پنجشنبه ۲۴ ارديبهشت ۱۳۸۳ - ۲۳ ربيع الاول ۱۴۲۵
Thu, May 13, 2004
چشم انداز
سال دهم - شماره ۲۷۹۲
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
تاريخ
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
افق
آرشيو
بازخوانى دروغى ۲۳۰۰ ساله ( بخش پايانى )
• على غفورى
تجديد كاپيتولاسيون در ايران
۱ـ پيشينه تاريخى
اتباع دولت انگليس از عصر شاه عباس صفوى و اتباع ديگر قدرت هاى استعمارى اروپايى مانند روسيه، فرانسه، آلمان و تركيه از زمان صلح تركمانچاى تا ۱۳۰۷ شمسى با برخوردارى از حق كاپيتولاسيون مشمول صلاحيت دادگاه هاى عمومى ايران نبودند. دولت روسيه شوروى پس از انقلاب ،۱۹۱۷ برابر عهدنامه ۱۹۲۱ ايران و شوروى ، تمام حقوق و امتيازات دولت تزارى روسيه در ايران را الغاء كرد. ايران از ديگر قدرت هاى خارجى نيز خواست به شوروى تأسى كنند و با توجه به تجديد تشكيلات عدليه به همت على اكبر داور، حقوق قضاوت كنسولى يعنى حق قضاوت برون مرزى خود را در قلمرو حاكميت ملى ايران لغو كنند. دولت فرانسه بلافاصله اين پيشنهاد را پذيرفت. اما ديگر دولت هاى خارجى و بويژه انگلستان، بحث هايى را در توجيه ادامه كاپيتولاسيون پيش مى كشيدند كه از آن جمله اجراى نادرست عدالت، اختلاف حوزه صلاحيت قضات شرع و عرف، نبود قوانين منظم و نبود زندان بهداشتى در ايران بود. براى مثال، بنابه آنچه در دايرة المعارف بريتانيكا انعكاس يافته است، يكى از دلايل اصرار دولت هاى مسيحى اروپا به داشتن حق قضاوت كنسولى در كشورهاى اسلامى، اين قاعده فقهى بود كه محاكم شرع اسلامى شهادت يك غير مسلمان را عليه يك مسلمان نمى پذيرفتند و بنابراين مراجعه مسيحيان به محاكم اسلامى، بى فايده بود. دولت انگلستان همچنين اصرار مى كرد كه مصونيت و معافيت اتباع انگليسى از قضاوت محاكم ايرانى براساس فرمان هاى عصر صفوى و زنديه و قبل از معاهده تركمانچاى است و به علاوه، قوانين مصوبه عصر پهلوى هم از جهت ماهوى و شكلى در مواردى مطابق قوانين و عرف بين المللى نيست و لذا همچنان براى رسيدگى به پرونده هاى اتباع خارجى، هيأتى متشكل از صاحب منصبان وزارت خارجه ايران و كنسول كشورى كه فرد خارجى تابع آن بود، به موضوع رسيدگى كند. به اين دلايل هنگامى كه كاپيتولاسيون در ارديبهشت ۱۳۰۷ به دستور رضا شاه الغاء شد و دعاوى اتباع خارجه در صلاحيت دادگاه هاى ايرانى قرار گرفت، دولت انگلستان رسماً به آن اعتراض كرد و بالاخره پس از مذاكراتى به شرط آن كه بعضى از مقررات (مانند حبس مدنى و زدن شلاق) نسبت به بيگانگان اجرا نشود و نيز با قبول اين تعهد كه در صورت بازداشت تبعه خارجى موضوع بلافاصله به اطلاع دولت متبوع او برسد، دولت انگليس نيز الغاء كاپيتولاسيون را پذيرفت.
۲ ـ تجديد كاپيتولاسيون به سود آمريكايى ها
گسترش همكارى هاى نظامى، سياسى ، اقتصادى، صنعتى، تجارى و امنيتى ميان ايران و ايالات متحده آمريكا مستلزم حضور تعداد قابل توجهى از شهروندان آمريكايى در ايران شده بود. دولت آمريكا نخست در ۱۳۳۷ پس از امضاى پيمان دفاعى دوجانبه با ايران مورخ اسفند ۱۳۳۷ براى شهروندان آمريكايى مقيم ايران درخواست مصونيت قضايى كرد. ايران به اين موضوع پاسخ موافق نداد، تا آن كه پس از وقوع چند واقعه كه موجب دستگيرى و محاكمه آمريكايى ها در ايران شد، سفارت آمريكا در تهران، در ۲۸ اسفند ۱۳۴۰ ، ۱۹ مارس ۱۹۶۲ ( در زمان نخست وزيرى دكتر على امينى)، تمديد خدمات هيأت مستشارى آمريكا در ايران را موكول به مصونيت آمريكايى ها از تعقيب جزايى در ايران دانست. براى پاسخگويى به اين معضل، دولت ايران كميسيون ويژه اى از حقوقدانان ايرانى تشكيل داد. اين كميسيون (متشكل از جواد كوثر، منوچهر آگاه و فرهنگ مهر)، نظر داد كه تحميل كاپيتولاسيون در ايران عملى نيست. دكتر امينى نيز نظريه كميسيون حقوقدانان ايرانى را پذيرفت و آن را به سفارت آمريكا منعكس كرد.
پس از سقوط دكتر على امينى و بر سر كار آمدن اسدالله علم، دولت آمريكا ادامه اعزام افسران و گروهبانان آمريكايى به ايران را مشروط به مصونيت كليه كارمندان نظامى و غير نظامى وزارت دفاع آمريكا و خانواده هاى ايشان از محاكمه در دادگاه هاى ايران كرد. دولت علم، اين بار (به خلاف دوران نخست وزيرى دكتر امينى) برخلاف همه اصول حقوقى و سنت هاى ديپلماتيك، به قبول اين پيشنهاد تن در داد و كابينه علم، در غياب مجلس شوراى ملى در سيزدهم مهر ۱۳۴۲ طى تصويب نامه شماره ۲۵۶۲‎/۴ با اصل مصونيت كارمندان وزارت دفاع آمريكا و خانواده هاى ايشان موافقت كرد و به علاوه متعهد شد كه هنگام تقديم كنوانسيون وين (درخصوص مصونيت ديپلمات ها) به مجلسين، ماده واحده اى ضميمه آن كند تا به موجب آن كارمندان هيأت هاى مستشارى وزارت دفاع آمريكا كه در خدمت دولت ايران اند، در رديف كادر فنى و ادارى كور ديپلماتيك قرار گرفته و لذا مشمول مصونيت هاى مندرج در كنوانسيون وين باشند. وقتى كه متن كنوانسيون مذكور به همراه اين ماده واحده در ۱۴ مهر ۱۳۴۲ به مجلس سنا رفت، كنوانسيون تصويب شد، اما ماده واحده ناظر به كاپيتولاسيون مطرح نشد. ولى چون دولت علم در ۱۷ اسفند ۱۳۴۲ سقوط كرد، حسن على منصور، نخست وزير بعدى، اين ماده واحده كه مأموران نظامى آمريكايى را همانند ديپلمات ها و اعضاى سفارتخانه ها از تعقيب جزايى در دادگاه هاى ايران مصونيت مى بخشيد، به مجلس فرستاد. مهم تر آن كه محمدرضا شاه كه در تير ۱۳۴۳ به آمريكا سفر كرد، در مذاكرات خريد اسلحه از ممر دريافت دويست ميليون دلار وام از بانك هاى آمريكايى كه دولت آمريكا بايد آن را تضمين مى كرد، شخصاً متعهد شد كه موجبات تصويب اين مصونيت را براى شهروندان آمريكا فراهم كند. اما در حقيقت حسن على منصور كه نخست وزير تحميلى آمريكا بود، مى خواست در نزديك بودن به آمريكا با شاه مسابقه دهد و لذا مزورانه اين لايحه ننگين را نخست در سوم مرداد ۱۳۷۳ با اكثريت فوق العاده كم از تصويب مجلس سنا و سپس در ۱۴ مهر ‎/۱۳۷۳نوامبر ۱۹۶۴ با ۷۳ رأى موافق و ۶۳ رأى مخالف از تصويب مجلس شوراى ملى گذرانيد. تصويب لايحه در مجلس سنا براثر تبانى شريف امامى (رئيس مجلس سنا) با حسنعلى منصور (نخست وزير وقت) صورت پذيرفت. چرا كه اين موضوع حساس اصلاً به استحضار نمايندگان مجلس سنا نرسيد و به مثابه يك موافقت نامه مالى كم اهميت بين ايران و سفارت آمريكا معرفى شد. حسن على منصور در مجلس سنا خطاب به سناتورها در دفاع از اين ماده واحده گفت: «نسبت به لايحه... استدعاى فوريت مى كنم، براى اين كه بشود امشب چون يك مطلب كاملاً ساده و عادى است، تصويب بشود.» در مجلس شوراى ملى به دليل اين كه سناتورها گول خورده بودند، با اين لايحه مخالفت هايى شد. از جمله رحيم زهتاب فرد، صادق احمدى، هلاكو رامبد، سرتيپ پورباتصويب آن مخالفت كردند. مفصل ترين نطق مخالف را رحيم زهتاب فرد كرد و به همين دليل، وى در دوره بعد به نمايندگى مجلس انتخاب نشد.
متن اين لايحه ننگين كاپيتولاسيون كه در لابه لاى اصطلاح هاى ديپلماتيك و بروكراتيك پنهان شده بود، چنين بود: « ماده واحده: مجلس سنا در جلسه خود متن يادداشت شماره ۸۲۹۶ مورخ ۱۳۴۲‎/۸‎/۶ وزارت امورخارجه شاهنشاهى و يادداشت شماره ۲۹۹ مورخ ۱۸دسامبر ۱۹۶۳سفارت كبراى ايالات متحده آمريكا در تهران را تصويب و به دولت اجازه اجراى مفاد و تعهدات ناشى از آن را مى دهد.»
استفاده مستشاران آمريكا در ايران از مصونيت هاى خاص و معافيت هاى كنوانسيون و ين به حقيقت چيزى جز اعاده كاپيتولاسيون نبود.اين خوش خدمتى حسن على منصور به آمريكايى ها موجى از مخالفت را برانگيخت و از جمله امام خمينى(ره) در چهارم آبان ۱۳۴۳ طى نطقى در مدرسه فيضيه مستقيماً به تجديد كاپيتولاسيون حمله كرد. بخشى از نطق مزبور چنين است: «عظمت ايران از بين رفت… قانونى به مجلس بردند كه الحاق كردند به پيمان وين… مستشاران نظامى را كه تمام مستشاران آمريكايى است با خانواده هاشان، با كارمندان ادارى شان، با خدمه شان، با هركس كه به آنها بستگى دارد. اينها هر جنايتى كه در ايران بكنند، مصون هستند. اگر يك خادم آمريكايى يا اگر يك آشپز آمريكايى، مرجع تقليد شما را وسط بازار ترور كند، زيرپا منكوب كند، پليس ايران حق ندارد جلو او را بگيرد. دادگاههاى ايران حق ندارند محاكمه كنند، بازپرسى كنند. بايد برود آمريكا، آنجا ارباب ها تكليفش را معين كنند.»
در پى دستگيرى امام خمينى(ره) و تبعيد او در ۱۳آبان ۱۳۴۳ به تركيه، جمعيت مؤتلفه اسلامى كه بعضى از اعضاى آن بقاياى فداييان اسلام بودند، به فكر ترور مقامات بلندپايه نظام افتادند و عاقبت محمدبخارايى (عضو هيأت مؤتلفه) در اول بهمن ،۱۳۴۳ حسن على منصور را در مقابل در مجلس شوراى ملى ترور كرد. دادرسى ارتش او و سه نفر از همدستانش (مرتضى نيك نژاد، صفارهرندى و صادق امانى) را به اعدام و شش تن ديگر از اعضاى هيأت هاى مؤتلفه را به حبس ابد و سه نفر را به پنج تا پانزده سال زندان محكوم كرد. در همين زمان يعنى در ۲۹بهمن ۱۳۴۳ جمعى از روحانيون و فضلاى حوزه علميه قم نامه اى سرگشاده خطاب به اميرعباس هويدا نوشته و رونوشت آن را به ديوان عالى كشور فرستادند كه در آن سخت از تندروى هاى دولت و از جمله دادن كاپيتولاسيون به آمريكا و تبعيد آيت الله خمينى به تركيه انتقاد شده بود.
۳ ـ مطالعه موردى اجراى كاپيتولاسيون
براى گزارش نتايج عملى تجديد كاپيتولاسيون در نظام قضايى ايران، مطالعه موردى يك پرونده ساده، به گزارش يكى از قضات دادگسترى در ،۱۳۴۷ مناسب است. قاضى مزبور كه در آن تاريخ بازپرس دادسراى تهران بوده است، طى يادداشت هاى خودنوشته است كه پرونده شكايت يك پيمانكار ايرانى بريك شركت آمريكايى در تهران به او ارجاع شده بود. شاكى ايرانى قبلاً از طريق حقوقى تقاضاى تأمين دليل كرده بود، ولى مدير دفتر دادگاه بخش را به محل تأمين دليل در شركت برق منطقه اى فرح آباد خزانه راه نداده بودند. شاكى سپس شكايت كيفرى كرده و بازپرس به پاسگاه ژاندارمرى محل دستور معاينه محلى به هدايت شاكى داد. نمايندگان پيمانكار آمريكايى، مأموران ژاندارمرى را نيز به محل راه نداده و مى گويند كه «محوطه برق، منطقه ممنوعه است و افراد غيرمجاز! حق ورود به آنجا را ندارند.» شاكى بيچاره دوباره به بازپرس متوسل مى شود و بازپرس مجدد به ژاندارمرى دستور معاينه محل را مى دهد، اما مدير شركت آمريكايى دستور مى دهد كه ژاندارم ها را راه ندهند و به آنان اهانت مى كند. ژاندارمرى گزارش ماوقع را كه مشتمل برجرم مشهود است، به بازپرس گزارش مى كند. بازپرس صورت جلسه وقوع جرم مشهود را به اطلاع معاون دادستان مى رساند؛ ولى «روز بعد برخلاف سنت معمول و متعارف دادگسترى» ، دادستان بازپرس را به «شدت عمل» متهم مى كند و پرونده را از او گرفته و به «بازپرس فوق العاده» كه «سياست را تشخيص مى داد و آن را آلوده به قضاوت نمى كرد!» ارجاع داد و موضوع براى هميشه مسكوت ماند.
آخرين مورد اجراى كاپيتولاسيون ، در پرونده خانم مارتا موريس از اتباع آمريكايى مقيم تهران بود كه در ۱۳۵۷ به اتهام قتل دو جوان ۱۴و ۱۵ ساله در اثر رانندگى او در حال مستى، تحت تعقيب بود، اما پرونده او در ايران رسيدگى نشد و نامبرده به استناد قانون كاپيتولاسيون ۱۳۴۳ از محاكمه و مجازات در ايران معاف شد.
۴ ـ الغاى كاپيتولاسيون
قانون استفاده مستشاران آمريكايى از كاپيتولاسيون مصوب ۳۱ مهر ۱۳۴۳ پس از انقلاب بهمن ۱۳۵۷ به پيشنهاد شوراى انقلاب در ارديبهشت ۱۳۵۸ رسماً لغو شد.

سيد حسن امين
بازخوانى دروغى ۲۳۰۰ ساله ( بخش پايانى )
پايان كار يك سردار
• على غفورى
163887.jpg
روز گذشته قسمت چهارم در مقاله بازخوانى دروغى ۲۳۰۰ ساله را مطالعه كرديد. امروز بخش پايانى اين مقاله تحت عنوان «پايان كار يك سردار» از نظر خوانندگان مى گذرد.
مدت كوتاه و كارهاى زياد
اصلان غفارى در كتاب خود فصلى را به ناممكن بودن اقدامات اسكندر در زمانى كوتاه ۱۲ سال اختصاص داده است و مى گويد: ممكن نيست كسى بتواند در مدت كوتاه عمر اسكندر مقدونى اين همه كار انجام دهد.
وى ابتدا به نقل از كتاب مجمع التواريخ و القصص مى نويسد: پادشاهى اسكندر رومى ۱۴ و به روايتى ۱۲ سال بود. اسكندر به مغرب و مشرق رسيد و عالم بگرديد و پادشاهان را قهر كرد و برو بحر به زير پاى آورد و اين به جز به عمر دراز نتوان كرد و الله اعلم.
وى سپس نقل ديگرى از ياقوت حموى نويسنده معجم البلدان مى آورد كه او نيز اسكندر را زير سؤال برده است . در كتاب مذكور جلداول صفحه ۲۳۵ آمده است: «اهل سير گفته اند كه اسكندر بن فيلفوس رومى پادشاهانى را بكشت و بر بسيارى چيره گشت و كشورهاى بيشمارى را تا اقصاى چين فتح كرد و سد را بنا و كارهاى زيادى نموده بمرد در حاليكه عمر او ۳۲ سال و ۷ ماه و در اين مدت دمى نياسوده بود. مؤلف گويد: اگر اين موضوع راست باشد عجيب و مخالف عادت است. آنچه به گمان من مى رسد و خدا داناتر است اينكه مدت پادشاهى او اوج نيكبختى او اين مقدار بوده وعلما آن را به حساب عمر او گذاشته اند. سير آفاق و طى منازل به همراهى لشگريان بخصوص اگر كندى حركت قشون و احتياج به كسب آذوقه و علوفه و دفاع مدافعين قلاع وشهرها در نظر گرفته شود احتياج به زمان دارد. اين محال است كه با وجود داشتن سنى كمتر از ۲۰ سال بتواند در كشور خودنظم و نسق برقرار و هيبتش در دلها جا بگيرد و لشگريان گرد او جمع آيند و سردارى و سرورى به دست آورد و اينكه تجربه و عقلى به هم رساند كه آن همه حكمتها يى كه به او نسبت مى دهند براى او قابل درك باشدمحتاج به زمان دراز ديگرى است. پس در چه زمانى او سير جهان و كشور گشايى ها و ايجاد شهرها و گماشتن دست نشاندگان را انجام داده است ....»
مورخان يونانى و رومى پادشاهى اسكندر را يازده و عمر او را پس از فوت داريوش ۶ يا ۷ سال دانسته اند. اسكندرى كه در اسكندر نامه ها معرفى شده جوانيست ۲۲ ساله با عده اى قليل كه البته بازهم براى منطقه كوچكى چون مقدونيه زياد است و در حاليكه از پشت سر خود نامطمئن بوده سفر جنگى خود را آغاز مى كند. در غياب اسكندر بين آنتى پاتر نايب السلطنه او و يونانيان ناراحت مرتباً منازعه برپا بود و بخصوص آژيس شاه اسپارت به كمك لاسدمونيها با آنتى پاتر جنگ كرد (۱) و حتى نوشته اند كه اسكندر ۶۰۰ تالان پول براى آنتى پاتر فرستاد تا مانع شورش يونان شود (۲)
با چنين وضع و در چنين شرايطى اگر كارهايى كه طى ۱۰ يا ۱۱ سال كرده شده مورددقت قرار دهيم با مؤلف مجمل التواريخ هم صدا شده خواهيم گفت كه «اين كار جز به عمر دراز نتوان كرد» مگر آنكه قدرت خيال و معجزاتى كه در اين سفر جنگى كراراً به منصه ظهور رسيده به ميدان آمده همه كار ها را روبراه و هر چيز را به جاى خود قرار دهد. نويسنده كتاب قصه سكندر و دارا از جمله موارد ناممكن سفر اسكندر را به شرح زير معرفى مى كند: طول خط سير و سرعت حركت ـ مسيرى كه براى اسكندر قائل شده اند به قدرى طولانى و پرپيچ و خم و تعداد جنگها، محاصره ها، كشورگشاييها به اندازه اى پشت سر هم و زياد است كه حتى براى ما كه در عصر اتم و جت و موشك هستيم و بخصوص براى اشخاصى كه كمى به فنون استراتژى نظامى وارد باشند و به ويژه اگر در نظر گرفته شود كه از عده سى و پنج هزارنفرى ارتش اسكندر سى هزار پياده بوده اند باورنكردنى است. پلوتارك مى گويد: «اسكندر در تعقيب داريوش در مدت ۱۱روز ۲۰۶ فرسنگ روى اسب راه پيمود. اگر كسى به طور تقريب مدت توقفهاى اسكندر را از روى كارهايى كه در رديف شهرسازى، كشتى سازى، عروسى، جشنها، نمايشها وغيره حساب كند مسلماً  براى جنگها و عمليات نظامى و راهپيماييها وقتى باقى نخواهد ماند. به همين علت بوده كه براى ارتش او سرعتى مافوق تصور قائل شده اند. تازه معلوم نيست با در نظر گرفتن مدت توقفها اگر براى قشون او سرعتى معادل ۱۰۰كيلومتر در روز حساب كنيم حساب طول خط سير درست دربيايد و حال آنكه اين سرعت از توانايى بشر و اسب خارج و مسلما ً نمى تواند به حقيقت بپيوندد.
شهرسازى ـ اسكندر صرف نظر از جنگها و جدالها، محاصره ها، راهپيماييها، كشتى سازيها و... به طور متوسط سالى چندين شهر ساخته است. و اگر برعكس آنچه گفته شد ايامى كه صرف جنگ و جدالها محاصره ها و راهپيماييها شده ازمدت سفر جنگى كسر كنيم وقتى براى شهرسازى باقى نخواهد ماند! يا بايد ساختمان شهرها را به حساب روز و هفته سنجيد در هر حال يكى از داستانهاى مسخره اسكندرنامه ها داستان شهرسازيهاى اسكندر است گويى براى شهرسازى مثل گندم اقدام به پاشيدن تخم آن مى كرده اندو يا آنكه منظور نويسندگان از كلمه شهر غير از مفهوم متداول امروزى آن بوده است. مدت زمانى كه اسكندر از رودهيد اسپ تا مصب سند پيموده ۷ الى ۱۰ماه دانسته اند دراين مدت از لحاظ شهرسازى عمليات او به قرار زير بوده است:
۱ـ اسكندر در كنار رود هيداسپ به يادبود اسب خود به نام بوسفال كه مرده بود شهرى بنا كرد.
۲ـ در همان نزديكى سگ او هم به نام په ريتاس به رحمت ايزدى پيوست و شهرى هم به ياد او ساخت (افسوس كه گربه نداشت يا اگر داشت نمرد تا شهرى هم به نام او ساخته شود.)
۳ـ شهرنيكه يا نيكايا را ترميم و تعمير كرد.
۴ـ اسكندر در محل تلاقى رود آل سه زين و سند شهرى بنا كرد.
۵ـ در كنار رود سند نيز شهرى ديگر و كارخانه كشتى سازى ساخت.
۶ـ در ايالت موسيكانوس به امر او قلعه اى ساختند.
۷ـ در ولايت سامباست اسكندر شهرى به نام اسكندريه بنا كرد.
۸ـ در پتاله (مصب رود سند) هفس تيون به امر او بندر و كارخانه كشتى سازى ساخت.
۹ـ در كنار اقيانوس براى آنكه يادگارى از خود باقى بگذارد جاى مساعدى انتخاب و شهر و بندرى ساخت كه به نام اسكندريه موسوم شد.
حال قضاوت با خواننده است كه امكان ساختن ۹شهر و چند كارخانه كشتى سازى و تصرف ۲۰۰۰شهر و مطيع نمودن ۷نوع مردم را با جنگهاى خونين كه طى آنها اسكندر در چند جاتا سرحد مرگ مجروح و مسموم مى شود (خود جراحات وارده به اسكندر سخت و محتاج ماهها استراحت بوده است) مورد بررسى قرار دهد و چنانچه جواب منفى بود آيا اين حوادث را به چيزى جز خيالبافى و قصه پردازى مى توان تعبير نمود؟!
تعداد شهرهايى كه اسكندر ساخته ۲۲ يا ۲۴ شهر و به قولى هفتاد نوشته اند. مثلاً  بناى شهر ازمير، اسكندريه مصر، خاراكس در بين النهرين، را به او نسبت مى دهند. پشتيبانى ارتش اسكندر از سوى كشور كوچك مقدونى ممكن نبود.
اگر گفته مورخان را قبول كنيد مقدونيه بخشى از امپراتورى هخامنشى و بسيار كوچكتر از حتى يونان بوده است. نويسنده قصه اسكندر و دارا سؤال مى كند كه چگونه ممكن است اين كشور كوچك توان پشتيبانى جنگهاى طولانى را داشته باشد. مضافاً  آنكه يونان ضميمه شده به مقدونيه را هرگز نمى توان متحدمقدونيه دانست چرا كه دشمنى بين يونان و مقدونيه عميق تر از آن بوده كه آنها بتوانند حتى به طور موقت دشمنى را فراموش كنند. بنابراين مقدونيه تنها بازور مى توانست يونان را آرام نگاه دارد. اصلان غفارى در مقايسه مقدونيه (و حتى مقدونيه و يونان با هم) با امپراتورى عظيم روم مى گويد: وجود قصه هايى به نام اسكندر در قرن اول پيش از ميلاد و پيرايه هايى كه افسانه نويسان به آن بسته اند علاوه بر جهانگيرى و نفوذ به شرق را در رم دامن زده و به طورى كه درتاريخ زندگانى مردان نامى آن ديار ديده مى شود اغلب سرداران و امپراتوران نامى چون كراسوس، ژول سزار، آنتوان، كاراكالا، سولا، تراژان و غيره هوس كشورگشايى و اسكندر شدن را در سر مى پرورانيده و عده اى جان و مال و ارتش خود را بر سر اين سودا از دست داده اند در حالى كه نيروهاى انسانى،مادى ، طبيعى امپراتورى عظيم رم و نبوغ سرداران بزرگ آن سرزمين با يونان و مقدونيه (نه مقدونيه تنها) قابل مقايسه نبوده است روميان به تصديق دوست و دشمن از هر لحاظ و بخصوص از لحاظ نظامى داراى نبوغ خاصى بوده و اروپا را تا انگلستان به انضمام تمامى شمال آفريقا و شرق مديترانه در حيطه اقتدار خود درآورده بودند در حالى كه يونان و مقدونيه اگر قصه ده ساله اسكندر را ناديده انگاريم و اگر به تاريخهاى قديم و جديد كه تماماً  له يونان تنظيم شده متكى باشيم طى قرون متمادى از حدود يونان باستان و جزيره سيسيل پافراتر نگذاشته واگر هم گذاشته اند با ناكامى مواجه گرديده اند. چنانچه روايات مربوط به جنگهاى ايران و روم صحيح باشد شكست سرداران و امپراتوران بزرگى چون كراسوس، آنتونيوس، تراژان و تار ومار شدن لژيونهاى بى شمار رمى يعنى فاتحين گل وژرمانى در سرزمينهاى غربى فلات ايران به دفعات و طى چندين قرن دليل ديگرى بر واهى بودن افسانه اسكندر و قشون كشى و فتوحات او با آن عده قليل و وضع نامرتب مى باشد اگر از لحاظ نظامى نيز موضوع مورد بررسى و مداقه قرار گيرد على رغم نقشه ها و كروكيهايى كه درباره جنگها به وسيله مورخين جديد كشيده شده بى اعتبار بودن اين روايات آشكار مى شود.
سرنوشت حكومت هخامنشى چه شد؟
ممكن است اين سؤال براى خوانندگان پيش بيايد كه پس عامل سقوط حكومت هخامنشيان چه بوده؟ در هر حال اين حكومت منقرض شده و جاى خود را به يك سلسله ديگر داده است. درپاسخ بايد گفت كه سلسله هخامنشيان به مانند ۲۹ حكومت پادشاهى در ايران در كنار طلوع با افول نيز مواجه شده و دچار فروپاشى گرديده است. در زير برخى دلايل سقوط هخامنشيان مى آيد:
۱ـ وسعت بيش از اندازه
براساس يك تئورى، زمانى كه يك امپراتورى از حدى بزرگتر شود دچار تعارضات درونى شده و بالاخره از هم مى پاشد. امپراتورى هخامنشيان از دهها مليت و صدها شهر بزرگ و كوچك تشكيل شده بود. درصد پيشرفت حدود ولايات تحت فرمان شاهان هخامنشى به اندازه اى بوده كه ايران را در آن زمان به بزرگترين امپراتورى باستانى تبديل كرد. مصر، فينيقيه، يونان، ايلام، بابل، فارس، بلوچستان، هندغربى، ساير حكومتهاى بين النهرين، سارد، لوديه، ماوراءالنهر، ماوراى قفقاز، صور، غزه و … تنها بخشى از اين پادشاهى بوده است. اكنون بايد پذيرفت كه گرد هم آوردن اين همه مليت در كنار هم نياز به تدبير مردانى چون كوروش و داريوش كبير و يا قدرت نظامى خشايارشاه داشته و اگر پادشاه ايران به هر دليلى ضعيف مى شده كل كشورهاى تحت امر او تمايل به تمرد پيدا مى كردند. از هم پاشيده شدن امپراتورى بسيار بزرگ عثمانى و روم و يا جمهورى سوسياليستى شوروى وپادشاهى انگلستان نمونه هايى از اين مسأله بوده كه چگونه قدرتهاى جهانى در اوج عظمت دچار زوال گرديده اند. امپراتورى هخامنشى نيز از اين قاعده مستثنى نبوده است.
163893.jpg
> هجوم يك نيروى بيگانه
هجوم اسكندر مقدونى با سپاه كم اما جنگجو و ماجراجويش سبب تزلزل اركان حكومت ايران در ۲۳۰۰ سال قبل شده است. به ويژه آنكه در اثربى تدبيرى شاه ايران، اسكندر خود را به آسياى صفير، مصر و غرب خاورميانه و دولتهاى متعارض با ايران رسانده و غرب و شمال غرب امپراتورى ايران را ضعيف كرده است. از سوى ديگر شكست در يك جنگ در كنار خيانت رئيس حراست شاه ايران (كه منجر به مرگ داريوش سوم شد) خود مى تواند سبب افزايش آشفتگى درسپاه و حكومت ايران شود. حمله اسكندر سبب شده تا به جز ايران و سرزمين هاى ايرانى نشين ساير مناطق تحت امر ايران قدرت گريز از مركز پيدا كنند و كار امپراتورى بدون پادشاه ايران ساخته شود. اشرافيت بى اندازه، تجمل گرايى، شكاف طبقاتى و … آنچه از گفته اكثر مورخين برمى آيد، امپراتورى هخامنشى كه درابتدا توسط شاهان عادل و مقتدر ايجاد شده بود در انتهاى كار به دست افراد بى كفايت و ظالم افتاد. فقر بخشى بزرگ از مردم در كنار ثروت برخى ديگر نارضايتى طبقات مختلف را سبب شده بود و هيچ چيز به اندازه اين قضيه در انهدام يك كشور مؤثر نيست.
> حكومت سلوكيان
مطابق تعريف يونانيان و غربيها، حكومت سلوكيه در ايران ۶۰ تا ۷۰ سال به طول انجاميده و جانشينان اسكندر در اين مدت ايران را كاملاً تحت اختيار داشته اند. اكنون سؤال اين است كه اگر اسكندر به سرزمين اصلى ايران وارد نشده پس چه كسانى در سالهاى ۳۲۶ ق.م تا ۲۵۰ ق.م در ايران قبل از حكومت پارتها فرمانروايى مى كرده اند؟ در پاسخ به اين سؤال مى توان گفت كه دو احتمال وجود دارد:
۱ـ حكومت ايران بين سالهاى ۳۲۶ ق . م تا ۲۵۰ ق. م به شكل مركزى وجود نداشته و به مانند قرون ۹ تا ۱۳ ميلادى به شكل ملوك الطوايفى بوده است تا آنكه پارتيان (يا اشكانيان) از شمال ايران برخاسته و كل ايران را مجدداً به شكل يك امپراتورى شكل داده اند.
۲ـ حكومت پارتيان ۶۰۰ سال نبوده بلكه ۶۷۰ سال بوده و از همان ابتدا پس از مرگ شاه هخامنشى، پارتيان قدرت را (مثلاً به فاصله چندسال) به دست گرفته اند. نبايد از ياد برد كه اطلاعات پيرامون پارتيان در ايران و جهان نسبتاً اندك بوده و تا همين چندى پيش تصورات نادرستى از حكومت آنها بوده است. از جمله چنانچه اصلان غفارى در كتاب خود ذكر مى كند شاعر انديشمند ايرانى ابوالقاسم فردوسى درحالى كه بخش بزرگى از شاهنامه را به تاريخ ايران اختصاص مى دهددر باره پارتيان چنين مى گويد:
چو كوتاه شد شاخ وهم بيخشان
نگويد جهانديده تاريخشان
از آنها به جز نام نشنيده ام
نه در نامه خسروان ديده ام
واين سؤال برانگيز است كه چگونه فردوسى از آنها هيچ اطلاعى نداشته حال آن كه اين حكومت طولانى ترين دوران پادشاهى ايران را داشته است .
پيداشدن برخى آثار كم اهميت از دوران سلوكيه
برخى از مورخان وجود دوران سلوكيه را با مواردى چون پيداشدن سكه هاى يونان درايران توجيه مى كنند اما اصلان غفارى مى گويد: آيا پيداشدن سكه هاى ساسانى در اسكانديناوى مى تواند نشانه حكومت ساسانى در شمال اروپا باشد.
نتيجه گيرى نهايى
اسكندر مقدونى سردارى ماجراجو، بااستفاده از نام پدرش فيليپ مقدونى فاتح يونان، با نيرويى حدود ۳۰هزار نفر وارد آسياى صغير مى شود در نبردهاى محلى با نيروهاى مرزبان وساتراپهاى ايران ناموفق است . اما به دليل نارضايتى ملل تحت حكومت ايران، (در آسياى صغير، خاور نزديك وحاشيه درياى مديترانه) دفع كامل او ممكن نمى شود. در نهايت در نبرد با قلعه غزه در شمال شرق مصر حاكميت ايران دراين كشور را متزلزل كرده وبه خطر مى اندازد.مجدداً با اجيركردن نيروهاى تازه وتشويق توسط كشورهاى شمال وشمال غرب ايران براى نبرد با داريوش باز مى گردد وچنانچه ذكر شد به دليل ضعف فرماندهى وقتل داريوش به دست رئيس نگهبانانش بر ارتش ايران ظفر مى يابد اما براى ورود به خاك اصلى ايران درهمان ابتداى كار از مردم محلى ساكن جنوب سلسله جبال زاگرس شكست خورده ودوباره به بين النهرين عقب نشينى مى كند و در بابل در اثر افراط در ميگسارى وخوشگذرانى در ۳۲سالگى مى ميرد. اين مقاله تنها برچند چيز اصرار مى ورزد ودرمورد باقى اطلاعات رسيده از گذشتگان تنها به ديده ترديد مى نگرد اما آنها را رد نمى كند:
۱ ـ يونانيان سابقه جهانگيرى نداشته اند بنابراين نمى توانسته اند ابزار موردنياز يك فرمانده (هرچندنابغه) را براى كشورگشايى هاى بى حد وحصر فراهم كنند.
۲ ـ اسكندر مقدونى از نظر رزمى سردارى جسور ومبارز بوده اما باتوجه به اطلاعات رسيده حتى از مورخان يونانى ، وى هوش ودرايت يك سردار جهانگشا را نداشته است . بدون وجودچنين اصلى نمى توان چنگيز، تيمور، ناپلئون وسزار شد. حركت از بين مناطق صعب العبور، بى توجهى به عقبه نظامى و تداركاتى ، ميگسارى بى حد وحصر، …
۳ ـ نمى توان در ۲۰سالگى به كشورى چيره شد وپس از آن ۱۲ سال بدون حضور مجدداً درآن كشور از منابع آن براى تسخير جهان استفاده كرد. چنانچه سردارانى مانند نادر، ناپلئون، چنگيزخان ، تيمور لنگ ، اعراب، سزار،… همگى بطور دائم از كشور موطن خود تغذيه مى شدند وكليه سردارانى كه از وطن فاصله گرفتند و بى توجه به لجستيك وتداركات وارد نقاط ناشناخته شدند نظير هانيبال وشارل ۱۲ عليرغم رشادت و پيروزى اوليه موفق به نتيجه گيرى نهايى نشده اند.
۴ـ در جنگهاى قديم به هيچ عنوان ميسر نبوده كه سپاهى درمقابله با ارتش ۱۰ يا ۲۰برابر خودوارد جنگ شده وحتى آنها را شكست دهد وياتلفات يك به ۲۰ ، ۳۰ يا ۲۷۰ برابر اصلاً پذيرفته نيست. ديگر اينكه درسپاه اسكندر خبرى از متخصصين قلعه گيرى ، قلعه كوب منجنيق وبرجهاى متحرك نبوده ويا نمى توانسته باشد وبدون اين وسايل نمى توان شهرهاى بزرگ را تسخير كرد واگر بوده كه نمى توان روزى ۱۰۰كيلومتر راه پيمود ويا از رودخانه هاى خروشان و دره هاو يا كوههاى پربرف گذر كرد.
۵ ـ دست آخر اينكه جعل تاريخ بسيار ساده است! تاريخ قرن بيستم را به سادگى سانسور مى كنند ويا اطلاعات پيرامون آن را بطور ناقص منتشر مى كنند، چگونه مى توان انتظار داشت تاريخ اسكندر مقدونى در ۲۳۵۰ سال قبل بدون اشكال جدى باشد آن هم درحالى كه نزديك ترين مورخ به او چندقرن با اوفاصله داشته است وچنانچه ذكر شد مورخان تاريخ يونان باستان اكثراً داستان نويس، روايتگر عادى و يا شيفته شخصيت اسكندر بوده اند.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |