دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸۳ - ۱۱ ربيع الثانى ۱۴۲۵
Mon, May 31, 2004
ويژه ۶
سال دهم - شماره ۲۸۱۰
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
گزارش ويژه
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ويژه ۵
ويژه ۶
ويژه ۷
ويژه ۸
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
كتاب و كتابخوانى
افق
آرشيو
تاريخچه ادبيات پليسى ـ ۲۱ (ك.م)
كمينگاههاى مرگ
• وصال روحانى
تاريخچه ادبيات پليسى ـ ۲۱ (ك.م)
«عصر طلايى» رمان پليسى
آخرين چهره شاخص «عصرطلايى» كه به او مى پردازيم بانوى نويسنده و كارگردان تئاتر اهل نيوزلند است كه به اعتبار آثار ارزنده اش، در تاريخچه ادبيات پليسى جايگاهى والا دارد و به پاس دستاوردهاى ارزنده اش در اين ژانر، به كسب لقب ديم Dame(معادل مؤنث لقب سر  Sir) نائل شد.
نگايو مارش (۱۸۹۵ـ۱۹۸۲):
نگايو اديت مارش با انتشار نخستين رمانش، «مردى بى جان افتاده است» (۱۹۳۴) كه آن را طى اولين سفرش به انگلستان در ۱۹۳۱ نوشت ولى سه سال بعد به چاپ رساند، به جمع «ملكه هاى جنايت» بريتانيايى «عصر طلايى» پيوست. او كه دانش آموخته نقاشى بود، تا آخر عمر پيوندش را با اين هنر حفظ كرد، ولى از دهه ۱۹۳۰ به اين واقعيت پى برد كه استعداد اصلى اش را با واژه ها مى تواند بارز سازد و نه با رنگها.
اگرچه در خانواده هاى متمول متولد نشد (پدرش كارمند بانك بود)، اما والدينش به آموزش و هنرها اهميت بسيار مى دادند و همه زمينه ها را براى شكوفايى قابليتهاى فطرى فرزند يكدانه شان فراهم ساختند. عشق به تئاتر از مادرش به او رسيد؛ بايد بماند كه همه خويشاوندانش بازيگران ذوق ورز (آماتور) بودند. مارش در رشد و اعتلاى هنر تئاتر در نيوزلند تأثيرى سازنده و تعيين كننده داشت، و آوازه و اعتبارش در زادگاهش بيشتر مرهون فعاليتهاى نمايشى اش است تا آثار مكتوبش.
به گفته خودش، اولين رمانش را سريع و با تقليد از سبكهاى رايج و مقبول آن دوره نوشت اما خيلى زود توانست به رويكردى مستقل و منفرد در قبال اين ژانر برسد، كه اساساً شخصيت محور بود: «هميشه طرح ريزى پيرنگ را با آدمها شروع مى كنم… بايد يك نفررا درگير جنايتى خشونت بار كنم… از خودم مى پرسم كداميك از آنها قادر به انجام چنين عملى است، چگونه دست به اين كار مى زند و تحت چه شرايطى مرتكب قتل مى شود؟» دقتش در ساخت و پرداخت پرسوناژهاى باورپذير و نكته بينى اش براى مشخص ساختن جزئيات و توجهش به ريزه كارى هاى مهم باعث شدند آثار داستانى اش، به سبب ژرف نگرى روانكاونه شان، در دهه ۱۹۴۰ با تحسين و اقبال چشمگير خوانندگان و منتقدان ايالات متحده روبرو شوند. نگايو مارش، مانند هر پليسى نويسى كه براى جذب خواننده بر شخصيت پردازى بيش از پيچيدگى هاى معمايى پيرنگ اتكا مى كند. گهگاه، با محدوديتهاى پذيرفته شده اين ژانر روايى در تقابل قرار مى گرفت و با خطر انحراف از مسير و بهره گيرى ناخواسته از راه حلهاى سست و آسانگيرانه مواجه مى گرديد، كه با عالم پرپيچ و خم و لبريز از زيرو بم هاى عاطفى آفريده ذهنش همخوانى و سازگارى نداشتند. به مرور زمان، زندگانيش، به نحوى فزاينده، بين دو حيطه كاملاً متفاوت تقسيم شد. وقتى در نيوزلند بود، كنج انزوا مى گزيد تا رمان جديدش را بنويسد، سپس با سختكوشى فراوان نمايشهاى شكسپير را، با شركت بازيگران جوان دانشجوى كالج كانتربورى بر صحنه مى برد. در سفرهاى مطمئنش به انگلستان، كه همواره با كشتى اقيانوس پيمان بود، در منزل دوستان اشرافى و ثروتمندش اقامت مى كرد و به محافل و مجالس آنها رفت و آمد داشت. تجربه ها و شناختى كه از اين طريق به دست آورد الهام بخش آثارش شدند.
نگايو مارش سى و دو رمان پليسى نوشت كه قهرمان همگى شان بازرس رودريك الين است ـ مى گفت: «هيچ وقت از اين «جوان قديمى» حوصله ام سر نرفت» ـ و نويسنده عشقش به تئاتر و توانايى اش را در نقل قول  آوردنهاى بجا از شكسپير به پرسوناژ محبوبش منتقل كرد. نمى توان يقين داشت، ولى شايد براى پاسخگويى به نيازى درونى و ارضاى تمنايى سركوفته بود كه همسر الين، آگاتا تروى، را نقاشى موفق آفريد.
رمانهاى مارش، به طوركلى، در چهار دسته بندى مضمونى مى گنجند، هر چند هر از گاه گريزى هم به بيرون مى زند. بسيارى از آنها در خانه هاى ييلاقى راحت و دلباز روستاهاى كوچك و با صفاى انگلستان مى گذرند، كه چندان دور از لندن نيستند. به عنوان نمونه، مى توان «مرگ و پيشخدمت رقاص» (۱۹۴۱) را مثال آورد كه از محبوب ترين آثارش به شمار مى آيد. وقايع تعدادى از رمانهايش به محيط هاى تئاترى مربوط مى شوند؛ مارش با حرفهاى درگوشى بازيگران و ادعاها و التهابهايشان هنگام تعيين نقشها آشنايى دقيق و دست اول داشت و از دانسته هايش ماهرانه استفاده كرده است. اين مطلب با مطالعه «مرگ در تماشاخانه دولفين» (۱۹۶۶) بر هر خوانده صاحبنظرى آشكار مى گردد و هر منتقد منصف و بى غرضى آن را تأييد مى كند. ماجراى داستان به اين شرح است: پرگرين جى، كارگردان تئاتر، «تماشاخانه دولفين» واقع در لندن را كه مدتها متروك مانده، بازگشايى مى كند تا نمايشنامه اى درباره شكسپير را آنجا به صحنه ببرد. او و ساير عوامل توليد، از همان ابتدا با بداقبالى و دردسرهاى متعدد مواجه مى شوند كه نقطه اوج شان سرقت وقتل است؛ به همت رودريك الين، راز هر دو جرم آشكار مى گردد و به قولى همه چيز ختم به خير مى شود(به شرط آنكه قضيه دزدى و آدمكشى را زير سبيلى دركنيم). پيرنگ چند رمان براساس حرفه آگاتا تروى شكل گرفته اند؛ مثلاً در «سياه آنچنان كه نقاشى كرد» (۱۹۷۴) ، سياستمدارى آفريقايى از آگاتا تروى، كه نقاش صاحبنامى است و مشتريان فراوانى در ميان دولتمردان (يا زنان) دارد، مى خواهد تا پرتره اش را بكشد (صدالبته، بابت اين سفارش، حق الزحمه  بالايى هم مى پردازد) .
جاى تعجب ندارد اگر بگوييم به طرزى غيرمنتظره قتلى رخ مى دهد كه الين درگير پرونده اش مى شود و مطابق معمول مجرم را گرفتار مى كند و به دست عدالت مى سپارد. شيفتگى مارش نسبت به مناظر طبيعى نيوزلند، به وضوح در چهار رمانى كه مكان ماجرايشان سرزمين زادگاهش است به منصه ظهور مى رسد. بى هيچ ترديد، بديع ترين اين آثار چهارگانه «دسيسه الوان»(۱۹۴۳) است كه در آن، مردابى جوشان به عنوان آلت قتاله استفاده مى شود.
ازآنجايى كه در هر ۳۲ رمان نگايو مارش، قهرمان ماجرا بازرس الين است، رهيافت به دنياى داستانى او ناقص خواهد بود مگر آنكه شناختى كامل از اين پرسوناژ داشته باشيم. رودريك الين: بازرس (بعداً سربازرس مى شود) رودريك الين نخستين بار اين چنين پا به عرصه ادبيات پليسى مى گذارد: اصيل زاده اى بلندقامت، خوش قيافه و شيك پوش؛ به عبارتى ديگر، مردى كه حضورش در محافل و مجالس بزرگان «مطلوب» است. الين تبارى اشرافى دارد: برادرش لقب «بارون» را يدك مى كشد و مادرش «ليدى» الين دنيس لاج ناميده مى شود. او خونسردى و تسلط به نفس اشراف منشانه اش را در سى ودو رمان وطى قريب نيم قرن، از ۱۹۳۱ تا ،۱۹۸۲ حفظ مى كند. براى به دام افكندن جنايتكاران، بردبارى كم نظيرى نشان مى دهد و در اين راه، سختى سفرهاى دور و نزديك را هم تاب مى آورد بى آنكه زبان به شكايت بگشايد. علاوه بر انگلستان، در فرانسه، ايتاليا، نيوزلند و آفريقاى جنوبى هم هنرنمايى مى كند و با پليديها مى ستيزد.
در طول اين سالها، صاحب همسر و پسرى به نام ريكى مى شود. به حكم الزامات ادبى، الين همپاى زمان واقعى سنش بالا نمى رود. او و دستيار وفادار و قابل اعتمادش، بازرس فاكس، تا آخرين ماجرايشان، كماكان مطابق شيوه هاى پليسى دهه ۱۹۵۰ دست به كاوشگرى مى زنند. نگايو مارش پرسوناژ رودريك الين را به شكلى آفريد كه با محيط دلخواه خودش سازگار باشد. هنگام نامگذاريش هم گوشه چشمى به ادوارد الين، با آگاتا تروى امكان پيرنگ پردازى هايى بديع و جذاب را گسترده تر ساخت. در «پرده آخر» (۱۹۴۷) همسر هنرمند جناب بازرس، كه قرار است پرتره سر هنرى تنكرد، بازيگر برجسته آثار شكسپير را بكشد، در كانون ماجرا جا دارد و پايش به قتلى هولناك كشيده مى شود. در «روتوش عكس» (۱۹۸۰) نيز كه وقايعش در نيوزلند مى گذرد، گره داستان حول پرتره اى كه به آگاتا تروى سفارش داده اند شكل گرفته است. تروى در «درگيرى  پاسبانها» (۱۹۶۹) هم نقشى مهم ايفا مى كند و ابداً نمى توان حضور و دخالتش را در وقايع تعيين كننده ناديده گرفت. اين خانم نقاش از فهم و درك و همدلى بهره بسيار برده و در عين حال آدمى ديرجوش است. مهمتر از همه اينكه، به هيچ عنوان حاضر نيست زندگى حرفه اى اش را تابع ضرورتهاى شغلى شوهرش كند؛ به عبارت ديگر، محال است اجازه بدهد هنرش قربانى كاوشگرى هاى پليسى شود.
شايد مقايسه الين با لرد پيتر ويمسى (پرسوناژ اصلى داستانهاى دوروتى سايرز) هنگام انتشار نخستين ماجراهاى اين كاوشگر اصيلزاده اجتناب ناپذير بود، ليكن نگايو مارش خيلى زود نشان داد كه آفريده اش از قماشى ديگر است و با لرد ويمسى فخرفروش و خودشيفته زمين تا آسمان فرق دارد. تفاوت ديگرشان از آنجا ناشى مى شود كه الين كاوشگرى آماتور نيست بلكه پليسى حرفه اى است و به عنوان عضو يك گروه، نمى تواند تكروى كند. مضافاً به اينكه، پرده برداشتن از جنايتها برايش جنبه تفننى ندارد بلكه در وهله اول، انجام وظيفه محسوب مى شود.
مارش، الين را مردى خوش مشرب و با نزاكت توصيف مى كند كه مصاحبتش مطبوع است ولى در افتادن با او عاقبت خوشى ندارد و به محاكمه و محبس و مجازاتهاى سخت تر ختم مى شود. گرچه، درمقام مجرى قانون، گاهى با محيط هاى اشرافى و محافل قدرتمندان و فرادستان با نفوذ، كه بنا برخاستگاه طبقاتى اش به آنها تعلق دارد، تنش پيدا مى كند، اما الين به هيچ وجه اهل مصالحه و سازش و چشم پوشى نيست و انجام وظيفه را بر هر چيز ديگر مقدم مى داند، و هر قدر هم شيوه هاى كاوشگريش مؤدبانه و ملايم باشند، در به كيفر رساندن قانون شكنان سختگير و بى بخشش است. دستاورد نگايو مارش در عرصه ادبيات پليسى همواره با شيوه نگارش آراسته و مطايبه آميز و قابليتش در توصيف ملموس و زنده مناظر طبيعى و صحنه رويدادها، كه از استعدادش درنقاشى ناشى مى گردد، پيوند خورده است.خلق شگردهاى نامتداول و ابتكارى براى ارتكاب جنايت را بايد يكى ديگر از نقاط قوت رمانهايش دانست؛ به ويژه آنكه كمتر پيش مى آيد ترفندى را بيش از يك بار به كار ببندد. در زمان حياتش، او را مى ستودند زيرا شكل و قالب كلاسيك رمان معمايى را گسترش بخشيد، بى آنكه اصول بنيادينش را زير پا بگذارد و ماهيت اصليش را تحريف كند. نسل نوين خوانندگان آثار پليسى از ژرف نگرى اش به ساختارهاى اجتماعى و طراوت معماپردازيهاى بديعش لذت مى برند.
ادامه دارد
كمينگاههاى مرگ
قتل بابانوئل
167256.jpg
«انگشتان لرزانش را بر سينه حركت مى داد، گويى مى خواست از واقعيت وجود خودش مطمئن شود. همه چيز مى گريخت، همه چيز درهم مى آميخت، سالها با هم مخلوط مى شدند. عكاس پير، در حالتى وهم آلود، پانزده بابانوئل مى ديد، كاملاً مشابه، قرمزپوش بر پس زمينه چشم اندازى پوشيده از برف كه زير بارانى از ورقهاى تقويم راه مى رفتند، تمامى شان متعلق به يك روز از ماه بودند: ۲۴ دسامبر، اما اعدادى مختلف بر آنها به چشم مى خوردند كه سالهاى متفاوت را نشان مى دادند: ،۱۹۱۹ ،۱۹۲۷ ،۱۹۲۸ ،۱۹۳۱ ۱۹۳۲. (برگرفته از فصل ششم «قتل بابانوئل»، اثر پى ير ورى)
معماهاى كريمس
پيشينه روايتهاى معمايى مرتبط با كريسمس به سنت داستانى ديرينه اى بر مى گردد كه چارلز ديكنز پايه گذار و رواج دهنده اش بود. او با انتشار «سرود كريمس» در ،۱۹۴۳ اين رسم را در ميان نشريات انگليسى زبان باب كرد كه همه ساله ويژه نامه اى داستانى به مناسبت كريسمس فراهم آورند. بسيارى سالنامه ها و ماهنامه هاى بريتانيايى سده نوزدهم ـ منجمله نشرياتى كه به روايتهاى كارآگاهى توجه خاص داشتند ـ در پاسدارى از اين سنت كوشيدند و همت و جديت شان باعث شد اين رسم تا امروز پايدار بماند و در ابعادى گسترده تر، نه فقط در انگلستان، بلكه در آمريكا نيز رايج گردد.
«ياقوت كبود»، يكى از برجسته ترين معماهاى كريسمس در ادبيات پليسى و يگانه داستان شرلوك هولمز كه به اين جشن مربوط مى شود و ماجراى جواهرى مفقود شده را شرح مى دهد، در شماره ژانويه ۱۸۹۲ مجله «استرند» به چاپ رسيد. تاكنون حداقل ۱۳۰ رمان و هشت گلچين داستانهاى كوتاه با مضمون محورى كريسمس (يا در ارتباط جانبى با آن) منتشر شده اند كه در ادامه به شاخص ترين شان اشاره مى كنيم و بر حسب اهميت شان، از آنها سخن مى گوييم. كريسمس به اشكال مختلف در داستانهاى معمايى و جنايى بازتاب يافته است. نويسندگان از حال و هواى پرجنب و جوش و خيال انگيز محبوب ترين جشن مذهبى در كشورهاى مسيحى بهره برده اند تا روايتهاى التهاب آورشان را بيارايند و بى قرارى و هراس را جامه اى زيبا ـ و گاه شاعرانه ـ بپوشانند.
معماهاى كريسمس صرفاً نمايانگر فضاى شاد و بانشاط جشن ميلاد مسيح نيستند (هرچند بايد به اين نكته اذعان كرد حدود يك سوم آثارى كه مضمون شان با اين مناسبت ارتباط دارد، عمدتاً فقط براى فضاسازى از كريسمس استفاده برده اند، بى آنكه پيرنگ شان از اين رويداد مايه بگيرد و كشمكشها و گره افكنيها بر پايه آن پرداخته شده باشند.) بعضى الگوها و مكانها را به كرات در معماهاى كريسمس مى يابيم. ضيافت در خانه ييلاقى يكى از مقبول ترين شان به شمار مى آيد كه اغلب در مكانى پرت افتاده و پوشيده از برف واقع شده است. در بسيارى موارد، كينه هاى ديرين و تنشهاى عميق و ريشه دار بين اعضاى خانواده امكان بروز مى يابند و به شكل خشونتى ويرانگر متجلى مى شوند. تنهايى مأموران پليس و جنبه هاى دلگير و معمولاً ناپيداى زندگى اجتماعى شهرهاى بزرگ ـ كه جنايت در آنها تعطيل پذير نيست ـ با زرق و برق و شادى و سرور ايام جشن تقابل دارد. جاذبه و فريبندگى خيره كننده مام شهرها و كارآگاهان خصوصى غالباً در شكل بخشيدن به جنون ايام جشن ايفاى نقش مى كنند، اما شهرستانهاى كوچك هم از شرارت عيد نوئل بى بهره نمانده اند. فروشگاههاى بزرگ نيز با ويترينهاى نورانى و انباشته از اجناس رنگارنگ و چشمگيرشان محلهاى مناسبى هستند تا شيطان صفتان پليد آنجا به كمين بنشينند.
در نوشتارهاى معمايى و جنايى كلاسيك «عصر طلايى»، كريسمس به سان ايام شادمانيهاى پاك و معصومانه توصيف شده است كه بدخواهى و خبث طينت، همچون ميهمانانى ناخوانده، به جمع شان نفوذ مى كنند و آرامش دلپذير و مطبوعشان را به هم مى ريزند. در سنت «رمان سياه» آمريكايى، اين اصل پذيرفته شده است كه بين كريسمس و جنايت پيوندى انكارناپذير وجود دارد و اغلب بر تضاد ميان واقعيت عادى و روزمره و تصوير آرمانى و رمانتيك از مراسم آيينى تأكيد مى شود. فروشگاههاى پرازدحام و خريداران غافل و بى توجه قربانيان آسانى هستند و در شب كريسمس، جايى دلگيرتر از كلانتريها و آگاهيها پيدا نمى شود. بعضى از آثارى كه تنهايى مأموران پليس در شب كريسمس را توصيف كرده اند، عبارتند از: «موادفروش» (۱۹۵۶)، «وقتى سادى مى ميرد» (۱۹۷۲) و «اشباح» نوشته ادمك بين، «درخت قتلهاى كريسمس» اثر جوئل واى. دين، «دوازده مرگ كريسمس» (۱۹۷۹) به قلم ماريان بابسون، «۹۱۱» (۱۹۷۶) نوشته تامس چاستين: ماجراى تروريستى است كه با دايره ۹۱۱ پليس تماس مى گيرد و تهديد مى كند طى ۱۲ روز تعطيلات كريسمس هر روز دست به انفجار يك بمب بزند. بازرس ماكس كوفمن، رئيس پليس ناحيه ۱۹ نيويورك، همه تلاشش تضمين امنيت رژه «روز شكرگزارى» ميسى است، «كيك تمشك» (۱۹۷۴) اثر جيمز مك كلور: ماجراى اين رمان كه در آفريقاى جنوبى در دوران آپارتايد مى گذرد و سرگرد ترامپ كرمر و دستيار زولويش، ميكى زوندى، كاوشگرانش هستند، به قتل يك خبرچين در كليسا در شب كريسمس مربوط مى شود.
در معماهاى كريسمس، اغلب بابانوئل به عنوان چهره اى مبدل ظاهر مى گردد كه گاه «قاتل» در پس آن پنهان است، گاه «مقتول» و گاه «كارآگاه». در اين آثار، طنز و تضاد و نقيضه به نحوى استادانه بهره بردارى شده اند و شخصيت دوست داشتنى بابانوئل كه خاطره هاى شيرين كودكى را تداعى مى كند، عاملى مى شود براى تحكيم اميدها و ترسها و ارزشهاى بنيادين مان. در «ديدم بابانوئل را مامان كشت» (۱۹۹۰) اثر جورج بكست، «باشگاه بابانوئل» (۱۹۶۰) نوشته جولين سايمونز و «مردى كه كريسمس را دوست داشت» به قلم هنرى اسلزار كه در آن بابانوئل دو زن دارد و دچار اشتباه مى شود و از لوله بخارى عوضى پايين مى آيد، بابانوئل نقش قربانى را دارد. براى يافتن بابانوئل هاى شرور بايد سراغ آثارى نظير «مردى در لباس فلانل قرمز» (۱۹۹۳) به قلم جن كريپ، «شب قبل از كريسمس» (۱۹۹۳) اثر بيل كرايدر و «اصل قضيه» (۱۹۹۴) نوشته كريستوفر فاهى برويم. در داستان اخير با بابانوئلى جنايتكار و رابين هودمنش سر و كار داريم كه اگرچه خلافكار و بدطينت و خطرناك است، ولى برخى خصلتهايش با ماهيت معنوى كريسمس سازگارند. بعضى وقتها هم كارآگاهان به هيأت بابانوئل در مى آيند، مثلاً در «ضيافت كريسمس» (۱۹۵۷) اثر ركس استائوت و «بل را هلاك كن» (۱۹۹۳) نوشته جان لوتز. اما بى هيچ ترديد، شاهكار معماهاى جنايى كريسمس كه شخصيت بابانوئل در آن نقش محورى دارد، رمان «قتل بابانوئل» (۱۹۳۴) به قلم پى ير ورى، پليسى نويس برجسته فرانسوى است. اين اثر، گذشته از پيرنگ پيچيده و بديع، ساختار هوشمندانه و فضاى افسانه وارش كه به قصه هاى پريان مى ماند، ويژگى ديگرى هم دارد كه از روايتهاى مشابه، متمايزش مى سازد: در «قتل بابانوئل» هم قاتل، هم مقتول و هم كارآگاه به هيأت بابانوئل در مى آيند. ماجراى رمان بر پايه سرقت جواهراتى گرانبها تنيده شده است كه سرانجام به قتل مى انجامد. گره روايى معما از آشفتگى ذهن عكاس پير و دايم الخمر شهرى كوچك ناشى مى شود. او كه همه ساله در مراسم كريسمس نقش بابانوئل را ايفا مى كند، به علت افراط در شرب خمر چنان دچار آشفتگى هوش و حواس شده است كه نمى تواند وقايع سال قبل و امسال را از هم تفكيك كند و با اطلاعات نادرستى كه در اختيار كاوشگر آماتور داستان، پروسپر لوپيك (تنها وكيل دعاوى شهر كه كسب و كارش كساد است) مى گذرد، او را با كلافى سردرگم مواجه مى سازد كه گره گشايى از آن به راستى فراست و زيركى و نكته بينى وافر مى طلبد. البته لوپيك همه اين قابليتها را دارد و سرانجام قاتل را به دام مى افكند و حقيقت را براى همشهريانش آشكار مى سازد. افسوس كه جز تحسين و تمجيد چيزى نصيبش نمى شود و جيبش همچنان خالى مى ماند.
167244.jpg
داستان كوتاه «ستارگان گريزان» (از مجموعه «ساده دلى پدر براون»، ۱۹۱۱)، به قمل گيلبرت كيت چسترتون، شكل ديگرى از جامه مبدل پوشى را عرضه مى دارد. در اينجا، سنت بريتانيايى نمايشهاى «لال بازى» مخصوص كريسمس موقعيتى مساعد براى پرسوناژ خلافكار فراهم مى سازد تا با تغيير هيأت نقشه اش را عملى سازد. «ستارگان گريزان» ماجراى سرقت الماسهايى گرانبها را در يك ميهمانى كريسمس روايت مى كند و شرح آخرين اقدام مجرمانه فلامبو، طرار بزرگ فرانسوى و حريف قدر پدر براون نيز هست، در پايان، كشيش كارآگاه الماسها را از شياد شوخ طبع و هنرمند مسلك، كه على رغم قانون شكنيهايش فطرتى پاك دارد، باز مى ستاند و او را به صراط مستقيم مى آورد. داستانهاى معمايى متكلف انگليسى و آمريكايى كه ميراث خواران «عصر طلايى» هستند، بر خلق محيطها و فضاهاى سنتى تر تأكيد دارند. شارلوت مك لئود، در «شادكام مدفون باش» (۱۹۷۸) حال و هواى نيو انگلند را در ايام كريسمس تداعى مى كند و ديويد ويليام مرديت محيط شهرستانهاى كوچك را براى «قتلهاى كارت كريسمس» (۱۹۵۱) بر مى گزيند كه عنوان هر فصلش از شعر «ديدار با سنت نيكولا»، سروده كلمت كلارك مور برگرفته شده است. به شيوه اى مشابه، الرى كوئين از سرود «دوازده روز كريسمس»، به مثابه تمهيدى ساختارى، در «ضربه مهلك» (۱۹۵۸) بهره گرفته است. اصيل ترين معماهاى كريسمس يادآور نمونه برين ديكنزى هستند. از جمله كسانى كه «سرودهاى كريسمس» چارلز ديكنز را سرمشق قرار دادند، مى توان آگاتا كريستى را نام برد كه دو داستان معمايى مرتبط با كريسمس نگاشته است: «ماجراى كيك كريسمس» و «روايتى كنايه آميزتر ـ «كريسمس هركول پوآرو» (۱۹۳۸)، كه در آن پوآرو با ميزبانش، سرهنگ جانسون، رئيس شهربانى كه عقيده دارد بعيد است جنايتى خشونت بار آرامش دلپذير ايام كريسمس را برهم بزند، بحث مى كند. بعضى ديگر از پرسوناژهاى پرآوازه ادبيات پليسى نيز به خواست آفريننده شان در كريسمس، به جاى آسودن و لذت بردن از شاديهاى جشن، درگير ماجراهاى جنايى شده اند. شاخص ترين نمونه هاى داستانهايى با اين مضمون عبارتند از: «بازرس گات و معجزه» (۱۹۷۲) اثر اچ. آر. اف. كيتينگ، «تعطيلات كريسمس مگره» (۱۹۵۴) نوشته ژرژ سيمنون و «پدر كرامليش كريمس را جشن مى گيرد» (۱۹۶۸) به قلم آليس اسكنلان.
بازيگر آمريكايى: پليس مرا بازداشت كرد تا معروف شود!
167247.jpg
كورتنى لاو خواننده و بازيگر زن آمريكايى كه به جرم كوبيدن يك ميكروفون به سر مشترى يك رستوران در نيويورك تحت محاكمه قرار دارد، هفته پيش در مصاحبه اى با خيل مطبوعات آمريكا گفت اصلاً از كارش متنبه نشده و برعكس به آنچه تاكنون انجام داده و بسيار هم دردسرساز بوده است، ادامه خواهد داد.
لاو ۳۹ ساله گفت: «پليس آمريكا برخوردى از قبل طراحى شده و توأم با تبعيض با امثال من دارد. من چون اخيراً در لس آنجلس هم مشكلاتى قضايى داشتم، آنها در حادثه نيويورك نيز بدون تحقيق صحيح و كامل ترتيب بازداشت مرا دادند و به من هيچ فرصتى براى دفاع از خود ندادند. آنها دوست دارند به جان افرادى مشهور مثل من بيفتند، چون از اين طريق معروف مى شوند!»
راكى به دادگاه شكايت كرد
167253.jpg
سيلوستر استالونه و به روايتى همان راكى و رمبوى معروف سينما هفته پيش عليه استوديوى قديمى مترو گولدوين مدير به دادگاهى در لس آنجلس شكايت برد و مدعى شد اين كمپانى از ساختن قسمت ششم فيلم «راكى» و همچنين به صحنه بردن نمايشى موزيكال از روى اين فيلم توسط او به طور غيرقانونى جلوگيرى كرده است و از دادگاه خواست حكم انجام اين كارها و آزادى اين اقدامات را براى او صادر كند.
جرالد مارگوليس وكيل استالونه به خبرنگاران گفت: «آنها (سران استوديو) آنقدر مانع جلوى او ايجاد كردند كه راهى به جز شكايت برايش باقى نماند ، ولى بدانيد كه او از تمام اين قضايا ناراحت است و به واقع كلافه شده است.
سخنگوى مترو گولدوين مدير ادعاهاى استالونه و وكيلش را رد و آن را فاقد منطق و غيرحقيقى خوانده است. فيلم هاى پنج گانه «راكى» درباره بوكسورى آرزومند است كه بدون هيچ حامى و تشكيلاتى پاى در رينگ مى گذارد و به پيروزيهايى بزرگ در برابر رقبايى تجهيز شده دست مى يابد و اوج مى گيرد. اين فيلم ها در نيمه دوم دهه ۱۹۷۰ و طى دهه ۱۹۸۰ ساخته شدند و بسيار هم پرفروش بودند.
هى فيل، شلوغ نكن!
167274.jpg
فيل اسپكتر توليدكننده صفحات و «سى.دى»هاى موسيقى و تهيه كننده فيلم هاى سينمايى كه از فوريه ۲۰۰۳ به اتهام قتل يك هنرپيشه زن درجه دوم آمريكايى به نام لانا كلاركسون تحت پيگرد قرار دارد و به دليل وجود ايرادات فراوان در سيستم هاى قضايى آمريكا هنوز محاكمه اش تمام نشده و حكمى برايش صادر نشده است، هفته پيش در ادامه جلسه دادگاهش پليس لس آنجلس را متهم به تندروى و ضرب و شتم خود به هنگام بازداشت اش كرد.
او دراين جلسه چنان به تندى به دادستان تاخت و از شكستن بينى و سياه شدن چشم هايش بر اثر ضربات مشت پليس ها يادكرد كه وكيلش لسلى ابرامسون رو به او كرد و گفت: «هى فيل، شلوغ نكن. اين منم كه بايد با شلوغ كردن پرونده را به نفع تو پيش ببرم!»
جنايت بزرگ چارلزمنسون برپرده سينما
167262.jpg
در سال ۱۹۶۹ بود كه گروه ديوانه و قاتل چارلز منسون به خانه رومن پولانسكى كارگردان لهستانى در شهر لس آنجلس ريختند و با انگيزه هايى ناشناخته همسر وى شارون تيت را كه بازيگر سينما بود به طرز فجيعى كشتند و پيكرش را قطعه قطعه كردند و نفرتى عظيم را نسبت به خود برانگيختند.
حالا يعنى در آستانه تابستان ۲۰۰۴ و به واقع ۳۵سال بعد از آن فاجعه انسانى نوبت آن رسيده است تا شبكه سى.بى.اس يك فيلم سينمايى درباره آن واقعه و جنايت منسون مجنون بسازد و نامش را "Helter Skelter" بگذارد. منتها محدوديت هاى خاص و رقت انگيز بودن ماجرا و لزوم حفظ و رعايت خواست بازماندگان تيت و ساير قربانيان آن ماجراها باعث شده است مارك وولپر كه تهيه كننده فيلم است و جان گرى كه كارگردانى را انجام داده، از نشان دادن صريح جنايات و به تصوير كشيدن ضربات چاقوى دستياران منسون به قربانيان خوددارى كنند. وولپر مى گويد: «ما هنوز معتقديم بايد يك كار تأثيرگذار ساخت اما چون صلاح در اين است كه برخى نكات منفى و تلخ پخش نشود و از آنجا كه مردم و استوديوها هم متأثر مى شوند و طالب آن نيستند، ما هم همان قدر به آنها عرضه مى كنيم كه خود مى خواهند.»
«پليسى ساز» هنگ كنگى مى تازد
167277.jpg
اين روزها يك كارگردان هنگ كنگى به نام «جانى تو كى فونگ» با ساختن فيلم هاى پليس موفق حتى در هاليوود نيز براى خودش جاى پايى باز كرده است و كار آخرش به نام «آخرين اخبار» سر از جشنواره اخير و معتبر كن درفرانسه درآورد و آن جا اكران شد. اين فيلم با بازى كلى چن در نقش اصلى درباره كارآگاهى است كه براى بالابردن قابليت هاى نيروهاى تحت فرماندهى اش فيلمهايى حقيقى از برخورد پليس ها با تبهكاران را تهيه و براى آنها پخش مى كند اما همين فيلم ها براى او دردسرساز مى شود زيرا گنگسترها را بيش از پيش به كشتن وى تشويق و مصر مى كند.
فيلم پليسى قبلى كى فونگ كه «در تعقيب كارما» بود، فروردين ماه امسال جوايز اصلى سالانه سينماى هنگ كنگ را درو كرد.
مجازات كننده
• وصال روحانى
167271.jpg
«پانيشر» يا «مجازات كننده» نام يك فيلم جديد پليسى ـ جنايى است كه از ۲۸فروردين امسال در آمريكا و كانادا اكران شده و فروش خوبى هم داشته و از اوايل خردادماه در اروپا به روى پرده رفته است.
اين فيلم از كارگردانى جاناتان هنس لى بهره مى برد كه اولين تجربه اش دراين زمينه است و البته او فيلم ديگرى به نام Bounthy Killer را نيز دردست ساخت دارد. بازيگران اصلى فيلم تامس جين، جان تراولتا، لوراله ناهرينگ، سامانتاماتيس، ويل پتون و ربه كارومين استاموس و قدرى پايين تر از آنها روى شايدر، راسل اندوز، جيمز كارپينلو، مارك كولى، بن فاستر، كوين نش و ادى جيميسون هستند و موضوع فيلم از اين قرار است: يك مأمور سيا و عضو سابق نيروى دريايى به نام فرانك كسل (با بازى تامس جين) ناگهان دچار فاجعه اى مى شود.
به اين ترتيب كه همسر و فرزندانش به طور تصادفى شاهد يك قتل طراحى شده ازسوى گنگسترها مى شوند و طبيعى است كه چون از قضيه مطلع اند ازسوى آنها به هلاكت برسند. كسل كه ديگر دلخوشى و اميدى در زندگى اش ندارد، از آن پس زندگى اش را برروى تلاش براى پاك كردن تمام محيط و شهر از شر خلافكاران متمركزمى كند و به نظرمى رسد كه او يك تنه بدل به يك ارتش، قاضى، تروريست و پليس و تركيبى از آنها شده است.
و لقب «مجازات كننده» (عنوان فيلم) نيز به همين خاطر به او اطلاق مى شود.
نهايت هيجان
او يك لباس رزم مشكى به تن دارد كه نقش يك اسكلت سفيدرنگ برروى سينه اش حك شده است و بديهى است كه درتعقيب جنايتكاران ابتدا به دنبال كسانى برود كه خانواده او را كشته اند.
درچنين راهى او به پسر يك گنگستر بزرگ (با بازى جيمز كارپينلو) برخورد مى كند. پدر وى (جان تراولتاى معروف) مدتى است كه كارهاى خلاف را كنارگذاشته است. اما مرگ پسر او را به جاده خلاف بازمى گرداند. به اين ترتيب يك رويارويى شديد و تقابل تند بين مجازات كننده و اين گنگستر و ساير نيروهاى اهريمنى غيرقابل اجتناب مى شود و اينجا است كه نقطه اوج و نهايت هيجان در فيلم شكل مى گيرد. دراين ميان زنى به نام جووان (ربه كا رومين استاموس) به كمك «مجازات كننده» مى آيد و آدم هاى متفاوتى سراز قصه و درمسير حركت آرتيست قصه درمى آورند و برخوردها جالب ترمى شود. درپايان قصه مأمورى كه به نام تانون در اين رودررويى ها شركت مى كند و به واقع همان آرتيست ماجرا پيروزمى شود و تعداد قتل هايى كه طى مأموريت ها و كارهايش مرتكب مى شود به حدى است كه اطلاق واژه ضدقهرمان به وى منطقى تر مى نمايد.
ازحالا
اما همين جا بايد توضيح داد كه «پانيشر» يا مجازات كننده برخاسته و الهام گرفته از يك قهرمان خيالى داستان هاى كميك استريپ و بنابراين مثل بقيه ستاره هاى مارول بوكز بيش ازحد افسانه اى است و بيننده ها اين را پذيرفته اند كه از اين موجودات هرچيزى را بپذيرند. موفقيت فيلم به حدى بوده كه لايونز گيت كمپانى توليدكننده آن از حالا دست اندركار ساخت قسمت دوم آن شده و سال ۲۰۰۶براى اكران آن پيش بينى شده است.
مأمورمخفى
سناريست فيلم مايكل فرنس بوده كه سابقه كار روى يك كميك استريپ ديگر (هالك) و همچنين «كليف هنگر» را دارد و جاناتان هنس لى بعداً آن را بازنويسى كرده است و اين دومى (كارگردان فيلم) كسى است كه پيشتر روى سناريوى قسمت سوم «جان سخت»، «بومانجى» و «آرماگدون» نيز كاركرده است. با انتخاب و سليقه او و نرنس تغييراتى دركاراكتر «پانيشر» و به روايتى همان فرانك كسل داده شده است. به اين ترتيب كه وى در فيلم يك مأمور مخفى پليس و سيا توصيف و معرفى مى شود تا سيل خونى كه براثر كشتارهاى انتقامجويانه به بهانه پاكسازى شهر از گنگسترها جارى مى گردد، توجيه شود و درغير اين صورت ترسيم چنين كاراكتر بى رحمى و معرفى او به عنوان مأموررسمى نيروى پليس مورداعتراض اين نيرو قرارمى گرفت!
167250.jpg
تغيير ديگر كه هنس لى و دستيارانش ايجادكرده اند، اضافه كردن كاراكتر هاوارد سنت (همان گنگستربزرگ با بازى تراولتا) است، زيرا چنين آدمى در سرى داستان هاى پانيشر اصلاً مورداشاره قرارنگرفته وفقط براى همين فيلم خلق شده است. تهيه فيلم و فيلمبردارى آن از ۱۳مرداد ۱۳۸۲در تامپا واقع در ايالات فلوريدا آمريكا با بودجه اى ۳۰ميليون دلارى شروع و ۲۴آبان ماه آن سال تمام شد ولى طرح ساخت فيلمى از روى اين كميك استريپ به واقع از سال ۲۰۰۰ در ذهن چند استوديو منجمله كمپانى فصلى و همچنين «كاميكز فيلم كام» جاى داشته است.
خط و ربط محوشده
حالا كه آن فيلم ساخته و اكران شده و به لحاظ تجارى تقريباً موفق بوده است، مى توان ايرادگرفت كه تامس جين ايفاگر نقش اصلى شباهت قيافه اى چندانى با پانيشرو آنچه در كميك هاى مارول آمده است، ندارد و حتى از نظر رفتارى نيز با او فرق مى كند. ولى هرچه در ذهن خود بيشتر بگرديم، كمتركسى را درهاليوود مى يابيم كه نماد مسلم كاراكتر پانيشر كه بيشتر افسانه است تا يك آدم، باشد. اضافه بر آن در اصل داستان و درمجموعه كميك استريپ هاى مربوطه فرانك با نام فاميل كاستى ليونه معرفى مى شود تا خط و ربط ايتاليايى اش مشخص گردد كه از اين قضيه اثرى در فيلم نمى بينيم. شايد اين كار به اين قصد صورت گرفته كه از مافيايى جلوه كردن كل داستان جلوگيرى شود.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |