سه شنبه ۲۲ ارديبهشت ۱۳۸۳ - ۲۱ ربيع الاول ۱۴۲۵
Tue, May 11, 2004
فرهنگ و پايدارى
سال دهم - شماره ۲۷۹۰
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ويژه ۵
ويژه ۶
ويژه ۷
ويژه ۸
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
افق
آرشيو
ما عشق را به نرخ شهادت چشيده ايم
163506.jpg
در نگاه اولش، برقى از مهر بر دل مى زد و آنچنان با تبسمى شيوا و با چهره گندمگونش دلها را متوجه خود مى كرد. نگاهش نافذ و برق چشمانش روشنى بر قلوب مى انداخت تا آنكه در يك صاعقه برق آسا فقط يك كلام چون سلام او در وجودت حس كنى تا او را برادر خطاب كنى. آنقدر نجيب و باصفا و بى ريا بود كه اصلاً فكر نمى كردى كه او فرمانده عمليات باشد. وقتى با او آشنا مى شدى، ديگر دست از او برنمى داشتى. كلام او زيبنده و صفاتى كه به برادران رزمنده مى داد، بسيار بامسما بود. مثلاً برادران خمپاره انداز را ـ برادر خمپاره و برادران تيربارچى را برادر تيربار، برادران موشك انداز آر.پى. جى را ـ برادر آر. پى. جى اسلام و... خطاب مى كرد، با چنين خطابهايى برادران رزمنده به گرد او مى آمدند و هر لحظه منتظر دستور و فرمان نظامى و يا اخلاقى بودند. در زير آتش توپ و خمپاره هاى دشمن وقتى كه با برادر تقى بهمنى فرمانده عمليات سپاه همدان همگام مى شديم، آنقدر شجاع و بى باك بود كه فكر مى كرديم آتش دشمن مانورى و بى خطر است.
اول ارديبهشت ۱۳۶۰ رزمندگان سپاه پاسداران انقلاب اسلامى طى يك عمليات متهورانه ارتفاعات صعب العبور ۱۱۵۰ و ۱۰۹۰ بازى دراز در منطقه عمومى سرپل ذهاب، قصر شيرين را با ايثار و رشادتهاى وصف ناپذير كه از روزهاى آغازين جنگ تحميلى به تصرف ارتش بعث عراق درآمده بود را آزاد نمايند. در اين عمليات شكوهمند، رزمندگان سپاه توحيد با گامهاى استوارشان صخره هاى سنگى ارتفاعات سربه فلك كشيده منطقه عملياتى را با ايمان راسخ و روحى آكنده به عشق و جنون با نردبانهاى متعدد و طنابهاى كوهنوردى در دل تاريك شب را درنورديدند و با نيروهاى دشمن درگير شدند و با مقاومت جانانه متجاوزين بعثى را مغلوب و مقهور ساختند و بانگ تكبير و ظفر را بر فراز اين قله هاى شكست ناپذير كه در آتش و خون بود، زمزمه كردند، بعد از نهمين پاتك سنگين عراقيها از محور ميانى منطقه عملياتى در مورخ ۱۳۶۰‎/۶‎/۱۰ كه با شكست ديگر مزدوران بعثى همراه شد و برادران مجيد بيات، محمود حياتى و مهدى فريدى از برادران پاسدار سپاه همدان به شهادت رسيدند. در كنار سنگر خمپاره اندازها در شهرك المهدى (ع) حوالى سرپل ذهاب نشسته بودم كه برادر تقى بهمنى فرمانده عمليات سپاه همدان جهت نظارت به واحدها و سنگرهاى مختلف سركشى مى كرد كه من ظرف آبى به او تعارف كردم. كمى از آن آب نوشيد و سلامى بر مولا حسين بن على (ع) فرستاد و سپس يك گل سرخ به او دادم، او تحفه مرا پذيرفت و بويى از آن استشمام كرد و گل را پرپر كرد و به سوى آسمان پرتاب كرد و گف من گل پرپر را بيشتر دوست دارم. تا اينكه صبح آن روز را به غروب نرسانده بود كه بر اثر تركش خمپاره دشمن به باغ سرخ گلستان عشق حسينى (ع) كه آرزويش را كرده بود، دعوت شد و از پيش ما پركشيد و فهميدم كه گل پرپر را دوست داشتن يعنى چه!!!
اى مرغ گرفتار بمانى و ببينى
آن روز مبارك كه در عالم قفسى نيست
نامشان جاويد، راهشان پررهرو باد
همسنگر قديمى ـ مهدى روحانى
مهمانى شهدا
163500.jpg
به همراه بچه هاى تفحص بوديم و از همراهى شان كسب فيض مى كرديم. گهگاه پاى خاطراتشان هم مى نشستيم، از جمله پاى خاطرات جانباز شهيد حاج على محمودوند.
خاطره اى كه در ذيل مى آيد نقل از اوست، كه قسمم داد تا وقتى زنده ام آن را بازگو نكن!
و حالا كه محمودوند گرامى در بهشت آرميده است نقل مجدد اين خاطره شايد نقبى بزند به آن روزهاى خوب خدا. اميد كه از آن حال و هوا خوشه چين معرفت باشيم.
«عدالت»
سال ۶۱ در عمليات والفجر مقدماتى (فكه) از واحد تخريب لشگر ۲۷ به گردانها مأمور شده بوديم و محل حضورم در گردان حنظله بود، يكشب كه درگردان خواب بودم متوجه شدم شخصى كه در كنار من خوابيده، به نام عباس شيخ عطار به شدت در حال لرزيدن است! و به حال تشنج افتاده بود.
دندانهايش به شدت چفت شده بود، من كه يكباره از خواب پريدم او دست و پاى خودش را گم كرد و بعد از يك ربع ساعت بالاخره به حالت اوليه برگشت وهمين كه متوجه شد من بالاى سرش بوده ام خيلى ناراحت شد كه من اين قضيه را فهميده ام، لذا مرا قسم داد تا به كسى چيزى نگويم تا احياناً اين مسأله باعث نشود كه به عمليات نرود.
از او سؤال كردم كه چرا به اين حالت دچار مى شوى؟ در جوابم گفت من هروقت خوشحال يا ناراحت شوم به اين حالت دچار مى شوم و ديگر صحبتى نكرد.
من به او گفتم اگر مجدداً به اين حالت دچار شدى من چه بايد بكنم؟ گفت: در جيب من شيشه قرصى است كه اگر به اين حالت دچار شدم يك قرص را با كمى آب حل كن و از لاى دندانها به دهانم بريز و شيشه قرص را نشانم داد و سپس داخل جيبش گذاشت.
بالاخره نمى دانم اين قضيه چگونه لو رفت كه مسؤولين گردان فهميدند و تصميم گرفتند كه او را به عمليات نبرند. اما اوحرفى زد كه ديگر هيچكس نتوانست تصميمى بگيرد. او گفت: آن كسى كه مرا آورده، خودش هم مرا به عمليات مى برد و واقعاً هم كسى حرفى نزد.
دوست ديگرى هم داشتم به نام حسين رجبى ايشان هم خيلى با من رفيق بود. در شب عمليات يك لحظه از من جدا نمى شد. شديداً به هم وابسته بوديم. در آن شدت درگيرى در فكه هر وقت از من عقب مى ماند بلند صدايم مى كرد، محمودوند، محمودوند.
و به هر صورتى كه بود همديگر را پيدا مى كرديم. در شب عمليات از يك كانال بزرگى رد مى شديم، تعدادى نيرو ديدم كه داخل كانال نشسته بودند از آنها سؤال كردم بچه هاى كجا هستند؟ گفتند بچه هاى گردان كميل . گفتم چند روز است كه در اينجا هستيد؟ گفتند سه روز. سپس در تاريكى عبور كردم.
چند كانال ديگر كه رد شديم ديگر هوا روشن شده بود. بچه ها گفتندنماز صبح را بخوانيم و شروع به خواندن نماز صبح نموديم. عراقيها ما رامحاصره كرده بودند و ما اطلاع نداشتيم. با روشن شدن هوا متوجه شديم كه در محاصره هستيم. عراقيها فرياد مى زدند تسليم شويد، بياييد طرف ما.
و در همين حين تيراندازى را شروع كردند و اولين تير به «حسين يارى نسب» فرمانده گردان حنظله خورد و شهيد شد.
ناگفته نماند كه برادر حسين يارى نسب تنها كسى بود كه لباس فرم سپاه به تن داشت. عراقيها از سر كانال شروع به قتل عام بچه ها كردند. درهمين حين يك گلوله هم به سر رجبى خورد، آرام آرام قدرى به عقب رفت و به زمين افتاد. درگيرى شدت زيادى پيدا كرده بود و تنها ما يك راه بازگشت داشتيم كه از ميدان مين بود واول ميدان مين هم يك موشك مالييوتكا كه عمل نكرده بود روى سيم خاردار افتاده بود و اين تنها راه ونشانه بود براى بازگشت. داخل كنال انباشته از شهدا شده وجاى پا براى عبور نبود وبالاجبار بايد از روى شهدا رد مى شديم.
به اتفاق ۷ يا ۸ نفرى كه مسير برگشت را مى آمديم وارد ميدان مين شديم.
پشت يك تپه خاكى كوچك پناه گرفتيم. چهار لول عراقيها همه بچه ها را قلع و قمع مى نمود.
دو تا از بچه ها گفتند ما به سمت چهار لول شليك مى كنيم تا شما بازگرديد.
در همين حين چهار لول به سمت تپه خاكى شليك كرد و دو تا از بچه ها را انداخت.
همه ما به شدت مجروح شده وجراحات زيادى برداشته بوديم. ولى مصمم بوديم تا مجروحين را از مهلكه نجات دهيم. هرچندمتأسفانه از۸ نفر فقط من زنده از ميدان مين خارج شدم و بقيه را عراقيها به شهادت رساندند. در حين عقب آمدن، به همان كانالى كه بچه هاى گردان كميل برخورد نموده بودند، رسيدم. قدرى سينه خيزدر كف كانال خوابيدم تا كمى آتش سبك شد .
سپس متوجه شدم به غير از تعداد انگشت شمارى بقيه شهيد شده اند، من با چشم خودم درحدود ۸۰ تا ۹۰ شهيد در اين كانال ديدم و تعداد ديگرى كه در ميدان مين به شهادت رسيده بودند.
به انتهاى كانال كه رسيدم ديدم چند نفر در گوشه اى نشسته اند، گفتم چرا اينجا نشسته ايد؟ گفتند مدت ۴ روز است كه تشنه وگرسنه در اينجا مانده ورمق حركت كردن نداريم.
به هر صورتى كه بود به كمك همديگر خودمان را به يك خاكريز بزرگ رسانديم و حدود ۴۰ كيلومتر پياده روى كرديم. در كنار خاكريز هم شهداى زيادى را مشاهده نموديم. به نزديكى خط بچه هايمان كه رسيديم از خستگى وخونريزى زياد من ديگر هيچ چيز نفهميدم وفقط احساس مى كردم كه روى برانكارد هستم و پس از آن تمام اين صحنه ها در مدت ۱۲ ، ۱۳ سال در ذهن من ماند تا قضيه تفحص شروع شد.
سال ۷۱ اتفاقاً اولين جايى كه رفتيم ومشغول تفحص شديم همان محور والفجر مقدماتى بود (قتلگاه فكه) من خيلى اصرار داشتم كه كانال گردان كميل وحنظله را پيدا كنيم. بسيار گشتيم و بالاخره اول گردان كميل را يافتيم و همان شهدايى كه من آن شب داخل كانال ديده بودم همگى شان را(حدود ۸۵ الى ۹۰ شهيد بودند) از زير خروارها خاك بيرون كشيديم.
من مدت ۱۰ روز به دنبال كانال گردان حنظله مى گشتم وآنجا را نمى يافتم. علت هم اين بود كه عراق كانالها را پر و صاف كرده و روى آن را مين گذارى كرده بود.
من هر چقدر به مسؤولين مى گفتم كه كانال ديگرى هم وجود دارد كه بچه هاى گردان حنظله درونش هستند، كسى جدى نمى گرفت، تا يك روزحاج محمدكوثرى فرمانده لشگر ۲۷ به منطقه آمد من به ايشان گفتم من چون آن شب در گردان بودم و آن شب را هم كاملاً به ياد دارم تأكيد مى كنم كه اينجا كانال حنظله مى باشد تا اينكه به دستور ايشان دوباره تفحص در همان حول و حوش فعال شد، حالا چطور گردان حنظله را پيدا كرديم؟ اين خودش حكايتى است.
شب عمليات كه ما در حين عقب نشينى مى خواستيم وارد ميدان مين شويم همان موشك مالييوتكا كه عمل نكرده بود را ديديم. و حالا بعد از ۱۱ ، ۱۲ سال آن موشك به همان صورت بر روى سيم خاردارها افتاده بود و اين جرقه اى بود در ذهنم براى به ياد آوردن آن شب.
واردميدان مين شديم وهمان تپه خاكى را كه در شب عمليات به آن پناه برده بوديم، يافتيم و پيكرهاى مطهر همان دوشهيد را كه چهار لول عراقيها تكه پاره كرده بود كشف كرديم.
در همين حين حاج محمد به يك تكه استخوان برخوردنمود وگفت: اين چيه؟ من گفتم اين يك بند انگشت است. خودحاج محمد زمين را زير و رو كرد و به يك شهيد برخورد كرديم كه بر پشت شهيد با حروف درشت نوشته شده بود حنظله . با خوشحالى فراوان توأم با آه ودرد كه در سينه ام شعله ور بود همان منطقه را زير و رو كرديم ولى متأسفانه بعد از ده روز شهيد ديگرى پيدا نشد. ديگر از غصه دلم داشت مى تركيد. مطمئن بودم كه تمام شهداى گردان در همين اطراف هستند و احساس مى كردم كه به آنها خيلى نزديكم.
خيلى به خدا و شهدا توسل جستيم. بعد از دوازده روز به تنهايى در همان اطراف به دنبال نشانه اى از كانال بودم. بى نهايت فكرم خراب بود منطقه را كه نگاه مى كردم به ياد شب عمليات مى افتادم كه چطور بچه ها در قتلگاه توسط مزدوران عراقى كه شديداً مست بودند قتل عام مى شدند.
در همين افكار غوطه ور بودم، آرام آرام از روى يك سيم خاردار رد شدم و واردميدان مين شدم، ناگهان چششم به يك تكه از لباس سبز سپاه افتاد كه قسمتى از آن بيرون زده بود. بادستهايم خاكها را كنار زدم ديدم شهيد است . در حالى كه لباس سبز سپاه را بر تن داشت فرياد زنان به طرف بچه ها دويدم درحالى كه با چشمان اشكبار فرياد مى زدم پيدا كردم، پيدا كردم.
به سيد ميرطاهرى مسؤول گروه گفتم: سيد! گردان حنظله را پيدا كردم. بچه ها همگى به سوى آن منطقه حركت كردند. شهيدى را كه از زير خاك بيرون آورده بودم نشان دادم و گفتم اين شهيد برادرحسين يارى نسب است.سيد گفت شما از كجا مطمئن هستيد. گفتم چون تنها كسى كه در شب عمليات لباس سپاه بر تن داشت وقدش هم بلند بود، يارى نسب بود.
آن روز تا شب ۱۵ شهيد را از زير خاك بيرون آورديم وبااحترام در معراج شهدا جا داديم.
و هنگامى كه همان شهيدى كه لباس سبز سپاه را به تن داشت استعلام كرديم، اعلام كردند برادر حسين يارى نسب فرمانده گردان حنظله است واين باعث شد كه همه به يقين و اطمينان برسيم كه كانال گردان حنظله را پيدا كرديم. با همت بچه ها، شهداى گردان حنظله را كه در يك گور دسته جمعى مدفون شده بودند پيدا كرديم، حسين رجبى هم درميان ساير شهدا بود. روز ديگر كه به دنبال شهداى گردان بوديم در كنار همان ميدان مين كه قبلاً گفتم هر كسى از بچه ها كه در شب عمليات مى خواست رد شود عراقيها مى زدند، يك خاكريز كوچك كنار ميدان مين پيدا كرديم كه همه شهدا را جمع نموده ودفن كرده بودند، گروهى از بچه هاى گردان حنظله وگروهى از بچه هاى گردان كميل.
پيكر شهيدى تنها در وسط ميدان مين افتاده بود و وقتى كاملاً پيكرش را از زير خاك بيرون آوردم به دنبال پلاك و يا مشخصاتى از او بودم. وقتى دست در جيب شهيد بردم دستم به شيشه اى برخوردنمود.
تا آن را از جيب شهيد بيرون آوردم دنيا بر سرم خراب شد و از خودم بيخود شدم و شديداً گريستم.
تمام صحنه آن شب (لرزيدن شيخ عطار) جلوى چشمم آمده بود و آن چيزى نبود جز شيشه قرص شيخ عطار كه در شب عمليات به من نشان داد و سفارش كرده بود كه در صورت نياز بر دهان او بگذارم...
سلام بر مفقودين عزيز كه پناهى جز نسيم صحرا ومادرشان فاطمه زهرا(س) ندارند.
خوشه هاى خاطره
163503.jpg
باز نويسى خاطره ها : امير حسين حسينى
نيمه هاى شب بود كه عراق تك شيميايى كرد. نيروها خواب بودند ولى طبق معمول من بيدار بودم. فوراً حاج حبيب الله كريمى فرمانده را بيدار كردم. ماسكها را زديم و او به يك طرف رفت و من هم از طرف ديگر تا تمام نيروها را بيدار كنيم. وقتى بچه ها را بيدار كرديم حاجى بيك، پيرمردى رسيد كه در آن حال و هوا ماسك خود را گم كرده بود. فوراً ماسك خودش را از صورت درآورد و به او داد و به دنبال بيدار كردن ديگر نيروها رفت. در همين لحظه گلوله ديگرى كه آن هم شيميايى بود بغل حاج حبيب منفجر شد. گاز امانش نداد.
> على اكبر جعفرى
۱۵نفر بوديم كه ساعت چهار بعدازظهر كارمان را شروع كرديم. مى بايستى منطقه كله قندى كه در عمق ۱۰كيلومترى خاك دشمن بود را شناسايى مى كرديم. طناب مى كشيديم و معبر باز مى كرديم تا در ساعت مقرر نيروها براى شروع عمليات از راه برسند. حمله قرار بود از پشت كله قندى شروع شود و نيروهايمان از پشت به دشمن بزنند. به جايى رسيديم كه دشمن را كاملا ً دور زده بوديم تا منطقه اصلى بيش از ۱۰۰متر فاصله نداشتيم. در همين حين بود كه ناگهان چند مين منفجر شد و هفت نفر از بچه ها شهيد و تعدادى مجروح گشتند. بعد از اين انفجار ناگهانى هر لحظه منتظر بوديم كه دشمن بريزد و ما را به اسارت ببرد ولى هرچه نشستيم خبرى نشد. اين بود كه مجروحين و شهدا را به عقب انتقال داديم. انگار مصلحت خداوند اين بود كه آن شب عمليات نشود كه انجام هم نشد. عمليات به طور كلى لغو شد. بعد از اينكه عقب آمديم آنجا هم متوجه شديم كه اكثر نيروها مريض شده اند. تصميم شد بدين ترتيب در منطقه عملياتى كانى مانگا عمليات شود. عمليات والفجر چهار با موفقيت تمام در آن ارتفاعات به پايان رسيد.
> محمد كريمى
در عمليات كربلاى ۵ روى دژ درياچه ماهى مستقر بوديم. از سه طرف به محاصره عراقيها درآمديم و از لحاظ تداركات در مضيقه بوديم. يكى از بچه ها به نام محمد عسكرى تيربارچى ما بود كه براى اولين بار به جبهه آمده بود و خيلى شجاع بود. به او گفتم كه بر روى عراقيها آتش بريزد تا بچه ها فرصت عقب نشينى پيدا كنند. عسكرى اين مأموريت را به نحو احسن انجام داد. هنگامى كه به او گفتم برگرد عقب نپذيرفت. عاقبت گلوله كلاش به استخوان دستش اصابت كرد. عسكرى به عقب منتقل شد. اما بعد از يك هفته دوباره برگشت و سرانجام در عمليات كربلاى۸ تا اوج آسمانها رفت. هنگامى كه از پدرش در مورد مجروح شدن سؤال كرديم پدرش اظهار داشت بى اطلاعم و ادامه داد: محمد به من گفته است: دستم در جبهه به سيم خاردار گير كرده است و مهم نيست.
> مصطفى غلامى
در شب عمليات كربلاى ۲ بود كه ستون ما به علت تاريكى بريده شد، در آخر ستون به همراه ده نفر ديگر از بقيه نفرات عقب افتاده و جا مانده بوديم و به علت اينكه راه را بلد نبوديم به كنارى نشستيم. هنوز عمليات شروع نشده بود و به خاطر اينكه عمليات لو نرود مى بايستى از خود هيچگونه سروصدايى به راه نمى انداختيم. چرا كه عمليات لو مى رفت. ناگهان يكى از بچه ها با عجله جلو آمد و درحالى كه در دستش نارنجكى بود آن را محكم گرفته بود اظهار داشت: كه پيم نارنجكم افتاده است والان است كه منفجر شود. دلهره همه ما رافراگرفته بود. خدايا چه مى شود و چه بايد كرد؟ در اين ميان يكى از بچه ها به نام شهيد مصطفى انصارى جلو آمد و نارنجك را از آن برادر گرفت و به سرعت به گوشه اى دويد. شهيد انصارى مى خواست نارنجك را به زير سينه خود قرار دهد تا اگر منفجر شد به آن صورت صدايى توليد نكند و عمليات لو نرود و در ضمن كسى هم آسيب نبيند. لحظات سختى بود و همه نگران بوديم. نمى دانم آن لحظات چگونه سپرى شد اما همين رابس كه پس از مدتى كه منتظر صداى انفجار بوديم چيزى به گوش مان نرسيد. عجيب بود اما واقعيت داشت نارنجك عمل نكرده بود.
عبدالله گروهان را در نقطه اى جمع كرد و شروع كرد به صحبت. از سختى عمليات، از گردانهاى قويتر كه شكست خورده بودند. از دوشكاهاى عراقى، از كانى مانگا و از اينكه اگر كسى مى خواهد مى تواند برگردد. آن شب، شب عجيبى بود. عبدالله جلوى ستون راه افتاد. بچه ها شروع كردند به شعار دادن: صلى على محمد فرمانده ما خوش آمد. عبدالله در قلب بچه ها بود. روز حركت فرا رسيد. وارد منطقه عملياتى شديم و شب سمت خط راه افتاديم. هشت ساعت پياده روى از ميان كوهها و دره ها بچه ها را خسته كرده بود. ديگر در انتهاى راه بوديم. زيرپاى عراقيها رسيده بوديم. گاهى تكه هاى ابر از جلوى ماه كنار مى رفتند و كانى مانگا مغرورانه هيبتش را به رخمان مى كشيد. لحظه هاى سختى بود. عراقيها ناگهان شروع كردند به آتش ريختن. عبدالله دستور حركت دسته ويژه را داد. بايد تيربارها را از كار مى انداختند. اين كار را هم كردند. اما امان از آن دوشكا كه جواز بهشت عبدالله را در دست داشت. خاموش شدنى نبود. بر سرمان نعره مى كشيد. همه به زمين چسبيده بودند. ناگهان قامتى آرام، آرام سمت دوشكا به راه افتاد. همه حيران بودند. كيست اين رعنا قامت. به يك قدمى دوشكا رسيده بود. نارنجكى در دستش و ناگهان انفجار دوشكا. ديگر صداى نعره نمى آمد. اما اين پايان كار نبود. عراقيها نيز نارنجكى پرتاب كردند. دود و آتش به هوا برخاست و به يكباره آن قامت رعنا خميد و لغزيد و بعد از لحظاتى عبدالله بود و فرشته ها و ما مانديم بى فرمانده و عبدالله با تمام آوازهايش پركشيد.
> گلعلى بابايى


|   شناسنامه   |   آرشيو   |