|
هفت شهر عشق
|
|
|
|
گفت وگو با محمدصادق كاظم زاده، كارگر جوان اردبيلى
|
|
|
|
چه جورى
|
|
|
|
تو و من
|
|
|
|
نگاهى به پديده كتاب دزدى به مناسبت برگزارى نمايشگاه كتاب تهران
|
|
|
|
من و تو
|
|
|
|
|
هفت شهر عشق
مايكل: همسايه ما يك ايرانى است
جهان آن قدر كوچك شده كه حرف زدن باكسى كه هزارها كيلومتر دورتر از تو زندگى مى كند، درست شبيه آن شده كه انگار دارى باهم محلى ات حرف مى زنى. شايد گاهى اوقات آن دوست آنطرف آبى را بيشتر ببينى. براى خود من كه زياد پيش آمده كه يكى از دوستان اينترنتى ام را ، بيشتر از همكلاسى ام ببينم. دوست شدن و ارتباط با افرادى از ساير كشورهاى جهان، مى تواند حسن هاى زيادى داشته باشد. از جمله به ما ياد مى دهد كه آدم هاى مختلف، عقيده هاى مختلف دارند و بايد به همه اين عقيده ها احترام گذاشت. بهتر است به جاى پرحرفى برويم سر اصل مطلب. مى خواهيم در اين ستون، هر بار يكى از دوستان جهانى خود را معرفى كنيم. در اين جا ما با عقايد اين دوستان آشنا مى شويم. بدنيست سراغ مايكل برويم، دوستى كه در ايالات متحده زندگى مى كند. با مايكل در جريان جنگ عراق آشنا شدم. توى يكى از «چت روم» ها،بحث بر سر جنگ عراق بود. فقط چند نفرى بودند كه موافق جنگ بودند. مايكل را در آن جا شناختم او هم مثل من مخالف جنگ بود هر گونه جنگى. ارتباط ما كمابيش ادامه پيدا كرد. بعدها به من گفت كه همسايه شان يك ايرانى است. مى گفت كه خانواده ايرانى ها از پنج نفر تشكيل شده است: يك زن و شوهر جوان كه دو بچه داشتند و مادر پيرشان هم با آنها زندگى مى كرد. مايكل مى گفت كه زن و شوهر فرق چندانى با بقيه آمريكايى ها ندارند. ولى پير زن يك جورهايى فرق مى كند . او بيشتر اوقات نوارهاى مذهبى مى گذارد و گريه مى كند. روزى از مايكل پرسيدم كه به مذهب اعتقاد دارد يا نه؟ گفت به خدا اعتقاد دارد و مسائل اخلاقى برايش خيلى مهم است. مايكل گفت از دو چيز متنفر است، يكى از دروغ گفتن، ديگرى بدقولى. گفت اگر هر كدام از دوستانش يكى از اين كارها را انجام بدهد، او را ترك مى كند. وقتى قضيه روزنامه ايران را به مايكل گفتم، خوشحال شد و به چند سؤال اختصاصى ما هم جواب داد . گفت كه پيتزا مكزيكى را به بقيه پيتزاها ترجيح مى دهد و چيپس پنير غذاى مورد علاقه اوست. مايكل گفت كه دوست دارد در اوقات فراغتش، توى اتاقش و با هدفون موسيقى گوش كند، او از موسيقى راك خوشش مى آيد. گفت كه مى خواهد در مورد خواننده ها و نوازنده هاى ايرانى ، چيز بداند. او لس آنجلسى ها را نمى شناخت. مايكل رنگ آبى و بنفش را دوست دارد و دوست دارد هميشه يك تى شرت مشكى داشته باشد. از فوتبال بدش مى آيد و شنا را دوست دارد. مايكل خيلى دلش مى خواهد ،يك بار به ايران سفر كند، چون به نظر او، ايران شبيه يك معماست و هر بار به يك شكل، به نمايش در مى آيد.
|
|
|
|
|
گفت وگو با محمدصادق كاظم زاده، كارگر جوان اردبيلى
لهجه شبيه اسم آدم است
|
|
|
شايد چند روزى از روز كارگر گذشته باشد اما آن قدر نگذشته كه نشود با يك كارگر جوان و با حال شهرستانى گفت وگو نكرد. محمد صادق را به طور اتفاقى، توى خيابان ديدم. با كلى اصرار، او را گوشه اى كشيدم و شروع كرديم به حرف زدن. خيلى سخت حرف مى زد كه شايد به دليل آن بود كه نمى توانست خوب فارسى حرف بزند و شايد هم كمى احساس خجالت مى كرد. از محمد صادق خواستم عكسى به ما بدهد. گفت ندارد. گفت وگو هم آن قدر با عجله انجام شد كه عكاس روزنامه، نمى توانست خود را به ما برساند. بخوانيد: | اگه ممكنه، بهترين خاطره اى كه دارى، برامون بگو؟ < بهترين خاطره ام مربوط به روز عروسى ام است. خيلى شاد بودم. | و بدترين خاطره ات؟ < يك هفته بعد از عروسيم، روزى كه دست همسرم را گرفتم و آمديم تهران. | چطور مگه؟ به همين زودى اختلاف پيدا كردين؟ <نه، اختلاف پيدا نكرديم. چند روز بعد از عروسى، توى دهمان مانديم. من يك هفته، مرخصى داشتم. بعد از آن بايد برمى گشتيم تهران. وقتى برگشتيم تهران، بايد دست زنم را مى گرفتم و مى بردم زير يك سقف اما اين سقف براى من وجود نداشت. | قبل از ازدواج چه كار مى كردى؟ < توى محل كارم مى خوابيدم. اما بعد از ازدواج ديگر اين كار ممكن نبود. |از لجهه ات كاملاً مشخص است كه آذرى هستى. اهل كجاى آذربايجانى؟ < اردبيل. | اردبيلى ها كه توى تهران زيادند، چرا يك زن اردبيلى توى تهران نگرفتى؟ < راستش توى تهران، كمتر به كسى اعتماد دارم. اردبيلى ها آدمهاى خوبى هستند، اما تهران كه مى آيند، عوض مى شوند. يك طور ديگر مى شوند. حتى بعضى از آنها، لهجه هم ندارند. | يعنى خوب است آدم لهجه داشته باشد؟ < نمى دانم. شما بايد بگوييد. اما من زبان مادريم را دوست دارم لهجه من شبيه اسمم است، بايد هميشه همراهم باشد. | چقدر جالب. حالا مى گويى كه چطور با همسرت آشنا شدى؟ < وقتى هنوز به تهران نيامده بودم، هر روز همسرم را مى ديدم. اما از روزى كه آمدم تهران و به كارگرى مشغول شدم. ديگر او را نمى ديدم. تا يك روز كه به دهمان رفته بودم. مادرم مى گفت كه بايد ازدواج كنم. مادرم مى گفت: كه پسرهاى مجرد راحت تر فريب مى خورند و ازدواج براى من لازم است و در مورد همسرم با من حرف زد. |توى آن لحظه به خانه اى كه بايد تو و همسرت توى آن زندگى مى كرديد، فكر نمى كردى؟ < راستش به مادرم گفتم كه خرج زندگى براى من سنگين است. اما گوش مادرم بدهكار نبود. اصلاً مادر من آدم لجبازى است. تا موضوع خانه را مطرح كردم، گفت: «خدا بزرگ است» مدام مى گفت:«خدا روزى رسان است.» | الآن كه مشكلى ندارى؟ < مشكل كه دارم. مشكلات ما كه هيچ وقت تمام نمى شود اما مثل سابق نيست. يك اتاق اجاره كرده ام و با زنم آن جا زندگى مى كنيم. | پس مادرت راست مى گفت و مشكلاتتان حل شد؟ <نه. آنطورها هم نيست. چون هر روز بايد كلى كرايه بدهم تا محل كارم بروم. اگر هميشه كار ساختمانى باشد، مى گذرد اما گاهى اوقات بيكارى هم هست. | همسرت چى؟ راضى هست؟ < همسرم بلد نيست خوب فارسى حرف بزند. بيشتر توى اتاق مى نشيند و براى خودش «منجوق» درست مى كند. اما از زندگى راضى است. خيلى كم حرف مى زند اما راضى است. | دو سؤال مى پرسم و بيشتر مزاحمت نمى شوم. اگر به جاى اردبيل، در شهر ديگرى به دنيا مى آمدى و خانواده ات هم پولدار بود، فكر مى كنى الان در حال چه كارى بودى؟ < احتمالاً به جاى پسر مهندس ساختمان مان مى شدم و بيشتر بالاى سر كارگرها مى ايستادم (مى خندد) شايد هم الان سوار ماشين بودم، توى خيابان گاز مى دادم. | و سؤال آخرى. اگر يك ميلياردتومان پول داشته باشى، چه كار مى كنى؟ < اولش براى خودم يك خانه خوب مى خرم، بعد هم خانه پدرم را توى ده تعمير مى كنم. | خيلى اضافه مى ماند. يك ميليارد تومان، پول كمى نيست؟ < راستش تا به حال من به پولهاى كمترى فكر كرده ام. هيچ وقت در مورد اين همه پول فكر نكرده بودم.
|
|
|
|
|
چه جورى
راه هايى براى در رفتن از زيركار راه هاى شل سيلوراستاينى
شايد بد نباشد ستون «چه جورى» را با از زيركار رفتن شروع كنيم. البته، از همين جا بگويم به نظر برو بچه هاى اكسيژن و به خصوص «چه جورى» تنبلى آن قدرها هم بد نيست. خب، براى اين كه راههاى جديد و متنوع از زيركار در رفتن را ياد بگيريد، حتماً حتماً به ادامه ستون توجه كنيد. ما براى شما، نكته هاى جالبى خواهيم داشت. چون شما هم از خودماييد. ۱ ـ روش اول ما، «شل سيلوراستاينى» نام دارد. سيلور استاين شعرى دارد كه توى آن به بچه ها پيشنهاد مى كند چه طورى از ظرف شستن فرار كنند. شما بايد در وقت ظرف شستن، چندتا از آن ظرف هاى گران قيمت را بشكنيد. در موارد ديگر هم بايد از راههاى ديگر استفاده كنيد. ۲ ـ شيوه دوم از «زيركار در رفتن»، «پشت گوش انداختن» نام دارد. اين شيوه، خيلى خيلى راحت است، فقط بايد بتوانيد به طرزى حرفه اى از فنون بازيگرى استفاده كنيد. با ارائه يك مثال، مى توانيد اين شيوه را ياد بگيريد. به شما مى گويند فردا، بايد اتاق را جارو كنى. شما هم بايد با كمال ميل اين كار را بپذيريد. اما فردا كه شد، با كمال خونسردى، جارو كردن را فراموش كنيد. اما اين نكته را فراموش نكنيد كه شما نبايد هرگز عصبانى شويد. ۳ ـ شيوه سوم، از اين گوش شنيدن و از گوش ديگر در كردن است. شما در اين شيوه، صحبت طرف قابل را مى شنويد، اما عوض جواب دادن، موضوع ديگرى را مطرح مى كنيد. مثلاً يكى از دوستانتان به شما مى گويد يك CD برايش ببريد. بعد از گفتن درخواستش، كمى فكر كنيد و بعد بطور ناگهانى موضوع ديگرى را مطرح كنيد. مثلاً بگوييد «فلانى ازدواج كرد يا نه؟» يا «اصغرآقاكه رفته بود خارج برگشت يا نه». ۴ ـ روش چهارم، شيوه «چشم برابر چشم» نام دارد. البته، اين يك شيوه خيلى خيلى حساس است و بايد دقت لازم را درخواسته تان رعايت كنيد. بطور مثال، يكى از شما مى خواهد كه فردا برايش CD صوتى بياوريد. شما بگوييد كه فردا در مكان دورى هستيد، مثلاً مى رويد در بند و اگر دوستتان CD را خواست، بايد بيايد آنجا. پس فردا هم به تلفنش جواب ندهيد و تا…
|
|
|
|
|
تو و من
اين خونه است يا بوتيك؟
مادرم يك جمله مشهور داردكه مى گويد: «اين دختره، هيچى نداره، يادم باشه براش فلان چيز رو بخرم.» خب اجازه بدهيد توضيح بدهم: منظور مادرم از كلمه اين دختره، خواهرم است و فلان چيز هم هر بار تغيير مى كند. شايد باورتان نشود، اين جمله، هر روز بيش ازنهصد و بيست و هشت بار تكرار مى شود. معمولاً مادرم عادت دارد براى خواهرم مرتباً شلوار، كفش، لوازم آرايش، پيراهن و.. بخرد. شما اگر يك روز مسيرتان به خانه ما افتاد، احتمالاً جلوى در كه رسيديد، راهتان را كج مى كنيد و به طبقه بالا يا پايين مى رويد. چرا؟ معلوم است، چون جلوى خانه ما مثل مغازه كفش فروشى است. شايد يك روز، جلوى در خانه بنويسم: «انواع كفشهاى زنانه موجود مى باشد. » (البته مى دانم كه «مى باشد» غلط است ولى كسى كه مى خواند با اين جمله بيشتر به سمت مغازه جلب مى شود.) مى توانم به مشتريها توضيح بدهم كه بعضى از اين كفشها، فقط يك بار پوشيده شده اند و بعد براى هميشه به تاريخ پيوسته اند. بعضى ازآنها هم، فقط توى مغازه پوشيده شده اند وبعد... بهتر است سرى به كمد لباسهايش بزنيد. با اينكه كف كمد، چندين و چند جعبه كفش قرار دارد، اما بهتر است به بوتيك تشبيه شود. مادرم، مرتب مى گويد كه دخترم هيچ لباسى ندارد. اما شما منظورم بچه هاى ستون «من و تو» است، مى توانيد، به كمدش سرى بزنيد. البته ما كه اجازه نداريم، چون مى گويند، بد است. خدا نكند يك روز جايى مهمانى، جشن تولد، يا عروسى دعوت باشيم. از چند هفته قبلش شروع مى شود: «مامان، واسه... چى بايد بپوشم؟ مامان من كفش ندارم.» خدا نكند يك روز من بگويم مگه تازه لباس نخريدى؟ مادر وخواهرم، با هم بر سرم فرود مى آيند. وقتى استدلال مى كنم، مى گويند: «منو با اون لباس توى مهمونى قبلى ديدن... ديگه نمى تونم اون لباس را بپوشم.» يعنى هر لباس، فقط يك بار تاريخ مصرف دارد. اما از آن طرف بشنويد، خواهرم متخصص كلاس است، كلاس كامپيوتر، كلاس يوگا، كلاس زبان، كلاس بدنسازى و... اما سر عمل كه مى رسد هيچى بلدنيست. كامپيوتر را روشن مى كندو فقط بلد است با آن موسيقى گوش دهد. البته، گاهى هم «پت و مت» نگاه مى كند. مى خواست برود سر كار، اما هر جايى كه رفت،كارى بهش ندادند. چون كارى بلد نبود. مادرم هم بهش گفت: «دختر گلم،بشين خونه، خودتو خسته نكن.» خواهرم هم گفت: «اون بلوز ليمويى رو برام مى خرى؟» تا بعد، كه مسائل مهم ديگرى را با شما در ميان بگذاريم.
|
|
|
|
|
نگاهى به پديده كتاب دزدى به مناسبت برگزارى نمايشگاه كتاب تهران
تفاوت پديده هاى فرهنگى و غيرفرهنگى
|
|
|
موره شين اللهيارى اينجا نمايشگاه كتاب است. آدم از شلوغى و سر و صدا سرسام مى گيرد. غرفه ها پر از آدم اند. آدمهايى كه يا واقعاً آمده اند كتاب بخرند و يا آنهايى كه بيشتر براى تفريح و گذراندن اوقاتشان اينجا هستند. بعضى ها فقط كتابها را نگاه مى كنند، بعد آنها را در دست مى گيرند و هل هلكى ورق مى زنند و آن وقت انگار كه واقعاً با همين ورق زدن چندثانيه اى همه چيز كتاب را فهميده اند و تازه، تفسير هم كرده اندكه كتاب خوب يا بسيار مزخرفى است، آن را دوباره سر جايش مى گذارند. بعضى ها انگار بين دوراهى اند، فلان كتاب را بخرند يا نه. نيم ساعتى براى خريد يك كتاب اين پا وآن پا مى كنند، چانه مى زنند و اگر توانستند با فروشنده كنار بيايند آن وقت بالاخره تصميم مى گيرند كه كتابى را بخرند. تعداد كمى هم هستند كه بدون فكر و معطلى كتابى را كه مى خواهند، مى خرند و نه خودشان را اذيت مى كنند، نه ديگران را. اما انگار قصه عجيب اين تعداد محدود ديگر با بقيه كمى فرق دارد. دخترى جوان، كيسه به دست چنددقيقه ايست بعضى از كتابها را برمى دارد و اين بار حتى بدون اينكه آن را ورق بزند به اطرافش نگاه مى كند و آن را دوباره سر جايش مى گذارد. گه گاهى اطرافش را نگاه مى كند. چشمانش انگار به دنبال كسى است. اما همين كه دور و برش شلوغ مى شود يكى از كتابها را برمى دارد و بعد سريع دور مى شود. فروشنده ها سرگرم حرف زدن با مشتريهاى ديگرند و كسى به فكر اينكه يك نفر بدون پرداختن پول كتاب راهش را بگيرد و برود، نيست. با اين حال اين صحنه نه فقط در نمايشگاه كتاب و نه فقط يك بار، بلكه درهر كتابفروشى ديگرى بارها رخ داده است و عجيب تر اينكه نظرات فروشنده هاى كتاب به اين مسأله اغلب غيرقابل پيش بينى است.
سه نگاه متفاوت براى اينكه بيشتر راجع به اين مورد آخر بدانيم به سراغ دونفر از دانشجويان دانشكده علوم اجتماعى (دانشگاه تهران) كه در اين مورد يعنى «كتاب دزدى» تحقيقاتى انجام داده اند مى روم. فاطمه جناب اصفهانى و شكوه خسروانى در مورد اين كه چرا اين تحقيق را انتخاب كرده اند مى گويند: «با خودمان فكر كرديم كه مسأله دزديدن كتاب با كالاهاى ديگر متفاوت است. چون كتاب يك وسيله فرهنگى است و احتمالاً واكنش فروشندگان آن با واكنش فروشندگان اجناس ديگر متفاوت خواهد بود.» در اين تحقيق سه نگاه مورد بررسى قرار مى گيرد و در هر يك از اينها ما به نتايج متفاوتى دست پيدا مى كنيم. اينگونه كه اين دو دانشجو مى گويند، خودشان براى ديدن واكنش فروشندگان مجبور بودند كتاب بدزدند وخود اين موضوع كمى برايشان دردسر درست كرده است. نگاه اول در اين قسمت كار آنها بدون اينكه مغازه دار متوجه باشد يك كتاب برمى داشتند. البته فقط يك نفر وارد فروشگاهها مى شد و فرد ديگر از صحنه فيلمبردارى مى كرد. در ضمن پوشش فردى كه وارد كتابخانه مى شد «چادر» بود. (اين پوشش در تحقيقات بعدى تغيير مى كند ونتايج متفاوتى هم خواهد داشت.) در اين حالت چهار اتفاق مى افتد: ۱) ۱۷% فروشندگان اصلاً متوجه نمى شوند. ۲) ۳۳% متوجه مى شونداما براى اينكه مطمئن شوند فرد مورد نظر را تعقيب مى كنند. ۳) ۳۳% ديگر برخورد تند مى كنند. ۴) ۱۷% آخر اصلاً از هرگونه برخوردى منصرف مى شوند.
نگاه دوم در اين حالت، هر دونفر واردكتابفروشى مى شدند و تظاهر مى كردندكه همديگر را نمى شناسند. زمانى كه يكى كتاب را برمى داشت و از كتابفروشى خارج مى شد، فرد ديگر به فروشنده اطلاع مى داد. در اين حالت اكثراً دواتفاق مى افتاد: ۱) ۱۷% كه فرد را تعقيب مى كردند و ۸۳% ديگر كه از برخورد منصرف مى شدند.
نگاه سوم در نگاه آخر دوربين همراه با فردى كه مى خواهد كتاب را بدزدد وارد مغازه مى شود. اما دوربين از جاهاى ديگر كتابفروشى فيلمبردارى مى كند و اينگونه تظاهر مى كند كه به معمارى آنجا اهميت بيشترى مى دهد تا خود كتابها. در اين نگاه آخر معمولاً ۲۵% اصلاً توجه دزدى نمى شدند. ۵۰% سعى مى كردند طرف را تعقيب كنند و ۲۵% ديگر برخورد تند داشته اند.
چرا بعضى بى خيال مى شوند؟ اكثر فروشندگان كتاب حتى آن كسانى كه برخورد تند مى كنند معتقدند دزدى كتاب با دزدى چيزهاى ديگر متفاوت است. هردوشان دزدى است اما كسى كه كتاب مى دزدد به احتمال زياد پول ندارد كتاب بخرد و به اين كتاب نياز دارد. در ميان اين اكثريت عده معدود ديگرى از فروشندگان كتاب بودند كه اعتقاد داشتند كتاب دزدى نه تنها با دزديهاى ديگر متفاوت نيست بلكه حتى نشان مى دهد كه اين فرد فقط دلش مى خواهد يك چيزى بدزدد و اين كار بيشتر به يك عادت شبيه است تا يك نياز. معمولاً به سراغ هر كتابفروشى كه مى رويم و از او در مورد اين موضوع سؤال مى كنيم پاسخ مى دهد كه حداقل يك بار اين حادثه برايش اتفاق افتاده است. حتى آنهايى كه برخورد تند هم انجام داده اند. اعتراف مى كنند كه شايد فقط اين كار را مى كرده اند كه دزد كتاب بفهمد كارش اشتباه است. با اين حال حقيقت اين است كه آمارگيرى با وجود تمام تحقيقات كار دشوارى به نظر مى رسد. چون واكنش همه آدمها به احتمال قوى به شخصيت و طرز فكرشان باز مى گردد، اينكه يك فرد چطور به مشكلى مثل «كتاب دزدى» نگاه مى كند و چه تصورى از يك فرد كتاب دزد دارد، مى تواند هر بار، دچار تغيير ونوسان باشد. آيا واقعاً كسى كه دست به چنين كارى مى زند كتاب را مى فروشد تا پولش را بگيرد و واقعاً كسى هم هست كه از اين راه زندگى اش را بگذراند؟ تصور مى كنم اين نوع تفكر كمى دور از منطق باشد، چون حتى خود فروشندگان كتابها مى گويند كه هيچ وقت كتابهاى گرانقيمتشان را دم دست نمى گذارند و اينطور كه به نظر مى رسد نه تنها كتابفروشان، بلكه اكثر آدمها براى اين كار بيشتر به دنبال يك دليل مى گردند. در تصاويرى كه اين دو دانشجو ارتباطات از فروشندگان گرفته اند بيشتر تصوير فروشندگانى ديده مى شود كه به دنبال دليل مى گردند. حتى آنهايى كه متوجه دزدى كتاب مى شوند و برخورد تندى دارند قبل از هر چيزى مايل اند بدانند كتاب دزدها به چه دليلى دست به اين كار زده اند. و حتى در اين فيلم عده اى كه هيچ واكنشى مقابل اين كار انجام نداده اند مى گويند: «چون ما به يك مؤسسه فرهنگى شناخته شده وابسته ايم، ترجيح مى دهيم به خاطر اعتبار مؤسسه اصلاً برخورد بدى نداشته باشيم و شايد هم اصلاً به روى طرف نياوريم.»
آيا لباس تأثيرى در برخورد دارد؟ در كنار تمام اين عكس العملها يك سؤال باقى ماند. «آيا پوشش فرد مورد نظر در واكنش فروشنده كتاب مؤثر است؟» معمولاً اگر اين سؤال را در زمانى كه دزدى كتاب صورت نگرفته است از كتابفروشان بپرسيم، خيلى ها جواب مى دهند كه اين موضوع برايشان فاقد اهميت است و به نظرشان اين كار از جانب هر فردى با هر پوششى اشتباه و زشت است. اما چيزى كه ما در اين تصاوير، مشاهده مى كنيم به نظر با اين گفته ها كمى تناقض دارد، چون در چندجاى فيلم ديده مى شود كه فروشندگان اظهار مى كنند: «ما چون ديديم كه به چهره و تيپ شما اصلاًنمى آيد كه بدون پرداختن پول از مغازه خارج شويد، سعى كرديم شما را تعقيب كنيم، تا مطمئن شويم و يا ترجيح داديم اصلاً دنبالش را نگيريم (با اين كه متوجه شده بوديم). تصور من و بسيارى از افراد اين است كه مردم با كسانى كه از پوشش چادر استفاده مى كنند طور ديگرى رفتار مى كنند. چون ناخود آگاه در فكر همه مان اين اعتقاد وجود دارد كه اين افراد به دليل عقايد مذهبى شان از اعمالى چون دزديدن يك شىء خوددارى مى كنند. به هر حال به نظر مى رسد واكنش افراد در مقابل يك فرد با لباس مناسب و كسى كه سر و وضع نامناسبى دارد كمى متفاوت است. خيلى از ما بدون اينكه خودمان بخواهيم و بدانيم در موقع نشان دادن واكنش اين موضوع را كم و بيش در نظر مى گيريم و شدت يا ضعف واكنش ما؛ تصورى كه با ديدن پوشش ونوع لباس انسانها نشان مى دهيم متفاوت است. به هر حال فكر مى كنم كه پديده كتاب دزدى خيلى بيشتر از اينها نياز به تحقيق دارد، چرا كه پول كتاب در ايران، نسبت به خيلى از نقاط دنيا، چندان گران نيست. چه چيز مسأله را حل مى كند
|
|
|
|
|
من و تو
تجويز انواع ويتامين براى آقاپسرها!
«پسر، پسر قند عسل!»، «مادر جون، اين پسره، فرق داره»، «شما دخترى نمى تونى هر جا كه مى خواى برى، هر وقت كه مى خواهى برگردى. اون پسره، اجازه داره.» واه واه! ديديد اين پسرها براى خودشون چه راحت مى رن و مى يان؟ هيچ كس هم هيچى بهشون نمى گه! هر چه خطر و بلا تو دنياست براى ما دخترها وجود داره. اصلاً مى دونيد همه قاتل ها و جانى ها و آدمهاى پست و بد و ترسناك فقط و فقط سر راه ما دخترها قرار مى گيرند. اون وقت اين پسرها! سال به سال هم كه خونه نيان هيچ كس سراغى ازشون نمى گيره. تو خونه هم كه هستند پاشون رو مى ندازن روى پاشون و بعد مامانها براشون ميوه پوست مى كنند، هزارساعت لى لى به لالا شان مى گذارند. آخى، پسرم ويتامين بدنش كم شده. آخى بچم ۲ساعت درس خونده رنگ و رو نداره. او وقت دخترها! دختر بايد درس خون باشه دختر بايد تو خونه به مامان و بابا كمك كنه، «بايد تو خونه بمونه و براى جلوگيرى ازخطرات احتمالى هيچ جا نره.» امان از اون روز كه دعوا بشه. تمام حق و حقوق مال برادرهاست. «دخترم، شما خانم باش.»، «دخترجان، به حرف برادرت گوش كن» (بزرگ و كوچكتر نداره). خلاصه اصلاً لازم نيست توضيح بدهم كه چى تو خونه ها مى گذره. چون هر كس برادر داره كاملاً حرف من رو درك مى كنه. اونهاييهم كه ندارند،اينقدر از بقيه شنيدند كه ناخواسته مى توانندبا همه دخترها همدردى كنند. بعد هم اين آقا پسرهاى گل گلاب وقتى دانشگاهشون تموم مى شه مى خوان برن سر كار. آخ! آدم دلش براشون كباب مى شه. فكرش رو بكنيد؟ اونجا ديگه مامانى و بابايى نيستند براشون ميوه پوست بكنند، به فكر ويتامين هاى از دست رفته بدنشان باشند، از روح لطيف و شكننده شان در موقع دعوا حمايت كنند كه مبادا ضربه بخورد. خوب براى همين است كه پسرها سر كار نمى روند ديگر و مدام مى گويند: «كار نيست»، اين كار سخته، «راه اين جادوره». بايد يك كنفرانس بگذاريم وخانواده ها (بخصوص مامانها) را دعوت كنيم امكانات كار را در خانه براى اين قشر ضعيف و قندعسل فراهم كنند. اين طورى مشكل بيكارى هم حل مى شه!
|
|
|
|