دستگيرى جعفرقلى بختيارى وزيرجنگ رضاشاه طبق معمول بى مقدمه صورت گرفت. يكى از خصوصيات رضاشاه توداربودن او بود به طورى كه هيچكس حتى نزديكان او نمى توانستند از قصد و نيت وى باخبرشوند و بدين ترتيب با كسانى كه مى خواست آنها را سربه نيست كند آن طور رفتارمى كرد كه گويى بعد از شاه آنها همه كاره اند. سردار اسعد بيچاره نيز به همين ترتيب به دام افتاد.
بنابرمعمول هرساله، دردشت گرگان در ماههاى پاييز مراسم اسب دوانى به عمل مى آمد. هيأت دولت، وكلاى مجلس و نمايندگان خارجى مقيم ايران و رجال حضور به هم مى رسانيدند. روزاسب دوانى درحضور تمام مدعوين با كمال خوشى و خنده رويى مراسم به عمل آمد وبعداً درموقع دادن جوايز، شاه رو به حاضرين نموده گفت: من مى روم، بقيه جايزه ها را اسعد به جاى من تقسيم مى نمايد.
ملك الشعراى بهار درمورد اين واقعه مى نويسد:
قبل از خاتمه روز اسب دوانى در صحراى گرگان شاه سابق به شهر گرگان مراجعت كرد و به سرداراسعد وزيرجنگ دستور داد «شما جوايز را ازطرف من تقسيم نماييد.» او هم پس از انجام دستور به اتفاق همراهان به شهر گرگان به حضور شاه رفته درهمان شب مجلس آس بازى با حضور شاه تشكيل مى شود. بازى كنندگان عبارت بودند از: سرداراسعد، قوام الملك، سرلشكر نقدى و دكتر شيخ (احياءالملك)، دكتر اميراعلم هم بدون اينكه داخل در بازى باشد، ايستاده، حضورداشت.
شاه مانند هميشه با حالت معمولى مخصوص به خود، باحريفان دورميز مشغول بازى بود و نسبت به سردار اسعد با همان گرمى و لطف برد و باخت مى كردند. پس از چندى خطاب به دكتر اميراعلم كرد و گفت: برو سؤال كن تلگرافات رمز را كشف كردند يا خير! دكتر از اتاق خارج شد و بعد از مراجعت جواب داد كه حاضر است.
شاه بدون درنگ بلندشد و از اتاق خارج شد، يك نفر افسر چندكاغذ به ايشان تسليم كرد و شاه پس از مطالعه، كاغذها رادرجيب گذاشت و به اتاق بازى واردشد، حريفان همين طور سرپا ايستاده بودند شاه اشاره كردند مجدداً مشغول بازى شويد. بدون اينكه كوچكترين آثارى از وجنات و رفتار او مشاهده شود، شروع به بازى نمودند، فقط آن شب راچنددقيقه زودتر ازمعمول خاتمه به بازى داده و حضرات را مرخص نمودند كه رفته و استراحت نمايند. صبح روز بعد كه طبق معمول همراهان بايستى به حضور بروند اطلاع دادند كه شاه به طرف بابل رفته و از رفتن به بهشهر (اشرف) و توقف شب در آنجا منصرف شده اند. حضرات هم يكسره به طرف شهر بابل رفته نزديك ظهر به شهسوار وارد شدند. سردار اسعد به اتفاق همراهان درعمارتى كه مخصوص ايشان تعيين شده بود و با عمارت شاه مقدارى مسافت داشت واردشدند، كه ناهار را صرف نموده و سه ساعت بعدازظهر شرفياب شوند.
در سر ميز ناهار، قوام الملك، سرلشكر نقدى دكتراميراعلم و دكتر شيخ (احياءالملك) حاضر بودند، پس از صرف ناهار سردار اسعد اظهارداشت كه من در اطاق ديگر كمى استراحت كرده بعد شرفياب مى شوم.
دكتر اميراعلم به قصر شاه رفت دراتاقى كه ناهار صرف شد، سه نفر نامبرده ديگر توقف نمودند لحظه اى نگذشته بود كه سرهنگ سهيلى رئيس شهربانى مازندران جلو در اتاق حاضر و به آنها اخطاركرد كه حق خروج از اتاق را نداريد. يك نفر آژان(پاسبان) هم جلوى در اتاق مأمور شد. اين سه نفر با حالت بهت بدون اينكه كلمه اى اظهارنمايند، به يكديگر نگاه مى كردند.
پس از يك ساعت سرهنگ سهيلى مجدداً جلو در اتاق حاضرشدو به دكتر شيخ اخطاركرد شما خارج شويد.
او هم اطاعت كرده و همراه سرهنگ سهيلى به اتاق سردار اسعد واردشد. دراين اتاق سردار با لباس بلندخواب پشت ميزى نشسته و دكتر را هم دستور به نشستن روى صندلى مقابل ميز داد.
روى ميز مقدارى لوازم و اشيا ازقبيل ساعت مچى، دستمال، اسكناس و پول و طلا و مداد و كيف و غيره متعلق به سردار گذاشته شده بود.
سرهنگ صورتى از اين اشيا قبلاً حاضركرده و به دكتر شيخ اظهارداشت: اين اشيا را با اين صورت تطبيق و بعد زير آن را امضانماييد. او هم دستور را انجام داد، وزير صورت را امضاكرده و تسليم نمود و بعد سرهنگ آنها را در دستمال خود سردار قرارداد و به دكتر گفت: ديگر با شما كارى نيست. به همان اتاق برويد، درتمام اين مدت كلمه اى بين سردار و دكتر شيخ رد و بدل نشد.
دكتر وارد اتاق قبلى شد قوام و سرلشكر نقدى همانطور ساكت نشسته بودند. پس از چندى سرهنگ سهيلى اخطاركرد كه شما آزاد هستيد و مى توانيد خارج شويد. آنها كه از اتاق خارج شدند گماشته سردار اظهاركرد، آقا را با اتومبيل سيمى (اتومبيل زندان) و چندنفر مأمور بردند.
هنگامى كه سردار اسعد را ازمازندران به تهران گسيل مى دارند، اديب السلطنه سميعى رئيس دربار بنا به دستور رضاشاه تلگراف زير را به اداره كل نظميه تهران مخابره كرده است.
اين تلگراف در تاريخ ۱۷ آذرماه ۱۳۱۲ به صورت رمز به شماره ۱۲۹۹ از مازندران، بدين مضمون به تهران مخابره مى شود و خيلى فورى است:
«رياست اداره كل تشكيلات نظميه حسب الامر مطاع مبارك ملوكانه ارواحنا فداه ابلاغ مى نمايد چون به واسطه كشف سندى كه شركت جعفر قلى خان اسعد را با تيمورتاش درقضيه نفت مى رساند و خودتان اطلاع داريد مشاراليه تحت توقيف درآمده و اشخاص مفصله ذيل را فوراً توقيف نماييد: سردار اقبال، سردار فاتح برادر سردار اسعد، امامقلى خان ممسنى، سرتيپ خان بيوراحمدى، شكرالله بيوراحمدى پسران سردار ظفر و كليه بختيارى هايى كه در قضيه شركت داشته اند. اسعد را فردا تحت الحفظ به وسيله نظميه به مركز مى آورند. هرجا مقتضى است او را حبس نماييد تا ترتيب محاكمه داده شود. رئيس دفتر مخصوص، حسين».
اين بود آنچه را كه بهار درمورد دستگيرى سردار اسعد يادداشت كرده و نيز متن تلگرافى كه به صورت رمز به تهران مخابره شده است.
تا پهلوى بر سر كار بود پرونده سردار اسعد درشمار پرونده هاى فوق سرى، شمرده مى شد و كسى جرأت نداشت كه درآن زمينه كنجكاوى كند. اما بعد از سقوط رضاشاه روزنامه نويس ها به آرشيو شهربانى دست يافتند و محمدمسعود مديرروزنامه جنجالى مردامروز متن بازپرسى سردار اسعد را منتشرساخت.
روزنامه مرد امروز در شماره روز شنبه ۲۶ خرداد سال ۲۴ متن بازپرسى را تحت عنوان «بزرگ ترين پرونده جنايى و محرمانه شهربانى» منتشركرده است كه اينك ازنظر خوانندگان گرامى مى گذرد:
س ـ هويت خودتان را بيان فرماييد.
ج ـ جعفرقلى، پدرم حسين فاميل اسعد فعلاً شغلى ندارم، شغل سابقم وزير جنگ ، منزل خيابان علاء الدوله خانه شخصى است. سنم ۵۳ سال است، عيال دارم، اولاد دو تا يك دختر، مذهب اسلام سواد دارم.
س ـ تا به حال حضرتعالى در هيچ يك از محاكم يا دواير دولتى تحت محاكمه آمده ايد؟
ج ـ خير قربان، ابداً.
س ـ لازم است به شرح زندگانى و مشاغلى كه داشته ايد، از بدو خروج از مدرسه تا حال بيان فرماييد.
ج ـ موقعى كه از مدرسه نظام خارج شدم، يكصد سوار بختيارى تحت امر بنده بود كه خدمت به دولت مى كردند، بعد از آن زمان مشروطيت آمد مشغول خدمت ملت شده، چندين سال رياست كليه اردوهاى دولتى با بنده بود، بعد رياست كل امنيه را در بيست سال قبل دارا بودم، بعد از آن زمان جنگ بين المللى وزير پست و تلگراف در كابينه مستوفى بودم، بعد حاكم خراسان شدم، بعد از بختيارى به سمت وكالت انتخاب شدم. در كابينه اعليحضرت وزير پست و تلگراف شدم، در سلطنت اعليحضرت وزير جنگ شدم، بعد اينجا فعلاً خدمت جنابعالى هستم. امضا
س ـ شما از علت توقيف خودتان اطلاعى داريد؟
ج ـ خير!!
س ـ براى توقيف خودتان و سبب آن چه حدس مى زنيد؟
ج ـ بنده حدس مى زنم شايد بختيارى ها يك عده شان زمان اعليحضرت همايونى يك خلاف هايى كرده اند و بنده در تمام مدت فداكارى مى كردم، بعضى از بختيارى ها و شيخ خزعل تصور مى كنم مفسدين و مغرضين يك راپورتهايى داده اند و از نظر اينكه بنده بختيارى هستم، بنده را مقصر كرده اند.
س ـ علت ديگرى تصور نمى كنيد؟
ج ـ خير قربان.
س ـ تا به حال اتفاق افتاده كه شخص شما بر ضد مقام مقدس سلطنت پهلوى ارواحنا فداه اظهاراتى كرده باشيد؟
ج ـ خير قربان، خيال هم حتى نكردم!!
س ـ چنانچه اشخاصى در حضور خود شما بگويند اظهارات آنها را تصديق خواهيد فرمود؟
ج ـ البته تا چطور اشخاصى باشند، اگر اشخاص آبرومندى باشند، البته.
س ـ تا به حال اتفاق افتاده كه قلماً بر عليه مقام مقدس سلطنت و دولت حاضر چيزى نوشته باشيد؟
ج ـ نه قلم نه زبان نه فكر ابداً!!
س ـ شما از روحيه كليه خوانين بختيارى تهران و خارج تهران اطلاعات داريد؟
ج ـ تا يك اندازه.
س ـ چنانچه خودتان را نسبت به مقام منيع مقدس سلطنت علاقه مند و فداكار مى دانيد، لازم است بفرماييد كدام يك از آنها نسبت به مقام منيع بندگان اعليحضرت همايونى ارواحنا فداه خادم و كدام خيانتكار هستند؟
ج ـ عرض شود رضايت خوانين بختيارى ، موضوع اين است كه خوانين بختيارى هم حالت علما را داشتند، چون كه علما و خوانين بختيارى قبل از اين سلطنت يك قدرتى هر يك براى خودشان داشتند و از اين جهت تمامشان ناراضى هستند و هيچ كدام راضى از وضعيت فعلى نيستند، لكن چنانچه بخواهم بگويم در اثر ناراضى بودن توانسته باشند كارى بكنند، گمان نمى كنم، زيرا قدرتى نداشتند، نمى توانستند كارى از پيش ببرند.
س ـ در اين مدت آن خوانين ناراضى از وضعيت فعلى هيچ اقدامى و كنكاشى نداشتند كه سركار مطلع شويد؟
ج ـ چون مطلع بودم از وضعيات آنها خير، زيرا قدرت نداشتند. هرگونه قدرتى از آنها سلب شده بود. وسيله نداشتند. بعلاوه خيلى ترس داشتند، چون كه اين اطلاعات را دانسته مى گويم.
س ـ جنابعالى با كدام يك از منابع خارجى رابطه داشتيد؟
ج ـ با يك نفر هم از منابع خارجى رابطه نداشته، حتى قبل از زمان اعليحضرت پهلوى كه هرج و مرج بود، با مقامات خارجى كارى نداشتم.
س ـ از خارجيها و اجانب چه اشخاصى منزل حضرتعالى آمد و رفت داشتند؟
ج ـ بنده فقط با سفرا بدون تبعيض با كليه سفرا فقط سفرا ملاقاتهاى رسمى داشتم و رابطه خصوصى با يك نفر نداشتم.
س ـ هيچ ملاقات خصوصى با خارجى ها و اجانب در منزل خودتان داشته ايد يا خير؟
ج ـ ابداً هيچ، ابداً.
س ـ چنانچه ثابت شود، چه مى فرماييد.
ج ـ آن وقت معلوم است شخصى دروغگو هستم و دروغگو بايد مجازات شود.
س ـ به طورى كه روز قبل مدتى با حضرتعالى شفاهاً مذاكراتى به عمل آمد، اظهار داشتيد از نقطه نظر علاقه و ايمان به شخص اول مملكت حاضر هستيد آنچه از شما سؤال مى شود، مراتب را در نهايت صداقت و شرافتمندى بيان نماييد. اينك لازم است ادعاى خودتان را به موقع عمل گذارده و علاقه و ايمان خودتان را نسبت به مقام مقدس سلطنت ثابت و جريان عمليات و افكار و وضعيت مذاكرات و اقدامات ساير ايل بختيارى و خوانين اعم از نزديكان خودتان آنچه هست، ذيلاً بيان و مرقوم فرماييد. بديهى است در جواب اين سؤال مطالب روشن و روحيه شما معلوم مى شود، زيرا چنانچه ادعاى فداكارى نسبت به شخص اول مملكت مى نماييد و آن ادعا حقيقت دارد، پاسخ مطلبى را اعم از اينكه به ضرر خودتان نيز تمام شود، كتمان نكنيد و آن اين است كه سه موضوع را مفصلاً توضيح بدهيد. اول مشاهدات خودتان، دوم مسموعات خودتان، سيم محسوسات خودتان را راجع به كليات عمليات و مذاكرات و افكار خوانين و رؤساى بختيارى ذيلاً توضيح داده و بدين وسيله فداكارى و وفادارى خودتان را نسبت به مقام مقدس سلطنت ثابت و مبرهن نماييد. به هرحال تذكراً به شما عرض كنم موقع دادن امتحان است.
ج ـ سابقه هر بشرى معرف اوست. خدمات بنده در خدمت به آزادى ايران از آفتاب روشن تر است، متأسفانه آنچه خدمات روشن نمودم و هرقدر در جنگها با محمدعلى ميرزا و ارشدالدوله، سالارالدوله و عشايرى كه به تحريك خارجه بر عليه حكومت ملى قيام مى نمودند، موفقيت حاصل نمودم و آنها را محو و نابود نمودم، تا پدرم زنده بود، قبول نمى كرد خدمتى قبول كنم، غير از خدمات جنگى كه اختيارى بود. بعد از پدرم در كابينه مرحوم مستوفى وزير پست و تلگراف شدم. چقدر مرحوم بيچاره طرف حمله فاميل بنده شد كه چرا اسعد كه از همه ما كوچك تر است، بايد وزير باشد. اواخر جنگ بين المللى حاكم كرمان شدم، دو سال و نيم طول كشيد. در اواخر كابينه وثوق الدوله حاكم شدم. چقدر طرف حمله عموم فاميل بنده واقع شد. در اين مدت توقف كرمان اگر خدماتى كرده يا نكرده ام، ممكن است از اهالى كرمان سؤال شود.اواخر حكومت بنده در كرمان مطابق شد با «كودتا»ى سيم اسفند و طلوع اعليحضرت شاهنشاهى پهلوى، تلگرافاً همه قسم محبت درباره بنده داشتند، زياده از حد هر وقتى كارى در باب بودجه يا كارهاى ديگر داشتم، تلگرافاً به عرض مى رساندم. در مدت ۲۴ ساعت آن كار اصلاح مى شد. يك روز تلگرافى زيارت كردم كه سفارش اين بود كه يك دسته سيصد نفرى قشون از راه بختيارى بفرستم خوزستان در راه طرف حمله واقع شدند. يك عده كشته و زخمى باقى خلع سلاح شدند، پس از تأسف زياد عرض نمودم صلاح اين است فورى بنده را احضار فرماييد. در آن وقت قوام السلطنه رئيس الوزرا بود، بنده احضار شدم. فورى اصفهان آمدم سردار اشجع بختيارى حاكم اصفهان بود، ديدم مابين قشون جوان و حكومت بختيارى حال خوبى نيست، بلكه خيلى بد است. طرف بختيارى حركت نمودم، دكتر شيخ همراه بنده بود، شاهد عمليات است. در آن موقع خوانين از پيشامد خيلى متأسف بودند و خيلى خوف هم خيال داشتند يك عده جمعيت سوار و پياده دور خود جمع كنند. پس از سه شبانه روز مذاكرات نصايح مرا قبول كردند. به آنها حالى كردم كه حكومت قجر بعد از يكصد و پنجاه سال غير از يادگارى هاى بدبختى و خرابى ايران كارى نكردند در موقع فتح تهران بر عليه محمدعلى ميرزا سپهسالار و بختيارى كارى نتوانستند بكنند. بلكه اوضاع بدتر شد كار به جايى رسيد كه دو مفتش سفارت روس و انگليس در ايران با كمال قدرت بدون هيچ ملاحظه حكومت مى نمودند و بالاخره ايران را بين خود تقسيم نمودند. حال شايد خدا خواست و قدرت ما روى توانايى پهلوى ايران زنده شد شما چرا خار راه مى شويد بنده را وكيل نمودند كه آنچه بكنم قبول كنند چون خيلى خائف بودند پيشنهادهاى بنده را قبول مى كردند فورى با اتومبيل آمدم تهران در وزارت جنگ به حضور ايشان ( اعليحضرت همايونى) مشرف شدم عرض نمودم پس از تأسف از اين واقعه اگر مايل باشند به قوه قشون خوانين تنبيه شوند ممكن است اگر هم مايل باشيد رؤساى بختيارى يا تنبيه يا تسليم شوند ممكن است هركدام امر فرماييد اجرا شود و عرض نمودم از زير و زبر شدن ايران حال مرگ را دارم و به كلى مأيوس. آنچه قدرت در من است، حاضرم براى موفقيت اعليحضرت همايونى كه آن وقت وزير جنگ و فرمانده كل قوا بودند فداكارى نمايم مگر به كمك خدا و بازوى اعليحضرت اين مملكت بدبخت از دست رفته زنده شود در جواب خيلى اظهار محبت فرمودند و فرمودند كمال اعتماد را به تو دارم در باب پيش آمد بختيارى و تنبيه خوانين بختيارى كه مشغول نظم حكومت و راههاى خوزستان هستند من هيچ وقت به قلع و قمع هيچ ايرانى راضى نيستم مگر براى اصلاح ايران مجبور شوم البته تسليم شدن آنها بهتر است خوانين عموماً تسليم شوند. در آن موقع به امر مباركشان نيز حاكم خوزستان شدم با وجودى كه (احمد ميرزا) هيچ مايل نبود بلكه خيلى جديت نمود .معهذا در مقابل اعليحضرت تسليم شدند در كابينه مستوفى حاكم خوزستان شدم در آن موقع تلگرافى از اعليحضرت زيارت نمودم كه پس از تسليم شدن خوانين لازم بود يك مجازاتى خوانين بشوند لذا امر دادم يك صد و پنجاه هزار تومان جريمه بدهند.
ادامه دارد