يكشنبه ۲۰ ارديبهشت ۱۳۸۳ - ۱۹ ربيع الاول ۱۴۲۵
Sun, May 9, 2004
فرهنگ و انديشه
سال دهم - شماره ۲۷۸۸
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
تاريخ
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
افق
ضميمه ۱
ضميمه ۲
ضميمه ۳
ضميمه ۴
ضميمه ۵
ضميمه ۶
ضميمه ۷
ضميمه ۸
آرشيو
بزرگان انديشه (۲۷)
آلدوس هاكسلى (بخش دوم و پايانى)
فلسفه جاودان
163059.jpg
در بخش نخست اين مقاله كه روز پيش منتشر شد تحليلى مختصر از محتوا و مضمون يكى از آثار هاكسلى با عنوان «دنياى قشنگ نو» ارائه گرديد. هاكسلى در اين كتاب باديدى نقادانه به ترسيم جامعه اى فوق مدرن مى پردازد كه روبه سوى انسان زدايى دارد. «دنياى قشنگ نو» دنياى غريبى است مملو از حس لذت جويى و كاميابى و عارى از اخلاق و معنويت. در اين بخش از مقاله به اثر ديگرى از هاكسلى تحت عنوان «فلسفه جاودان» پرداخته مى شود كه گزيده اى از متون مختلف دينى و عرفانى است وهاكسلى به اميد نيل به زندگى خردمندانه در جامعه اى خردمندانه آنها را شرح و تفسير كرده است. گروه انديشه
فلسفه جاودان: به اعتقاد هاكسلى در بنيان عالم هستى و در پشت همه ظواهر امرى الهى قرار دارد. اين مبدأ واحد الهى در عين حال كه فراتر و منزه از عالم است در آن حضور هم دارد. هاكسلى بر آن است كه ما دركى ولو مبهم از اين وحدت و بنيان الهى داريم. تقرب به اين وجود الهى امكانپذير است. هدف و غايت اصلى زندگى انسان همين است كه به وصال برسد اما براى اين كار راهى را بايد پيمود. با خودخواهى و خودمحورى و خودپرستى نمى توان اين راه را پيمود. هرچه انانيت و من (I) بيشتر باشد حضور بنياد وجود كمتر است. فقط با سيطره بر نفس و تواضع و شفقت و نفع ناپرستى پيشه كردن مى توان اين راه را طى كرد. از آنجا كه مردم نخواسته اند اين راه به رستگارى را طى كنند تاريخ بشر چنين سيرى داشته است. آنها مى گويند كه چرا نبايد درپى هدفهاى شخصى خود باشند و روزگار خوشى داشته باشند. هاكسلى مى گويد آنها وقت خوش خود را پيدا مى كنند اما به ناگزير به جنگ و انقلاب و الكليسم و استبداد هم رو مى آورند و به يأس و نااميدى هم مى رسند.
اما تاريخ گواه آن است كه مردان و زنانى بوده اند كه تن به مخاطره دادند و با اطمينان قلبى سعى كردند بنيان الهى وجود را بشناسند و به او تقرب بجويند. «در سيرو سلوكى طولانى به همان چيزى مى رسيم كه در جست وجويش هستيم.»
هاكسلى معتقد بود شواهد فراوانى وجود دارد كه برخى از مردم كه هيچ فرق بارزى با ديگران جز از اين حيث عرفانى ندارند، تجربه هايى روشن از وجود الهى و حيات معنوى داشته اند و به خدا تقرب پيدا كرده اند. به نظر هاكسلى دو راه وجود دارد: يا خودمان را منحصراً با منيت و خواسته هاى تماماً فرديمان يكى بپنداريم و عملاً خدا را در زندگى مان ناديده بگيريم يا به خدايى كه در درون و برونمان هست روى بياوريم و زندگى اخلاقى و پارسايانه اى پيشه كنيم. البته وضع سومى هم وجود دارد وضع كسانى كه در ميان زندگى خودمدارانه و زندگى خدامحورانه در نوسان و تردد هستند گاه خودخواه و نفس پرست مى شوند گاه متواضع و شريف و مشفق. به هر روى هاكسلى براين عقيده است كه انسان تنها با سير و سلوك در طريق پارسايى و زندگى قديسانه به خرسندى و هدف اصلى خويش در زندگى نائل مى شود.
هاكسلى در آخرين اثرش به نام شكسپير و دين (متنى كه درواقع هاكسلى آن را در بستر مرگ انشا كرد و در سال ۱۹۶۴ كمى پس از درگذشت اش منتشر شد) به نقش و حضور دين در آثار و زندگى شكسپير مى پردازد و در پايان مقاله مى گويد: «نبايد بكوشيم در بيرون از جهان زندگى كنيم (يعنى از آن بگريزيم) بلكه بايد به نحوى بياموزيم كه چگونه آن را تغيير دهيم و دگرگونش كنيم.
عقل و حكمت زياد همانقدر بد است كه عقل و حكمت كم. انسان بايد بياموزد كه راهى براى بودن در اين جهان پيدا كند در عين حال كه از اين جهان نيست. راهها براى زيستن در زمان بدون آنكه زمان او را در كام خود فرو بلعد. ما گمان مى كنيم كه خود را به درستى مى شناسيم و مى دانيم كه هستيم و چه بايد بكنيم ولى با وجود اين افكارمان را تجربيات بى واسطه زيستى مان در اين كره خاكى تعيين مى كنند . به عبارت ديگر فكر برده و فرمانبردار زندگى است. زندگى هم برده زمان است از اين حيث كه دم به دم تغيير مى كند تغيير دنياى بيرون و درون، به طورى كه ما هرگز در دو لحظه يكسان نمى مانيم. فكر را زندگى تعيين مى كند و شكل مى بخشد و زندگى را هم زمان گذرنده. اما سلطه زمان مطلق نيست زيرا سرانجام ، زمان هم توقفى دارد، به دو معنى: يك توقف از ديدگاه مسيحى كه شكسپير براساس آن ديدگاه قلم مى زد. زمان لاجرم در نقطه اى متوقف مى شود در روز داورى، روز رستاخيز.
اما زمان در فكر و ذهن فرد هم توقفگاهى دارد آنگاه كه انسان مى آموزد حس و مقام بى زمانى و معنى ابديت را در خود بپروراند.
هاكسلى در مقاله اى در اواخر عمر خود به نام فرهنگ و فرد به تأثيرات فرهنگ بر فرد انسان مى پردازد و مى گويد: زبان و فرهنگ با اثر گذاشتن بر ميلياردها عصب مغز انسان به او قانون، علم، اخلاق و فلسفه مى بخشند. آنها همه دستاوردهاى مربوط به استعداد و توانايى و نيز قداست و پارسايى را ممكن ساخته اند. آنها همچنين به ما تعصب كور و خشك مغزى و خرافه و نخوت داده اند: بت پرستى ملى گرايانه و كشتار مردم به اسم خدا، تبليغات عوام فريبانه و دروغ پردازهاى منظم ومرتب. آنها علاوه بر انسانهاى خوب و نازنين، نسل در نسل ميليونها ميليون آدم دنباله رو و هم رنگ جماعت پديد آورده اند، قربانيان حاكمان تشنه به قدرتى كه خودشان قربانى بى معناترين و غيرانسانى ترين امور در سنت فرهنگى شان هستند.
به يمن وجود زبان و فرهنگ فعاليت انسان مى تواند به نحو غيرقابل قياسى هوشمندانه تر، اصيل تر، خلاق تر و انعطاف پذيرتر از فعاليت حيوانات باشد. اما باز به لطف وجود زبان و فرهنگ انسانها غالباً با حماقت، فقدان واقع نگرى ونادرستى اى كه حيوانات از انجام آنها ناتوانند رفتار مى كنند. هاكسلى در ادامه مى گويد هر يك از ما با هر دين و آيينى در فرهنگى به دنيا مى آييم و زندگى مان را در محدوده آن سپرى مى كنيم. بين آگاهى هر انسان و بقيه جهان يك نيروى نامريى، شبكه اى از الگوهاى فكرى و احساسى سنتى، مفاهيم درجه دومى كه به صورت اصول بدهى درآمده اند، شعارهاى قديمى كه مانند وحى الهى مورد احترام اند وجود دارد. آنچه ما از وراى اين شبكه مى بينيم البته هرگز نفس الامر و حقيقت ناشناختنى اشيا نيست، حتى در بسيارى از موارد اشيا آنگونه كه حواس و قواى شناختى ما آنها را درك كرده اند هم نيست.
سكوت اختيار كردن و پذيرنده بودن، ظاهراً چه سادگى كودكانه اى دارد اما در واقع خيلى زود در مى يابيم كه چه كار دشوارى است. جهانى كه انسانها در آن زندگى مى كنند آفرينشى از نام و صورت است آنچه فلسفه هندى آن را Nama- Rupa مى نامد. واقعيت، امرى پيوسته و رازآميز و نامتناهى است كه وجه بيرونى اش را ماده مى ناميم و وجه درونى اش را روح يا فكر. زبان طرح و تدبيرى است براى برطرف ساختن راز واقعيت و آن را به قامت درك و فهم انسان درآوردن. انسان دراين شرايط فرهنگى اين وحدت و پيوستگى واقعيت را پاره پاره مى كند، به جز كوچكى از پاره هاى به دست آمده برچسب ها و عناوينى نسبت مى دهد و آنها را به كل عالم خارج فرافكنى مى كند و بدين ترتيب براى خويش عالمى يكسره انسانى مى آفريند متشكل از اشيا و امور جداگانه كه هر يك از آنها صرفاً ما به ازا يا تجسم يك اسم و جلوه خاصى از مؤلفه هاى سنتى اند. آنچه ادراك مى كنيم طرح و الگوى شبكه مفهومى اى كه از طريق آن به ذهن رسيده اند به خود مى گيرند.
پذيرندگى محض دشوار است زيرا آگاهى بيدار عادى انسان هميشه متأثر از شرايط فرهنگى است. اما آگاهى بيدار عادى چنانكه ويليام جيمز سالها قبل خاطرنشان كرده فقط يكى از انواع آگاهى است و شكلهاى بالقوه اى از آگاهى كه يكسره متفاوت اند نيز وجود دارد كه ممكن است در تمام طول زندگى مان هم به وجودشان پى نبريم و توجهى به آنها نكنيم.
هاكسلى پس از نقل سخن جيمز كه بخشى از آن در اينجا نقل شد مى گويد آگاهى بيدار عادى مانند فرهنگى كه شرايط آن را تعيين كرده است در عين حال بهترين دوست و بدترين دشمن ماست. به ما كمك مى كند كه به حيات خود ادامه دهيم و پيشرفت كنيم اما در عين حال مانع از تحقق برخى از باارزش ترين استعدادها و قابليت هاى ما مى شود و در مواردى هم ما را گرفتار دردسرهاى بسيار مى كند. انسان، انسان مغرور، بازيگر ترفندهاى خيالى براى آنكه كاملاً انسان شود بايد بياموزد كه از مسير خويش خارج شود. فقط پس از آن است كه قواى نامتناهى و درك و دريافت فرشته گون او بخت ظهور مى يابد. به تعبير ويليام بليك ما بايد «درهاى ادارك را پاك و پيراسته سازيم» زيرا وقتى درهاى ادارك تمييز شد هر چيز براى انسان به صورت نامتناهى جلوه مى كند.
هاكسلى سپس اين سؤال را مطرح مى كند كه ما چگونه مى توانيم از عادت فرافكندن و تحميل پيش داوريها و ياد واژه هاى متأثر از فرهنگ برتجربه بى واسطه رهايى پيدا كنيم؟ و در پاسخ مى گويد با پيشه كردن پذيرندگى محض و سكوت ذهنى ـ روانى. اينها ابواب ادراك را مى شويند و به مرور امكان ظهور گونه هاى ديگر آگاهى غير از شكلهاى عادى آن را ميسر مى سازند گونه هايى از قبيل آگاهى زيبايى شناختى، آگاهى ژرف انديش و نهان بنيانه و آگاهى عرفانى.
ما به واسطه فرهنگ وارث توده عظيمى معرفت و گنجينه گرانقيمتى از روشهاى منطقى وعلمى و وارث هزاران هزار فن و مهارت تكنولوژيك و نظام يافته هستيم. اما جسم و روح انسان واجد منابع معرفتى ديگرى هم هست كه از ساير انواع استدلال استفاده مى كنند و از حكمت ذاتى اى برخوردارند كه مستقل از شرايط فرهنگى است.
پذيرندگى غيركلامى خردمندانه نوشدارويى براى فعاليت كلامى نابخردانه است وبراى اصلاح فعاليت كلامى خردمندانه ضرورى است اما هرگز نبايد آنها را خيلى جدى گرفت. زيرا حرف وكلام كه از روح جدا مى شود حقيقت را در تنگنا قرار مى دهد و عاقبت از ميان مى برد. اما روح آنجا مى وزد كه جانى شنوا وجود داشته باشد و اگر ما در مدد گرفتن از بهترين نقشه هاى فرهنگى توفيق نيابيم چه بسا تندبادها كشتى مان را در هم بكوبند. ما با غفلت از بادهاى وزان و آزاد روح و تكيه بر نقشه هاى فرهنگى اى كه چه بسا قرنها از اعتبار افتاده اند تحت فشار سنگين بخارهاى اعتماد بى حد و حصر به خود با سرعت تمام پيش مى رويم. مى پنداريم كه سرانجام به سرزمين هاى پربركت خدا مى رسيم اما در واقع غالباً آنچه بدان مى رسيم جزيره شيطان است.
هاكسلى در ادامه مى گويد خودسازى و خودپرورى در سطح غيركلامى قدمتى به اندازه خود تمدن دارد. «آرام باش و بدان كه من خدا هستم.» براى اهل بصيرت و عرفاى همه زمانها و مكانها اين اولين و بزرگترين فرمانها بوده است. شاعران به الاهگان غيبى (muse) خود گوش مى سپردند و به همين نحو اهل بصيرت و عارفان در وضعيت انفعال خردمندانه و خاموشى پويا، از الهامات الهى برخوردار مى شدند. در سكوت و خاموشى ذهنى ـ روانى مى توانيم حقيقت وجودمان را نظاره كنيم.
ما با فعاليت خردمندانه به معرفت تحليلى سودمندى راجع به جهان دست مى يابيم معرفتى كه از طريق نمادهاى كلامى مى توان آن را انتقال داد. در وضعيت انفعال و پذيرندگى خردمندانه امكان ظهورگونه هايى از آگاهى سواى آگاهى منفعت جويانه مربوط به زندگى عادى فراهم مى شود. معرفت تحليلى سودمند درباره جهان جاى خود را به نوعى آگاهى از جهان مى دهد كه از لحاظ زيستى غيرضرورى اما از لحاظ معنوى روشنى بخش است. نمونه هايى از اين نوع آگاهى عبارتند از: درك و دريافت زيبايى شناسانه مستقيم جهان، درك ماهيت حيرت انگيز وجود و بالاخره علم مستقيم به وحدت عالم هستى. اين تجربه عرفانى بى واسطه از وجود را كه هماهنگ با وحدت بنيادينى است كه خود را در تنوع بيشمار اشيا و امور نشان مى دهد هرگز نمى توان به نحو شايسته و رسا در قالب كلمات بيان كرد. درباره تجربه عارفان فقط مى توان از بيرون سخن گفت. نمادها و نشانه هاى كلامى هرگز نمى توانند ابعاد درونى آن را انتقال دهند.
هاكسلى در بخش ديگرى از مقاله مى گويد كه جهانى را كه انسان در آن زندگى مى كند مى توان به آفريده اى نو دگرگون كرد. فقط بايد حفره اى در حصار گرداگرد خود ايجاد كنيم و با نگاهى نو به همه چيز بنگريم همان كه افلوطين فيلسوف يونانى در توصيف آن مى گويد: نوع ديگرى از ديدن كه همگان از آن برخوردارند اما فقط عده كمى از آن استفاده مى كنند... حكمت عملى تمدنهاى گذشته و يافته هاى انسانهاى جست وجوگر و سالك در سنت مان و در زمان خود ما آزادانه در دسترس است. به مدد آنان مى توان بدون دشوارى بسيار، برنامه و روش شناسى مناسبى براى تعليم غيركلامى فراهم كرد...

> حميدرضا فرزاد

|   صفحه اول   |   سياسى   |   داخلى   |   سلام ايران   |   ديگه چه خبر؟   |   اجتماعى   |   بين الملل   | 
|   گزارش   |   فرهنگ و انديشه   |   تاريخ   |   فرهنگ و هنر   |   گفت و گو   |   ايران زمين   |   قيمت سكه و طلا   | 
|   اقتصادى   |   حوادث   |   ورزشى   |   صفحه آخر   |   اوقات شرعى   |   افق   |   ضميمه ۱   | 
|   ضميمه ۲   |   ضميمه ۳   |   ضميمه ۴   |   ضميمه ۵   |   ضميمه ۶   |   ضميمه ۷   |   ضميمه ۸   | 

|   شناسنامه   |   آرشيو   |