پنجشنبه ۱۷ ارديبهشت ۱۳۸۳ - ۱۶ ربيع الاول ۱۴۲۵
Thu, May 6, 2004
افق
سال دهم - شماره ۲۷۸۵
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
تاريخ
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
افق
آرشيو
درباره اسماعيل ميرفخرايى
تلويزيون به جاى تخته دوربين به جاى گچ
162756.jpg
«صدا» خصلتى دارد كه با فضاى پيرامونش پيوند مى خورد. صدا، چه موسيقى باشد چه آواى كلام انسان، هميشه يادآور گذشته است. آواهاى ماندگار، اصوات تداعى كننده اند. صداى اسماعيل ميرفخرايى همراه با چهره اش، در خاطره ذهنى مخاطبان راديو و تلويزيون، چندين دهه است كه از احترام ويژه اى برخوردار است. دانش علوم ارتباطات او در كنار تسلط به فن بيان و رنگ و زنگ صداى ويژه اى كه دارد، ميرفخرايى را به يكى از به ياد ماندنى ترين چهره هاى رسانه در ايران بدل كرده است. «مهرگان» امروز به او اختصاص دارد:
اسماعيل ميرفخرايى
ـ تولد: تهران ۱۳۲۵
ـ تحصيل در رشته بيولوژى دانشگاه تهران
ـ استخدام در راديو و تلويزيون : ۱۳۴۵
ـ آغاز تهيه كنندگى : ۱۳۴۶
ـ سفر به آمريكا براى تحصيل در مقطع فوق ليسانس ارتباطات : ۱۳۵۰
ـ بازگشت: ۱۳۵۴
ـ بازنشستگى : ۱۳۶۰
ـ سفر به استراليا براى دكترا: ۱۹۹۳
ـ اقامت در استراليا و تدريس : سه سال
ـ تهيه و كارگردانى و مجرى گرى برنامه هاى در ماوراء، با طبيعت و ساخت بيش از دهها فيلم مستند، آموزشى ، علمى

در كه باز مى شود، سكوت عميقى را حس مى كنى كه در فضاى خانه موج مى زند. از حياط خانه بايد گذشت تا به در ورودى رسيد. حياطى كه مملو از گلها ودرختهاى كاج كهنه است. پرندگان بر شاخه ها سر و صدا مى كنند؛ صاحب خانه با آغوش باز به استقبال ميهمان آمده است... خود اوست؛ همان صورتى كه همه ديده ايم؛ اما كمى پيرتر از آنچه به صفحه نمايش تلويزيون بوده است. صدايش به دورترين خاطرات كودكى، رهنمونت مى كند. صدايى شفاف، صميمى و بسيار تأثيرگذار.
تى شرت سياهى بر تن دارد و شلوار خاكى رنگى پوشيده است؛ مى شد حدس زد كه او بسيار خوش لباس وخوش تيپ است.
«چى ميل داريد؟ چاى يا قهوه؟». دلت مى خواهد پاسخى ندهى تا باز هم صدايش را بشنوى! موسيقى ملايمى از ضبط صوت خانه پخش مى شود؛ موسيقى جز سالهاى۱۹۶۰. مى گويد «وقتى پريشان حالى، بايد سراغ موسيقى بروى. با موسيقى خوب روحت و ذهنت دوباره به مدار اصلى خود برمى گردند.» پنجره باز اتاق، نور را به داخل خانه دعوت كرده است و او روى مبلهاى قهوه اى رنگ ساليان دور نشسته است. دستان كشيده اش مواج و رقصان در فضا در هماهنگى با كلامش در حركت اند: «ما راه انتخاب رسانه اى براى مردم نگذاشته ايم. آنها بايد وارد سوپرماركت جهان شوند و برنامه هاى دلخواهشان را انتخاب كنند. مديريت رسانه اى خوب عمل نمى كند. همه چيز يادشان رفته است.»
او درست و با حرارت حرف مى زند. لحن كلام و هارمونى آن با چهره زيبا و مصممش همراه شده است. ميرفخرايى آدم اصيلى است و چه نجيب و چه برخوردار از علم و شهامت است. ميرفخرايى چندسالى در جزاير خليج به سر برده است؛ «براى تهيه مستندى راجع به كيش بدانجا رفتم. همه جا ويران و خراب بود. شروع كرديم به راه اندازى راديو براى كيش اولش فرستنده اى بسيار كوچك بود تا بعد به چيز در خور نامى براى راديو تبديل شد.» موهاى كوتاهش به رنگ نقره اى خوش رنگى درآمده اند. چشمانش را بسته است و هنگامى كه حرف مى زند. ذهنت را به اواسط دهه شصت مى برد كه اسماعيل ميرفخرايى با صميميتى كه در اجرا داشته در بين مردم معروف ترين چهره تلويزيونى آن سالها بود. براى خودش رسالتى عميق حس مى كرد. اومى دانست كه اين شهر بزرگ به كلان شهرى پر از سر و صدا و دود وترافيك و مشكلات بزرگ تبديل مى شود. او در آن سالها دغدغه مشكلات مردم را داشت و هنوز هم دارد؛ براى نجات اين شهر و يا تمامى شهرهاى ايران. اما يكباره حضورش در سيما كمرنگ شد. «صدا و سيما با من لج شد. نمى دانم چرا. هيچ وقت هم به من چيزى نگفتند مى دانى دوست عزيز. من نزديك چهاردهه است كه توى راديو و تلويزيونم. آنجا محل تخصص من است. كار من و عشقم. اما چه كسى اينها را مى فهمد؟»
در اتاق خالى از تكلف و تجملش، تابلوهاى زيبايى به ديوارها آويزان است و به تك درخت كاجى چسبيده به پنجره اتاق، پناهگاه پرندگان شده است. اين روزها ميرفخرايى در حال ساخت فيلم مستندى درباره لاك پشتهاى قشم است. او از عشقش به لاك پشت ها مى گويد. از نجات جان آنها و جنگيدن براى حفظ آنها در قشم چرا كه آنها هم حق حيات دارند. «وقتى صدا و سيما راهمان نمى دهد كه با مردم باشيم و ما را به گوشه انزوا رانده اند چاره اى جز به سراغ علايق شخصى رفتن نيست. من لاك پشت ها را دوست دارم. اقلاً آنها مثل آدمها نيستند كه امكان حيات را از تو بگيرند و شاهد انزواى تو هم باشند.»
حسرتى در صداى او موج مى زند. دلت مى گيرد كه مردم ديگر چهره و لبخند و دقت و حضور اسماعيل را در دسترس ندارند. مگر او جز از علم چيز ديگرى هم مى گويد؟! از سفرهايش مى پرسى، همه تشنه شنيدن آن هستند. تمامى آن كسانى كه او را مرد علم مى دانند وحداقلش اين است كه وقتى اسم علم در تلويزيون زده مى شود ناخودآگاه به ياد او مى افتند.
«استراليا بودم دكتراى علوم ارتباطات گرفتم. تدريس مى كردم. در راديو محلى شهر هم چند شب مجرى بودم. اما بايد برمى گشتم. اينجا وطن ماست، ريشه هايم اينجاست. درست است نمى گذارند كار كنم اما همينجا مى مانم.» چراغ خواب پشت سرش روشن است، نيم رخش در سايه قرار گرفته و زواياى چهره اش كمى شكسته تر از پيش شده است. از گذشته مى گويد و روزگارى كه سپرى كرده است.
162627.jpg
«تهران. در دانشگاه تهران بيولوژى مى خواندم. گوينده راديو تلويزيون هم بودم. سال۱۳۴۵ بود. من اولين تهيه كننده و مجرى تلويزيون ملى ايران بودم و هستم. من علم را به تلويزيون آوردم و همراه چند نفرى از دوستان گروه دانش تلويزيون راتأسيس كرديم.» سن ما به برنامه هاى تلويزيون در سى سال قبل قد نمى دهد. اما مى توان تصور كرد چه آدمهايى ، چه مرارتهايى كشيده اند تا موضوعات مهمى چون علم، هنر، تكنولوژى يا حيات وحش را به تلويزيون يا راديو بياورند و براى بقاى آن بجنگند. مى گويد: «فيلمهاى علمى را از كشورهاى ديگر مى گرفتيم اما به چيز ديگرى تبديلش مى كرديم. تمامى المانها يا ايدئولوژى سياسى آن را اديت مى كرديم و پس از آماده سازى در اختيار مردم ايران مى گذاشتيم. چون معتقد بوديم كه علم به تمامى بشريت تعلق دارد.» هديه اى را كه رئيس اداره علوم ارتباطات آمريكا به او داده است به من نشان مى دهد. ماكتى است از سفينه هاى فضايى ماه نشين يالم.
«آقاى وايت گفت: مى دانيم داريد فيلمها و فرهنگ سياسى آمريكا را قلع و قمع مى كنيد اما چون عاشق علميد به شماتبريك مى گويم و لطفاً اين هديه را از بنده قبول كنيد!»
اسماعيل ميرفخرايى در دهه چهل با تمام توانش كوشيده است تا از زورگويى حتى در علم نيز پرهيز كند و سهمى براى ايرانيان قائل شود. او و گروهش شروع به ساختن فيلمهاى علمى ايرانى مى كنند. هر كجا كه لابراتوارى، مؤسسه اى علمى يا ردى از تكنولوژى در آنجا يافت مى شود به سراغش مى روند و شروع به فيلمبردارى و تهيه گزارش مى كنند. آنها از مؤسسه رازى شروع مى كنند. چون حجم توليد علم در ايران اندك بوده است در هر سه برنامه از كشورهاى ديگر مى آمده و يك برنامه هم متعلق به ايران بوده است. اساتيد مربوط به هر رشته را هم دعوت مى كرده اند. جلسات پرسش و پاسخ در برنامه داشته اند. تا اينكه او براى ادامه تحصيلات در مقطع فوق ليسانس به آمريكا مى رود.
«وقتى از آنجا برگشتم تلويزيون سازمان عريض و طويلى بود. من رابط بين تلويزيون و دانشگاه شدم و بعدها سرپرستى برنامه هاى دانشگاه در تلويزيون آموزشى به من واگذار شد. مى شود گفت كه من در آن وقت نفر دوم تلويزيون آموزشى بودم. تلويزيونى كه شبكه دوم الآن است.» دارد شصت ساله مى شود، اما به نظر نمى رسد. ساعت ديوارى كهنه اى روى ديوار دارد گذشت زمان را اعلام مى كند. روى ميز كارش گلهاى زرد خشكيده اى قرار دارد. همه حرفهايش را با خلوص، آرامش و متانت برزبان مى آورد. نسل جوان امروز و نسل پدران ما هم با صداى ميرفخرايى خاطرات مشترك دارند. مى گويد كه پس از انقلاب بازنشسته مى شود. بازنشستگى در ۳۵ سالگى. شرايط تلويزيون وادار به كناره گيريش مى كند. «اما ارتباطم با تلويزيون قطع نشد. من از ۱۹سالگى در راديو و تلويزيون بوده ام. خبر هم گفته ام، من مى توانم سهمى در مرتفع كردن مشكلات اين جامعه داشته باشم هر چند اين سهم اندك باشد.» وقتى مى گويى كه او آدم معروفى است مى خندد.
162621.jpg
همه سؤالى مى توان از او پرسيد و حتى مى توانى مطمئن باشى كه با رعايت صداقت و انصاف و بدون بدگويى از هيچكسى به تو پاسخ درست را خواهد گفت. مردم ايران را دوست دارد و همچنان كه ميان مبلهاى قهوه اى اش راحت و آرام نشسته است ؛هوش مردم را مى ستايد چرا كه راهشان را هميشه پيدا مى كنند. مى گويد كه مردم او را فهميده اند و با توجهى كه در خارج از منزل نسبت به او دارند نشان داده اند كه به سرنوشت او و برنامه هايش علاقه مندند. «شهرت چيز خوبيست، اما بايد با درآمد آدم توازن داشته باشد. خيلى ها باور نمى كنند من صاحب ماشين آهو بيابانى هستم كه سى سال ازعمرش مى گذرد.» مى گويد: از مسائل اجتماعى ايران رنج مى برد. او خود را معلمى مى داند كه به جاى گچ و تخته با دوربين، نوروصدا به طرف آموزش مردم رفته است. فيلمهاى مستند زيادى ساخته است كه آخرينش مستندى براى جزيره قشم است. عينكش را به چشم مى گذارد و شروع به صحبت كردن مى كند. «مردم رسانه خودشان را ندارند. به همه جا براى گرفتن اخبار و اطلاعات سرك مى كشند و شروع به تدوين آنها مى كنند اما در جاهاى ديگر دنيا مردم از قبل به فلان ايستگاه يا روزنامه يا تلويزيون اعتماد كرده اند پس مشخص است كه مى دانند چرا تنها به يك كانال تلويزيونى يا فلان مجله رجوع مى كنند.» مير فخرايى در توليد برنامه هاى علمى در ايران حريف ندارد. طرح، پردازش، تدوين، گفتار متن، نويسندگى، كارگردانى و نريشن همه و همه از اوست و با اين مشخصات است كه او در تمامى اين سالها توانسته صدا، نگاه و شخصيت اصيل خود را داشته باشد. ميرفخرايى آنقدر خوش سرو زبان است كه آدم مى خواهد ساعتها بنشيند وبه حرفهايش گوش بسپارد اما دير وقت است و او هم بايد به كارهايش برسد.
از شادى عميق زندگى برايت سخن مى گويد، شادى عميقى كه به شدت بستگى به آگاهى ومرزهاى ناديدنى شعور دارد و تو در پس اينهمه تلخى و غبار و انزوا «شادى عميق» او را حس مى كنى. مير فخرايى به آنچه كه بدان معتقد بوده است، عمل كرده، همچون همه انسان هاى بزرگ. با هم سوار ماشين قديميش مى شويم كمربند صندلى را مى بندد و آرام و صحيح شروع به رانندگى مى كند. اوانسان منظم و به قاعده اى است. دستانت را به گرمى مى فشارد با آرزوى اينكه اين ديدار ديدارهاى ديگرى را از پى دارد. اما تو مى دانى كه مرد پركاريست و در اين آشفته بازار هوچى ها بايد به اسماعيل اجازه دهى خودش باشد و زمان مناسب داشته باشد براى ساختن و نريشن گفتن. اسماعيل ميرفخرايى براى بسيارى از مردم ايران، مرد مدافع انسان، درختان، حيوانات، گياهان و محيط زيست است، مرد علم رسانه اى با صدايى به گستردگى ، شفافيت و بى مرزى دانش.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |