|
|
|
|
|
افزايش بى رويه چاقى در ميان جوانان
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
درد دل هاى يك پاركبان
|
|
|
|
|
پرمصرف ترين موادغذايى در ميان جوانها:
چيپس شكلات نوشابه پفك ماكارونى سيب زمين سرخ كرده بستنى انواع پيتزا انواع ساندويچ
ميزان كالرى موادغذايى مورد توجه جوانها:
* شكلات مارس ۱۰۰ gr 466 kcal * ماكارونى ۱۰۰ gr ۳۵۰kcal * چيپس ۱۰۰ gr ۵۱۰kcal * پيتزا سبزيجات ۱۰۰ gr ۱۹۷/۴kcal * پيتزا پنير و قارچ ۱۰۰ gr ۲۱۴/۵kcal * سيب زمينى سرخ كرده ۱۰۰ gr ۱۳۵kcal * بستنى معمولى ۱۰۰ gr ۱۹۶kcal
|
|
|
|
|
استاندارد وزن و قد در سنين مختلف:
فرمول Body Mass Index B.M.I= w(kgr) وزن/ (l)2 (m) قد ۲۴ ـ ۱۹ سالگى (۲۴ ـ ۱۹) =B.M.I ۳۴ ـ ۲۵ سالگى (۲۵ ـ ۲۰) =B.M.I ۴۴ ـ ۳۵ سالگى (۲۶ ـ ۲۱) =B.M.I ۵۴ ـ ۴۵ سالگى (۲۷ ـ ۲۲) =B.M.I ۶۴ ـ ۵۵ سالگى (۲۸ ـ ۲۳) =B.M.I <65 سالگى (۲۹ـ۲۴) =B.M.I قد و وزن تان را اندازه بگيريد و آن را در اين فرمول قرار دهيد. البته در محدوده متناسب بودن، نشانگر اين نيست كه شكم شما بزرگ نيست.
|
|
|
|
|
افزايش بى رويه چاقى در ميان جوانان
مرثيه اى براى كمربندها!
|
|
|
«بيش از يك ميليارد نفر در جهان اضافه وزن دارند!» شما چه فكر مى كنيد؟ باورتان نمى شود؟ ولى خبر را سازمان جهانى بهداشت (W.T.O) منتشر كرده است. اين مسأله آنقدر اهميت دارد كه حتى در ۲۶مه ۲۰۰۴ كشورهاى عضو(W.T.O) دور هم جمع شدند تا درباره چاقى و افزايش بى رويه آن در ميان جوامع بحث كنند. تازه اگر اهل خواندن روزنامه ها هم كه نباشيد، حتماً در ميان اخبار تلويزيون، خبرهاى مربوط به چاق شدن بيش از حد جوانان اروپايى و آمريكايى به گوشتان خورده… اصلاً چرا راه دور برويم؟ كافى است نگاهى به دور و برتان بياندازيد. آن وقت خيلى از جوانهاى هم سن و سال خودتان را مى بينيد كه برآمدگى شكمهايشان بدجورى توى ذوق مى زند. به اصطلاح خودمان همچين نافرم و تابلواست. از آن طرف هم كه «نون» مؤسسات لاغرى و رژيم درمانى توى روغن است. بدنيست در ستون آگهى روزنامه ها يك پرسه دو سه دقيقه اى بزنيد تا اوضاع دستتان بيايد. از طب سوزنى گرفته تا كمربندهاى سبز و … همه در پى لاغركردن نسل چاق ما هستند. آن هم بصورت كاملاً تضمينى و صددرصد. اما واقعاً چرا نسل ما اينقدر چاق شده آن هم به طرز موذيانه يا به قول قديمى ترها «آب زيركاهانه!» پس بقيه گزارش را دنبال كنيد. خداحافظ روزهاى خوش شكلاتى «لطفاً از اين به بعد كمتر از شكلات، شكر و… در روز استفاده كنيد. نمكدان را هم از سرسفره تان برداريد. شيشه هاى روغن را هم به هنگام آشپزى از دسترس مادرانتان دور كنيد.» اين توصيه كارشناسان بهداشت تغذيه براى كنترل چاقى است. آنها بشدت با مصرف شكر، نمك و چربى مخالفند. به همين خاطر هم به كارخانجات توليدكننده مواد غذايى توصيه كرده اند جزئيات مربوط به ميزان شكر، نمك و چربى موجود در هر نوع ماده غذايى توليدى را روى بسته هاى آن بنويسند كه البته اين پيشنهاد زياد به مذاق توليدكننده ها خوش نيامده است. شايد بد نباشد اين راهم بدانيد كه ژاپنى ها شكلات يا بطور كلى شيرينى جات و نمك را از برنامه غذايى بچه هايشان حذف كرده اند تا از بروز چاقى و بيماريهاى ديگر در ميان شهروندان ژاپنى جلوگيرى كرده باشند. راستى هيچ توجه كرده ايد كه از ميان همه شكلاتهاى موجود در بازار ايران هيچكدام ژاپنى نيستند! به هر حال اگر مى خواهيد بدنتان روى فرم باشد و سلامت بمانيد، لطفاً از اين به بعد به خوردن غذاهاى بى نمك و تقريباً خشك عادت كنيد. جدال بوى سوسيس با كمربند اما قضيه فقط به نمك و چربى و… ختم نمى شود. بعد از تب انواع و اقسام ماكارونى، پفك و چيپس بتازگى fast food ها (غذاهاى حاضرى) دست به كار شده اند و هر جورى شده مى خواهند در چاق كردن جوانها سهمى داشته باشند. اين يكى را كه ديگر باور مى كنيد؟ فقط كافى است وقتهاى ناهار و شام سرى به يكى از همين رستورانهاى موجود در اطرافتان بيندازيد. از هر ده نفرى كه روى صندليهاى رستوران نشسته است و منوى غذا را زير و رو مى كند تا بلكه بتواند اسمهاى اجق وجق بعضى غذاها را بخواند، حتماً۶نفرشان بين ۳۰ـ۱۸ سال هستند. بيشتر جوانهاى امروزى اگر نه يك وعده در روز، حداقل هفته اى دو سه بار را مهمان پيتزافروشى ها هستند. آنها حتى ساندويچهاى همبرگر بوفه دانشگاههايشان را به غذاى سلف ترجيح مى دهند. تازه اين عادت فقط خاص بچه هاى پايتخت نشين يا به قولى «بچه تهرون» نيست. بچه هاى اصفهان، تبريز، شيراز و يزد و… هم بدجور به مزه پيتزاها و ساندويچها وابسته شده اند. كارى ندارد كه، يك خيابان از اين شهرها را انتخاب كنيد. بعد از سرخيابان به سمت ته آن برويد. آن وقت هر صد قدم كه جلو مى رويد حتماً يك رستوران با شكل و شمايل امروزى مى بينيد. رستورانهايى كه ديگر كمتر از آنها بوى ديزى و چلوكباب بيرون مى آيد بلكه بوها بيشتر از نوع بوى كالباس و سوسيس سرخ كرده و سيب زمينى برشته با سس فراوان است. خداوكيلى دهن آدم از تصور اين همه بوهاى خوشمزه آب مى افتد. ولى كمر شلوارهايمان به طرز ناجوانمردانه اى فشار مى آورد. تب «شور» ديروز! خيلى قبل تر از اينكه تب غذاهاى حاضرى ما را بگيرد، بشدت دچار تشنج ماكارونى، چيپس و پفك بوده ايم. يادتان مى آيد در شبانه روز چقدر تبليغ اين سه نوع ماده غذايى از تلويزيون پخش مى شد؟ با اسمها و رنگهاى مختلف. از هر ده دقيقه پخش آگهى، پنج دقيقه اش فقط به تبليغ چيپس و… اختصاص داشت. و البته امروز هم كمابيش دارد. بطورى كه براى مسابقات فوتبال يك پاكت چيپس و يك كاسه پر از ماست را مى خوريم و هنوز هم مى خوريم. پس تلويزيون هم همچنين در نافرجام شدن شكمهايمان بى تقصير نيست. لحظه اى تبليغ پفك و … با آرم فلان شركت را مى بينيم و لحظه اى ديگر در بخش اخبار علمى ـ فرهنگى مى شنويم كه كارشناسان هشدار مى دهند: «براى جلوگيرى از چاقى نمك را از غذاها حذف كنيد.» ورزش؛ دشمن سلامتى!!! «شما جوانهاى روغن نباتى نا نداريد دو قدم راه برويد. چه برسد كه روزى ۳ـ۲كيلومتر پياده روى كنيد.» اين حرفها را زياد شنيده ايم. از پدر و مادرهايى كه ادعا مى كنند وقتى به سن و سال ما بوده اند تمام شهر را پياده راه مى رفته اند. خب البته در اينكه جوانهاى نسل ما بيشتر نشسته كار مى كنند، شكى نيست. ما يا پشت ميز كامپيوتر نشسته ايم و يا توى ماشين (اتوبوس و تاكسى) داريم چرت مى زنيم. لب كلام اينكه «ما» تحرك نداريم. روزى ۱۰دقيقه ورزش كردنمان هم مال زمانى است كه براى تلويزيون، با ما مصاحبه مى كنند. راستش اگر ورزش مى كرديم اوضاع احوال شكممان از اين چيزى كه الآن هست، خيلى بهتر بود. در آخراينكه ما نمك مى خوريم، به شيرينى و شكلات عشق مى ورزيم و اگر يك وعده در روز پيتزا نخوريم كلاسمان مى آيد پايين همچنين اينكه ما با خودمان عهد بسته ايم از اين همه چيز براى نخوردن فقط «تكان» نخوريم. آخرين تناسب اندام چه توقعى است كه ما از خودمان داريم؟
|
|
|
|
|
حرف دل
حرف دل جايى است براى حرفهاى دل شما. هرچه كه باشد و از هر كه بگويد. براى ما در اين ستون مهمترين نكته اين است كه اين حرف ها، حرف هاى دلتان است. ما را از خودتان بدانيد. نشانى پستى ما: تهران، خيابان خرمشهر، شماره ،۲۱۲ ايران جوان نشانى الكترونيكى اين ستون harfedel-ir@yahoo.com است منتظر شما هستيم.
|
|
|
|
|
دوباره از نو
اين روزها كه هواگرم شده، بيش از هر چيز ديگرى به مردم بم فكر مى كنم. به كسانى كه در سرماى زيرصفر بى جا و مكان شده و الآن هم در گرماى حاشيه كوير در چادرهاى برزنتى، با كم آبى و كم غذايى و … بايد سركنند. به كسانى كه سال پيش اين موقع پذيراى توريست هايى از نقاط مختلف دنيا بودند. به مردم بم كه حالا بايد چندسال تلاش كنند تا مثل سال ۸۲ شوند. به اينكه غم هايشان را فراموش كنند. غم از دست دادن پدر، مادر، برادر، فرزند، عشق و غم روزهاى از دست رفته. به آنهايى كه بايد دوباره از نو شروع كنند. چه چيزى آنها را به زندگى اميدوارتر مى كند؟ رؤيا، اميد، تنها بازمانده فاميل، شهر بم و يا خودزندگى. اين روزها بيش از هر چيز ديگر بم فكرم را مشغول كرده و جوان هايى كه بايد براى اين شهر كار كنند و آن را بسازند. جوان هايى كه خيلى به آنها اميد بسته اند. اما كسى نمى داند آنها اميدوارند يا نه. كيومرث زاهدى ـ كرمان
|
|
|
|
|
بى خيال گذشته
«خسته ام» اين كلمه را از خيلى ها شنيده ام. از خيلى از هم سن و سالهاى خودم از اطرافيانم، از پدرم، مادرم، خواهر و… «خسته از زندگى، از كار، از…» همه از همه چيز كلافه شده اند. همه چيز تكرارى شده، مثل يك دايره مدام بايد دوربزنى و دور بزنى. هيچ كس نمى خواهد جايش را تغيير بدهد. هركسى فكر مى كند اگر حركتى كند، همين كه دارد هم از دست مى رود. اما اين خستگى از آنجا مى آيد كه اصلاً قرار نيست آدم يكجابيستند. مثل آب بايد حركت كند. يعنى اگر حركتى نباشد مى گندد. فقط حرف كافى نيست. شايد بايد همتى كرد. قدرى هم عمل كرد و با جديت مشغول شد. مگر ماها چه چيز از بقيه كم داريم؟ فقط بايد حواسمان باشد. اما واقعاً كسى به اين حرفها گوش مى كند؟ شايد اگر گوش شنوايى بين هم سن و سالهاى من بود تا حالا خيلى جلوتر و پيشرفته تر بوديم. اين قدر هم ناله نمى كرديم. اما از هر جايى كار را شروع كنيم. دير نيست. بى خيال گذشته، الآن را درياب! سارا حكيمى ـ اهواز
|
|
|
|
|
كو كار؟
هر صبح كه از خواب بيدار مى شوم فكر مى كنم كه بايد چقدر ديگر دنبال كار بگردم؟ خودم هم حالم از اين جور زندگى به هم مى خورد. همه فكر و ذكرم شده كار. با مدرك ليسانس هرجايى كه مى روم، جوابى نمى گيرم و هر شب مثل شب قبل نااميد به خانه مى آيم. نه حوصله اى هست نه كسى كه دردل آدم را گوش كند. همه فكر مى كنند از بى عرضه گى ام است. گاهى خودم هم شك مى كنم. اما وقتى فكر مى كنم كه تمام سعى ام را كرده ام، مى بينم كه چندان هم بى عرضه نيستم. هرجا شده رفته ام و هر كسى اشاره اى داده دويده ام. اما واقعاً كو كار؟ مى دانم اين مصيبت من يكى نيست. خيلى هاى ديگر مثل من دربه در دنبال كار مى گردند و هزار آرزو به دلشان مانده. اما واقعاً سؤال ما جوابى دارد؟ اگر دارد به ما هم بگوييد! جواد ـ م كرمانشاه
|
|
|
|
|
درد دل هاى يك پاركبان
آقاى مهندس مواظب ماشين من باش بر مى گردم
|
|
|
در اوقاتى كه ترافيك خيابان كم است وچند دقيقه اى از تذكردادن و سروكله زدن با بعضى ازرانندگان خلاص مى شوم، ناخودآگاه به فكر فرو مى روم و نيم نگاهى به گذشته مى اندازم و به ياد مى آورم حال وهواى روزهاى قبل از كنكور را كه چقدر اين كتابها و جزوه ها را ورق مى زدم و با انواع و اقسام روشها و فشارها، مطالب آن را ياد مى گرفتم وبه خاطر مى سپردم. بعد خوشحالى قبول شدن در دانشگاه و نويد يك آينده روشن و عالى براى خودم. هيچ وقت شادى آن لحظات را فراموش نمى كنم. پا به دانشگاه مى گذارم، رشته ام يكى از شاخه هاى مهندسى است، رياضيات، فيزيك ومكانيك و... شوخى ، كم كارى وتنبلى نمى شناسند بايد همت كرد وخواند[عيبى نداره آينده ام روشن است وبه تمام اين زحمات مى ارزد] فارغ التحصيل مى شوم. بيست ماه خدمت مقدس سربازى و بعد از آن به دنبال كار. اما مگر در رشته تحصيلى خودم كارى پيدا مى شود؟ خسته نمى شوم، به دنبال كارى مى گردم كه لااقل ارتباط نزديك به رشته تحصيلى ام داشته باشد. مثل اينكه آب در هاون كوبيدن است. از آگهى روزنامه ها گرفته تا مؤسسات كاريابى و پركردن انواع و اقسام فرمهاى اشتغال و استخدام، همه را زيرو رو مى كنم، نه، مثل اينكه بايد واقعيت را قبول كرد. تا اينجاى كار ۳ سال از زمان فارغ التحصيلى مى گذرد. با خجالت و سرافكندگى به مغازه كوچك پدر مى روم. نگاههاى اطرافيان ، دوستان و همسايه ها خرد كننده است. اما كسى مسخره نمى كند و يا طعنه و كنايه نمى زند همه احساس همدردى مى كنند. در حين فعاليت در مغازه پدر دست از سر روزنامه ها بر نمى دارم [يكى از اركان موفقيت، پشتكار است ونبايد اميدرا از دست داد] بالاخره صبر و تلاش يك ساله مثمرثمر واقع مى شود (تا اينجا ۴ سال دوندگى) استخدام در يك مؤسسه خصوصى. در حين پر كردن فرم استخدام از مسؤولين آن قسمت در مورد نوع وعنوان كار سؤالاتى را مى پرسم. يكى از مسؤولين كه مردى است ۴۰ تا ۴۵ ساله با حوصله وخوشرويى تمام سؤالاتم را جواب مى دهد و آينده خوبى را به من نويد مى دهد. حقوق ماهيانه آن هم نسبت به جاهاى ديگر بيشتر است، عنوان كار(هميار پليس) است و ما بايد در يكى از طرحهايى كه راهنمايى و رانندگى و شهردارى براى حل معضل ترافيك در تهران مى خواهند اجرا كنند فعاليت كنيم. با برگزارى يك دوره آموزشى و توجيهى مشخص مى شود كه وظيفه ما در مرحله اول، جلوگيرى ازتخلفات ساكن خودروهاست و در مرحله بعدى و با اجراى خط كشى خيابانها ومستقر كردن كيوسكهايى درخيابانهاى پرتردد تهران بر نحوه فعاليت اشخاصى كه مسؤول دادن كارت پارك به رانندگانى است كه قصد پارك كردن در اين محدوده ها را دارند و مدرك تحصيلى آنها هم ديپلم است، نظارت داشته باشيم. پس از كلى كلنجار رفتن با خودم، در مورداينكه آيا اين شغل ارزش ۱۶ سال درس خواندن و ليسانس گرفتن را دارد، قبول مى كنم و وارد اين كار مى شوم [كار كه عار نيست] بالاخره بعد از گذشت دو هفته اى لباسهاى فرمى را كه بايد مى پوشيدم آماده شد. اما به يكباره با ديدن اسمى كه روى لباسها نوشته شده بود برق از چشمانم پريد [پاركبان] عده اى از بچه ها اعتراض مى كنند، اما اسمى است كه انتخاب شده وكارى نمى شود كرد. با يكى از مسؤولين صحبت مى كنم و مى گويم، عنوان پاركبان در ذهن مردم ۲ چيز را تداعى مى كند كه اصلاً با كارى كه ما مى خواهيم انجام دهيم ارتباطى ندارد. اول اينكه پاركبان به اشخاصى گفته مى شود كه مسؤوليت حراست و نگهدارى از فضاهاى سبز را دارند و دوم ـ افرادى كه در قبال پارك كردن اتومبيلها در اطراف مراكز خريد و رستورانها مواظب ماشين آنها هستند واز بابت اين كار وجهى را دريافت مى كنند و دادن اين عنوان به افرادى كه مدرك تحصيلى آنها ليسانس است باعث كوچك شدن شخصيت آنها مى شود. مسؤول مربوطه با كمال احترام قول مى دهد كه موضوع را با مقامات بالاتر در جريان بگذارد. اما بايد لباسها را بپوشيم و به خيابان برويم تا نتيجه بعداً مشخص شود. با گذشت يك ماه از حضور در خيابان و تذكر دادن و درست صحبت كردن با مردم و توجيه عمل خلاف آنها و گاهى هم جريمه كردن، متأسفانه از تركشهاى بى احترامى ها ومسخره كردن هادر امان نيستيم. (پاركومتر متحرك ) ، (پاركومتر جاندار ) آقا مواظب ماشين من باش من برگردم ـ آقا شما مواظب درختهاى خيابان هستيد؟ بعضى از مطبوعات هم كه قربانشان بروم، لااقل نمى آيند از ديدگاه ما مطلبى بنويسند، مطالبى را هم كه مى نويسند از ۲ حالت خارج نيست. ۱ ـ دادن اطلاع وخبرهاى ناقص از طرح پاركبان (هميار پليس) ۲ ـ نقدمنفى اين طرح و نگفتن نكات مثبت آن و در ضمن با كمى هم بى ملاحظگى زير سؤال بردن شأن و شخصيت پاركبانها (بخوانيد هميار پليس) كه همه آنها فارغ التحصيل دانشگاه هستندو نسبت دادن فرشته هاى (بخوانيد عزرائيل) كنار خيابان به اين افراد (اين انتظار را نداشتم) اگر معضل بيكارى وعدم اشتغال نبود هيچ كدام از بچه ها تحمل اين بى احتراميها را نداشتند. نويسندگان اين مطالب يقيناً نمى دانند كه بعضى از اين افرادمتأهل و داراى زن وفرزند هستند و پيش خانواده خود داراى وجهه و احترام خاصى هستند، چه خوب است اگر هميشه اين گفته گوستاو فلوبر را به خاطر داشته باشيم: نويسنده اى كه به حرفه خودمقيد است، بايد زندگانى را بطورى كه ديده است به خوانندگان خودمعرفى كند. نويسنده بايد تمامى حقيقت را بنويسد بى آن كه آن را با افكار واحساسات شخصى خود بيارايد.
|
|
|
|