دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸۳ - ۱۱ ربيع الثانى ۱۴۲۵
Mon, May 31, 2004
ويژه ۵
سال دهم - شماره ۲۸۱۰
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
گزارش ويژه
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ويژه ۵
ويژه ۶
ويژه ۷
ويژه ۸
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
كتاب و كتابخوانى
افق
آرشيو
مرورى بر پرونده هاى قديمى
۲۰ اسفند ۵۹
معماى پليسى شماره ۲۴
مرورى بر پرونده هاى قديمى
جنايتكارترين قاتل سريالى زنان مجيد سالك
167193.jpg
قسمت اول
«مرور پرونده هاى قديمى» مربوط به پرونده هاى تاريخى است. در اين بخش يك پرونده مهم جنايى و حقوقى را در ايران و جهان بررسى خواهيم كرد و به بازخوانى آن خواهيم پرداخت. هدف از بازگشايى و بازخوانى اين پرونده ها شناخت مناسبات اجتماعى و شرايط گذشته در برخوردهايشان با يكديگر در زمان گذشته و بررسى آن نسبت به زمان حال است. به گمان ما در اين بررسى ها مى توان به نكات جالب و عبرت آموزى دست يافت كه راهگشاى بسيارى از مشكلات ما در زمان كنونى باشد. اين نكات بيانگر اين حقيقت است كه شناخت فراز و فرود روحيه هاى ملتهب و منقلب تا چه حد داراى اهميت است زيرا همين روحيه ها زمانى كه در شرايط خاص قرارمى گيرند خواسته و ناخواسته درگير حوادث تلخى خواهندشد و در همين لحظات است كه فاجعه به وجود مى آيد و آنان و جامعه بشدت هر دو از اين حوادث آسيب مى بينند.
بنابراين تأمل در اين حوادث ناخوشايند و انگيزه هايى كه سبب بروز آن شده اند و نگاهى به هزارتوى زندگى شخصيت هاى اين پرونده عبرت انگيز است. نخستين پرونده اى كه به بازخوانى آن پرداختيم مربوط به زنى به نام «ايران شريفى» بودو دومين پرونده مربوط به مهدى بليغ كلاهبردار ، ماجراجو و قاتل بود و در سومين پرونده نخستين قاتل سريالى ايران كه به اصغر قاتل معروف بود را خوانديد ، از اين شماره جنايتكار ترين قاتل سريالى ايران كه مرد ۳۲ سالع اى به نام مجيد سالك محمودى بود و به قتل ۴۹ زن اعتراف كرده بود مى پردازيم.
۲۰ اسفند ۵۹
آغاز قتل زنان در شهرهاى ايران
167190.jpg
ساعت ۲۱ و ۳۰دقيقه روز ۸خرداد سال۶۵ به دادسراى جنايى اعلام شد كه يكى از زندانيان در زندان اقدام به خودكشى كرده است. محققى بازپرس كشيك ويژه قتل پس از اعلام اين خبر بلافاصله خود با زندان تماس گرفت. رئيس زندان در زندان نبود. جانشين او يك سرگرد بود كه با ناراحتى گفت: مجيد در بند مجرد خودش را كشته است. بازپرس كشيك جنايى با اين خبر بلافاصله به سوى زندان قصر به راه افتاد. در طول راه تمام آنچه كه از مدتى قبل براى كشف آن تا دستگيرى مجيد تلاش كرده بود از جلوى چشمانش مى گذشت.

\نخستين جسد
۲۰اسفند سال۱۳۵۹ ساعت ۲۲ و ۲۰دقيقه است. شبگرد كوى دانش تبريز در حال قدم زدن در كوچه است كه متوجه چيزى مى شود. او بلافاصله به طرف تلفن همگانى كه در سر كوچه واقع شده است رفته و شماره اى را مى گيرد. بعد از چند لحظه شخصى گوشى تلفن را برمى دارد.
ـ كلانترى بخش پنج بفرماييد؟
شبگرد سعى مى كند آرامش خود را حفظ كند.
ـ شخصى در شش مترى سوم كوى دانش روبروى در خانه اى افتاده است. فكر كنم كه اين شخص مرده باشد.
با اين اطلاع چند دقيقه بعد ماشين گشت كلانترى به محل و آدرسى كه شبگرد اعلام كرده است، حاضر مى شود و پس از بررسى از طريق بى سيم اعلام مى كند:
ـ اثرى كه نشان دهد جنايتى روى داده است وجود ندارد، به احتمال زياد جسد كه مربوط به يك زن است به طور طبيعى فوت كرده است.
معاون دادسراى تبريز پس از اينكه توسط كلانترى در جريان قرار مى گيرد بلافاصله در سر صحنه حاضر مى شود. جنازه به زنى تعلق داشته كه ۵۰ساله بوده است. جسدش را درون پتويى پيچيده اند. معاون دادسراى تبريز مشخصات ظاهرى جنازه را ثبت مى كند و دستور مى دهد تا جنازه به پزشكى قانونى حمل شود.
شبگرد در بازجويى ها مى گويد: فكر كردم كسى كنار ديوار به خواب رفته است. او را صدا زدم ولى هيچ جوابى نداد. جلوتر رفتم و بررسى كردم ديدم مرده است.
پزشكى قانونى در بررسيهاى اوليه سن زن را ۵۰سال اعلام مى كند و تعيين علت قطعى مرگ را منوط به بررسيهاى آزمايشگاهى مى داند.
\همسرم ناپديد شده است
هفت روز بعد مردى به كلانترى مراجعه مى كند. او مى گويد: زنم ۷روز قبل در حالى كه ۱۸النگو طلا، يك گل سينه مرواريد، يك گردنبند مرواريد، يك جفت گوشواره طلا، يك ساعت مچى، يك انگشتر طلا به همراه داشت براى گرفتن عكس از خانه بيرون رفت و از آن به بعد از او هيچ خبرى نشده است. بچه هاى اين زن كه نجيبه نام داشته است مى گويند: نجيبه و شوهرش گاهى اوقات با هم اختلاف پيدا مى كردند.
تا اينكه ۲۱روز بعد دختر نجيبه به دادسراى تبريز مراجعه مى كند و مى گويد: روزى كه مادرم رفت پس از تماس تلفنى خواستگار من بود. مادرم به من سه شماره تلفن داد و گفت من پيش اگر نيامدم با اين شماره ها تماس بگيرم. از او پرسيدم مگر مى خواهى نيايى؟ جوابى به من نداد. مادرم شب نيامد به آن شماره ها زنگ زدم ولى شخصى اظهار بى اطلاعى كرد و گفت مادرم را نمى شناسد. صبح وقتى پدرم از سركارش برگشت و سراغ مادرم را گرفت به دروغ گفتم مادر الآن براى عكس گرفتن به عكاسى رفته است.
\ علت مرگ
پزشكى قانونى پس از بررسى علت مرگ را توقف قلبى ناشى از ضايعات عروقى و بيمارى ريه در اثر مسموميت باترياك والكل اعلام كرد.
و ۲۰ ارديبهشت ماه به دستور بازپرس تبريز قرار منع پيگرد صادر شد. فرزندان زن كه پى برده بودند صاحب جسد مادرشان است پس از صدور اين قرار به آن اعتراض كردند. رئيس شعبه سوم دادگاه استان تبريز در اواخر خرداد پس از بررسى رأى اعتراض اعلام كرد: اعتراض موجه است زيرا بانونجيبه پس از مكالمه تلفنى از خانه خودش خارج شده ونشانى و شماره تلفن هم به دخترش داده است. پيدا شدن جسد اودر كوى دانش درون يك پتوحكايت از آن دارد كه جسد را بعد از مرگ به آنجا آورده اند. چون با نظريه پزشكى قانونى مرگ به علت مسموميت با الكل وترياك است يا اين مواد عمدى به او داده شده يا به صورت غيرعمدى كه موجبات مرگ او را فراهم آورده است و از آنجا كه مقدار قابل توجهى طلا همراه اين زن بوده است و پس از كشف جسد هيچ كدام همراه وى نيست مشخص است كه شخص يا اشخاصى دركشته شدن او، حمل جسد و بردن طلاهاى همراه اودست داشته اند بنابراين پرونده براى بررسى هاى قانونى به دادسرا اعاده مى شود.
بازپرس كه مسؤول بررسى اين پرونده بوده است بار ديگر از متخصصان پزشكى قانونى مركز درخواست بررسى مى كند. متخصصان اين بار علت مرگ را مسموميت با الكل و ترياك اعلام مى كنند. با اين اعلام نظر مجدد بازپرس پرونده را به اداره آگاهى تبريز ارسال مى كند و به آنان دستور مى دهد تا روشن كنند نجيبه با چه كسانى رفت و آمد داشته است و در كجا با آنان اقدام به خوردن مشروب و استعمال مواد مخدر مى كرده است.
\ دومين جسد
۱۶ شهريور سال ۱۳۶۰ ساعت ۶ عصر است كه يكى از ساكنان اشتهارد كرج با پاسگاه تماس گرفته واعلام مى كند: جسد زنى در پنج كيلومترى پاسگاه در بيابان افتاده است.
مأموران بلافاصله به محل اعزام مى شوند ومشاهده مى كنند كه در بيابانى كه در اطراف يك جاده فرعى خاكى است و با جاده آسفالت دو كيلومتر فاصله دارد جنازه يك زن كه در حدود ۴۵ سال دارد افتاده است. بررسى ها نشان مى دهد كه زن با پارچه اى كه به دور گردن او بسته شده است خفه شده است. همچنين وجود چرخ هاى خودرويى در جاده خاكى روشن مى كند كه به احتمال زياد جسد مقتول را با ماشين به اين محل منتقل كرده و در آنجا رها كرده اند. در لباسهاى مقتول كه بلوزى قرمز رنگ و دامنى بنفش رنگ به همراه دارد هيچ مدركى براى شناسايى او وجود ندارد. دادرس جنايى و پزشكى قانونى در صحنه حاضر مى شوند. سن اين زن ۳۲ سال تخمين زده مى شود. و كارشناسى از افسران آگاهى كه در محل حضور پيدا كرده است با توجه به آثار برجاى مانده از لاستيك اعلام مى كند با توجه به نوع لاستيك وحركات برجاى مانده به احتمال قوى ماشين پيكان يا جيپ بوده است.
\ چند ماه بعد
۶ بهمن ماه زنى به بازپرسى دادسراى عمومى كرج مراجعه مى كند. اين زن مى گويد آخرين روز از شهريورماه به اداره آگاهى اعلام كرده بودم كه خواهرم مهين گم شده است ولى تاكنون هيچ اطلاعى به من داده نشده بود تا اينكه امروز مرا به پزشكى قانونى فرستادند و من عكس خواهرم را در آنجا ديدم.
خواهرم با شوهرش اختلاف داشت و احتمالاً شوهرش او را كشته است. شوهرش هيچ اهميتى به كشته شدن خواهرم نمى دهد و من از او شكايت دارم.
مادر اين زن نيز مى گويد: ۱۶شهريور بود. دخترم مهين براى سرزدن به خواهرش فاطمه از خانه بيرون رفت. مهين از شوهرش گله داشت مى گفت مى خواهد او را طلاق دهد مهين قبلاً يكبار ازدواج كرده و با داشتن بچه اى طلاق گرفته بود. شوهر دومش بچه را قبول كرد ولى بعد از ۲ماه كه از ازدواج شان گذشت گفت بچه به من ربطى ندارد در حالى كه دخترم با او شرط كرده بود كه بچه را بپذيرد. حالا از دامادم به علت قتل شكايت دارم.
فاطمه خواهر مهين در بازجويى ها گفت: قرار بود خواهرم ۱۵شهريور با شوهرش به محضر بروند و از هم طلاق بگيرند. اما او روز ۱۱شهريور براى ديدن بچه اش كه نزد اقوام پدرى اش در قزوين بود رفت. روز ۱۵شهريور من به محضر رفتم. مهين نيامد و قرار طلاق را محضردار براى چند روز بعد گذاشت. به خانه كه آمدم ديدم خواهرم از قزوين برگشته دور خانه ما است. گفتم: چرا به محضر نيامدى؟ گفت: ديگر دير شده بود. ناهار در خانه ما بود و عصر كه شد گفت به گوهردشت مى رود تا در خانه مادرم باشد. او قبل از رفتن به من گفت: اين زندگى است كه من دارم؟ اى كاش خودم را مى كشتم. به نظر تو اگر به خانه برگردم مرا به خانه راه مى دهد؟ گفتم برو. اگر راهت داد مرا هم خبر كن. از او خبرى نشد. چندساعت بعد به خانه مادرم رفتم آنجا نبود به شوهرش تلفن زدم شوهرش گفت نيامده است و من به شهربانى خبر دادم. او مى گويد: خواهرم در قزوين به خانه مادر شوهرش رفته بود او مى خواست تكليف بچه شان را روشن كند.
شوهر مهين ۶۴سال دارد او مى گويد: دوسال قبل بودكه زنم مرد. ۷ماه قبل بودكه يكى از دوستانم گفت در گوهردشت زنى را مى شناسد كه تا حالا دوبار شوهر كرده و طلاق گرفته است مى خواهى با او ازدواج كنى؟ من به همراه دوستم به خانه خواهر مهين رفتيم و با ۱۵هزارتومان مهريه قرار عقد گذاشتيم. بامادر و خواهرش به تهران آمدند. خانه ام را ديدند و گفتند حاضرند. در همان روز خريد كرديم وروز بعد قرار شد عقدش كنم و با پسر كوچكش او را به تهران بياورم . اين كار را كرديم بعد از ۵۰روز مادر و خواهرش به خانه ام آمدند و وقتى مى خواستند بروند پسر مهين را هم با خودشان بردند تا يك هفته پيش شان باشد از همان روز او شروع به ناراحتى كرد كه چرا بچه اش را بردند ؟ او را به ميدان آزادى بردم و سوار ماشين كردم تا به خانه خواهرش برود. مقدارى طلا و لباس هم برداشته بود. سه روز بعد به كرج آمدم و قرار شد طلاقش بدهم، قبول كردند. در محضر به او گفتم طلاهايى را كه برايت خريده بودم پس بده. گفت اگر محضردار بگويد، مى دهم. قرار شد بعد از حل اين اختلاف ۱۵شهريور براى طلاق برويم ولى مهين نيامد. چندروز بعد به من گفتند مهين ناپديد شده است.
ادامه دارد
معماى پليسى شماره ۲۴
داماد الكلى
167187.jpg
> پاسخ معماى پليسى شماره ۲۱ ـ قاتلى با كفش كتانى
بازپرس شمس در صحنه قتل ديد كه يك گلوله به شقيقه سمت چپ كيومرث اصابت كرده است، از سويى شيشه در راننده باز بود و محوطه داخلى و صندلى هاى پژو خون آلود بود، يعنى اينكه قاتل بايستى وقتى داخل خودرو نبود و از آن پياده شده بود، خود را به سمت در راننده رسانده باشد و با استفاده از پايين بودن شيشه شقيقه سمت چپ را نشانه رفته باشد. اين درحالى بود كه «فرهاد» مى گفت قاتل را ديده است، بعد از شليك شدن گلوله در سمت راست راننده را باز كرده است، پياده شده است و پا به فرار گذاشته است. اگر ادعاهاى «فرهاد» درست بود، گلوله بايستى به شقيقه سمت راست «كيومرث» اصابت مى كرد و خونهاى پاشيده شده بايستى روى فرمان، شيشه جلو، در سمت راننده و صندلى راننده متمركز مى شد كه اين خلاف صحنه قتل بود.

«مژده» كليد را در قفل در خانه پدرش چرخاند، هيچ صدايى نمى آمد، او هر روز براى سركشى به پدرش ـ كه روزى يكى از جراحان سرشناس ايران بود ـ و نظافت خانه او در برج ۱۳ طبقه مى آمد و پاى درددل هاى پدر تنهايش مى نشست. برعكس هميشه تلويزيون خاموش بود، نظم اثاثيه هم غير عادى بود، از راهروى ۲ مترى گذشت و وارد پذيرايى شد، باورش نمى شد، ثانيه اى نگذشته بود كه فريادزنان و وحشتزده از خانه پدرش بيرون دويد و روى پله هاى طبقه ششم از هوش رفت. صداى فرياد «مژده» به اندازه اى بلند بود كه همه بيرون ريختند، «صمد» كه نگهبان مجتمع مسكونى بود، سراسيمه خود را به بالاى سر دختر پزشك ساسانى رساند، چند زن همسايه او را حلقه كرده بودند، چاره اى نبود، «صمد» سريع به پليس تلفن كرد و از آنان خواست براى بررسى حادثه اى به برج «نيما» در پاسداران مراجعه كنند. ساعت ۸ عصر بود كه تلفن همراه بازپرس شمس به صدا درآمد، خودرواش را در گوشه اى متوقف كرد و به گزارش تلفنى سروان بهارى درخصوص قتل پزشك ساسانى در خانه اش گوش داد. ۲۰ دقيقه بيشتر طول نكشيده بود كه بازپرس پاى برج «نيما» از خودرواش پياده شد، جز ساكنان مجتمع، هيچ كس در آن اطراف ديده نمى شد و از مأموران فقط از كلانترى آمده بودند، پس مى شد اميدوار بود كه صحنه قتل حفظ شده باشد. بازپرس شمس وقتى از آسانسور خارج شد، صداى ناله هاى زن جوان را شنيد، سر برگرداند «مژده» را ديد كه بين چند زن ديگر روى سنگفرش راهروى طبقه ششم نشسته است و مردى جوان نيز بالاى سر او است و درحالى كه چشمانش سرخ است، به اين دختر دلدارى مى دهد. در آنجا كارى نداشت، وارد خانه پزشك ساسانى شد، از همان ابتدا مشخص بود كه انگيزه در اين جنايت سرقت بوده است، همه كشوها و كمدها به هم ريخته بودند، وقتى وارد اتاق پذيرايى شد، در چارچوب در اتاقى كه سمت شرق پذيرايى بود، جسد خون آلود پزشك را ديد كه با صورت و شكم درحالى كه سرش به سمت اتاق پذيرايى بود، افتاده است.
بازپرس بالاى سر جسد بود، پيرمرد ضربات چاقوى زيادى را تحمل كرده بود، همه در و ديوار اتاق خوابش و مقدارى نيز چارچوب در خون آلود بود و نشان مى داد قتل در داخل اتاق خواب رخ داده است. نوع افتادن جسد و صحنه پاشيده شدن خون در ديوارهاى اتاق خواب روشن مى كرد كه بايستى قاتل، دكتر ساسانى را از پشت سر غافلگير كرده باشد. پزشك جنايى و مأموران تشخيص هويت پليس نيز در صحنه حاضر شده بودند، دكتر پزشكى قانونى به محض معاينه جسد اعلام كرد كه پيرمرد با اصابت ۱۲ ضربه چاقو كه همگى عمقى و از پشت سر بوده است، به قتل رسيده است و مأموران تشخيص هويت نيز به جست و جوى خانه و نمونه بردارى در صحنه قتل پرداختند. بازپرس شمس نيز در اتاقها گشت مى زد و حركات مأموران را زير نظر داشت تا اينكه در آشپزخانه به چاقويى برخورد كه با وجود شسته شدن، هنوز مقدارى خون روى آن ديده مى شد، پس چاقوى قاتل در آشپزخانه دكتر ساسانى بود.
مدرك ديگرى كه مأموران تشخيص هويت به بازپرس گفتند مى تواند در صورت صحت داشتن تصورشان مبنى بر اينكه قاتل با روزنامه اى خون هاى پاشيده شده روى خود، لباسهايش يا اندامى از بدن خود را پاك كرده است، سپس آن را مچاله كرده، داخل سطل آشغال انداخته است، از اين روزنامه كه به دست آمده است، نمونه بردارى كردند. مدرك مهمى بود، بازپرس شمس نگاهى به روزنامه مچاله شده و خون آلود انداخت. روزنامه براى همان روز بود و با توجه به اينكه سالم بودن قفلهاى ورودى آپارتمان ۱۲۰ مترى مقتول نشان مى داد قاتل يك آشنا است، اگر نمونه اى از عامل جنايت روى روزنامه باقى مى ماند، مى شد با افرادى كه به آن خانه رفت و آمد داشتند، مطابقت داد و نتيجه گرفت.
پس از به دست آمدن اين روزنه روشن، بازپرش شمس در نخستين مرحله بازجويى سراغ نگهبان برج «نيما» را از سروان بهارى گرفت و شنيد كه اين مرد اولين كسى بود كه پليس را در جريان حادثه در اين «برج» قرار داده است.
«صمد» ناراحت بود و گريه مى كرد، بازپرس در اتاق نگهبانى او را به آرامش دعوت كرد و خواست به سؤالات او خوب گوش كند و جواب دهد.
\ هر كسى به اين مجتمع وارد شود، بايستى از جلوى اتاق تو عبور كند، پس تو همه را مى بينى! چه كسى آخرين بار به ديدن دكتر رفته است؟
> من هميشه در اين اتاق نيستم و نمى توانم بگويم همه را مى بينم، مقدارى وظيفه نظافت نيز به عهده من است.
\ يعنى اينكه نمى دانى آخرين بار چه كسى به خانه دكتر رفته است؟
> «مژده» خانم بود كه امروز عصر به خانه پدرش رفت، بعد صداى جيغ بلند او را شنيدم تا خودم را به طبقه ششم رساندم، ديدم او بى هوش افتاده است و زنان همسايه دور او حلقه زده اند، بدون از دست دادن وقت به پليس زنگ زدم.
\ آخرين بار كى دكتر ساسانى را ديدى؟
> دكتر مرد آرامى بود، اگر بيرون از خانه مى رفت، اكثراً متوجه رفت و آمدش مى شدم، البته هر روز صبحها وقتى براى او نان تازه و روزنامه مى خريدم، با او روبرو مى شدم، در غير اين صورت چون پيرمرد و گوشه گير بود، زياد برخوردى با هم نداشتيم، فقط سر هر ماه به من انعام مى داد.
\ جواب سؤال من را ندادى؟
> شب گذشته، دكتر براى هواخورى به پارك رفته بود، ساعت حدود ۹ شب بود كه برگشت، با من احوالپرسى كرد و سوار آسانسور شد، ديدم كه آسانسور در طبقه ششم ايستاد، ديگر او را نديدم.
\ امروز چى، با او برخورد نداشتى؟
> صبح وقتى از خريد برگشتم، به در خانه اش رفتم و زنگ زدم، اما او در را باز نكرد. تصورم اين بود كه دكتر وقتى من در نگهبانى نبودم، بيرون رفته است، بعد به محل كارم برگشتم و ديگر او را نديدم.
\ چه كسانى به خانه دكتر رفت و آمد داشتند؟
> دختر و دامادش. «مژده» زن خوب و مهربانى است، اما دامادش ناخلف است. هيچ ميانه خوبى با دكتر نداشت، او هميشه مى خواست مديرعامل درمانگاه تخصصى دكتر شود، اما چون پدرزنش نپذيرفته بود و برادرزاده اش را رئيس آنجا كرده بود، ناراحت به نظر مى رسيد.
\ برادرزاده دكتر به خانه او نمى آمد؟
> من نديدم، شنيده ام برادرزاده اش فقط تلفنى با دكتر در تماس بود و گاهى اين دكتر بود كه نزد او مى رفت، البته «مژده» هم در آن بيمارستان كار مى كند و هميشه وقتى براى سركشى به پدرش مى آيد، گزارش كار و مسائل بيمارستان را به او اطلاع مى دهد.
\ نمى دانى دكتر با چه كسانى دشمنى داشت؟
> با هيچ كس، حتى دامادش را هم دوست داشت. پيرمرد هرچه داشت، براى «مژده» خانم و اين داماد نمك نشناس گذاشت و رفت. نحوه وقوع قتل به نوعى بود كه تصور مى رفت دكتر ساسانى، قربانى يك كينه توأم با سرقت ساختگى شده بود و ممكن بود ارث و ميراث يا رقابت كارى باعث وقوع چنين جنايتى شده باشد. بازپرس شمس وقتى خواست محل جنايت را ترك كند، از سروان بهارى خواست گزارشى از اقدامات مأموران پليس تهيه كند و ساعت ۱۱ ظهر فرداى شب قتل به همراه «مژده» و داماد دكتر به اتاق كار او ببرد. فرداى روز قتل، بازپرس شمس به خاطر بيمارى همسرش نتوانست به اداره برود، سه روز بعد وقتى در دفتر كارش نشسته بود، در باز شد و بازپرس ديد به دستان داماد دكتر ساسانى دستبند زده اند و به نزد او آورده اند. سروان بهارى وقتى تعجب بازپرس را ديد، به او شرح داد وقتى در مرخصى بود بازپرس كشيك به خاطر وجود شواهد و مدارك مبنى بر قاتل بودن «بابك» دستور بازداشت وى را صادر كرده است. بازپرس شروع به مطالعه تحقيقات پليس كرد، «مژده» در چندين بازجويى مطالبى عنوان كرده بود كه نشان مى داد «بابك» او او را تهديد كرده است، پدرزنش را خواهد كشت. «بابك» سكوت كرده بود. وقتى بازپرس شمس از او پرسيد آيا تو قاتل پدرزنت هستى؟ فقط گفت كه من قتل نكرده ام، بعد گريه كرد و ادامه داد ديگر دوست ندارد زنده بماند و هيچ حرفى براى گفتن ندارد. چاره اى نبود، «مژده» وارد اتاق شد، او با ديدن «بابك» شروع به نفرين كرد و بعد به بازپرس گفت كه مى خواهد شوهرش هرچه زودتر اعدام شود.
\ چرا شوهرت را قاتل مى دانى؟
> او كار خودش را كرد، صد بار گفته بود كه بابايم را خواهد كشت، همه اش به پسرعمويم حسودى مى كرد، حتى به رابطه بين من و او شك داشت، لعنت بر تو اى مرد، چرا اينقدر كور بودى!
\ چرا به پسرعمويت حسودى مى كرد؟
> چون پدرم، پسرعمويم را بيشتر از اين آقا قبول داشت، او را باعرضه تر مى دانست و البته او عرضه بيشترى نيز دارد، شوهرم چون اعتياد به الكل دارد، پدرم او را دوست نداشت.
\ انگار با پسرعمويت نيز رابطه خوبى نداشت، چون او به خانه پدرت رفت و آمد نمى كرد؟
> او هم ايراد داشت، چون در خانه اش سگ نگهدارى مى كرد و در خودرواش هميشه سگ داشت، پدرم سعى مى كرد بيشتر تلفنى با او حرف بزند، البته آن دو همديگر را زياد دوست داشتند، فقط اين وسواس بود كه آن دو را دور كرده بود.
\ كليد خانه پدرت دست چه كسانى است؟
> فقط دست من و پدرم بود، البته اين نامرد هم احتمالاً براى خودش يدك ساخته است. رفتارش در چند روز اخير مرموز شده بود. بازپرس شمس از سروان بهارى خواست تا از اين زن بازجويى مى كند، به سراغ نگهبان برج برود و او را به دادگاه بياورد، با رفتن سروان، بازجويى از «مژده» ادامه يافت.
\ پدرت در رقابت كارى يا به نوع ديگر دشمنى نداشت؟
> خير، جز شوهر من، همه او را دوست داشتند، من هر روز به او سر مى زدم، خوشبختانه سرحال و سرزنده بود، روز قتل آن صحنه را ديدم و از هوش رفتم. وقتى چشم باز كردم، مأموران پليس را ديدم، ابتدا تصور كردم اورژانس آمده است، اما جز چند زن كه از همسايه هاى پدرم بودند، كسى را نديدم. حدود ۲۰ دقيقه اى طول كشيد كه «صمد» به همراه سروان بهارى وارد اتاق كار شد. بازپرس شمس بدون هيچگونه مقدمه اى رو به نگهبان برج كرد و پرسيد: چرا دكتر ساسانى را كشتى؟! همه سكوت كردند، «مژده» و «بابك» هر دو هاج و واج مانده بودند، «صمد» هنوز دنبال راهى براى انكار بود كه دو دليل غير قابل انكار را از زبان بازپرس شنيد، بعد سر به زير انداخت و گفت: «وسوسه شيطانى بود، او را كشتم تا پولهايش را به سرقت ببرم، مى خواستم به اروپا فرار كنم تا در آنجا زندگى راحتى داشته باشم، تصور نمى كردم قاتل بودن من فاش شود. وقتى دستبند به دستان «صمد» خورد، «مژده» به پاى «بابك» افتاد و از او عذرخواهى كرد و شوهرش او را بلند كرد و گفت: «قول مى دهم الكل را ترك كنم و مرد باعرضه اى باشم.»


|   شناسنامه   |   آرشيو   |