|
تأثيرگذاران بر پيمان قاسم خانى
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
درباره «دوستى» با پيمان قاسم خانى
|
|
|
|
|
تأثيرگذاران بر پيمان قاسم خانى
جنگ ستارگان
جنگ ستارگان را توى سينما ديدم و منگ شدم. تا آن موقع فكر مى كردم سينما سرگرمى است ولى بعد از اين فيلم فهميدم كه مى شود عاشق سينما هم شد. بعد همه عروسك هاو كتاب هايش را خريدم و يك پا جنگ ستارگان شدم. حدوداً دوازده سيزده ساله بودم. با جنگ ستارگان، سينما از نقش فيلم هاى عصر جمعه برايم خارج شد و شكلى ديگر پيدا كرد.
|
|
|
|
|
نيش
به فاصله كمى از جنگ ستارگان، دو فيلم نيش و زد را ديدم. هر دو را روى اين فيلم هاى كوچك توى ويدئو ديدم و باز دنياى ديگرى از سينما رويم باز شد. قضيه آنقدر عميق بود كه از آن موقع به بعد پل نيومن و رابرت ردفورد يك جورهايى مثل اعضاى خانواده ام شده اند. الآن هم كه فيلمى از اينها مى بينم، خيال مى كنم دو تا از رفيق هايم توى فيلم بازى كرده اند.
|
|
|
|
|
مادر و پدرم
آنها يكى از شانس هاى بزرگ من بوده اند. ما يك خانواده گرم و صميمى داشتيم. آنها به من فرصت مطالعه و رشد دادند. آنها هر دو فرهنگى بودند و اهل كتاب خواندن. در دوران بچگى ما را مرتب به سينما مى بردند و برايمان موقعيت هاى فرهنگى ايجاد مى كردند. هميشه پيشرفتم را مديون آنها مى دانم.
|
|
|
|
|
يوهان كرايف
من كوچك بودم و بازى هاى او را مرتب دنبال مى كردم. براى خودش يك پا جادوگر بود. يكبار تلويزيون يك فيلم مستند درباره او نشان داد و بعد از آن من عاشق كرايف شدم و به دنبال آن يك عشق فوتبال تمام عيار.
|
|
|
|
|
درباره «دوستى» با پيمان قاسم خانى
مريخ فشار مى آورد
|
|
|
پيمان قاسم خانى را بدون شك مى توان پرمشغله ترين فيلمنامه نويس امروز سينماى ايران دانست. موفقيت فيلم هايى چون «مارمولك» و «نان و عشق و موتور ۱۰۰۰» در كنار سروصداى مجموعه «پاورچين» حالا او را به نامى تبديل كرده كه مى تواند تضمين كننده يك فيلمنامه بامزه و موفق باشد. وقتى با پيمان موضوع گفت وگو درباره دوستى را مطرح كردم، گفت: من بدترين انتخاب در اين باره هستم اما اتفاقاً خود اين مسأله مى توانست آغازگر اين گفت وگو باشد.
وقتى تلفنى با هم صحبت مى كرديم تا قرار گفت وگو را بگذاريم، مى گفتى كه تو انتخاب خوبى براى صحبت درباره دوستى نيستى. چرا اين حرف را زدى؟ من از ديدن دوستان قديمى خوشم مى آيد. اما اصلاً دوست باز نيستم. البته به خاطره هاى قديمى احترام مى گذارم ولى راستش فرصت پيدا كردن دوست جديد را ندارم. اين مسأله واقعاً به گرفتارى هايت برمى گردد يا از دوران بچگى هم اهل رفيق پيدا كردن نبوده اى؟ من از بچگى هم خيلى اهل «دوست» داشتن نبوده ام. الآن هم اگر بخواهم تمام دوستان خوب زندگى ام را بشمارم، به راستى مى توانم با انگشتان يك دست اين كار را انجام دهم. راستش در تنهايى به من خيلى خوش مى گذرد. من به راحتى مى توانم يك هفته از خانه بيرون نروم. فكر مى كنم دوست زياد داشتن يك تشريفات و انتظاراتى را به همراه مى آورد كه پرداختن به آنها واقعاً حوصله مى خواهد. من تعداد زيادى دوست از دست داده ام فقط سر همين كه با وجود اينكه دوستشان دارم ولى حوصله تلفن زدن به آنها را نداشته ام. يعنى آنها پنج دفعه زنگ زده اند و من زنگ نزده ام و بى خيال شده اند. بعضى وقت ها آنقدر حال مى كنم كه تلفن دوستم روى پيغام گير باشد، چون بدون اينكه با او حرف زده باشم، وظيفه ام را انجام داده ام. دوستانى كه الآن برايم باقى مانده اند دوستانى هستند كه با اين مسأله كنار آمده اند. يعنى الآن با صميمى ترين دوستم كه دوست دوره راهنمايى است ممكن است شش ماه از هم خبر نداشته باشيم ولى هر دو مى دانيم كه دوستان صميمى هستيم و بعد از مدت ها كه هم را مى بينيم هيچكدام نمى گوييم كه مثلاً آخرين بار من زنگ زدم يا تو زنگ زدى... نمى گويد بى معرفت چرا زنگ نمى زنى؟ آخ، آخ... اين كلمه بى معرفت مرا مى كشد. خب، براى همين چند تا دوست معدود، هيچ وقت دلت تنگ مى شود؟ نه، يك گرفتارى كه من دارم اين است كه نمى توانم احساساتم را با كسى شريك شوم. براى همين دلتنگى هايم هم خيلى مشخص نيست. اصولاً سخت مى توانم به مردم نزديك شوم. قاعدتاً بايد درد دل كردن هم برايت مشكل باشد، نه؟ اصلاً چنين چيزى برايم معنى ندارد. يعنى هرچى هست تو دلم مى مونه. اينكه خيلى سخته... بابام داره درمياد ديگه... يك كتاب خوانده بودم درباره دختربچه اى كه آنقدر به حرف مردم خوب گوش مى كرد كه همه دوست داشتند با او درد دل كنند و او توانسته بود دوست صميمى خيلى ها بشود. خودم هم يك دوست داشتم كه همين طور بود. يعنى بدون اينكه از طرف او تلاش خاصى صورت بگيرد يا اصلاً چيز دندان گيرى باشد، ناخودآگاه دوست داشتى با او درددل كنى. يك چيزى كه خيلى دوست دارم، اين است كه فكر مى كنم گاهى وقت ها كه با دوستم هستم، يك لحظاتى مى تواند فقط در سكوت بگذرد. يعنى آدم كنار دوستش باشد، بدون آنكه بخواهد از اول تا آخر حرف بزند. ولى كم پيش مى آيد كه آدم دوستى پيدا كند كه با او ساعت ها بنشيند و حرف نزند. هيچ وقت يك دوست لال نداشته اى؟ تا حالا به اين مسأله فكر نكرده بودم... راست مى گويى، بايد خيلى جالب باشد. با اين حساب بايد در دوره دبستان خيلى گوشه گير بوده باشى. نمى دانم در كدام كتاب طالع بينى راجع به متولدين دى خواندم كه نوشته بود، ما متولدين دى دوست داريم بيرونى باشيم ولى نمى توانيم. دليلش را هم نوشته بود كه نمى دانم سياره مريخ به آنها فشار مى آورد و از اين جور حرف ها... اينكه خيلى دردناك است! آره، آن هم سياره مريخ به آن بزرگى... خلاصه توى دوران بچگى اصلاً توى كوچه نمى رفتم بازى كنم. از آن بچه هايى بودم كه بهترين دوستشان كتاب است. اَه...اَه... واقعاً اه...اه... الآن كه فكرش را مى كنم مى بينم غيرقابل تحمل بوده ام. توى دبستان هم هنوز بهترين دوستم كتاب بود ولى خب خيلى گوشه گير نبودم. البته بيشتر دوستانم بزرگتر از خودم بودند. ولى در يك دوره اى به اين نتيجه رسيدم كه اصلاً از اين جور زندگى خوشم نمى آيد و سعى كردم خيلى برونگرا شوم. رفتم سراغ فوتبال، كلى دوست پيدا كردم و لات شدم. براى همين كسانى كه از آن دوره به بعد با من دوست شده اند مرا يك آدم شلوغ و شيطان مى دانند. ولى بعد از مدتى به اين نتيجه رسيدم كه من اين آدم نيستم و دارم الكى فيلم بازى مى كنم و با خودم صلح كردم. من توى دانشگاه آنقدر شلوغ بودم كه بارها و بارها پايم به كميته انضباطى كشيده شد. اصلاً دوره ما يعنى بچه هاى آمار ورودى ۶۴ براى دانشگاه اهواز يك معضل شده بوديم. فرض كن دو سه سال بعد از انقلاب فرهنگى، يك دفعه يك مشت آدم شر سرحال از تهران ريخته بودند توى اهواز و شرارت مى كردند! از كى با خودت صلح كردى؟ پنج شش سالى مى شود. با خودم فكر كردم اين جفتك انداختن ها و ميهمانى رفتن ها و اين جور كارها مال من نيست، دوست شان ندارم. اسم معلم كلاس اولت را يادت مى آيد؟ نه بابا... اين سؤال ها مال ماقبل تاريخ است. ولى اسم مديرمان را يادم مى آيد كه آقاى پيشوايى بود. كلاً اسم آدم ها را زود فراموش مى كنى؟ اسم ها را كمتر ولى بيشتر قيافه ها را فراموش مى كنم و بارها سر اين مسأله آبروريزى كرده ام. آن دوستى كه گفتى از دوران راهنمايى با هم دوست شده ايد، اسمش چيست؟ مازيار محقق. چه شد كه با هم دوست شديد؟ پشت يك نيمكت مى نشستيد؟ نه... اتفاقاً يك چيزى خيلى بامزه است. الآن دوستان صميمى من آنهايى هستند كه اول كار از هم متنفر بوده ايم. با مازيار همين طور بوده ايم. يك دوست صميمى ديگر هم از دوران دانشگاه دارم به اسم «فرزين» كه واقعاً روزهاى اول مى خواستيم همديگر را بزنيم. البته هنوز هم همديگر را تهديد مى كنيم و به هم مى گوييم كاش همان موقع تو را زده بودم تا آدم شده بودى. ظاهراً بازخورد اوليه ات جذاب نبوده است. اصلاً ... اصلاً... البته الآن اوضاع بهتر است چون يادگرفته ام كه لبخند بزنم. نمى خواهم ديگران فكر كنند كه خودش را مى گيرد و گاهى از ترس اين مسأله آنقدر پيش مى روم كه خودم را حسابى ضايع مى كنم. برايم عجيب است كه تو به اين درونگرايى چطور با بهاره (رهنما) به اين برونگرايى زندگى مى كنى. ما در دو قطب مخالف هم هستيم و اوايل ازدواج واقعاً سر اين مسأله مشكلاتى پيدا مى كرديم. ما بايد خودمان را با هم تنظيم مى كرديم. بهاره يك لشگر دوست دارد و من فكر مى كنم اگر يك روز با او مصاحبه كنى دو صفحه روزنامه پر اسم شود. الآن دوستان ديگرت چه كسانى هستند؟ با محراب (برادرم) خيلى حال مى كنم. رابطه ما فراتر از رابطه دو تا برادر است واقعاً مثل دوست ها با هم رفتار مى كنيم. از بين همكارها شادمهر (راستين) ومصطفى (خرقه پوش) خيلى نازنين هستند و وقتى كنار هم هستيم به شدت فرهنگى مى شويم. سروش (صحت) ، امير (جعفرى) و سعيد (آقاخانى) هم از آن آدم هايى هستند كه وقتى با آنها هستى حسابى بهت خوش مى گذرد و مى شود كمى هم غيرفرهنگى بود. الآن تو شب ها با چه كسى مى روى «زو»؟ من تنهايى مى روم. تك سوارم! تك خور هم هستى؟ لطفاً سؤال بعدى (مى خندد) راستى دوران بچگى با فاميل هم خيلى قاطى بودم. يعنى با اينكه خانواده ما خيلى كم جمعيت بود و من و محراب بوديم، ولى يك لشگر دخترخاله و پسرخاله داشتيم و در دوران بچگى ام دوست صميمى ام دخترخاله ام بود. بچگى ات كجا گذشت؟ در تهران.... در خيابان ستارخان. هيچ وقت هيچكدام از شخصيت هاى فيلمنامه هايت الهام گرفته از شخصيت دوستانت نبوده اند؟ آخر آنها آدمند كه من بخواهم راجع بهشان فيلمنامه بنويسم (مى خندد). نظر آنها هم درباره تو همين است؟ يك كمى بدتر... فكر نمى كنم بتوانى چاپش بكنى. آيا كسى بوده كه آرزوى دوستى با او را داشته باشى؟ ... قابل چاپ باشدها... آره وقتى كلاس اول دبستان بودم، «ساسان» پسربچه اى كه توى فيلم هاى فارسى بازى مى كرد، فكر مى كنم توى مدرسه ما كلاس چهارم بود. يك فيلم از او ديده بودم و مى دانستم كه او آدم معروفيست و دوست داشتم با او دوست شوم. اما هيچ وقت خودم پاپيش نگذاشتم و جلو نرفتم. به او حسادت هم مى كردى؟ نه، راستش مفهوم كلمه حسادت را چندان نمى شناسم. هيچ وقت يادم نمى آيد به كسى حسودى كرده باشم. چرا؟ موقعيتت از ديگران بهتر بوده؟ نه، هيچ وقت. اصلاً در يك دورانى كه خيلى سرخورده و نااميد بودم. مخصوصاً آن موقع كه آمار مى خواندم. راستى چى شد كه آمار خواندى؟ قصه طولانى دارد. دوران راهنمايى من در مدرسه استعدادهاى درخشان قبول شدم. قبول شدن در اين مدرسه كار خيلى سختى بود. من در دوران دبستان بچه درسخوان مدرسه بودم و همه يك جور ديگر روى من حساب مى كردند. يعنى وقتى معلم چيزى مى گفت من از همه زودتر مى فهميدم و بهترين جواب ها را من مى دادم. ولى توى مدرسه استعدادهاى درخشان، همه شان اين طورى بودند. براى بعضى ها اين مسأله رقابت به وجود آورد اما من انگيزه هايم را از دست دادم وشروع كردم به تنبل شدن. بعدتر كه بچه هاى آن مدرسه كنكور دادند، همه شان پزشكى و مهندسى تهران و شريف و ... قبول شدند. رتبه هايشان زير صد بود. فقط مازيار بود كه رتبه اش شد حدود ۱۰۰۰ و مهندسى رشت قبول شد و من كه آخرين استعداد درخشان بودم رفتم اهواز آمار خواندم. واقعاً مايه خجالت مدرسه بودم. براى همين چندتا دوستى كه دارى، حاضرى چه چيزهايى را از دست بدهى؟ يعنى چى! يعنى مثلاً خودم را به كشتن بدهم؟ آره، مثلاً... آخر الآن اگر اين را بگويم پررو مى شوند ولى واقعاً تا تهش مى روم. يعنى به لحاظ مالى حاضرى همه چيزت را برايشان بدهى؟ ما سال هاست كه با هم دوستيم و خب اين باعث شده كه همه مان از فيلترهايى عبور كرده باشيم. البته تا به حال چيزى از هم نخواسته ايم اما همه مان مى دانيم كه حاضريم براى هم چيزهايى را از دست بدهيم. اگر تمساح بودى چه كسى را مى خوردى؟ بهاره رهنما... البته هضمش كمى سخت است ولى خوب، يك كاريش مى كردم ديگر...
|
|
|
|