از دكتر سيد على موسوى گرمارودى
نظام الدين غازانى، مشهور به نظام شامى، مورخ اواخر قرن هشتم و اوايل قرن نهم هجرى، در كتاب «ظفرنامه» خود، در شرح يك فاجعه كه براى يك تن از بزرگان روزگار وى پيش آمده بوده است، مى نويسد:
«... چون آن خبر هائل رسانيدند... با آنكه از آن خبر، شربت هاى تلخ نوشيد، اما لباس صبر و شكيب پوشيد و دانست كه با قضاى الهى، چاره اى نيست و جزع و فزع، در نوايب، فايده ندارد و با خود گفت:
اى دل نا آزموده، وقت جزع نيست
با ستم روزگار، تن زن(۱) و خوكن...»(۲)
***
هنگامى كه خبر شهادت دوست و برادر بزرگوار و فرهيخته ام مهندس امامى استاندار خدمتگزار و مردم دوست استان قزوين و همراهان او را با شگفتى و در ميان بهت وناباورى شنيدم؛ با خويش از زبان رودكى گفتم:
شو تا قيامت زارى كن
كى رفته را به زارى، باز آرى
بنابراين، بر آن شدم كه هم به قول ابوالفضل بيهقى، اندك قلم را بر سوگ او بگريانم و هم گوشه هايى از تلاش و خدمتگزارى او را براى مردم، در الموت و گرمارود كه خود شاهد آن بودم، به اطلاع همگان برسانم تا ذره اى از حق معنوى خدمات او گزارده آيد و نيز آبى بر دل سوخته خود پاشيده باشم كه گفته اند:
آن را كه غمى باشد و بتواند گفت
غم از دل خود به «گفت» بتواند رُفت
***
كمتر از يك ماه پيش: يكى از روستائيان «گرمارود»، از اين روستا به من در تهران، تلفن و برخى مشكلات عمومى «گرمارود» را (از جمله در مورد راه) مطرح كرد. گرما رود [ و نيز تمام منطقه الموت]، مجموعه اى است از رود و باغ و سنگستان و چشمه و خانه هاى روستايى، محصور در كوهسار هايى با آبشاران و چشمه ساران فراوان و كوچه باغ هاى كوهسارى و مراتعى تا دامن پوشيده از علف و گلهاى وحشى و شقايقزار ها و دامنه هايى با درخت هاى گردوى باوقار و باغسارهاى وحشى آلبالو و مزارع سيب زمينى و ذرت و گاو رس... و هوايى كه در گردنه هاى مشرف به روستا، از خيال سبكتر است و اندكى بالاتر، قله هاى همين دامنه ها، هماره با تاج برفى سيمين، برابر هاى سپيد مخملى، بوسه مى زنند، آن هم در زمينه كبود رنگ آسمانى كه از صافى، گويى اعماق آن، پيدا است. از ميانه اين مجموعه، كه همه در دو سوى يك دره، فراهم آمده است، آن هم در ارتفاعى بلند تر از دو هزار متر از سطح دريا، رودى خروشان و جوشان مى گذرد كه آب آن، دست كم در تابستانها، از آيينه صافتر است و سنگها و قلوه سنگ ها وحتى ريگ هاى بستر آن را، مى توان از روى پل هاى اغلب چوبى و زيبا و معلق روى آن، برشمرد. اين نگارستان طبيعى، با اين همه زيبايى، تا پيش از انقلاب، محروم ترين نقطه ايران از هر جهت بوده حتى همان پيش از انقلاب به وعده واهى كشيدن راه، تمام درخت هاى گردوى كهنسال شصت و پنج پارچه روستاى مردم محروم الموت را به دست خود مردم، بريدند و به دوش خود مردم، از طريق آب رودخانه الوارهاى گردو را بردند تا جاده «آكبر آباد» را بسازند و نساختند...
***
اما بعد از انقلاب، جهاد در الموت به راستى تحولى بزرگ ايجاد كرد و سپس مسؤولان ديگر اين تحولات را پى گرفتند. از برجسته ترين كسانى كه با پيگيرى و تلاش خستگى ناپذير، به رفع محروميت هاى روستاهاى بسيار دور دست، از جمله گرمارود كه در انتهاى شرق الموت واقع شده است، پرداخت.
روانشاد مهندس امامى استاندار فقيد استان قزوين بود. بى گمان نه تنها مردم الموت ( كه شامل حدود هفتاد روستاست) بلكه تمام مردم روستاهاى رودبار شهرستان و هزاران شهر و روستاى استان قزوين، هرگز نام و ياد او را از خاطر نخواهند برد.
گفته اند: گواه عاشق صادق، در آستين باشد. همينكه او جان خويش را برسر اين تلاش، نهاد؛ گواه كمال صداقت اوست. از ديشب تا هم اكنون كه من اين قلم را برسوگ او مى گريانم، كسانى كه از الموت و خاصه گرمارود، شماره تلفن مرا دارند، پياپى به من تلفن مى كنند و تسليت مى گويند. يكى از روستاييان با گريه مى گفت: اين شوربختى ما مردم الموت بود كه اين خدمتگزار، از كف ما رفت. انگار هرجا كه غمى است، آشيانش، دل ماست. و ديدم كه اين مردم، با سوز دل، از رحلت او، سخن مى گويند.
فرق است ميان سوز كز جان خيزد
تا آنكه به ريسمانش، بر خود بندد
يكى از روستاييان معمر، با صفايى خاص در تلفن با سادگى روستايى خود گفت: او از آن جهت كه گل بود، عمرش كوتاه شد و سپس اين شعر را در حافظه داشت، قرائت كرد:
دير آمدى و زود برفتى اى دوست
دير آمدن و زود شدن، كار گل است
من به اين روستايى پاك نهاد گفتم: آنچه از هركس مى ماند، همين آثار خدمات است: ان آثارنا تدل علينا فانظروا بعدنا الى الآثار
بى گمان او كه خدمتگزار خلق بود، نيك سرانجام است و مورد مهر خالق قرارخواهدگرفت وگرنه از مرگ گريز نيست و مرگ سرنوشت محتوم همگان است. به قول فردوسى بزرگ:
همه كارها را به گيتى، در است
مگر مرگ كان را، درى ديگر است
يك روستايى ديگر (اين يك از اهالى گرمارود) در تلفن پس از تسليت گفت: تابستان سال ۸۱ كه شما با او به گرمارود آمده بوديد(۳)، هنوز موهاى سر او، يكدست سپيد نبود، امسال، در ارديبهشت كه با او دوباره آمديد، تمام موى سر او يكدست، سپيد بود. به اين روستايى پاكدل گفتم: هم اكنون كه به من تلفن كردى، داشتم، شرح سفر دوم خود با او را مى نوشتم؛ و تا اينجا رسيده بودم كه يكى از روستاييان گرمارود كه سابقه آشنايى و ارادت مرا به استاندار فقيد مى دانست، تلفن كرد و برخى مشكلات را مطرح كرد. من به مهندس امامى تلفن كردم كه مى گويند: آسفالت شش كيلومتر راه روستايى «زوارك» تا «گرمارود» انجام نشده است و راه گرماررود به تنكابن را نيز، آن سوى روستاى «پيج بن»، تعطيل كرده اند. مردم گرمارود، شروع اين هردو راه را مديون تلاش شما هستند؛ لطف كن اتمامش را هم پيگيرى فرما.
چو بنيادى بدين خوبى نهادى
تمامش كن كه مردى، اوستادى
با همان آرامش كه هميشه سخن مى گفت و در همان حال با همان حرارت گفت: اولاً كه هيچ چيز تعطيل نشده است، راه گرمارود به تنكابن در بالاى «پيج بن» به قله رسيده، يكى از بولدوزرهاى آن راه را، به شيركوه فرستاده ايم براى راه اكبرآباد كه قرار است راه ملى هم بشود و وزير محترم راه هم ملى شدن آن را پذيرفته است و ثانياً همين پنجشنبه عازم الموت هستم. بيا باهم برويم. من تقريباً پايان هر هفته به يكسوى استان براى سركشى مى روم و اتفاقاً اين هفته نوبت الموت است. در ايام نوروز هم آنجا بودم .گفتم: اين روزها مشغول ترجمه قرآن هستم و فرصت سفر ندارم. گفت: بگذار يك بار هم شده است، يك استاندار براى يك شاعر، شعر بخواند و خواند:
قدر مردم سفر پديد آرد
خانه خويش، مرد را بند است
چون به سنگ اندرون بود گوهر
كس نداند كه قيمتش چند است
او با آنكه رشته تحصيلش ادبيات نبود، اما بسيار با ذوق و اهل مطالعه و شعردوست بود و اطلاعات و مطالعات وسيعى داشت و سخن شناس بود.
گفتم بسيار خوب و قرار شد شب پنجشنبه در قزوين باشم كه بتوانم صبح زود با او همراهى كنم. عصر چهارشنبه با ماشين خود حركت كردم. غروب چهارشنبه به استاندارى قزوين رسيدم. منتظرم بود.
يك نفر از همكاران خود را همراه من فرستاد تا در شهر و كتابفروشى ها گشتى بزنم و گفت: شام را در مهمانسراى استاندارى با من خواهد خورد. آن شب پس از صرف شام، تا حدود نيمه شب، به شنيدن ترجمه قرآن من و بويژه مؤخره و پى نگاشت آن گذشت و به شعر خواندن و شرح خاطرات و سفرى كه حدود ده سال پيش با دكترانصارى لارى به لار داشتم و آغاز آشناييم با مهندس امامى در آن شهر و ياد كرد روحيه برجسته و والاى امام جمعه محترم شهر حضرت آيت الله آيت اللهى و زيارتى كه به اتفاق او و دكترانصارى لارى در محضر ايشان داشتيم و نيز به شرح مبسوطى پرداخت كه او از اقدامات عمرانى خود در شهر قزوين و در سطح استان كرده بود و آن را با شور و شعفى خاص بيان مى كرد.
***
صبح، هنوز آفتاب ندميده بود كه راه افتاديم. روانشاد مهندس امامى و روانشاد معاون عمرانى وى، در ماشين من نشستند و ساير همراهان در ۵ ماشين ديگر.
اگر بخواهم تمام جزييات اين سفر را بنويسم، از حوصله اين سوگنامه بيرون است و خود، سفرنامه كوتاه كوچكى خواهدشد.
همينقدر بگويم كه آن روز تا غروب، او با شور و جوش فراوان از چندروستاى الموت ازجمله گرمارود، سركشى كرد. حتى به مرتفعترين نقطه قله هاى پشت روستاى گازرخان، پشت قلعه حسن صباح، سرزد و از ساختمان هاى دانشكده اى متروك مانده درآنجا، براى بهره بردارى ورزشى مردم الموت و تحويل آن به آقاى مهرعليزاده، بازديدكرد. درطول راه، هرجا به مردم روستاهاى مسير، برخورد، ايستاد، سخن آنها راشنيد، نامه هاى آنها را گرفت و به بخشدار كه همراه بود يا مديركل راه و يا مسؤولان ديگر كه همراه بودند، سفارش كرد و خود نيز براى پيگيرى، تمام موارد را يادداشت برداشت. تواضع او، مهربانى او در برخورد با مردم، نگاه عاشقانه او به مردم، احترام همگان را به او برمى انگيخت و مرا به ياد سلمان فارسى انداخت درمداين. همين كه هرجا مى ايستاديم مردم ناب روستا، او را بى درنگ بين ما مسافران پنج ماشين، مى شناختند، نشان از آن داشت كه اين مرد را دست كم ماهى دوسه بار ميان خود مى بينند كه او را كاملاً مى شناسند.
***من به عنوان يك فرد اما به نمايندگى از سوى مردم الموت و گرمارود برمزار او و خطاب به او مى گويم:
سرو بالاى تو درخاك دريغ است دريغ
زيرخاك آن گهر پاك، دريغ است دريغ
و به عنوان يك دوست دست كم دهساله او، برمرگ او مويه مى كنم و مى گويم: بيچاره، دل بى سروسامان مرا ازهرچه كه بترسيد همان پيش آمد.
***
و در پايان، قطعه اى با نام «مهربانى» را كه سالها پيش در سوگ استاد محمود فلمنشى چكامه سراى بزرگ معاصر سروده بودم، به پاس مهربانى هاى مهندس امامى دوباره با دل خود زمزمه مى كنم:
اى خوش آنان كاندرين نامهربان دنياى زشت
عمر را دركار خوب مهربانى كرده اند
خود چوخور پيوسته سرگردان عالم بوده اند
پيش پاى ديگران، پرتوفشانى كرده اند
صخره هاى ساحل صبر و نجابت بوده اند
با هجوم موج غم ها، سرگرانى كرده اند
ورچو ابر از گريه، باردل، گهى بگشوده اند
گريه هم، چون شام بارانى، نهانى كرده اند
ور زدلتنگى چو غنچه، دست برسر برده اند
پابه پاى هر نسيمى، شادمانى كرده اند
چون چنار پير، كآرد در بهاران برگ نو
پنجه گاهى نرم با ياد جوانى كرده اند
آن كسان، كاندرجهان، اينگونه نيكوزيستند
راست چونان چون شهيدان زندگانى كرده اند
چون در افشاندم زگرمارود من اين قطعه را
برسر آنان كه عمرى جانفشانى كرده اند
***
خاك بر او خوش باد!
پى نوشت
۱ـ تن زدن: سكوت كردن
۲ـ ظفر نامه، به نقل از گنجينه سخن، تأليف استاد ذبيح الله صفا، ج،۵ ص۱۵۵
۳ـ هنگام مرخصى از تاجيكستان به ايران آمده بودم و در طول ۴۵ روز اقامت در ايران، چند روز با روانشاد مهندس امامى، به الموت از جمله گرمارود رفته بودم.