روز گذشته قسمت چهارم در مقاله بازخوانى دروغى ۲۳۰۰ ساله را مطالعه كرديد. امروز بخش پايانى اين مقاله تحت عنوان «پايان كار يك سردار» از نظر خوانندگان مى گذرد.
مدت كوتاه و كارهاى زياد
اصلان غفارى در كتاب خود فصلى را به ناممكن بودن اقدامات اسكندر در زمانى كوتاه ۱۲ سال اختصاص داده است و مى گويد: ممكن نيست كسى بتواند در مدت كوتاه عمر اسكندر مقدونى اين همه كار انجام دهد.
وى ابتدا به نقل از كتاب مجمع التواريخ و القصص مى نويسد: پادشاهى اسكندر رومى ۱۴ و به روايتى ۱۲ سال بود. اسكندر به مغرب و مشرق رسيد و عالم بگرديد و پادشاهان را قهر كرد و برو بحر به زير پاى آورد و اين به جز به عمر دراز نتوان كرد و الله اعلم.
وى سپس نقل ديگرى از ياقوت حموى نويسنده معجم البلدان مى آورد كه او نيز اسكندر را زير سؤال برده است . در كتاب مذكور جلداول صفحه ۲۳۵ آمده است: «اهل سير گفته اند كه اسكندر بن فيلفوس رومى پادشاهانى را بكشت و بر بسيارى چيره گشت و كشورهاى بيشمارى را تا اقصاى چين فتح كرد و سد را بنا و كارهاى زيادى نموده بمرد در حاليكه عمر او ۳۲ سال و ۷ ماه و در اين مدت دمى نياسوده بود. مؤلف گويد: اگر اين موضوع راست باشد عجيب و مخالف عادت است. آنچه به گمان من مى رسد و خدا داناتر است اينكه مدت پادشاهى او اوج نيكبختى او اين مقدار بوده وعلما آن را به حساب عمر او گذاشته اند. سير آفاق و طى منازل به همراهى لشگريان بخصوص اگر كندى حركت قشون و احتياج به كسب آذوقه و علوفه و دفاع مدافعين قلاع وشهرها در نظر گرفته شود احتياج به زمان دارد. اين محال است كه با وجود داشتن سنى كمتر از ۲۰ سال بتواند در كشور خودنظم و نسق برقرار و هيبتش در دلها جا بگيرد و لشگريان گرد او جمع آيند و سردارى و سرورى به دست آورد و اينكه تجربه و عقلى به هم رساند كه آن همه حكمتها يى كه به او نسبت مى دهند براى او قابل درك باشدمحتاج به زمان دراز ديگرى است. پس در چه زمانى او سير جهان و كشور گشايى ها و ايجاد شهرها و گماشتن دست نشاندگان را انجام داده است ....»
مورخان يونانى و رومى پادشاهى اسكندر را يازده و عمر او را پس از فوت داريوش ۶ يا ۷ سال دانسته اند. اسكندرى كه در اسكندر نامه ها معرفى شده جوانيست ۲۲ ساله با عده اى قليل كه البته بازهم براى منطقه كوچكى چون مقدونيه زياد است و در حاليكه از پشت سر خود نامطمئن بوده سفر جنگى خود را آغاز مى كند. در غياب اسكندر بين آنتى پاتر نايب السلطنه او و يونانيان ناراحت مرتباً منازعه برپا بود و بخصوص آژيس شاه اسپارت به كمك لاسدمونيها با آنتى پاتر جنگ كرد (۱) و حتى نوشته اند كه اسكندر ۶۰۰ تالان پول براى آنتى پاتر فرستاد تا مانع شورش يونان شود (۲)
با چنين وضع و در چنين شرايطى اگر كارهايى كه طى ۱۰ يا ۱۱ سال كرده شده مورددقت قرار دهيم با مؤلف مجمل التواريخ هم صدا شده خواهيم گفت كه «اين كار جز به عمر دراز نتوان كرد» مگر آنكه قدرت خيال و معجزاتى كه در اين سفر جنگى كراراً به منصه ظهور رسيده به ميدان آمده همه كار ها را روبراه و هر چيز را به جاى خود قرار دهد. نويسنده كتاب قصه سكندر و دارا از جمله موارد ناممكن سفر اسكندر را به شرح زير معرفى مى كند: طول خط سير و سرعت حركت ـ مسيرى كه براى اسكندر قائل شده اند به قدرى طولانى و پرپيچ و خم و تعداد جنگها، محاصره ها، كشورگشاييها به اندازه اى پشت سر هم و زياد است كه حتى براى ما كه در عصر اتم و جت و موشك هستيم و بخصوص براى اشخاصى كه كمى به فنون استراتژى نظامى وارد باشند و به ويژه اگر در نظر گرفته شود كه از عده سى و پنج هزارنفرى ارتش اسكندر سى هزار پياده بوده اند باورنكردنى است. پلوتارك مى گويد: «اسكندر در تعقيب داريوش در مدت ۱۱روز ۲۰۶ فرسنگ روى اسب راه پيمود. اگر كسى به طور تقريب مدت توقفهاى اسكندر را از روى كارهايى كه در رديف شهرسازى، كشتى سازى، عروسى، جشنها، نمايشها وغيره حساب كند مسلماً براى جنگها و عمليات نظامى و راهپيماييها وقتى باقى نخواهد ماند. به همين علت بوده كه براى ارتش او سرعتى مافوق تصور قائل شده اند. تازه معلوم نيست با در نظر گرفتن مدت توقفها اگر براى قشون او سرعتى معادل ۱۰۰كيلومتر در روز حساب كنيم حساب طول خط سير درست دربيايد و حال آنكه اين سرعت از توانايى بشر و اسب خارج و مسلما ً نمى تواند به حقيقت بپيوندد.
شهرسازى ـ اسكندر صرف نظر از جنگها و جدالها، محاصره ها، راهپيماييها، كشتى سازيها و... به طور متوسط سالى چندين شهر ساخته است. و اگر برعكس آنچه گفته شد ايامى كه صرف جنگ و جدالها محاصره ها و راهپيماييها شده ازمدت سفر جنگى كسر كنيم وقتى براى شهرسازى باقى نخواهد ماند! يا بايد ساختمان شهرها را به حساب روز و هفته سنجيد در هر حال يكى از داستانهاى مسخره اسكندرنامه ها داستان شهرسازيهاى اسكندر است گويى براى شهرسازى مثل گندم اقدام به پاشيدن تخم آن مى كرده اندو يا آنكه منظور نويسندگان از كلمه شهر غير از مفهوم متداول امروزى آن بوده است. مدت زمانى كه اسكندر از رودهيد اسپ تا مصب سند پيموده ۷ الى ۱۰ماه دانسته اند دراين مدت از لحاظ شهرسازى عمليات او به قرار زير بوده است:
۱ـ اسكندر در كنار رود هيداسپ به يادبود اسب خود به نام بوسفال كه مرده بود شهرى بنا كرد.
۲ـ در همان نزديكى سگ او هم به نام په ريتاس به رحمت ايزدى پيوست و شهرى هم به ياد او ساخت (افسوس كه گربه نداشت يا اگر داشت نمرد تا شهرى هم به نام او ساخته شود.)
۳ـ شهرنيكه يا نيكايا را ترميم و تعمير كرد.
۴ـ اسكندر در محل تلاقى رود آل سه زين و سند شهرى بنا كرد.
۵ـ در كنار رود سند نيز شهرى ديگر و كارخانه كشتى سازى ساخت.
۶ـ در ايالت موسيكانوس به امر او قلعه اى ساختند.
۷ـ در ولايت سامباست اسكندر شهرى به نام اسكندريه بنا كرد.
۸ـ در پتاله (مصب رود سند) هفس تيون به امر او بندر و كارخانه كشتى سازى ساخت.
۹ـ در كنار اقيانوس براى آنكه يادگارى از خود باقى بگذارد جاى مساعدى انتخاب و شهر و بندرى ساخت كه به نام اسكندريه موسوم شد.
حال قضاوت با خواننده است كه امكان ساختن ۹شهر و چند كارخانه كشتى سازى و تصرف ۲۰۰۰شهر و مطيع نمودن ۷نوع مردم را با جنگهاى خونين كه طى آنها اسكندر در چند جاتا سرحد مرگ مجروح و مسموم مى شود (خود جراحات وارده به اسكندر سخت و محتاج ماهها استراحت بوده است) مورد بررسى قرار دهد و چنانچه جواب منفى بود آيا اين حوادث را به چيزى جز خيالبافى و قصه پردازى مى توان تعبير نمود؟!
تعداد شهرهايى كه اسكندر ساخته ۲۲ يا ۲۴ شهر و به قولى هفتاد نوشته اند. مثلاً بناى شهر ازمير، اسكندريه مصر، خاراكس در بين النهرين، را به او نسبت مى دهند. پشتيبانى ارتش اسكندر از سوى كشور كوچك مقدونى ممكن نبود.
اگر گفته مورخان را قبول كنيد مقدونيه بخشى از امپراتورى هخامنشى و بسيار كوچكتر از حتى يونان بوده است. نويسنده قصه اسكندر و دارا سؤال مى كند كه چگونه ممكن است اين كشور كوچك توان پشتيبانى جنگهاى طولانى را داشته باشد. مضافاً آنكه يونان ضميمه شده به مقدونيه را هرگز نمى توان متحدمقدونيه دانست چرا كه دشمنى بين يونان و مقدونيه عميق تر از آن بوده كه آنها بتوانند حتى به طور موقت دشمنى را فراموش كنند. بنابراين مقدونيه تنها بازور مى توانست يونان را آرام نگاه دارد. اصلان غفارى در مقايسه مقدونيه (و حتى مقدونيه و يونان با هم) با امپراتورى عظيم روم مى گويد: وجود قصه هايى به نام اسكندر در قرن اول پيش از ميلاد و پيرايه هايى كه افسانه نويسان به آن بسته اند علاوه بر جهانگيرى و نفوذ به شرق را در رم دامن زده و به طورى كه درتاريخ زندگانى مردان نامى آن ديار ديده مى شود اغلب سرداران و امپراتوران نامى چون كراسوس، ژول سزار، آنتوان، كاراكالا، سولا، تراژان و غيره هوس كشورگشايى و اسكندر شدن را در سر مى پرورانيده و عده اى جان و مال و ارتش خود را بر سر اين سودا از دست داده اند در حالى كه نيروهاى انسانى،مادى ، طبيعى امپراتورى عظيم رم و نبوغ سرداران بزرگ آن سرزمين با يونان و مقدونيه (نه مقدونيه تنها) قابل مقايسه نبوده است روميان به تصديق دوست و دشمن از هر لحاظ و بخصوص از لحاظ نظامى داراى نبوغ خاصى بوده و اروپا را تا انگلستان به انضمام تمامى شمال آفريقا و شرق مديترانه در حيطه اقتدار خود درآورده بودند در حالى كه يونان و مقدونيه اگر قصه ده ساله اسكندر را ناديده انگاريم و اگر به تاريخهاى قديم و جديد كه تماماً له يونان تنظيم شده متكى باشيم طى قرون متمادى از حدود يونان باستان و جزيره سيسيل پافراتر نگذاشته واگر هم گذاشته اند با ناكامى مواجه گرديده اند. چنانچه روايات مربوط به جنگهاى ايران و روم صحيح باشد شكست سرداران و امپراتوران بزرگى چون كراسوس، آنتونيوس، تراژان و تار ومار شدن لژيونهاى بى شمار رمى يعنى فاتحين گل وژرمانى در سرزمينهاى غربى فلات ايران به دفعات و طى چندين قرن دليل ديگرى بر واهى بودن افسانه اسكندر و قشون كشى و فتوحات او با آن عده قليل و وضع نامرتب مى باشد اگر از لحاظ نظامى نيز موضوع مورد بررسى و مداقه قرار گيرد على رغم نقشه ها و كروكيهايى كه درباره جنگها به وسيله مورخين جديد كشيده شده بى اعتبار بودن اين روايات آشكار مى شود.
سرنوشت حكومت هخامنشى چه شد؟
ممكن است اين سؤال براى خوانندگان پيش بيايد كه پس عامل سقوط حكومت هخامنشيان چه بوده؟ در هر حال اين حكومت منقرض شده و جاى خود را به يك سلسله ديگر داده است. درپاسخ بايد گفت كه سلسله هخامنشيان به مانند ۲۹ حكومت پادشاهى در ايران در كنار طلوع با افول نيز مواجه شده و دچار فروپاشى گرديده است. در زير برخى دلايل سقوط هخامنشيان مى آيد:
۱ـ وسعت بيش از اندازه
براساس يك تئورى، زمانى كه يك امپراتورى از حدى بزرگتر شود دچار تعارضات درونى شده و بالاخره از هم مى پاشد. امپراتورى هخامنشيان از دهها مليت و صدها شهر بزرگ و كوچك تشكيل شده بود. درصد پيشرفت حدود ولايات تحت فرمان شاهان هخامنشى به اندازه اى بوده كه ايران را در آن زمان به بزرگترين امپراتورى باستانى تبديل كرد. مصر، فينيقيه، يونان، ايلام، بابل، فارس، بلوچستان، هندغربى، ساير حكومتهاى بين النهرين، سارد، لوديه، ماوراءالنهر، ماوراى قفقاز، صور، غزه و … تنها بخشى از اين پادشاهى بوده است. اكنون بايد پذيرفت كه گرد هم آوردن اين همه مليت در كنار هم نياز به تدبير مردانى چون كوروش و داريوش كبير و يا قدرت نظامى خشايارشاه داشته و اگر پادشاه ايران به هر دليلى ضعيف مى شده كل كشورهاى تحت امر او تمايل به تمرد پيدا مى كردند. از هم پاشيده شدن امپراتورى بسيار بزرگ عثمانى و روم و يا جمهورى سوسياليستى شوروى وپادشاهى انگلستان نمونه هايى از اين مسأله بوده كه چگونه قدرتهاى جهانى در اوج عظمت دچار زوال گرديده اند. امپراتورى هخامنشى نيز از اين قاعده مستثنى نبوده است.
> هجوم يك نيروى بيگانه
هجوم اسكندر مقدونى با سپاه كم اما جنگجو و ماجراجويش سبب تزلزل اركان حكومت ايران در ۲۳۰۰ سال قبل شده است. به ويژه آنكه در اثربى تدبيرى شاه ايران، اسكندر خود را به آسياى صفير، مصر و غرب خاورميانه و دولتهاى متعارض با ايران رسانده و غرب و شمال غرب امپراتورى ايران را ضعيف كرده است. از سوى ديگر شكست در يك جنگ در كنار خيانت رئيس حراست شاه ايران (كه منجر به مرگ داريوش سوم شد) خود مى تواند سبب افزايش آشفتگى درسپاه و حكومت ايران شود. حمله اسكندر سبب شده تا به جز ايران و سرزمين هاى ايرانى نشين ساير مناطق تحت امر ايران قدرت گريز از مركز پيدا كنند و كار امپراتورى بدون پادشاه ايران ساخته شود. اشرافيت بى اندازه، تجمل گرايى، شكاف طبقاتى و … آنچه از گفته اكثر مورخين برمى آيد، امپراتورى هخامنشى كه درابتدا توسط شاهان عادل و مقتدر ايجاد شده بود در انتهاى كار به دست افراد بى كفايت و ظالم افتاد. فقر بخشى بزرگ از مردم در كنار ثروت برخى ديگر نارضايتى طبقات مختلف را سبب شده بود و هيچ چيز به اندازه اين قضيه در انهدام يك كشور مؤثر نيست.
> حكومت سلوكيان
مطابق تعريف يونانيان و غربيها، حكومت سلوكيه در ايران ۶۰ تا ۷۰ سال به طول انجاميده و جانشينان اسكندر در اين مدت ايران را كاملاً تحت اختيار داشته اند. اكنون سؤال اين است كه اگر اسكندر به سرزمين اصلى ايران وارد نشده پس چه كسانى در سالهاى ۳۲۶ ق.م تا ۲۵۰ ق.م در ايران قبل از حكومت پارتها فرمانروايى مى كرده اند؟ در پاسخ به اين سؤال مى توان گفت كه دو احتمال وجود دارد:
۱ـ حكومت ايران بين سالهاى ۳۲۶ ق . م تا ۲۵۰ ق. م به شكل مركزى وجود نداشته و به مانند قرون ۹ تا ۱۳ ميلادى به شكل ملوك الطوايفى بوده است تا آنكه پارتيان (يا اشكانيان) از شمال ايران برخاسته و كل ايران را مجدداً به شكل يك امپراتورى شكل داده اند.
۲ـ حكومت پارتيان ۶۰۰ سال نبوده بلكه ۶۷۰ سال بوده و از همان ابتدا پس از مرگ شاه هخامنشى، پارتيان قدرت را (مثلاً به فاصله چندسال) به دست گرفته اند. نبايد از ياد برد كه اطلاعات پيرامون پارتيان در ايران و جهان نسبتاً اندك بوده و تا همين چندى پيش تصورات نادرستى از حكومت آنها بوده است. از جمله چنانچه اصلان غفارى در كتاب خود ذكر مى كند شاعر انديشمند ايرانى ابوالقاسم فردوسى درحالى كه بخش بزرگى از شاهنامه را به تاريخ ايران اختصاص مى دهددر باره پارتيان چنين مى گويد:
چو كوتاه شد شاخ وهم بيخشان
نگويد جهانديده تاريخشان
از آنها به جز نام نشنيده ام
نه در نامه خسروان ديده ام
واين سؤال برانگيز است كه چگونه فردوسى از آنها هيچ اطلاعى نداشته حال آن كه اين حكومت طولانى ترين دوران پادشاهى ايران را داشته است .
پيداشدن برخى آثار كم اهميت از دوران سلوكيه
برخى از مورخان وجود دوران سلوكيه را با مواردى چون پيداشدن سكه هاى يونان درايران توجيه مى كنند اما اصلان غفارى مى گويد: آيا پيداشدن سكه هاى ساسانى در اسكانديناوى مى تواند نشانه حكومت ساسانى در شمال اروپا باشد.
نتيجه گيرى نهايى
اسكندر مقدونى سردارى ماجراجو، بااستفاده از نام پدرش فيليپ مقدونى فاتح يونان، با نيرويى حدود ۳۰هزار نفر وارد آسياى صغير مى شود در نبردهاى محلى با نيروهاى مرزبان وساتراپهاى ايران ناموفق است . اما به دليل نارضايتى ملل تحت حكومت ايران، (در آسياى صغير، خاور نزديك وحاشيه درياى مديترانه) دفع كامل او ممكن نمى شود. در نهايت در نبرد با قلعه غزه در شمال شرق مصر حاكميت ايران دراين كشور را متزلزل كرده وبه خطر مى اندازد.مجدداً با اجيركردن نيروهاى تازه وتشويق توسط كشورهاى شمال وشمال غرب ايران براى نبرد با داريوش باز مى گردد وچنانچه ذكر شد به دليل ضعف فرماندهى وقتل داريوش به دست رئيس نگهبانانش بر ارتش ايران ظفر مى يابد اما براى ورود به خاك اصلى ايران درهمان ابتداى كار از مردم محلى ساكن جنوب سلسله جبال زاگرس شكست خورده ودوباره به بين النهرين عقب نشينى مى كند و در بابل در اثر افراط در ميگسارى وخوشگذرانى در ۳۲سالگى مى ميرد. اين مقاله تنها برچند چيز اصرار مى ورزد ودرمورد باقى اطلاعات رسيده از گذشتگان تنها به ديده ترديد مى نگرد اما آنها را رد نمى كند:
۱ ـ يونانيان سابقه جهانگيرى نداشته اند بنابراين نمى توانسته اند ابزار موردنياز يك فرمانده (هرچندنابغه) را براى كشورگشايى هاى بى حد وحصر فراهم كنند.
۲ ـ اسكندر مقدونى از نظر رزمى سردارى جسور ومبارز بوده اما باتوجه به اطلاعات رسيده حتى از مورخان يونانى ، وى هوش ودرايت يك سردار جهانگشا را نداشته است . بدون وجودچنين اصلى نمى توان چنگيز، تيمور، ناپلئون وسزار شد. حركت از بين مناطق صعب العبور، بى توجهى به عقبه نظامى و تداركاتى ، ميگسارى بى حد وحصر، …
۳ ـ نمى توان در ۲۰سالگى به كشورى چيره شد وپس از آن ۱۲ سال بدون حضور مجدداً درآن كشور از منابع آن براى تسخير جهان استفاده كرد. چنانچه سردارانى مانند نادر، ناپلئون، چنگيزخان ، تيمور لنگ ، اعراب، سزار،… همگى بطور دائم از كشور موطن خود تغذيه مى شدند وكليه سردارانى كه از وطن فاصله گرفتند و بى توجه به لجستيك وتداركات وارد نقاط ناشناخته شدند نظير هانيبال وشارل ۱۲ عليرغم رشادت و پيروزى اوليه موفق به نتيجه گيرى نهايى نشده اند.
۴ـ در جنگهاى قديم به هيچ عنوان ميسر نبوده كه سپاهى درمقابله با ارتش ۱۰ يا ۲۰برابر خودوارد جنگ شده وحتى آنها را شكست دهد وياتلفات يك به ۲۰ ، ۳۰ يا ۲۷۰ برابر اصلاً پذيرفته نيست. ديگر اينكه درسپاه اسكندر خبرى از متخصصين قلعه گيرى ، قلعه كوب منجنيق وبرجهاى متحرك نبوده ويا نمى توانسته باشد وبدون اين وسايل نمى توان شهرهاى بزرگ را تسخير كرد واگر بوده كه نمى توان روزى ۱۰۰كيلومتر راه پيمود ويا از رودخانه هاى خروشان و دره هاو يا كوههاى پربرف گذر كرد.
۵ ـ دست آخر اينكه جعل تاريخ بسيار ساده است! تاريخ قرن بيستم را به سادگى سانسور مى كنند ويا اطلاعات پيرامون آن را بطور ناقص منتشر مى كنند، چگونه مى توان انتظار داشت تاريخ اسكندر مقدونى در ۲۳۵۰ سال قبل بدون اشكال جدى باشد آن هم درحالى كه نزديك ترين مورخ به او چندقرن با اوفاصله داشته است وچنانچه ذكر شد مورخان تاريخ يونان باستان اكثراً داستان نويس، روايتگر عادى و يا شيفته شخصيت اسكندر بوده اند.