جمعه ۱۸ ارديبهشت ۱۳۸۳ - ۱۷ ربيع الاول ۱۴۲۵
Fri, May 7, 2004
گزارش
سال دهم - شماره ۲۷۸۶
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
بين الملل
سينما
گزارش
فرهنگ و انديشه
حقوق
گفت و گو
ويژه ۱
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
تصوير
گوناگون
ارتباطات
افق
آرشيو
جمعه انتظار
اين يك يادآورى است براى گزيدن روح شما
جمعه انتظار
آرامش
دريا
آن روز كه بيايى
هيچ ناخدايى ازدزدان دريايى نمى هراسد،
هيچ طوفانى آرامش بادبانها را به هم نمى زند،
هيچ گردابى شناگران را در كام خود فرو نمى برد،
مرغان دريايى نه دردام شكارچيان مى افتند ونه در كوچشان به جنوب، گرفتار بلاياى طبيعى مى شوند،
بارش ابرهاى دريا به نقمت نخواهد بود،
لنگر هيچ كشتى اى از آن جدا نمى شود مگر آن كه سالم باز مى گردد ودوباره لنگر مى اندازد،
خورشيد عدالت، كوههاى يخى اقيانوسها را آب مى كند تا هيچ كشتى اى به آنها برخورد نكند،
سرود عدالت، آواز اصلى مسافران دريا خواهد بود، تا هيچ ستمديده اى نماندكه شكوه اى از او بلند شود.
بيا تا آن روزرا زودتر ببينيم!
بيا تا فانوس هاى دريايى همواره روشن و پرفروغ بمانند!
بيا تا آرامش رابه دريا بازگردانى!
بيا تا فساد را از بر و بحر جمع كنى!
بيا تا عدالت را در خشكى و دريا بگسترانى!
بيا كه زمين و آسمان در انتظار تو است.
اين يك يادآورى است براى گزيدن روح شما
من يك دزد هستم
162792.jpg
ماجرا از جايى شروع شد كه رفتيم «۲۰سال تنهايى جنوب» را ببينيم و بنويسيم و تا آنجايى كه اجازه داشتيم، نوشتيم. از روز شنبه بود كه بچه هاى جنوب تماس گرفتند و درد دل كردند. گله كردند كه چرا خيلى از حرفهارا نزديم و چشم هايمان را برروى خيلى چيزها بستيم و بسادگى از كنار آنها گذشتيم. آنها خيلى دلشان مى خواست بازهم بنويسم. بنويسيم كه چه چيزهايى سالهاست آنهارا آزار مى دهد. از وقتى چشم بازمى كنند لوله هايى را مى بينند كه طلاى سياه زيرپايشان را به همه جاى دنيا مى برد و آنها بى بهره اند مى دانند نفت براى پايتخت نشينان مهمتر از ساكنين سرزمينشان است. لوله هايى كه با نگاه حسرت بار بچه هاى جنوب را با ولع تمام مى مكد و باخود مى برد.
گفتند بنويسيم از بچه هاى جنگ. بچه هايى كه در يك كابوس تمام نشدنى خانواده خود را از دست دادند و آواره شدند. جنگ همه زندگى را از آنها گرفت و صداى آوارگى آنها ميان هياهوهاى زندگى هاى عادى گم شد. فراموش شدند و در اين خلأ، تنهايى هاى خود را با نفرتى تمام نشدنى پركردند. به شهرهاى ديگر آمدند به اجبار سختى هاى زندگى رنگ پيرى بر چهره هايشان نشاند و در جوانى محكوم به پيرى شدند. آمده بودند تا فقط چند كلمه درباره سالهاى تنهايى خود بگويند. آمده بودند تا به يادشان بياوريم. مى خواستند نشان دهند كه جنگ آنها را به كجا كشانده.
وقتى وارد تحريريه ايران جمعه شد، تازه فهميدم صاحب آن صداى گرم با لهجه عربى كه سعى مى كرد خيلى محترمانه صحبت كند، يكى از بچه هاى جنوبى مهاجر تهران است. با يك جبعه شيرينى آمد غرورش براى درددل كردن اجازه نمى داد تا ديگرى هم شاهد بغضى باشد كه در گلويش تركيد و چشمانش را خيس كرد. «من آدم ركى هستم. از دروغ بدم مى آيد من خلافكارم» به همين راحتى گفت و وقتى اين را گفت: بيست سال عقب رفت. زمانى كه خانواده اش را در زمان جنگ از دست داده بود. همه اعضاى خانواده اش مرده بودند او آن روز دوساله بود. آيا او از همان دوسالگى خلافكار بود؟ «كوچك بودم كه خانواده ام را از دست دادم. نمى دانم چرا مردند. خيلى كوچك بودم. مى گويند در يكى از حمله هاى روزهاى اول جنگ زيرآوار ماندند. همه شان مردند.»
بغضش مى تركد. به غير از دوستانش اولين بارى است كه براى يك غريبه درددل مى كند. متولد ۱۳۶۱ است. اما ۳۵ساله به نظرمى رسد خودش مى گويد: بيست و دوسال بيشتر ندارم. اين از بدبختى است كه ۳۵ساله به نظر مى رسم. او كه به تهران نيامده بود. به تهران آوردنش. او كه نمى دانست آدمى كه كنارش قرارگرفته كيست؟ «بچه كه بودم يك نفر بزرگم كرد. در تركيه اعدامش كردند. ۱۲سالم بود كه او را اعدام كردند. چون در مافياى آنجا بود. تأمين بودجه مافياى آنجا را برعهده داشت. از بانكها باج مى گرفت، سرقت مسلحانه مى كرد و… همان كسى كه بزرگم كرد مثل پدرم بود. اعدامش كردند. آدم مهربانى بود (!) بعد قاچاقى رفتم هند، عراق، دبى همه كار در اين دنيا انجام دادم. جز اينكه آدم نكشتم. دوست دارم تو را ببرم جايى كه زندگى مى كنم ببينى چه وضعيتى داريم. آن وقت خودت مى گويى خوب كارى كردى.» من كه داور نيستم بگويم گناهكارى يا نه؟ داور اوست كه در آستانه در ايستاده است. بى رداى داوران. خيلى از بچه هاى خوزستان سال هاست در سوله هاى سياه دروازه غار زندگى مى كنند. بچه هايى كه جنگ و ماجراهاى بعد از آن آنها را به تهران كشاند. به دنبال زندگى بودند كه به بن بست رسيدند.
«در دروازه غار اتاق دارم. آنجا معدن خلاف است . پارك آنجا را تا به حال ديده ايد؟ آنجا بچه هاى فرارى و بدبخت مى خوابند ۵۰۰نفر مى شوند. وقتى هم باران مى آيد و مقواهايشان خيس مى شود روى آجر مى خوابند. باور نمى كنيد اگر بگويم كه خرج ۲۰نفر از آنها را مى دهم. با آنها طرح دوستى مى ريزم. يكى از آنها كه پسر ۱۲ساله است كه سيگار مى كشد، حشيش مى كشد و … طرح دوستى با آنها مى ريزم. اگر روزى ۱۰۰۰تومان به او ندهم خودش را مى فروشد. مى رود دزدى. بلد نيست گير مى افتد. كتك مى خورد… واى چه كتكهايى؟ شما چه مى دونيد توى اون زيرزمين چه جوره» از آبادان مى گويد. از شهرى كه تنها مكانى براى تولدش بود. شهرى كه در همان بدو تولد نسخه تمام زندگيش را مى پيچد.
«هرچه ايران درآمد دارد از آبادان است. در آبادان شما نمى توانيد يك پارك تميز پيدا كنيد. اهواز هم يك پارك دارد كه براى كارتن خواب هاست. مردم براى گردش به اطراف شهر مى روند. در راه سوسنگرد به طرف اهواز تانك و هواپيماهاى جنگى افتاده كه بچه ها براى بازى از آنها استفاده مى كنند.
عشق مردم خوزستان تويوتا است. بخصوص ماشين هاى تويوتاى دوكابينه. در آنجا مردم رسم وقانون خاص خودشان را دارند. اگر دخترى پايش را از گليمش درازتركند با قانون خودشان او را مجازات مى كنند.»
او از تجربه ها و ديده هايش مى گويد: «مريم رجبى (همان رجوى) را از نزديك، هم در عراق و هم در كويتيه پاكستان ديدم. آنجا حزب و پادگان دارند. دختران فرارى را آنجا مى آورند. اول مخشان را شست و شو مى دهند. پول به آنها مى دهند. اسلحه به كمرشان مى بندند. فقط فرقش اين است كه آنجا فسادشان را سياسى مى دانند و جاهاى ديگر… بگذريم.»
وقتى خانواده اش را از دست داد. هيچ كس به فكر اين نبود پسركوچك سه ساله گوشه گيرى را كه ازصداى غرش هواپيماها مى هراسد، بايد در آغوش گرفت. او از آغوش خيلى ها رانده شد تا در كثيفى هاى زندگى شهرنشينى گم شد. افتاد زيردست يك قاچاقچى كه مى گويد مهربان بود! الآن همه به من مى گويند تو خلافكارى، دزدى، قاچاقچى هستى. كسى نمى آيد بگويد غم تو چيه؟ چرا اميدى به زندگى ندارى. چرا خلاف مى كنى. بعد از جنگ چه كار كردى. منو يك قاچاقچى بزرگ كرد. از وقتى خودم را شناختم او را مى ديدم، با من خوب بود. مهربان بود بعد هم كه در تركيه اعدامش كردند به تهران كه آمدم، ديدم خيلى از بچه هاى جنوب بايد مثل من شب ها روى كارتن بخوابند.» الآن با هفت هشت نفر از آنها كه همساليم، دوستم اونا هم خلافكارند.
\ چندسال زندان بودى؟
> هشت سال حبس كشيدم. ۲سال اصفهان، يك سال و نيم قم. آنجا با آدمهاى گردن كلفتى آشنا شدم. يكى از آنها ۶ سال پيش ۱۰ ميليارد تومان كلاه بردارى كرده بود.»
\ پاتوق هميشگى تو كجاست؟
> راه آهن. آن طرف كه خلاف كارها مى ايستند. همه مرا به نام ... مى شناسند.
بعد از ساعت ها گفت وگو اولين بارى است كه يكى از نام هايش را مى گويد:«عاشق كشتى بودم. وقتى در يكى از ... دستم را شكستند ديگر نتوانستم كشتى بگيرم.»
تمام صحنه هاى ... را به اندازه همه كابوس هاى غرب وحشى به خاطر دارد. اين اصطلاحى است كه بين بچه هاى ميدان گمرك ياد آور خاطرات زجر آورى است. داغى اتوهاى نكشيده بر لباس هاى چروكشان و درد استخوان هايى كه در كابوس شبانه زير ميزهاى آهنى شكسته مى شوند.
براى هر كار خلافى سر تكان مى دهند. آنها هم جوانند. كوچكتر از جوان . بپرس كى هستى يا پدر نداشته يا پدر معتاد بوده يا سر راهى است يا...
خيلى از مسؤولان كه از جوانان و كمك به آنها مى گويند فقط دنبال اتوكشيده هاى تى تيش مامانى هستند. اين كه هنر نيست. بيان اونجا چهار تا از اون بچه ها را آدم كنند تا ما گرد نمونو زير پاش بذاريم.
وقتى مى پرسم بيشترين خلاف تو چيست، لبخند نمى زند. قهقهه مى زند:
ــ تو بگو غير از آدمكشى و ناموس دزدى چه كارى خلاف است كه من بگويم كدام را انجام داده ام. از دزدى و قاچاق دوا بگير تا قاچاق اسلحه و انسان.
\ از زندگى چى فهميدى؟
> فهميدم نبايد به كسى اميد داشته باشم.
كسى كه ديگر به انسانى اميد ندارد، اسلحه را از طرف مرز هويزه و مجنون وارد مى كرد. به گفته خودش گاهى تا بيست كلت كه از عراق ۸۰ هزار تومان مى خريد، در اهواز ۱۵۰ هزار تومان و تا تهران برسه چهار صد هزار تومان . آنجا نزديك جزيره مجنون كه روزگارى هوايش پر از ليلاهاى آسمانى بود، نيزارهايى وجود دارند كه دو برابر قد انسان معمولى ارتفاع دارند. عراقى ها لابه لاى نيزارها و داخل مرز خودشان مخفى اند. آنجا بازار مخفيانه اى لاى نيزارها برپاست. هر قايق فروشنده كالاى قاچاقى است. تيربار، فشنگ، نوشيدنى هاى الكلى ، نوارهاى مبتذل و ... اما كلت طارق عزيز زياد است.
ـ  كلت طارق عزيز؟
چشمان قهوه اى اش خونسردتر از حيرت من است:
ها... كلت طارق عزيز. صدام خيلى دوستش داشت. واسش كارخانه اسلحه سازى درست كرد. اگر آدم بود برايش كتابخانه درست مى كرد. روى كلت ها كارخانه طارق عزيز حك شده است. وقتى اوضاع به هم ريخت و صدام فرار كرد مردم از كارخانه طارق عزيز كارتن كارتن اسلحه دزديدند.
اينها را ول كن پسر خلافكار نمى دانم گناهكار يا بى گناه. از قاچاق انسان بگو نه از انسان قاچاقچى؟
و او از دختران فراوان فرارى مى گويد كه التماسش مى كنند آنها را به كشورهاى عربى ببرد.
ـ همين الانه يه دختر مى آد التماس مى كنه ببرمش دبى. برادرش خلافكاره. پدرش قاچاقچيه. او نو مى فروشن. بله خواهر شما چى ديدى توى زندگى. اما من خيلى چيزا ديدم. همين آدمى كه سعى مى كنه مجرم باشه و با كلاس حرف بزنه، همه كار كرده جز آدمكشى و ناموس دزدى. خيلى چيزا ديده جز معرفت از آنهايى كه بايدداشته باشند.
حرف از «خدا» مى شود. و او محكم مى گويد در مورد خدا مى تواند همه جوره حرف بزند! از عدالت بنده هايش كه قاطعانه مى گويد قبول ندارد. و وقتى مى پرسم تو كه خدا را قبول دارى و دوست دارى چرا دزدى مى كنى، قهوه هاى حوضچه چشمانش زير پلك گم مى شوند:
«مى رم سراغ كسانى كه مى دانم بد بخت نيستند. مى دانم سير سيرند. ما شاءالله الآن چيزى كه زياده آدم زود پولدار شدى تلاش نكرده است. شما چى مى گيد... ها رانت خوار ... فاميلى... گاوبندى و دغل، بياببين يارو از صبح تا شب سگ دو مى زند، نمى تونه دوزار واسه جهاز دخترش كنار بزاره. اما اين جا يارو نمى تونه دماغشو بالا بكشه چون باباش كاره ايه يا دست به دستمالش خوبه، همه چيز داره. بعد هم مى بينى بابا هه يه جوريه، بچه يه جور ديگه.
اين جنوبى كه گاهى فيلسوف مى شود، گاه نادان، گاه كينه توز و گاه چنان مهربان كه حوض چشمانش سرخ مى شود، خواندن هم بلداست.
جالب نيست يك دزد به زيردستش خواندن ياد بدهد. مى گويد خدا بيامرزدش منو با خودش مى برد دزدى. من هفت هشت سالم بود. روزهاى بيكارى الفبا يادم داد. توى زندون خيلى بهم كمك كرد همين خوندن. مجله و روزنامه مى خواندم. خبرهايى مى خوندم كه هر گز واقعى بودن آنها را نفهميدم. شما مى دونيد جوجه كباب چيست. نه نمى دونى ديگه، فكر مى كنى بايد بروى رستوران. نه جانم! جوجه كبابى داريم كه خدا به روزت نياره...
و من مى فهمم جوجه كباب گاهى چقدر زجر آور است و فقط مى تواند يك اسم بى مسمى باشد بر روى يك خوراكى.
در جايى كه او شبها مى خوابد روزى يك كيلو دار و مى فروشند. به آن دارو اتم مى گويند. گرمى ۷۵۰۰ تومان است. كيلويى مى شود شش ميليون تومان. چه تجارت سودآور ننگ آور زجر آورى. گوشه آستين مرا مى گيرد و مى گويد بياببرمت جاييكه سى چهل نفر با هم تزريق مى كنند، من اين چيزها را مى بينم. من بيست و دو سالمه اما ده دوازده سال بدبختى آمده توى صورتم كه سى و پنج ساله نشانم مى دهد.بيا ببرمت جايى كه شبها ۵۰ نفر روى كارتن مى خوابند...
صدايش رگه دار مى شود. قهوه اى چشمانش برق كينه مى زند:
ـ من با كسانى كه خدا را نمى شناسند، بى رحمم. همه آنهايى كه مثل من بدبختند، بخاطر خدانشناسى ديگران است. اين عقيده من است.
شعبده بازى هم بلد است. حيدرآباد هند ياد گرفته. دوستى به او پيشنهاد داده بيايد شهرك سينمايى و براى هر برنامه پنجاه هزار تومان بگيرد، اما...
ـ من ديگر نمى توانم . اميدم به زندگى نيست. از بس بدبختى ديگران را ديدم. همه دورو برمن از وقتى يادم مى آيد بدبختى و شكنجه بوده. من بايد با اينها باشم تا كمكشان كنم. مثل بهزاد كه دوازده سالشه. نمى خوام مث من بدبخت بشه. ما به آخر راه نمى رسيم. او بايد برسه.
او حرف زد و حرف زد و حرف زد. وقتى پرسيدم چرا آمدى به من گفتى، گفت دلم براى آبادان تنگ شده بود. توى روزنامه شما خواندم. يك در هزار آنچه كه آنجا مى گذرد بود، اما بوى آبادان داشت.گريه كردم. بالاخره من هم روزهايى هست كه گريه مى كنم. دلم براى گاوميشهاى شهرم تنگ شده، براى بريم، براى صبح هاى شبنم زده، براى اروند، براى ماهى شوريده... اما هيچ كس منتظر من نيست. فقط بچه هاى كارتن خواب منتظرمند. مى دونم از حرفهاى من هم مثل گزارش آبادان تان يك در هزارش را مى نويسيد. اصلاً ننويسيد. همين كه حرف زدم بدون ترس از كتك، دلم راضى شد. اصلاً ننويسيد. مگر چه اهميتى دارد نوشتن شما...

رفت و قول داد دوباره برگردد اما ديگر نيامد . فقط يك صبح جمعه زنگ زد به تلفن همراه من ـ اسد ـ و گفت خيلى نوكرتم، خيلى آقايى. تا حالا هيچكس با من اين جور برخورد نكرده بود. تو روبوسى كردى با من موقع خداحافظى ولى گفتم كه معلوم نيست كجا باشم. اما به تو حتماً سر مى زنم و مى برمت پيش كارتن خوابها و...
و تا امروز از او خبرى نيست!

|   صفحه اول   |   سياسى   |   بين الملل   |   سينما   |   گزارش   |   فرهنگ و انديشه   |   حقوق   | 
|   گفت و گو   |   ويژه ۱   |   حوادث   |   ورزشى   |   صفحه آخر   |   اوقات شرعى   |   تصوير   | 
|   گوناگون   |   ارتباطات   |   افق   | 

|   شناسنامه   |   آرشيو   |