجه ايجابى، اين استعداد را دارد كه منشأ و مبدأ تاريخ نوينى شود كه در آن، براى اولين بار، ملت طعم آزادى، حاكميت بر سرنوشت خود و به كارگيرى امكاناتش را در جهت پيشرفت بچشد. بعد از نهضت مشروطيت ـ كه گام بلند ملت ما در جهت مهار استبداد و رهايى از وابستگى و استقرار جامعه مدنى و با تأسف فراوان دولت مستعجل بود ـ در سايه انقلاب اسلامى در سطحى بسيار گسترده تر و عميق تر ميزان «رأى ملت» شد، نه تنها در شعار، كه در متن قانونى كه تصويب آن نيز به رأى مردم واگذار گرديد. آزادى هاى اساسى به رسميت شناخته شد و همتاى امنيت كه مهمترين پايه جامعه پويا و باثبات است، قرار گرفت و اعلام شد كه نه به بهانه امنيت مى توان آزادى ها را محدود كرد و نه به نام آزادى مى توان امنيت را از ميان برداشت.
همه افراد در برابر قانون مساوى به حساب آمدند، مجلس در رأس امور قرار گرفت، نقد قدرت نه تنها حق مسلم، كه وظيفه همه شهروندان قلمداد شد و در كنار اين تحولات راه براى رفع تنگناهاى ناشى از بينش هاى تنگ سنتى در برابر دين و جامعه، بخصوص با برخوردهاى خردمندانه و شجاعانه امام خمينى (قده) گشوده شد.
جامعه اميد و حيات تازه اى پيدا كرد، اراده استوار مردان و زنان و به ويژه جوانان معجزه گر اين مرز و بوم، در همه عرصه هاى آفرينندگى، سازندگى و پايدارى تجلى يافت. اما باز بايد در همان درد و دغدغه پيشين تأمل كنيم.
عدم توجه به زمينه هاى بيماريهاى تاريخى، ما را از تشخيص راه مستقيم دور مى كند. تذكر به وضع و حال فرهنگى و اجتماعى جامعه، شرط توفيق در حركت اجتماعى ملت ايران است. در تاريخ معاصر ما، دو جريان سنت پرست و غرب پرست، حتى آنجا هم كه فرصتى فراهم آمده است، نه تنها عرصه را بر ملت تنگ كرده اند، كه مانع رشد طبيعى و تكامل درست جريان اصلاحى نيز شده اند. بعد از مشروطيت و نزاع سنت و تجدد و آشفتگى فكرى و اجتماعى و دخالت پيدا و ناپيداى بيگانه، زمينه براى روى كار آمدن پهلوى به عنوان نجات دهنده ايران از آشفتگى با رويكرد دين ستيزى و غرب زدگى به لحاظ زندگى اجتماعى ـ و استبداد ـ به لحاظ سياسى فراهم شد، و فرياد بزرگانى چون مدرس اصلاح طلب به خاموشى گراييد.
پس از شهريور ،۲۰ به ويژه در آغاز دهه ۳۰ با پيدايش وضعيت جديدى كه نهايتاً منجر به نهضت ملى شدن نفت و حضور هم آغوش دين و آزادى شد، اميدهاى تازه اى در كشور بوجود آمد.
متأسفانه در اين نهضت همكارى كاشانى و مصدق ديرى نپاييد، عده اى غرب زده تحت نام مصدق و عده اى فرصت طلب و آزادى ستيز زير نام كاشانى حركت اصيل مردم را دزديدند و رهبران را نيز از صحنه خارج كردند. مصدق متهم به تسليم و كرنش در برابر دربار و وابستگى به آمريكا و خودكامگى شد و كاشانى متهم به آزادى ستيزى و ضديت با پيشرفت و وابستگى به بيگانه، و منافع ملى نهايتاً فداى زمان ناشناسى ها و بلندپروازى ها، توهم ها ولفاظى ها، منفعت طلبى ها و تنگ نظرى ها و درگيرى هاى بدفرجام و فراهم كردن زمينه اى شد كه در آن انگليس و آمريكا حتى به سادگى موفق به انجام كودتاى ننگين ۲۸ مرداد ۳۲ شدند.
انديشه ماركسيستى در قالب حزب توده، با رواج دادن رفتارهاى تخريبى و ادبيات تند و ناسازگار با منافع ملى، انديشه هاى غرب گرا و غيردينى با اصرار بر جنبه هاى اختلاف انگيز و بالاخره طيف خطرناكى به بهانه مخالفت با هر دو، فضاى اجتماعى را آشفته و مردم را دلسرد و مأيوس كردند و جريان نهضت ملى را به شكست كشانيدند. جالب توجه اين كه سه طيف نقطه فشار خود را مصدق قرار دادند كه ترديدى در آزادى خواهى و انديشه ورزى و تلاشش در مسير منافع ملى نيست، ولو اين كه مثل هر انسان ديگر دچار اشتباهاتى شده باشد.
انقلاب اسلامى هم علاوه بر توطئه ها و فشارهاى خارجى با چنين وضعى در داخل مواجه شد. از يكسو برخى جرم انقلاب و رهبرى آن را طرفدارى از اسلام دانستند و از سوى ديگر بعضى انقلاب را ويرانگر بنياد دين سنت زده ديدند و در سنگر ارتجاع خود با آن به مقابله برخاستند.
بازماندگان جريان دهه ۳۰ نيز بيكار ننشستند و ميراث خواران همان جريان خطرناك، اين بار نه در پوشش دفاع از كاشانى، كه با عنوان دروغين دفاع از ولايت فقيه دعواهاى كهنه سياسى خود را زنده كردند. بالاخره رواج امواج سهمگين تروريسم هم بر اين موانع افزود و در برابر پايدار شدن فرايند درست مردم سالارى ايستاد.
فرايندى كه از مهمترين اهداف و دستاوردهاى انقلاب اسلامى بود. جنگ و ترور به طور جبرى حكومت را به سخت گيرى بيش تر وادار كرد و شگفت انگيز اين كه براى عده اى، اين وضعيت ـ كه ناشى از ضرورت هاى تحميل شده بود ـ يك قاعده به حساب آمد؛ تو گويى انقلاب براى مهار كردن آزادى و حاكميت مردم بر سرنوشت و در جهت زنده كردن عادت هاى ذهنى و كژتابى هاى تاريخى رخ داده است. بگذاريد اندكى از مظلوم بزرگ تاريخ انقلاب يعنى امام خمينى (قده) سخن بگويم. خمينى مظهر عزت خواهى ملت و زنده كننده حس اعتماد به نفس و خودباورى در مردمى بود كه مشتاق آزادى و رهايى بودند. ولى سلطه استعمار و ويرانگرى استبداد و بى اعتمادى به جريان هاى سياسى آنان را در آستانه يأس تاريخى قرار داده بود. رنگ معنوى و صبغه دينى انقلاب اسلامى به رهبرى امام در كام مردمى كه در عين آزادى خواهى به هويت مستقل دينى و سياسى خود نيز دلبسته بودند، شيرين افتاد و نهضت را با نشاط تر و پوياتر كرد و مردمى ترين انقلاب قرن بيستم را ه به وجود آورد و براى اولين بار كلام بر سلاح و لبخند بر خشم و گل بر خشونت پيروز شد.
اينك صاحب هر نظر و عقيده اى كه باشيم، اگر انصاف را رعايت كنيم، امام را شخصيتى ممتاز و بزرگ خواهيم ديد. شخصيت امام خمينى (قده) همچون همه رهبران فرهمند تاريخى، با موجى از ستايش هاى شورانگيز و ناسزاگويى هاى هذيان گونه روبه رو بوده است. مطمئناً در ميان ستايشگران امام، انسان هاى صادق و پاك باخته فراوان اند، از جنس و سنخ همان جوانان فداكارى كه ايران عزيز و انقلاب را از گزند مهاجمان كين توز و بى آزرم مصون نگاه داشتند.
نبايد انكار هم كرد كه امام منتقدان صادقى داشته و دارد كه نظر يا روش او را نمى پسنديده اند. در عين حال بايد در بسيارى از حملات تند عليه امام، يا ستايش هاى غلوآميز درباره ى اين بزرگوار تأمل كرد.
فرزندان دردمند و آگاه اين كشور خود به خوبى واقف اند كه بسيارى از ناسزاگويى ها، يا از جانب كسانى كه در اثر انقلاب مناصب و امتيازات غيرمشروع خود را از دست داده اند و يا كسانى كه با انديشه هاى دور از حقيقت دين و واقعيت جامعه مى خواسته و مى خواهند حركت آزادى بخش دين مدار امام را تخطئه كنند. طبيعى است كه با وجود كينه ى كور و خودمدارى نمى توان از صاحب آن انتظار انصاف و منطق داشت.
در عين حال بايد بدانيم كه بسيارى از ستايش ها نيز نه از سرصدق، كه وسيله اى براى رسيدن به اهدافى است كه هرگز امام آنها را نپذيرفت. بسيارى از ستايشگران، امام را مطلق مى كنند، نه براى عظمت شخصيت او ـ كه به هر حال يك شخصيت انسانى است ـ بلكه تا در غياب او اشتباهات يا موضع گيرى هاى ناگزير و خلاف قاعده اى را كه به حكم ضرورت پيش آمده است، به صورت قاعده اى غيرقابل تغيير درآورند. اين در حالى است كه به شهادت رخدادهاى انكار ناپذير، امام خود شهامت و ظرفيت نقد و اصلاح كار خويش را بيش از همه داشت. گروهى در پناه شخصيت او مى كوشند تا تمام معارف دينى را در وجه فقهى، آن هم از نوع عوام زده و سنتى آن كه عرصه را بر انديشه و عمل ديگران مى بندد خلاصه كنند. در حالى كه روشن بينى و شخصيت عرفانى، فلسفى، اجتماعى و سياسى امام مورد غفلت يا تغافل قرار مى گيرد.
در اين رويكرد تأكيد مى شود كه امام مدافع فقه، آن هم از نوع سنتى آن بود. اين مطلبى درست است، اما تاكيد شجاعانه امام بر لزوم تحول در فقه و نقش زمان و مكان در اجتهاد پوياى شيعى را ناديده مى گيرند.
اگرچه در اين نگاه امام ستايش مى شود، اما گويا به ياد نمى آورند كه در مجلس دوم، وقتى پيشنهاد عدم حضور زنان در مجلس مطرح شد، با چه عكس العمل تندى از سوى امام روبه رو شدند، يا وقتى پيشنهاد تقليد همه ى بخشهاى جامعه ـ از جمله دانشجويان ـ را از روحانيت در تصميم گيرى هاى سياسى دادند، امام چگونه فرياد زد كه اين نظر از نظريه لزوم عدم دخالت روحانيون در سياست خطرناك تر است. چرا كه در مورد اخير فقط بخشى از جامعه از تصميم گيرى در سرنوشت خود منع مى شد، ولى اينان مى خواهند به نام اسلام همه ى مردم را از تفكر آزاد و انتخاب بر اساس تشخيص خود محروم كنند. كسانى حمايت به حق امام را از نهاد شوراى نگهبان مطلق مى كنند، ولى خطاب هاى عتاب آلود و صريح آن بزرگ را به شوراى نگهبان مخفى نگه مى دارند تا نقش نظارتى منطقى را به قيموميت بر مردم رشيد و آگاه تبديل كنند.
بايد تأمل كرد و واقعيت ها را با تحليل درست دريافت و راه را به سوى آينده اى اميدبخش گشود. چشم ها را نمى توان بر تحولات بست و پديده هاى نو را در قالب هاى ذهنى استبدادزده و خودمدار كه با نوعى سرسختى و انعطاف ناپذيرى همراه است، ريخت.
انديشه اى كه در جريان انتخابات رياست جمهورى ۷۶ مطرح شد و مورد اقبال بى نظير و غيرمنتظره مردم و به خصوص نسل جوان و فرهيختگان جامعه قرار گرفت بازتابى از يك ظرفيت جديد در جهت اين بازانديشى بود.
دوم خرداد از دل انقلاب اسلامى و باوفادارى به آرمان هاى اصيل آن و بويژه بر جنبه ى مردمسالارانه نظام و تأكيد بر تن دادن به لوازم آن و نگاهداشت حق و حرمت مردم و راهگشا به سوى آزادى هاى اساسى و اصلاحات در همه عرصه ها و ساختارهاى اقتصادى، علمى، اجتماعى و روابط خارجى، برآمد.
دوم خرداد عليرغم جفاهايى كه به آن شد و سوء استفاده هايى كه از هر طرف از آن به عمل آمد و فشارهاى آشكار و پنهانى كه براى مأيوس كردن مردم از راهى كه برگزيده بودند اعمال گرديد، چيزى نبود جز«حديث» يا «گفتمان» بيدارى و ديندارى و آزاديخواهى و استقلال طلبى و پيشرفت جويى ملت.
آنچه بيش از يك قرن از سوى مردم ابراز شده بود و آنچه از جمله در انقلاب شكوهمند پيروز در بهمن ۵۷ تجلى شگفت انگيز داشت. اين حديث كه در عمق وجدان بيدار ملت ما وجود داشت، باز در كام جان مردم، شيرين افتاد و صميمانه آن را پذيرفتند. طبعاً اين رويداد و رويكرد تازه، توقعاتى را ايجاد كرد، اما موانع ذهنى و عينى نيز در راه برآوردن آنها فراوان بود.
آن چه روى داد، از يكسو دامن زدن بى حساب يا ايستادگى سرسختانه در برابر آنها بود و از سوى ديگر اشتياق و احساس فراوان نسبت به آزادى و آبادى و انتظار برآورده شدن سريع تر آن مطالبات، بى آنكه چندان به تنگناها توجه شود. شتاب زدگى در استفاده يا سوء استفاده از اين حديث كه به قصد رفع سريع و ناگهانى همه ى موانع صورت گرفت، نتيجه اى جز صلب و سخت تر شدن موانع نداشت.
طرفه اين كه برخى از كسانى كه خود باعث تشديد موانع شده بودند، طلبكارانه از اصلاحات مى خواستند كه به هيأت معارض (اپوزيسيون) ولى در دل دولت عمل كند كه چنين امرى نه تنها به مصلحت نبود، بلكه مى توانست يكى از طنزهاى بزرگ همه ى دوران هاى تاريخ باشد. البته بسيارى از اين شتاب زدگى ها و شالوده شكنى ها، خود محصول و معلول سرسختى ها و تنگ نظرى هايى بود كه متأسفانه در راه پيشبرد مردمسالارى در كشور ظاهر شده بود. فرجام اين رويداد، برآورده نشدن بخش هايى از مطالبات به حق جامعه، به خصوص نسل جوان و تحصيلكرده و بدتر از آن، ايجاد و تقويت پندار عدم موفقيت و برآورده نشدن خواسته هاى عمومى بود. انگاره سازى ها و آشفتگى ها تا به آن جا رسيد كه تصوير ذهنى جامعه به مراتب تيره تر از حتى كاستى هاى عينى شد و بسيارى از دستاوردهاى عميق بزرگ اين دوران ناديده گرفته شد.
در اين مسير عوامل مختلف در درون و بيرون، از جمله با عمليات روانى و حساب شده، كوشيدند و مى كوشند كه بخش هاى مهمى از جامعه را به زدگى از سياست و سياستمداران و بالاتر از آن به نوعى ديگر از يأس ويرانگر تاريخى مبتلا كنند.
جبهه گيرى جريان ارتجاع سطحى نگر، با تكيه بر ظواهر و شعارهاى دينى و انقلابى و ارزشى و نيز جهت گيرى جريان اصطلاحاً روشنفكرى بى حوصله ناآشنا به بنياد دينى و سير تاريخى جامعه ى ما، با ارائه ى تصويرى مخدوش از شعار آزادى و حركت به سوى سكولار كردن حكومت و جامعه، از ويژگى هاى مورد انتظار اين دوران بود كه با خواست تاريخى و رأى مردم بزرگوار ما در دوم خرداد تفاوت هاى اساسى داشت، در واقع اين رخدادها نوعى آشفتگى فكرى و عاطفى را در جامعه بوجود آورد و برخى از آنها بهانه ى سركوب حركت آزاديخواهانه ى وفادار به آرمانهاى انقلاب را با ادعاى حفظ انقلاب و استقلال كشور، به جبهه ى سطحى نگر واپسگرا داد. طبيعى است در اين ميان، بزرگترين حملات متوجه انديشه اى شود كه مى خواست درك از دين را با درد زمانه همراه كند و تجربه هاى ديرين و پرهزينه ى اين ملت را دوباره نيازمايد. به رغم همه دشوارى ها بايد براى اين كه كم تر اشتباه كنيم، ديده ها را تيزتر و سينه ها را فراخ تر از گذشته كنيم. امروز بيش از هميشه نياز به حافظه و پيوستگى تاريخى داريم، پس بى آنكه عنان پايدارى از كف دهيم يا در گذشته بمانيم، بايد موقعيت هاى گذشته را بازشناسيم و وضع حال و آينده را از آن ميان استخراج كنيم.
گروهى كه خود موجبات نارضايتى جامعه و به حاشيه راندن بسيارى از روشنفكران و متخصصان و جوانان از عرصه انقلاب شده بودند، از آغاز حضور، خاتمى را منشأ از ميان رفتن انقلاب، لطمه ديدن امنيت كشور و استيلاى فرهنگ غربى بر كشور دانستند و بر طبل انكار كوبيدند و هرچه توانستند، كردند. بخصوص با كشف و حذف غده سرطانى جاخوش كرده در نهادهاى امنيتى ـ كه قتل هاى زنجيره اى نمونه اى مهلك از آن بود ـ از متن دستگاه رسمى اطلاعات و امنيت كشور و تبديل آن دستگاه به نهادى بيدار و هوشيار و مدافع امنيت پايدار و نقطه اطمينان ملت و خنثى كننده توطئه هاى دشمنان ايران و معارضان تروريست و كينه توز انقلاب و جامعه، آن فعاليت به صورتى ديگر و ريشه اى تر ادامه داشته و دارد.
چراكه حذف غده سرطانى به معنى نابودى بينشى كه به اين جريان خطرناك منجر مى شود، نبود. اصرار بر روش هاى تنگ نظرانه و سازمان يافته براى تخريب ذهن جامعه بخصوص دينداران نسبت به دوم خرداد از يك سو و رفتارهاى بعضاً نادرست و شتابزده اى كه به نام اصلاحات صورت گرفت، از سوى ديگر، به عنوان دو پديده تلخ تاريخى در اين دوران باز بروز كرد و اين بار نيز اين دو عامل دست به دست هم دادند تا زمينه عدم توفيق حركت شكوهمند ملت را فراهم آورند.
در دورانى كه رشد «روند توقعات فزاينده» مشخصه بارز آن و «سرسختى» در مسير برآوردن بسيارى از خواسته هاى به حق و قانونى مردم و نخبگان ـ آن هم به هر بها و بهانه اى ـ مشخصه مشهود ديگر آن است، درك درست اين رويدادها و داورى واقع بينانه نسبت به آنها دشوار مى شود، چنان كه شد. بعضاً گفته شد: خاتمى سازشكار و تسليم در برابر اقتدارگرايان است. خاتمى سوزاننده همه فرصت هايى معرفى شد كه تاريخ و ملت در پيش روى او نهاده بود و خاتمى عامل اصلى عدم تحقق همه وعده ها شناخته شد.
• بقيه در صفحه ويژه ۲