شنبه ۱۹ ارديبهشت ۱۳۸۳ - ۱۸ ربيع الاول ۱۴۲۵
Sat, May 8, 2004
افق
سال دهم - شماره ۲۷۸۷
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
سلامتى
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
افق
آرشيو
درباره منوچهر آتشى
زيباتر ازشكل قديم جهان
162972.jpg
نماى مهر
منوچهر آشتى
شاعر و مترجم
متولد دوم مهرماه۱۳۱۰ دهرود دشتستان
سروده ها: آهنگ ديگر، آواز خاك، ديدار در فلق، بر انتهاى آغاز، گزينه اشعار، وصف گل سورى، گندم وگيلاس، زيباتر از شكل قديم جهان، چه تلخ است اين سيب، حادثه در بامداد، خليج وخزر، اتفاق آخر و ديوان غزل ها.
ترجمه ها: فونتامارا (ايكتنازيو سيلونه)، مهاجران، نمايشنامه دلاله (تورنتون وايلدر)، جزيره دلفين هاى آبى رنگ (اسكات اوول) و منظومه لنين (ماياكوفسكى).
آتشى همچنين «قصه كشور كوچك براى بچه ها» را نيز توسط كانون پرورش فكرى كودكان و نوجوانان منتشر كرده است.
ساره دستاران : وقتى همه خوابند ، شاعر هفتاد ودوساله روزش آغاز مى شود. صبح او ساعت سه ، سه ونيم نيمه شب است . بيدار مى شود، چاى دم مى كند واگر قرار باشد برود مجله كارنامه، تا ساعت شش حتماً رسيده است. آنجا هم او چاى دم مى كند. آن وقت پشت ميز كارش ، كنار پنجره اى كه پيچك هاى ريز سبز از پشت آن بالا آمده، مى نشيند وبعددر خلوت ، با پاكت سيگارى كه لحظه لحظه تهى مى شود شعرش را مى نويسد. شعر هم كه ننويسد، كاغذ، سپيد نمى ماند؛ ترجمه ونقد ومقاله مى تواند ديگر نوشته هايش باشد. «نظريه هاى ادبى از افلاطون تا بارت» روى ميزش است وعنوان نوشته پيش رويش، «جدال با افلاطون». افلاطون با شاعران چندان ميانه اى نداشته و در مدينه فاضله اش جايى براى آنها نبوده، آتشى شاعر حالا حتماً پاسخى براى او دارد واعتراضى به ديد فلسفى اش.
ساعت سه بعدازظهر به خانه مى رود ، يك ساعتى مى خوابد والبته چاى عصر هم با اوست. تلويزيون اگر فوتبالى داشته باشد تماشا مى كند، وگرنه روزنامه وكتابى مى خواند. گاهى برنامه هاى فلسفى شبكه چهار را دنبال مى كرده، حالا اما به نظرش برنامه ها چندان دلچسب نيست. در نوجوانى وجوانى فوتبال بازى مى كرده وحالا هم به كشتى وفوتبال علاقه مند است. البته فوتبال خارجى را بيشتر دوست دارد واز تيم هاى داخلى فقط معروف ها را مى بيند. به نظرش تيمهاى انگليسى با تعصب وخوب بازى مى كنند، اسپانيايى ها وبعضى تيم هاى ايتاليايى هم خوبند ، هرچند حساسيت زيادى روى روسيه وبلوك شرق دارد. روز آتشى بعداز خوردن داروهاى فشارخونش به پايان مى رسد؛ ساعت ده ديگر كم كم خوابش مى گيرد تا سه نيمه شب برسد وباز روز دوباره شاعر…
منوچهر آتشى از نوجوانى شعر مى گفته. مدتى از محل سكونتش ـ بوشهر ـ به روستا مى گريزد وترانه ها و دوبيتى هاى فائز دشتستانى همدمش مى شود. تحت تأثير آنها از سيزده چهارده سالگى ترانه سرايى مى كند. بعد كه به بوشهر برمى گردد وبه دبيرستان مى رود غزل و قصيده مى گويد تا روزى كه يك برگ فتوكپى از شعر فريدون توللى به دستش مى رسد.
تا آن روزتصويرهاى هيچ شعرى را آن طور نزديك به خود احساس نكرده بود.
تحت تأثير آن شعر مدتى چهار پاره هاى پيوسته مى نويسد تا اينكه خيلى زود به نيما مى رسد و سبك وسياق او را در پيش مى گيرد. بانيمادر فاصله سالهاى ۳۵ تا ۳۸ كه واپسين سالهاى زندگى اوبوده برخوردمى كند. در يكى از تابستان ها كه به تهران مى آيد به يكى از اقوامش مى گويددوست دارد با شاعرانى كه تنها اسم شان رادر نشريات ديده آشنا شود.خويشاوندش اورا به كافه فردوس مى برد در آنجا با رويايى، رحمانى، شاهرودى و شاملو آشنا مى شود ومدتى بعد با سپانلو واخوان كه دوست صميمى و رفيق خانه و گرمابه اش مى شود. شب هاى زيادى به منزل او مى رفته و اواخر، اخوان با ديگر دوستان شاعرش چون عماد خراسانى در منزل آتشى كه بعد از انقلاب مجرد شده بود جمع مى شدند ؛آنجا محفل بحث هاى ادبى وغير ادبى شان مى شود.
منوچهر آتشى از نيما تا امروز باتمامى چهره هاى شعر هم آشنا بود و هم در رفت وآمد. به قول خودش دور و بر نيما مى پلكيده تا چيز ياد بگيرد و به راز و رمز انقلابش پى ببرد. با شاملو هم دوستى طولانى داشته .در خوشه با او همكار بوده ودر كتاب هفته هم، تا اينكه سردبيرى را به اعتمادزاده مى دهند و ديگر انگار راه آتشى به آن سمت جفت نمى شود. شاملو جزو آدمهايى است كه هميشه به كار اوعلاقه مند بوده. آن روزها دوستى وهمنشينى اهل ادبيات در كافه ها بود؛ كافه فردوس، كافه نادرى وكافه فيروز كه آنجا جلال آل احمد، غلامحسين ساعدى و ديگران دورهم جمع مى شدند و بحث هايى داشتند در باره ادبيات و گهگاهى سياست كه به قول آتشى هميشه در اين مملكت توسرى خور بود. پاتوق اصلى البته كافه فردوس بود، كافه قنادى كوچكى در اوايل خيابان استانبول كه هدايت به آنجا رفت وآمد داشت. آن روزها هركس زودتر مى رسيد سرميزى مى نشست كه زمانى ميز هدايت بود.
162960.jpg
هدايت كه مدت ها در فرانسه زندگى مى كرد، كافه نشينى را همراه ديگر دوستانش چون شهيد نورايى، جرجانى، مينوى، خانلرى و... در ايران رواج داد.
كافه فردوس ، آغاز گاه آشنايى آتشى با چهره هاى شعر وادبيات، بعد از مدتى تعطيل مى شود و بعد ، كافه نادرى محل گردهمايى شاعران ونويسندگان آن روز مى شود: ابراهيم گلستان، فروغ فرخزاد، يدالله رؤيايى، احمدشاملو وبقيه صبح ها طبقه بالا كه كافه قنادى بود مى نشستندوعصرها طبقه پايين كه رستوران بود . پاتوق بعدى كافه فيروز بود كه سياست بازها وانقلابيون آنجا جمع مى شدند. كافه نشينى، هرچند هم زمان با انقلاب تمام شد ، اما برنامه هاى ديگرى تدوين شد . هرگروهى روز مشخصى در هفته در منزلى كه دور هم جمع مى شدند كه اين محافل هم همين اواخر گسيخت و حالا ديگر كمتر مجلسى وجود دارد. منوچهر آتشى هم با يادآورى اينكه مرحو م بيژن جلالى به كافه شوكا مى رفته ومحمود دولت آبادى هم گاهى به آنجا سر مى زند، مى گويد: هنوز آنجا نرفتم. ديگر به كافه نشينى نمى رسم. نوشتن، زندگى و معاش ديگر فرصتى نمى گذارد.
162963.jpg
آتشى در سال ۳۵ قرار بود اولين كتابش را چاپ كند كه به ناگاه با دگرگون شدن سبكش پشيمان مى شود. او كه تحت تأثير فريدون توللى شروع كرده بود، به آن قالب ها و چهار پاره ها بى علاقه مى شود و به شعرآزاد و عروض نيمايى تعلق خاطر پيدا مى كند. اما چاپ «آهنگ ديگر» در سال ۱۳۳۸ بر مى گردد به آشنايى اش با فريدون مشيرى و مجله روشنفكر، در جمعى با حضور فريدون مشيرى، محمدزهرى، ناظر فرهنگ، جمال مير صادقى و رضا سيدحسينى شعر مى خوانده كه سيدحسينى پيشنهاد چاپ آن شعرها را به آتشى مى دهد. او هم هر چه شعر همراه داشته به سيدحسينى مى سپرد. چاپ هزار جلدكتاب، در آن زمان دوهزار تومان مى شده كه آتشى چندى پيش، زمان اهداى نشان شواليه از طرف سفارت فرانسه به رضا سيدحسينى، متوجه مى شود كه او به كسى مى گويد پولى را كه براى خريد زمين جمع كرده بود، از همسرش مى گيرد، تا كتاب آتشى را چاپ كند: «اين انسان بزرگوار هميشه به گردن من حق دارد. حالا هم هرجا بروم، به خاطر من مى آيدتا خاطراتمان را تعريف كند.
«آهنگ ديگر» مورد استقبال قرار مى گيرد و جلساتى براى آن مى گذارند.
در جلسه اى رؤيايى درباره كتاب سخنرانى مى كند و يك آمريكايى كه فارسى مى خوانده آن را براى انگليسى زبانان حاضر در جمع ترجمه مى كند. همان جا بود كه خانمى تند تند به طرف آتشى مى آيد و خود را فروغ معرفى مى كند. آن موقع هنوز «تولدى ديگر» درنيامده بود و فروغ به آتشى مى گويد كه با كتاب اولش گل كرده است: «آن قدر فروتن و ساده بود كه همه چيز رامى گفت.» آخرين ديدار آنها در كافه نادرى بود، كه بعد هم با بقيه به منزل فروغ مى روند وشعر مى خوانند. سال بعد كه آتشى به بوشهر مى رود، همان جا خبر تصادف و مرگ فروغ را مى شنود. بعد از «آهنگ ديگر» ادامه تجربه هاى شاعرانه آتشى در حدود ده مجموعه ديگر متجلى مى شود: آواز خاك، ديدار در فلق، برانتهاى آغاز، وصف گل سورى، گندم و گيلاس، زيباتر از شكل قديم جهان، چه تلخ است اين سيب، حادثه در بامداد، خليج و خزر و اتفاق آخر كه جايزه كتاب سال ۱۳۸۱ را نصيب خود كرد.
منوچهر آتشى مدتها دبير بوده. وقتى ديپلم داشته در بوشهر، ادبيات، انگليسى، عربى و حتى جبر و هندسه تدريس مى كرده است. در كنكور دانشسراى عالى در رشته زبان انگليسى كه قبول مى شود به تهران مى آيد. شبها در دانشسراى عالى در سيدخندان درس مى خواند و روزها تدريس مى كند. از رباط كريم تا خانى آباد و نظام آباد و ديگر جاها تا سال ۱۳۵۵. مدتى هم با راديو تلويزيون همكارى داشته و مسؤول صفحه ادبيات مجله «تماشا» بود كه بعد از انقلاب «سروش» مى شود. تا سال ۶۰ كه بازنشسته شود آنجا مشغول به كار مى ماند و همان سالهاست كه به بوشهر برمى گردد و به قول خودش به كار گل مى پردازد براى معاش، هرچند، چند مجموعه شعر رهاورد آن سالهاست. حالا البته پنج شش سالى است كه آتشى دوباره به تهران بازگشته و ادامه زندگى را اينجا پى گرفته است.
شاعر چند ترجمه اى را هم در كارنامه خود دارد، كتابهايى چون فونتامارا، مهاجران، دلاله، منظومه لنين و جزيره دلفين هاى آبى رنگ كه بهترين ترجمه سال براى جوانها شناخته شد. حالا هم اگر حوصله كند به ترجمه مشغول مى شود و بخصوص اگر سر ذوق باشد به ترجمه شعر مى پردازد. اين روزها حتى به فكر ترجمه شعر فارسى به انگليسى هم افتاده، هر چند برايش سخت و دشوار و زمان بر است.
منوچهر آتشى وقتى هنوز محصل بوده به گفته خودش بنيان تئاتر را در بوشهر مى گذارد. زمانى كه رئيس امور تربيتى شهر مى شود و بچه ها را به اردوهاى هنرى مى برد، سرپرستى و كارگردانى كارها را خود به عهده مى گيرد. بعد از آن تئاتر و بازى را رها مى كند و در سينما هم يك بار، آن هم به خاطر رفاقت ظاهر مى شود. در «آرامش در حضور ديگران» ناصر تقوايى با اسم خودش بازى مى كند كه البته هنوز آن را نديده؛ اصلاً خوشش نمى آيد كه در فيلمى نقش بازى كرده است. واقعيت اين است كه منوچهر آتشى هميشه شاعر است. چه هنگام كارگرى در پالايشگاه، چه سالهاى پاتوق نشينى اش، چه حالا وقتى در خلوت صبحگاه پشت آن ميز نزديك پنجره مى نشيند. خودش درباره اينكه چه زمانى حس و حال بيشترى براى شعر گفتن داشته مى گويد: واقعيتش اين است كه من هميشه شاعرم!»


|   شناسنامه   |   آرشيو   |