يكشنبه ۲۰ ارديبهشت ۱۳۸۳ - ۱۹ ربيع الاول ۱۴۲۵
Sun, May 9, 2004
ضميمه ۳
سال دهم - شماره ۲۷۸۸
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
تاريخ
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
افق
ضميمه ۱
ضميمه ۲
ضميمه ۳
ضميمه ۴
ضميمه ۵
ضميمه ۶
ضميمه ۷
ضميمه ۸
آرشيو
با فاطمه معتمدآريا درباره «دوستى»:
چه تصوير قديمى اى از دوستى ها در ذهن شما هست.
يك دختر كوچولوى خندان.
كه خود شما هستيد؟
نه دوستانم هستند.
اين تصوير مربوط به چندسالگى شما مى شود؟
دو سه سالگى.
جداً؟ يعنى در آن سالها دوست صميمى داشتيد؟
بله. «دوستان» صميمى داشتم.
كه لابد باهم عروسك بازى مى كرديد.
عروسك بازى هم مى كرديم. اما بعداً ـ در چهارپنج سالگى ـ دوستان اضافه تر شدند. بيشتر پسران فاميل بودند كه با هم يك مجموعه دوستانه را تشكيل داده بوديم.
دختران فاميل كجا بودند پس؟
باهم بوديم. دخترها هم بودند.
تصوير قديمى آن دختر خندان در كجاى جغرافياى ذهن شماست؟
خانه پدرى. در شميران.
آدم را ياد كتاب هاى گلى ترقى مى اندازيد.
من از دختربچه هاى كوچك قصه هاى گلى ترقى هستم. چون آن سالهايى كه مى نوشته من يا تازه متولد شده بودم يا دو سه ساله بودم. من هر وقت پله هاى پيچ پيچ دربند را مى بينم ياد دوران كودكى ام مى افتم. چون بالاى يكى از اين پيچ ها زندگى مى كردم.
آن دختر كوچولوها چه شكلى بودند؟
خيلى خوشگل و ناز بودند. با موهاى گاهى آشفته و گاهى مرتب. دامن هاى كوتاه پيچازى. بلوزهاى تميز. چكمه هاى پلاستيكى در زمستان.
در آن سالها اين دختربچه ها برايتان فرقى هم داشتند؟ اينكه كدامشان «دوست تر» است را مى فهميديد؟
بله، خيلى از دوستانم مهربان بودند، خيلى هايشان حسود بودند، خيلى هايشان بدجنس بودند و…
در اين تقسيم بندى شما كجا قرار مى گرفتيد؟
من بچه پررويشان بودم!!
چطور؟ مگر چه كار مى كرديد؟
من اهل شيطنت بودم. هرچه را مى خواستم هرطور بود به دست مى آوردم.
در آن سالها چه مى خواستيد؟
يك عروسك دامن چين چينى يا دوچرخه برادرم يا يك توپ پلاستيكى.
بعدها كه بزرگتر مى شويد و به مدرسه مى رويد ، قاعدتاً بايد دامنه دوستانتان وسيع تر شود، از دوستان آن دوران چيزى به ياد مى آوريد؟
بله، خيلى خوب. من در دبستان بوعلى شميران درس مى خواندم. تمام دوستان آن دوران را بطور كامل با اسم و فاميل به ياد مى آورم.
مثلاً خاطرتان هست كلاس اول بغل دست چه كسى مى نشستيد؟
بله، ساميه مدنى.
الآن كجاست؟
كانادا.
تا كجا از او خبر داريد؟
تا قبل از انقلاب در شميران مى نشستند. ده دوازده سال بعد از انقلاب، يكبار دخترى را در مجله گل آقا ديدم كه فهميدم خواهرزاده ساميه است و او گفت كه ساميه به كانادا رفته.
توى مدرسه هم شر بوديد؟
بله. كتك مى زديم، كتك مى خورديم. كارهاى خلاف مى كرديم.
بزرگترين خلافتان چه بود؟
خوراكى هايى كه نبايد مى برديم را مى برديم. چيزهايى مثل آلبالو و آلوچه. بزرگتر كه شدم خلافم اين بود كه كتابهاى غيردرسى به مدرسه مى برديم.
كتابهاى خلاف؟
از نظر مدرسه خلاف بود. من به كانون مى رفتم و با كتابهاى صمدبهرنگى و سيروس طاهباز و… آشنا شده بودم. خواندن اين كتابها به مذاق مسؤولان مدرسه سازگار نبود.
اسم معلم كلاس اولتان را به ياد داريد؟
بله. خانم غلامى. او مظهر زيباترين زنى بود كه در زندگى اجتماعى ديده بودم.
شما هم بايد به سرتان پاپيون مى زديد و يقه سفيد داشتيد؟
بله، مجبور بوديم. صبح ها اين شكلى مى رفتيم مدرسه اما ظهر كه برمى گشتيم يك قيافه نيمچه ديو پيدا كرده بوديم.
به نظر نمى رسد دخترها آنقدر اهل دعوا باشند.
اگر مدرسه دخترانه مى رفتى، مى فهميدى من چه مى  گويم.
گيس و گيس كشى داشتيد؟
نه، بيشتر گروهى عمل مى كرديم. من و پنج ـ شش نفر يك گروه بوديم و با گروهى ديگر مرتب سرجنگ و دعوا داشتيم.
اوه… پس شما از اول اهل باند بازى بوده ايد!
پس چى؟! براى همين است كه حالا باندها را خوب مى شناسم.
به دوستان تان حسودى هم مى كرديد؟
نه، هيچ وقت يادم نمى آيد به دوستانم حسودى كرده باشم ولى خب، حسرت بعضى كارها را مى خورم. مثلاً هميشه در حسرت اين بودم كه چرا پسر همسايه مان مى تواند با سه چرخه برادرم به اين خوبى بازى كند و من كه در همين خانه زندگى مى كنم، نمى توانم.
«حسود» نبوده ايد ولى نمى دانم چرا فكر مى كنم «بدجنس» بوده ايد!
نه به خدا… البته بدجنسى هايى بود…
نگفتم!
ولى در ارتباط با شخص خاصى نبود. مثلاً هر اتفاقى در كلاس مى افتاد يك سرش به من مى رسيد اما من طورى رفتار مى كردم كه كسى نمى فهميد. مثلاً هسته هاى آلبالو به تخته مى خورد، كس ديگرى مقصر شناخته مى شد يا گچ پودر مى شد، يك نفر ديگر را بيرون مى كردند…
هيچ وقت اعتراف نمى كرديد كه تقصير از شما بوده؟
هيچ وقت
بسيار خوب، من حرفم را پس مى گيرم. شما اصلاً بدجنس نبوده ايد. اين عين خوش جنسى است.
[مى خندد]
بعدتر ، در دوره راهنمايى تعريف دوستى برايتان تغيير كرد؟
وقتى آدم زندگى اجتماعى اش را آغاز مى كند، ناخودآگاه با كسانى ارتباط صميمى ترى پيدا مى كند كه به لحاظ خانوادگى و تعليماتى كه در خانواده ديده به او نزديك تر باشد.
بروز اين ارتباط ها در آن سالها برايتان چگونه بود؟
بيشتر سراغ كسانى رفتم كه اهل مطالعه و خواندن كتابهاى غيردرسى بودند.
ولى با آن سابقه شيطنت آميز به نظرمى رسد بايد دوستان ديگرى مى داشتيد.
شيطنت هميشه با من بوده. حتى الآن هم وقتى با ديگران هستم اين شيطنت گل مى كند. اين جزو طبيعت من است .
اين شيطنت از خانواده آمده بود؟
بله.
ولى من يكبار مادر و پدرتان را ديده ام. به نظر آدمهاى معقول مى آمدند.
[مى خندد] اتفاقاً مسأله در همين جاست. اين شيطنت برآمده از آرامشى بود. يك نوع احساس امنيت باعث مى شد تا شيطنت هاى شيرينت بروز كند.
پس شيطنت هايتان نابه هنجار نبود.
نه، حداكثر در اين حد بود كه يك نفر كه دامن كوتاه پوشيده بود با تيركمون مگسى مورد حمله قرارمى گرفت! يا اينكه توپ مدرسه پسرانه پيمان كه توى حياط ما مى افتاد هيچ وقت به آنها پس داده نمى شد…
احتمالاً آن موقع هنوز روان شناسى اختراع نشده بود!!
آره وگرنه شايد مرا يك سر پيش روان شناس مى بردند. راستش معلم هاى من به اين نتيجه رسيده بودند كه من اصلاح پذير نيستم.
آقاى خاتمى كه معلم تان نبود؟
نه… الحمدلله، وگرنه معلوم نبود چه بلايى سرش مى آمد.
مهمترين دوستان دوران دبيرستان تان چه كسانى بودند؟
من يك دوست بسيار نزديك دارم كه از آخرين سال دبيرستان تا امروز باهم بوده ايم. مهرى پاك نژاد كه مى توانم بگويم قديمى ترين دوستم هست. ما باهم رشد كرديم.
الآن كجا هستند؟
در همين شميران زندگى مى كنند. كارشان هم طراحى و دوخت لباس است.
با مهرى چطور دوست شديد؟
توى يك كلاس بوديم. ما ۶ـ ۵ نفر بوديم كه تحت تعليم يك معلم بى نظير و استثنايى به نام «مريم واعظ زاده مرجانى» قرارداشتيم. خانم «مهوش قوامى» هم بود. آنها بخشى از ساعات درسى مان را به خواندن كتابهاى غيردرسى يا گوش كردن موسيقى و بحث و گفت وگو اختصاص داده بودند. مهرى در اين مجموعه بود و ما از اين طريق به هم نزديك تر شديم.
دوستى تان ايدئولوژيك بود؟
بله، در آن سالها اين مسأله مهم بود. ما هر دو اهل كانون بوديم. كانون به ما يك جهت فكرى داده بود كه در مدرسه ادامه مى يافت.
مهرى هم به اندازه شما شيطان بود؟
بى نهايت مظلوم و از خود گذشته بود.
چرا آدم هاى شيطان هميشه يك دوست آرام دارند؟
چون همديگر را كامل مى كنند. من هر وقت به آرامش احتياج داشتم و دارم نزديكترين كس من مهرى بوده است.
هيچ وقت شده بود كه حقش خورده شده باشد و شما برويد حقش را بگيريد؟
خيلى ... زياد ...
طرف را كتك مى زديد؟
نمى زدم ولى نسق كشى داشتم. طرف را اذيت مى كردم.
مثلاً چطورى؟
كيفش را كثيف مى كرديم يا كاپشنش چند روز گم مى شد يا روپوشش را جوهرى مى كرديم يا پشتش مى نوشتيم اين خر به فروش مى رسد!
هيچ وقت به دوستانتان خيانت هم كرده ايد؟
[فكر مى كند]
سؤالم را فراموش كنيد! انتظار بيهوده است كه بخواهم به اين سؤال جواب مثبت بدهيد.
دارم با خودم فكر مى كنم در هر دوران خيانت چه معنايى مى داده.
در دورانى كه با مهرى دوست شديد چه معنايى مى داده؟
خيانت يعنى اينكه وقتى با يكى دوست باشى. بروى با يك نفر ديگر دوست شوى و به او محل نگذارى. دوستان من زياد اين كار را كرده بودند، ولى من هرگز. من هنوز هم وقتى يك دوست جديد پيدا مى كنم، سعى مى كنم او را با دوستان ديگرم هم آشنا و دوست كنم.
پس از اين دوستها هم داريد كه دوست دارند با دوستتون كه دوست داره با دوست من دوست بشه، دوست بشه؟
بله، فراوان. ولى به هرحال هريك از دوستان من برايم يك حس را ايجاد مى كنند. دوست هاى دوران كودكى، دوستانى كه در كار با هم بزرگ شده ايم، دوستان خانوادگى و...
با كدامشان راحت تريد؟
با دوستان دوران كودكى.
چرا؟ به خاطر تعدد خاطرات؟
نه به خاطر بى واسطه بودن آن دوستى ها . يك جور كشف دوطرفه بين ماست.
آن موقع ها كارهايى مى كرديد كه لج پسرهاى محل را در بياوريد؟
اوه ... تا جايى كه فكر كنى! من يك برادر داشتم كه همبازى هم بوديم. او مرا به جمع پسران محل مى كشاند. آنها مرا مى پذيرفتند ولى بيشتر به عنوان يك آدم درجه دو. مثلاً اگر قرار بود بادبادك هوا كنيم، من فقط بايد دنباله بادبادك ها را مى گرفتم. اگر بادبادك خوب مى رفت به حساب خودشان مى گذاشتند و اگر بد مى رفت با سنگ دنبال من مى كردند. اما من هم كارم را بلد بودم. گاهى مخصوصاً كارها را خراب مى كردم يا وقت سيريش زدن، سعى مى كردم جورى بزنم كه توى هوا همه چيز از هم بپاشد و ...
با مهرى هم پسرها را اذيت مى كرديد؟
با مهرى در دورانى دوست شديم كه عاقل بوديم. دورانى كه آدم مى خواهد براى اولين بار عاشق شود يا فرق بگذارد بين دخترخانم بودن و دختربچه بودن.
به پسرها محل نگذارد ...
بله، يا دنبالشان كند و جواب توهين هايشان را بدهد ...
يا زيرچشمى بپايدشان كه كى از تو كوچه رد مى شود!
نه ... محله ما آنقدر پسر داشت كه نياز نبود زيرچشمى كسى را بپايى! ما با مهرى كانون مى رفتيم . آنجا اصلاً مهم نبود كه چه كسى دختر است و چه كسى پسر مگر در دل خودتان.
دخترها وقتى با هم دوست مى شوند، همه رازها را به هم مى گويند؟
ببين! تو مى خواهى درباره دوستى هاى من صحبت كنى يا مى خواهى اسرار دخترها را كشف كنى؟
به هر حال اين هم بخشى از ماجراست. ما پسرها همه رازها را به هم نمى گوييم.
براى ما دوستى يعنى گفتن اسرار به همديگر.
اسرار عشقى تان را هم به هم مى گفتيد؟
دخترها مهمترين چيزى كه به هم مى گويند ، همين اسرار عشقى است.
توى دانشسرا دوستان تان چه كسانى بودند؟
بيشتر دوستانم اهل موسيقى و نقاشى بودند. رؤيا رهايى كه ويلون مى زد، پريماه شاهى مقدم، رضا ناژفر كه در اتريش كار موسيقى مى كند، رضا پرنيان زاده كه خارج از ايران زندگى مى كند و ...
مى دانم كه بعدتر دوره هايى را در دانشكده هنرهاى زيبا گذرانديد و نمايش برايتان جدى ترشد. حالا قاعدتاً بايد دوستى با حرفه شما آميخته شده باشد.
بله، براى من در آن دوره دوستى غير از آنكه اهل هنر باشد معنا نداشت. به غير از مهرى و چند نفرى كه از طريق خانم واعظ زاده هنوز باهم در ارتباط بوديم.
بين دوستان حرفه اى حسادت وجود داشت؟
من خودم هرگز خصلتى به نام حسادت را نمى شناختم تا اينكه در سينما موقعيت تثبيت شده اى پيدا كردم. آن موقع بود كه ديدم تركش هاى بى دليلى به سويم مى آيد كه تنها علتش مى توانست حسادت باشد.
در آن سالها چيزى براى برانگيختن حسادت ديگران داشتيد؟
حتماً داشته ام. همان طور كه آدم هاى ديگر در هر موقعيتى چيزى براى حسادت دارند. من همه را دوست داشتم. اين خصلتى بود كه از خانواده ام به ارث برده بودم. خود اين مسأله حسادت بعضى ها را برمى انگيخت كه چطور يك نفر مى تواند با همه دوست باشد.
با آقاى حامد (همسرتان) هم دوست بوديد؟
بله، با هم منزل يكى از بچه هاى دانشسرا آشنا شديم. احمد تازه از سوئد آمده بود ... دست بردار! من اسرار خانوادگى ام را هم بايد بگويم؟
جذابيتش در همين اسرار است!
آشنايى ما چند ماه طول كشيد و من يك روز به احمد پيشنهاد دادم كه بيا باهم ازدواج كنيم. الآن بيست و چند سال است كه از آن ماجرا مى گذرد.
هنوز باهم دوست هستيد؟
بله، فكر مى كنم به دليل همين دوست بودن است كه زندگى ما دوام پيدا كرده.
با سينمايى ها هم مى شود دوست شد؟
بله، من خودم دوستان خوبى دارم كه از قديم باهم پيش آمده ايم و حالا علاوه بر آنكه همكاريم دوستان خوبى هم هستيم. در خيلى از فيلم ها باهم بازى كرده ايم.
از جوانان امروز سينما چى؟ با كسى دوست هستيد؟
بله، ولى اين دوستى ها درجه هاى مختلف دارد. شايد براى خيلى از آنها من جذابيتى براى دوستى نداشته باشم و خيلى ها هم براى من جذابيت نداشته باشند!
يك نفر بايد چه ويژگى داشته باشد كه به نظر شما براى دوستى جذاب به نظر برسد؟
براى من تفكر مهمترين ويژگى است. من وقتى رفتگر محلمان را مى بينم، يك ساعت با او صحبت مى كنم. چون مى دانم كه او به جارو كردنش فكر مى كند. يا با فروشنده مغازه محل كلى حرف مى زنيم چون مى بينم كه چه دركى از كارش دارد.
آيا كسانى هم بوده اند كه با شما فقط به صرف اينكه يك ستاره هستيد بخواهند دوست شوند؟
بله... خيلى زياد. ولى من اصولاً آدمى نيستم كه به عنوان يك آدم معروف بخواهم به خودم نگاه كنم. راستش روحيه نوچه پرورى ندارم.
آرزوى دوستى با چه كسى را داريد؟
من همه كسانى كه آرزو داشته ام با آنها دوست باشم را دوروبرم دارم. پس ديگر جايى براى آرزو باقى نمى ماند.
هيچ وقت شده كه از كسى خوشتان بيايد و به او بگوييد و بخواهيد كه با شما دوست شود؟
بله، معمولاً به آدمهايى كه از آنها خوشم بيايد، حتماً بهشان مى گويم. گاهى اين برخوردها به دوستى منجر شده است.
الآن اگر براى يك مهمانى دوستانه فقط بتوانيد پنج نفر را دعوت كنيد، چه كسانى را دعوت مى كنيد؟
من دوستان مختلفى از طيف هاى گوناگون دارم. براى آن مهمانى سعى مى كنم از هر طيفى يك نفر را دعوت كنم.
اما اگر فقط نيم ساعت وقت داشته باشيد ترجيح مى دهيد ساميه مدنى را ببينيد يا خانم غلامى را؟
هردوشان. ترجيح مى دهم يك ربع با اين صحبت كنم و يك ربع با آن.
اگر تمساح بوديد چه كسى را مى خورديد؟
كسى را كه بيشتر از همه دوست دارم.
خب او كيست؟ آيا اين هم جزو اسرار است؟
خدا مى داند كه آدم چه كسى را بيشتر از همه دوست دارد!
با فاطمه معتمدآريا درباره «دوستى»:
دختر كوچولوى قصه ها
163176.jpg
162984.jpg
دوستى ماجراى غريبى است. آغازش، امتدادش و گه گاه پايانش. گاهى دوست ها آنقدر نزديكند كه فراموش شان مى كنيم و گاهى دلها آنقدر پريشان اند كه…
اما به هر حال دوستى آنقدر ارزش دارد كه آدم بخواهد صفحه اى را به آن اختصاص دهد. در صفحه «خانه دوست كجاست؟» هر هفته به سراغ چهره اى مى رويم و درباره دوستان او و تلقى اش از مفهوم دوستى مى پرسيم و اميدواريم اين گفت وگو ما را وادارد كه دست كم در يك روز يكشنبه به دوستانمان فكر كنيم. شايد بعد از خواندن اين
گفت وگوها شما هم تصميم بگيريد گوشى تلفن را برداريد و حالى از دوست قديمى تان بپرسيد. براى نخستين شماره به سراغ
فاطمه معتمدآريا چهره محبوب سينما رفته ايم. او با ما به مرور خاطراتش نشست. خاطراتى كه از كوچه پسكوچه هاى عطرآگين شميران در دهه چهل آغاز مى شد و تا امروز امتداد مى يافت. اين گفت وگوها اگرچه به بهانه «دوستى» انجام مى شود، اما سعى دارد به يك جست وجوى روانشناسانه نيزدر ارتباط با آدمها دست بزند. اينكه تا چه حد موفق بوده است را شما بگوييد.
منصور ضابطيان
mnzb49@yahoo.com
تأثيرگذاران بر فاطمه معتمدآريا
خانواده
پدر، مادر و خواهرها و برادرم. در خانواده ما ديسپلين، اخلاق و محبت بسيار تأثيرگذار بود. پدرم كه بسيار بر من تأثيرگذاشته از فرماندهان آتش نشانى بودند كه هميشه برايم مايه افتخار بود و مادرم هم در دورانى در خانه پيشاهنگ كار مى كردند. من بچه چهارم بودم. هركدام از بچه ها ويژگى هاى منحصر بفردى داشتند (و دارند) كه بسيار روى همديگر تأثير مى گذاشتند.
كتاب
شروع مطالعه برايم از كانون بود. به اصرار مادرم به كانون مى رفتيم. ۹ـ۸ سالگى من و برادرم در كتابخانه كانون در نياوران مى گذشت همه تابستان را آنجا بوديم و در طول سال هم هفته اى يك بعدازظهر را بايد در آنجا مى گذرانديم. در آن سالها كتابهاى صمد بهرنگى بر من اثر زيادى گذاشته بود. ماهى سياه كوچولو، اولدوز و عروسك سخنگو، اولدوز و كلاغها و بيست و چهار ساعت در خواب و بيدارى. هنوز آن كتابها را دارم.
خانم واعظ زاده
سالهايى كه ما در دوره راهنمايى بوديم خانم واعظ زاده معلم ادبيات و تاريخ و جغرافى ما بودند. او بخش هايى از ساعت درسى را به مطالعه كتابهاى غيردرسى و شنيدن موسيقى اختصاص مى داد. تحت تأثير تعليمات او من با موسيقى آشنا شدم. خانم واعظ زاده هنوز در تهران كار تدريس مى كند.
نمايش
نمايش زندگى مرا از هر چيز ديگرى غير از خودش دور كرد. در سال ۵۴ در يك روز بخصوص با نمايش آشنا شدم و بعدتر نمايش در دانشسراى هنر ادامه يافت. تا امروز هيچ چيز ديگرى را سراغ ندارم كه چنين عميق و بى بازگشت مرا تحت تأثير قرارداده باشد. با نمايش هميشه احساس خوشبختى كرده ام. يك خوشبختى دايمى و بى پشيمانى.

|   صفحه اول   |   سياسى   |   داخلى   |   سلام ايران   |   ديگه چه خبر؟   |   اجتماعى   |   بين الملل   | 
|   گزارش   |   فرهنگ و انديشه   |   تاريخ   |   فرهنگ و هنر   |   گفت و گو   |   ايران زمين   |   قيمت سكه و طلا   | 
|   اقتصادى   |   حوادث   |   ورزشى   |   صفحه آخر   |   اوقات شرعى   |   افق   |   ضميمه ۱   | 
|   ضميمه ۲   |   ضميمه ۳   |   ضميمه ۴   |   ضميمه ۵   |   ضميمه ۶   |   ضميمه ۷   |   ضميمه ۸   | 

|   شناسنامه   |   آرشيو   |