تاريخ علم كمبريج
> كالين ا. رنان
> ترجمه حسن افشار
> نشر مركز
تاريخ علم خود يك علم است و همانند هر علمى ويژگيهاى خاص خود را دارد. شايد مهمترين اين ويژگيها آن باشد كه «تاريخ علم» از سويى با تمام «تاريخ» به طور كلى، و از سويى با تمامى علم، بستگى و پيوستگى نزديك دارد. نمى توان درصدد گزارش چگونگى ترقى و تكامل علم (يا يكى از علوم) در يك دوران بود و به رويدادهاى سياسى، وضع اجتماعى و اقتصادى و عوامل گوناگون تاريخى خارج از محدوده خاص علم كه بر تحول (يا گاه ركود) علمى دوران تأثير داشته اند، و حتى وضع و موقعيت شخصى اهل علم، بى توجه بود. عوامل حركت و پيشرفت علم نه فقط در خود علم بلكه در موقعيت تاريخى و شرايط و اوضاع احاطه كننده آن است. علم از اين موقعيت اثر مى گيرد و به نوبه خود بر آن اثر مى گذارد و به قولى تاكنون در باب نقش و تأثير علم بر توليد سخن بسيار گفته اند اما علم خود دوچندان مديون توليد است.
اغلب متخصصين در علوم گوناگون، به ضرورت اطلاع از تاريخ علمى كه در آن تخصص دارند و نيز از تاريخ كلى علوم، واقفند. بدون اين آگاهى، متخصص در چارچوب تنگ و باريك رشته ويژه خود محدود و نسبت به هرچه بيرون آن چشم بسته و بى خبر مى ماند. تا چندى پيش، گرايش به تخصص و دقت يافتن فوق العاده علوم مختلف، باعث شده بود «همه چيز دانى» و احاطه بر همه دانشها و معارف كه ويژگى «حكما»ى اعصار پيشين بود به عنوان امرى متعلق به گذشته و ناممكن در زمان ما نفى و طرد شود و «همه چيز دانستن» مترادف «همه چيز راناقص دانستن» تلقى شود. اما اكنون گرايش فوق العاده به تخصص نيز به تدريج مقبوليت خود را از دست مى دهد و اين واقعيت درك شده است كه تخصص در هر رشته محتاج داشتن ديد علمى كلى و اطلاع از همه معارف است و متخصصى كه فاقد آن باشد ذهن و انديشه اى محدود خواهد داشت. چراكه آگاهى به هر علمى با آگاهى به تاريخ آن علم تكميل مى شود و هرگونه از تاريخ علم را نيز وقتى مى توان به درستى شناخت كه در ارتباط با مجموعه تاريخ علم نگريسته شود.
بدين ترتيب هدف كتاب حاضر اين است: نظاره اى كلى بر پيشرفت علم و انديشه علمى در سرتاسر جهان از اعصار اوليه تا امروز.
جهانى بودن
(پانزده گفت وگو با انديشمندان جهان امروز)
> رامين جهانبگلو
> نشرمركز
كتاب حاضر حاصل گفت وگو با گروهى از انديشمندان امروز جهان درحوزه فلسفه و اخلاق، سنت و مدرنيته، دموكراسى و كثرت گرايى و فرهنگ و تمدن است.
ولى موضوع محورى كتاب بحث درباره «جهانى بودن» است. همه متفكرانى كه با آنها گفت وگو شده است چهره هايى هستند با انديشه هاى جهانى. بدين جهت غايت و هدف اين گفت وگوها توجه به انديشه هايى است كه درجهان كنونى ما تأثيرگذارند.
بحث «جهانى بودن» با طرح موضوع «جهانى سازى» تفاوت دارد. در روند «جهانى بودن» تنهامشاركت نظام سياست بين المللى و اقتصادجهانى اهميت ندارد، بلكه بيشتر مفهوم «روح جهانى» دربرگيرنده ميراث بشريت معاصر مطرح است.
«جهانى بودن» به معناى درك و فهم ميراث جهانى است.
همچنين حفظ اين ميراث بدون گفت وگو كردن با آن ممكن نيست. از اين رو، «جهانى بودن» امروزه به پارادايم جديدى در روابط انسانى بدل شده است.
يعنى به قول نويسنده فرانسوى روبر لوگرو «بازشناسى حسى انسان توسط انسان».
اين بازشناسى كه درواقع آگاهى فرهنگى روح قومى از روح قومى ديگر است، در مفهوم «بشريت» و استمرار فرهنگى آن در قالب مقوله «ميراث» معنا مى يابد.
شكى نيست كه بدون ارجاع دائمى به اين مفهوم «بشريت» فرد تبديل به آدمى مى شود كه به قول ميلان كوندرا «درفضاى مه آلود گام برمى دارد.».
به همين دليل، جست وجوى «روح جهانى» براى بشريت شرايط آفرينش زيبايى شناسى نوينى را ممكن مى سازد.
پس «جهانى بودن» يعنى عشق داشتن به گفت وگو و با گفت وگو عشق به ميراث را آفريدن. ولى آنهايى كه از اين ميدان فاصله مى گيرند، درحقيقت به قول نيچه «دوستداران شورانگيزى اند كه به جاى عشق، احساس انتقام جويى در آنان شعله ور است.»
ازجمله گفت وگوهايى كه دراين كتاب مى توانيد بخوانيد:
گفت وگو با فرانسيس فوكوياما، نوام چامسكى، پل ريكور، رنه ژيرار، يان شاپيرو، رابرت دال، ژيل وربونت، سرراجر پنروز و...
نيچه و معرفت شناسى
> آروين مهرگان
> نشر طرح نو
تمدن غرب بر سه ركن فلسفه يونان، اخلاق مسيحيت و حقوق رم بنا شده است. فردريش نيچه، فيلسوف و دگرانديش آلمانى بطرز خستگى ناپذيرى برهمه اين بنيادها حمله مى برد و سخت درصدد ويران كردن آنهاست. بجز نيچه هيچ متفكرى در تمام طول تاريخ تفكر غرب اين جسارت را از خود نشان نداده است كه يك تنه اين چنين بى پروا برعليه يك تمدن ريشه دار بشورد و سعى در متزلزل كردن بنيادهاى نظرى آن داشته باشد. تقريباً تمام عرصه هاى مهم فرهنگ غرب ـ و در كل فرهنگ آدمى ـ يعنى فلسفه، اخلاق، علم، دين و … آماج شديدترين حملات اين فيلسوف به راستى عصيانگر و خواستار دگرگونى همه ارزشها قرارمى گيرد. يكى از دلايل مهمى كه نيچه را پيامبر عصر مدرنيسم و بويژه پست مدرنيسم قرارداده است همين روحيه عصيانگرى و نوجويى و نوخواهى اوست.
از قضا يكى از مهمترين پايگاههاى نظرى نيچه كه از فراز آن به تمدن غرب حمله مى برد معرفت شناسى او است كه بربنياد فلسفه هنر و فلسفه زبان او استوار است. باوجود اين نيچه شناسان غرب تقريباً متفق القول اند كه چيزى به نام «معرفت شناسى نيچه» وجود ندارد و عبارات پراكنده و نامسنجمى كه از نيچه برجاى مانده شايسته عنوان معرفت شناسى ـ به مثابه يك سيستم فلسفى ـ نيست.
مطالبى كه نيچه پيرامون شناخت و شناخت شناسى عنوان كرده است هرچند كوتاه، موجز و فشرده اند اما بسيار مهم اند و اهميتشان به هيچ وجه كمتر از كتابهاى حجيم برخى فلاسفه ـ فى المثل كانت ـ در اين باب نيست.
كتاب حاضر در سه بخش با عناوين «نيچه و متافزيك هنر»، «نيچه و فلسفه زبان» و «نقد نيچه » تنظيم شده است.