|
|
|
بچه ها دلسردنشويد
|
|
|
زمان به كندى مى گذشت عقربه هاى ساعتى كه به ديوار نمازخانه دوكوهه آويزان شده تكان نمى خوردند گويا پاى حركت نداشتند نگاهم به ساعت دوخته شده بود كه يك مرتبه با صداى قدقامت الصلوة به خود آمدم به اطرافم نگاه كردم ديدم همه ايستاده اند هرطور بود نماز عشا تمام شد تعقيبات نماز را مى خواندند كه كفشهايم رابرداشتم و هراسان به جلوى ساختمان دويدم. به خود گفتم: نكند رفته باشند. نفهميدم كى به جلوى ساختمان رسيدم. اتوبوسها ايستاده بودند قلبم آرام گرفت. بچه ها همه با تجهيزات كامل بودند. گفتم: بچه ها امشب رفتنى هستيم؟ نكند باز مثل ديشب بشه! ديشب قرار بود برويم اما نشد. برادر كارور فرمانده گردان گفت: انشاء الله امشب مى رويم. ولى تقصيرى نداشت عمليا ت از قرارگاه به تأخير افتاده بود. گفته بودند تا ساعت ۱۱ استراحت كنيد ولى كسى به فكر استراحت نبود از همان ساعت ۸ همه بچه ها جلوى ساختمان جمع شده بودند و براى حركت لحظه شمارى مى كردند. تجهيزاتم را برداشتم كوله ام را پر از فشنگ كرده بودم. امروز دوم اسفند بود. دوازده روز بود كه به دو كوهه آمده بوديم. بايد بار سفر را امروز مى بستيم. از لابه لاى اتوبوسها صداى نوحه بچه ها بلند بود. هيچكس در حال خودش نبود. دستها مرتب به سينه مى خورد. صداى گريه از همه طرف بلند بود. بچه ها همديگر را بغل مى كردند و شفاعت و حلاليت مى طلبيدند. چهره ها همه نورانى بود. دوست داشتم بدانم كدام يك خواهند پريد تا به دست و پايشان بيفتم. به ما گفته بودند عمليات حساسى را برعهده داريد. شايد هيچ يك برنگرديد. آخر گردان ويژه بوديم ولى هنوز كار اصلى ما مشخص نبود. در اين افكار بودم كه ناگاه صداى فرمانده گردان برادر ربيعى همه را به خود آورد. چشمانم باز شد. فرمانده گفت: هر چه سريعتر به ستون ۶ بايستيد. آن شب معاون گروهان از عملياتهاى قبلى گفت. از شهدا، از حساس بودن عمليات. يك لحظه به فكر فرورفتم. ناگهان دستى بر روى شانه هايم سنگينى كرد. از جا پريدم ابوالفضل بود از دوستان قديمى ام. به رويش بوسه زدم. گفت: ما را دعا كن، لحظه اعزام فرارسيده بود. با ابوالفضل خداحافظى كردم. كوله پشتى ها از زمين بلند شد. براى آخرين بار ابوالفضل را ديدم. قمقمه ام را آب كرد و از شيشه اتوبوس به من داد. در كنار ميدان صبحگاه همه پياده شدند. دعاى توسل بود. از زير قرآن با دود و عود رد شديم. سمت اهواز به راه افتاديم. مراسم درست بود. عمليات سمت جنوب انجام مى گرفت. با صداى بوق اتوبوس از خواب پريدم. بيرون را نگاه كردم. در منطقه بوديم امكان چراغ زدن نبود. تويوتايى در جلو راه را نشان مى داد. هوا تاريك و روشن بود كه از اتوبوسها پياده شديم. در آشيانه تانكى پس از اداى نماز صبح به خواب رفتيم. نور آفتاب كم كم چشمانم را باز كرد. ساعت ۸ صبح بود. تداركات درحال پخش پنير و نان و خرما بود. سرم را بالا بردم دشتى صاف در كنار سيل بندهاى بزرگ هور خاكهاى نرم را باد به راحتى جابه جا مى كرد و بر صورت ما مى نشست. روز در انتهاى خودش بود. ساعت ۷ شب را نشان مى داد. برادر كارور با موتور از فرودگاه آمد. بچه ها دورش حلقه زدند همه منتظر بودند كه خبر حمله را بگويد كه ناگهان صداى شادى بچه ها جفير را لرزاند. آرى كارور گفته بود آماده باشيد تا حركت كنيم. هر كس به طرفى رفت تا كارى انجام دهد. انتظار به درازا مى كشيد و خبرى نمى رسيد. نمى دانم چه موقع به خواب رفته بودم سنگينى لغزش كلوخ كوچكى كه باد آن را تكان داده بود بر روى صورتم حس كردم و از جا پريدم. گيج بودم. قرار بود عمليات باشد. نگاهى به اطرافم انداختم. همه با تجهيزات خواب بودند. پشت خاكريز فرماندهان در حال صحبت بودند. ساعت حدود ۱۱/۵ را نشان مى داد. چهارم اسفند بود، همه اش صحبت از ديشب بود. يعنى چرا نرفتيم؟ نكند عمليات لو رفته باشد؟ خدا كند امشب حتماً برويم. بالاخره روز تمام شد. طوفان و باد امان نمى داد. مرحله اوليه عمليات خيبر همان ديشب آغاز شده بود. بچه ها مسير چندين كيلومتر را با قايق در حدود ۴ ساعت در شب پيموده بودند و پس از رسيدن به جزاير مجنون عراقى ها را به عقب رانده بودند. ديروز كه نقشه را برايمان توجيه كرده بودند قرار شده بود با قايق از داخل هور در پشت عراقيها پياده شويم و همزمان با لشكر عاشورا كه از سمت ديگر عمل مى كرد پل طلاييه را به تصرف درآورده و با زدن يك خاكريز دايره شكل پدافند پل را به عهده بگيريم ولى امروز عصر كه برادر دستواره فرمانده تيپ صحبت مى كرد گفت: محور عملياتى گردان مالك اشتر عوض نشده است. بالاخره محور عمليات ، از پل به خاكريز دو جداره كشيده شد و قرار شد ما با طى همان مسير قبلى، پس از خاموش كردن كمين هاى دشمن كه در كنار هور قرار دارد از طريق جاده آسفالته اهواز ـ بصره خود را به خاكريز دوجداره دشمن رسانده و از پشت ضربه نهايى را بزنيم. برادر دستواره آخرين كلماتش را بيان كرد و با تقاضاى ايشان يكى از بچه ها نوحه سرايى كرد. ناگهان صداى وحشتناكى همه را نانك داد. سرها به سمت بالا حركت هواپيماهاى عراقى موضع ما را شناسايى كرده بودند. از بالاى سر ما گذشتند. بچه ها سريع جمع شدند و موضع گرفتند هركس به طرفى مى رفت. برادر اكبرى معاون گردان فرياد مى زد: سريع موضع بگيريد. زمزمه هايى مى آمد كه دوباره عمليات عقب افتاده است. باورم نمى شد. درخودم بودم كه با صداى ربيعى به خود آمدم. از خاكريز بالا آمد و ايستاد و پس از بسم الله گفت: بچه ها خداى ناكرده دلسرد نشويد. اينها فقط مصلحت خداوند است. ربيعى رفت. بچه ها مشغول درست كردن جاى خوابشان شدند. در اين بين برادر اروميان مسؤول دسته با حالت غم و ناراحتى بخصوصى از جا برخاست در وسط سنگر ايستاد و گفت: بچه ها شما اين جريانات را چگونه مى بينيند. بياييد كمى فكر كنيم نكند ماگناهكاريم. نكند ما شايسته عمليات نيستيم! نكند ما دعاى زياد نمى كنيم. شايد خدا ما را دوست ندارد. او همچنان مى گفت و دستهايش مى لرزيد. خلاصه آن شب با سخنان اروميان گذشت و همه منقلب شدند هق هق گريه تا صبح يار بچه ها شد. توفان شديدى از خاك و شن بچه ها را آزار مى داد. عينكى كه براى اينجور مواقع داده بودند از كوله ام درآوردم. چفيه ام را محكم دور سرم بستم. آرام و بى صدا پتوى آغشته به خاك كه در كنارم بود به رويم كشيدم و در اوج ناله و فرياد بچه ها به خواب فرورفتم. روز پنجم اسفند برادر كارور فرمانده گردان براى چندمين بار نقشه عمليات را توضيح داد و گفت: چون حركت به وسيله قايق مشكل است ما به وسيله هليكوپتر در وسط جزيره هلى برد مى شويم و پس از طريق جاده اى كه جزيره جنوبى را به پل طلاييه متصل مى كند به سمت پل حركت كرده و ضربه نهايى را به دشمن وارد مى كنيم. هليكوپترها آمدند گروهان ما سريعاً به سمت چپ رفته و شنوكى در جلويمان فرود آمد سوار شديم. هفتاد و چند نفر به سختى جا شديم. آخرين نفر برادركارور بود كه سوار شد. درب بسته مى شد و پرواز ما آغاز از بالا نظاره گر نيروهايى بوديم كه به وسيله قايق از داخل هور به سمت جزيره مى رفتند. هليكوپتر با ارتفاع بسيار كم حركت مى كرد. ۲۰دقيقه در پرواز بوديم. اين فاصله با قايق ۳ساعت طول مى كشيد. با عرق ريزان وارد جزيره شديم. به پايين كه نگاه مى كردم لودرهايى را ديدم كه بچه ها با آنها در حال كار بودند. هليكوپتر كمى اوج گرفته بودتا فرود آيدناگهان دو هواپيماى سوخوى عراق را مشاهده كرديم. خلبان شجاع ما با چند مانور سريع خود را از تيررس آنها دور كرد. بالاخره فرودآمديم. هليكوپتر برگشت. هواپيماها دوباره پيدا شدند. صحنه مهيجى بود. بچه ها سريع خود را به خاكريزها رساندند. هواپيماها بمبهايشان را در آب ريختند. هوا كم كم رو به تاريكى مى رفت. نمازمان را خوانديم، برادر كارور دائماً در حال حركت بود. منتظر بقيه نيروها بوديم. كارور ربيعى را فريادمى زد جواب شنيده با سرى بعد مى آيد. فرمانده سخت كلافه بود. پس از چند شب انتظار حالاكه شب حمله رسيده است مشكل عدم انتقال نيرو عمليات را به تعويق مى انداخت. يكى دو ساعتى انتظار كشيديم ولى گويا هليكوپترها به دلايلى دچار نقصهايى شده بودند و پرواز نمى كردند. آن شب وسط جزيره با سرماى شديدى كه محاصره مان كرده بود سر كرديم. از ساعت ۸ صبح تا ۵بعدازظهر با هواپيماهاى عراقى درگير بوديم. مدام با كاليبرهايشان جزيره را به رگبار مى بستند. ولى به خواست خدا يك نفر زخمى يا شهيد نداشتيم. ساعت ۷/۵ شب بودكه آماده عمليات شديم. با كمپرسى چند كيلومترى را طى كرديم. به هر نحوى بود به آخر خط رسيديم و به سرعت در كنار جاده دراز كشيديم. كارور و چندتن از فرماندهان به جلو رفته بودند. ساعت ۱۰/۵ شب بود. عمليات سختى جلوتر ازما در جريان بود. دستور عمليات هنوز نرسيده بود. هوا به شدت سرد بود. ماشينى تعدادى پتو آورد. به هر ۱۰نفر يك پتو مى رسيد. اول صبح باز هواپيماها كارشان شروع شد. در اين بمبارانها دو تن از بچه ها شهيد شدند. بالاخره شب هشتم اسفندماه ساعت ۱۲/۵ آماده عمليات شديم. منورها همه روشن بودند.ساعت حدود ۳صبح راه افتاديم. بچه ها خيلى خسته بودند. از همه طرف تير مى آمد. مقصد ما رسيدن به پل طلاييه بود. هوا داشت كم كم روشن مى شد. صداى رگبار دو شكاى عراقيها قطع نمى شد. آرپى جى ها مرتب شليك مى كردند. ناگهان خمپاره اى در كنارمان وسط باتلاق منفجر شد. پايم تير كشيد احساس كردم پايم قطع شده است اما نه! درد زيادى داشتم. هوا روشن شده بود كه نزديك پل رسيديم. ستون از چند قسمت بريده بود. اما ما ستون را ول نكرده بوديم. ۱۰ الى ۲۰ نفر بيشتر جلو نمانده بود. يادم هست كارور در ابتداى ستون بود ولى الآن نبود. ناگهان صداى اكبر به گوش رسيد. برگرديد. جلوتر نرويد. به پل نرسيديم اما تلفات زيادى از عراقيها گرفتيم. در همان ميانه راه شهيد كارور را ديدم كه با ملائك دمخور شده بود. با بيسيم چى هايش. به هر حال ما مأموريت حفظ جزيره را به عهده داشتيم وتا آخر هم حفظ كرديم چون اين دستور بود. خاطره از: محسن تقوى پور بازنويسى: اميرحسين حسينى
|
|
|
|
|