«قرمز وديگران» نگاهى است عميق و ژرف نگرانه به درد بزرگ دنياى امروزى، كه درد مشترك انسان ها است، اما هيچ كس را توان برخاستن و مقابفله با آن نيست.
«يعقوبى» در اين اثر، با زبانى ساده و به دور از پيچيدگى ها ى امروزين، دنياى پر رفت و آمد آدم ها را نشان مى دهد كه چگونه به راحتى از كنار يكديگر مى گذرند و نيم نگاهى هم به ديگران از جمله «خيابان خواب» نمى كنند. او آدم هايش را به درون يك پارك برده و نمايش خود را با تصوير توالت عمومى آن وزنى كه با كودكش درآن جا ظاهراً زندگى مى كنند،آغاز مى كند و سپس با برشى به مجموعه تنهايى هايى كه در پارك اتفاق مى افتد. مى رود.
كارگردان به اين ترتيب با استفاده از تكنيك مونتاژ موازى ، ريتم و تمپوى اثر را سريع تر كرده و به جذابيت نمايش مى افزايد. اپيزودهاى قرمز و ديگران به شكل در هم تنيده به مخاطب ارائه مى شوند تا در عين داشتن استقلال داستانى، با هم در ارتباط قرار بگيرند. همانگونه كه والتر بنيامين ـ تئوريسين معروف آلمانى ـ مى گويد: «فن مونتاژ» در تئاتر داسنانى اين مزيت را دارد كه استقلال تك تك رخدادها را در برابر كل حوادث نشان دهد»
فن مونتاژ در اين نمايش به گونه اى است كه اپيزودها به صورت كامل به مخاطب ارائه نمى شود تا نور قطع شده و اپيزود بعدى به نمايش درآيد بلكه آنها درهم ادغام شده اند، به گونه اى كه در بين سخنان شخصيت اپيزود، قرمز مكثى كرده و به شكل چند باره جمله اى را تكرار مى كند و سپس بدون كوچكترين قطعى، شخصيت اپيزود بعدى در گوشه ديگرى از پارك (از سالن) شروع به صحبت كرده و هنوز سخنان آنان به نيمه نرسيده كه دوباره وقفه اى ايجاد شده و شخصيت قبلى يا بعدى با تكرار سخنان نيمه مانده خودادامه اپيزود را به نمايش مى گذارد.
شخصيت هاى اين نمايش هر يك درد بزرگى را بر دوش هاى خودحمل مى كنند از «قرمز» كه براى حفظ يك راز، رنگى را به خود اختصاص داده كه در جامعه امروزى ما قابل پذيرش نيست. تا دختر فرارى و تا دو سرباز جوان و يا حتى پدر معتاد، جملگى اين انسانها، تقاضاى خود را از ديگر انسان ها با رفتار خودفرياد مى زنند و اين يكى ديگر از هوشيارى هاى يعقوبى است و در مقام نويسنده كه درد را در پس لايه هاى عميق اثر قرار داده تا با طنزهاى تلخى كه فضا را گروتسك مى كند، مخاطب را وادار به انديشيدن كند، يعقوبى فارغ از خط كشى ها و مرزبندى هاى جنسى كه شعار پديد مى آورد، تعدادى انسان را كه همگى در تنهايى مطلق به سر برده وصداى فريادشان به گوش هيچ كس نمى رسد، نشان مى دهد. او در ميان تمامى انسان ها، شخصيتى را قرار داده كه اگرچه انسان است و هيچ گونه بيمارى روان پريشى ندارد اما خود را خروس مى نامد تا علامت سؤالى را در ذهن مخاطب ايجاد كند،علامت سؤال اين كه چرا خروس؟ و سپس علامت سؤال بعدى چرا قرمز؟ و به اين گونه با گذشت هر لحظه از نمايش، سؤال ها بيشتر و عميق تر مى شود تا به سؤال اساسى نمايش برسد كه چرا وچگونه است، رخ دادن اين همه درد در اطراف ما، اگرچه هرگز صداى فرياد درد صاحبان آن را نمى شنويم؟ يعقوبى با تهميدات گوناگون تماشاگر را با خود همراه ساخته و به اين فكر مى اندازد كه چه بايد كرد؟ او با آگاهى از ميزان صبر و حوصله و تفكر مخاطب، ساختارى به نمايش خود بخشيده تا در ابتدا با شخصيت خروس آشنا شده و سپس با جلو رفتنش، رازى را درمى يابيم كه در پشت اين نام نهفته است و سپس از آن در صحنه اى تأثيرگذار، خروس را مى بينيم كه در عالم هستى، در به روى عقده هاى فروخورده روحش گشوده و در حالى كه تمام محتويات معده خود را بالا مى آورد فريادمى زند: «اگر روزى يه گونى پول داشته باشه، روزى يه ژـ۳ مى خره و همه آدمهاى پولدارو كه توى خونشون راحت نشسته اند، مى كشه.» او در اين صحنه محتويات معده را به تنهايى بالا نمى آورد بلكه تمامى فشارها و عقده هايى را بالامى آورد كه سالها در دل پنهان كرده و جرأت بر زبان آوردنش را جامعه از او سلب كرده است. يعقوبى براى فرار از كليشه و شعارى شدن اين صحنه، خروس را در حالت غيرطبيعى و قرمز را با دردهاى بى نهايت خويش در بالاى سر او قرار داده تا با ايجادموقعيت تلخ، حرفهاى خروس را باورپذير كرده و از شعارى شدن بپرهيزد.
يعقوبى در قسمتى از اين اثر با نمايش بحث يك دختر و پدر معتادش در هنگام عروسى آن دختر،درد دختر را نشان مى دهد كه چرا نمى تواند پدر را به عنوان حامى خود، در لحظه عقد در كنار خود ببيند. اين كنايه اگرچه ممكن است آگاهانه به اثر وارد نشده باشد اما از ضمير ناخودآگاه مؤلف بيرون آمده و اين مضمون را در ذهن مخاطب تداعى مى كند كه دختر نماينده اى از نسل امروز است كه از پيشينه تاريخى خود جاى مانده و اگرچه آرزويش داشتن يك حامى بزرگ است اما اين حامى هميشه و در همه جا از اين نسل دريغ شده تا دقيقاً در لحظه تحولش (لحظه عقد دختر)، اين حامى، به جز يك موجود معتاد مفلوك چيز ديگرى نباشد.
اين ناخودآگاه وارد شدن به اثر و كشف آن توسط مخاطب، لذتى براى تماشاگر به ارمغان مى آورد كه بنابر نظريات پيرس ـ نشانه شناس مبنى بر اينكه «هر چيز واقعى يا موجوديا حاضر، موجد تأويلى در ذهن مى شودو اين فراشد را نهايتى نيست. بدين سان معنا آن سان كه در پيشنهادى اصلى متافيزيك حضور پنداشته مى شود، چيزى حاضر نيست.»
شخصيت قرمز، در هر اپيزود و پلاكارتى به دست گرفته و آن را براى مردم فرياد مى كشد: «اگر قصد خودكشى داريد، با من حرف بزنيد»، «اگر عصبانى هستيد، با من حرف بزنيد»، «اگر احساس بيهودگى مى كنيد، با من حرف بزنيد»، «اگر مى دانيد چرا زنده هستيد، بامن حرف بزنيد». وى در هر لحظه و به هر شكلى تقاضا و نياز خود را به ايجاد ارتباط با ديگران مطرح مى سازد
|
|
|
تا در انتها تنها فرياد برآورد كه «با من حرف بزنيد». قرمز نيازش را با صداى هرچه بلندتر فريادمى زند از براى جملگى انسانها، اما در مقابل تنها تنهايى و سرخوردگى است كه هديه اش مى شود چنانچه در پايان مى بينيم كه همسر سابق قرمز از او مى خواهد كه هرگز جمله: «دوستت دارم را» بر زبان نياورد ، اگرچه او هم همانند يك ماهى ، ازميان دستان قرمز خود را به بيرون انداخته تا به آرزوى خود يعنى رفتن به خارج از كشور و ترك تمامى چيزهايى كه هويت او را تشكيل مى دهند، برسد. با اين وجوداين قرمز است كه بايد اعتراف كند هر روز صبح به او زنگ مى زده اما جرأت حرف زدن نداشته است زيرا اين دنيا جرأت سخن گفتن رااز او گرفته است. برخلاف آنكه در طول نمايش تلاش مى كند: «با هركس، به زبان خودش سخن بگويد» در انتها تصوير پاهايى را مى بينيم كه در حال حركت تند و سريع، شايد به ناكجاآباد هستند. كسانى كه فقط مى دوند و حركت مى كنند، اما نمى دانند كه پا بر روى چه چيزها وچه كسانى مى گذارند تا با سرعت هرچه تمام تر به ناكجاآباد خود نزديك شوند، اما به چه قيمتى؟ كسى نمى داند!!! گويى يعقوبى با فريدون مشيرى هم آوا است تا بگويد:
«اين هيولا كه رفته تا افلاك
چتر وحشت گشوده بر سر خاك
نيست شاخ و گل وشكوفه و برگ
دود وابر است و خون و آتش و مرگ»