|
|
|
قسمت نهم
|
|
|
|
|
|
|
لتونيايى مرموز
قسمت نهم
|
|
|
نويسنده: ژرژ سيمنون ترجمه: كام
آنچه گذشت: به كميسر مگره اطلاع دادند پيئترلتونيايى، گانگستر بين المللى، براى برخى اقدامات مشكوك راهى پاريس است. مگره به ايستگاه راه آهن رفت و از رسيدن او مطمئن شد. در يكى از واگنهاى قطارى كه پيئتر با آن سفر كرده بود جسد مردى را يافتند كه شباهت فوق العاده اى به او داشت. گانگستر لتونيايى، با نام اسوالد اوپنهايم، در هتل ماژستيك اقامت گزيد. كميسر ديد كه پيئتر آنجابامارتيمر، ميلياردر آمريكايى و همسرش شام خورد. پس از شام، مارتيمر و لتونيايى، هر دو مخفيانه هتل را ترك كردند، كميسر براى ملاقات با همسر مقتول، دريانوردى نروژى به اسم سوان، به شهر فكان رفت. همسر سوان گفت شوهرش در سفر است. مگره، كه مشكوك شده بود، منزل آنها را زير نظر گرفت و ديد مردى ژنده پوش، كه خيلى شبيه پيئتر بود، هر چند جوان تر به نظر مى رسيد، از خانه سوان بيرون آمد. كميسر، غريبه را، كه روس بود، تا كافه اسكله و بعد تا ايستگاه راه آهن تعقيب كرد، و با هم در يك كوپه همسفر شدند. اينك ادامه ماجرا:
در برئوته، مرد روس بيدار شد و ديگر خوابش نبرد. راستش، قطار لوهاور ـ پاريس جاى سوزن انداختن نداشت. مگره و همسفرش در راهرو، هر كدام جلوى درى، سرپا ماندند و چشم به مناظرى دوختند كه از برابرشان مى گريختند و، كم كم، شب بر آنها فرو مى افتاد.مرد، بارانى پوش، عين خيالش نبود كه مأمور پليس تعقيبش مى كند. در ايستگاه، سن لازار، هم سعى نكرد با استفاده از ازدحام جمعيت، او را قال بگذارد و فلنگ را ببندد.برعكس، آهسته از پلكان اصلى پايين آمد، متوجه شد پاكت سيگارش نم كشيده است، از دكه توتون فروشى ايستگاه، پاكتى ديگر خريد و كم مانده بود وارد كافه آنجا شود. نظرش را عوض كرد، لخ لخ كنان، در حاشيه پياده رو به راه افتاد؛ به شبحى رقت انگيز مى ماند كه مظهر بى اعتنايى محض باشد، نااميدى و بيزارى چنان در سراپاى وجودش موج مى زد كه جايى براى هيچ واكنشى نمى گذاشت. *** از «سن لازار» تا «لوتل دوويل» فاصله زيادى است. ياد تمام مركز شهر را طى كرد، و بين ساعت شش و هفت غروب، مردم مثل مورو ملخ بيرون مى ريزند، ماشينها بى وقفه، مانند خون جارى در رگها، در خيابانها روانند.مرد روس، با شانه هاى لاغر، بارانى كمر تنگ گل آلود و پر از لكه هاى چربى، كفشهاى نيم تخت خورده اش، زير نور چراغها و غوطه ور در جنب و جوش شهر، پا در چاله آبها مى گذاشت؛ بى توجه به رهگذرانى كه به اوتنه مى زدند و هلش مى دادند، مسيرش را ادامه مى داد، بى آنكه توقف كند و نگاهى به پشت سر بيندازد. از خيابان «۴ سپتامبر» و «لزال» گذشت تا راه را كوتاه كند؛ معلوم بود خط سير هميشگى اش است. به «محله يهودى نشين» پاريس رسيد، كه هسته اصلى اش خيابان «روزيه» است، از كنار دكانهايى با نوشته هايى به ييديش (زبان يهودى رايج ميان كيميان روسيه و لهستان و آلمان كه مخلوطى از عبرى و آلمانى است ـ م.)، قصابيهاى يهودى، و نانواييهاى فطيرپز رد شد. سريك نبش، نزديك دالانى طولانى و تاريك كه آدم را ياد تونل مى انداخت، زنى خواست بازويش را بگيرد اما، بى آنكه او چيزى بگويد، دستش را پس كشيد، انگار از ديدن قيافه اش به وحشت افتاد.عاقبت، از خيابان كج و معوج و پيچ درپيچ «رو آدوسيسيل» سر در آورد، با بن بستهاى متعدد جانبى اش، پس كوچه هاى باريكش، حياط هاى پر هياهوى حاشيه اش، حال و هواى نيمه يهودى و نيمه لهستانى اش؛ دويست متر ديگر هم رفت و بعد وارد سرسراى مسافرخانه اى محقر شد. حروفى لعابى نام مكان را اعلام مى كردند: «مهمانسراى رو آدوسيسيل» زير آن، نوشته هايى به عبرى، به لهستانى، به زبانهاى نامفهوم ديگر، كه احتمالاً روسى هم جزوشان بود، به چشم مى خورد.كنارش، محوطه اى خالى بود كه در آن بازمانده ويران عمارتى ديده مى شد كه با چند تيرك سعى كرده بودند سرپا نگه اش دارند و مانع از ريزشش بشوند.همچنان باران مى باريد. اما اين محل پرت افتاده از وزش باد در امان بود.مگره صداى بسته شدن ناگهانى پنجره اى را در طبقه سوم مسافر خانه شنيد. بى آنكه بيشتر از مرد روس ترديد نشان دهد، قدم به درون گذاشت. هيچ درى به سرسرا باز نمى شد. يك پلكان. بين طبقه همكف و طبقه اول، اتاقكى شيشه اى كه خانواده اى هم در آنجا مشغول غذاخوردن بودند. كميسر تقه اى به شيشه زد و، عوض آنكه در را به رويش باز كند، پنجره اى كوچك بالا رفت. بوى ترشيدگى در مشامش پيچيد. مردى كه شبكلاهى به سر داشت. زن چاقش از خوردن دست نكشيد. ـ چه فرمايشى داشتيد؟ ـ پليس! اسم مسافرى را مى خواهم كه الآن وارد شد. مرد، به زبان خودشان، غرولندى كرد، از كشوى ميزى كتابچه اى كهنه و كثيف بيرون كشيد، بى آنكه حرفى بزند از پنجره آن را به دست كميسر سپرد. در همان لحظه، مگره حس كرد كسى از پاگرد تاريك او را مى پاييد. سريع سر بر گرداند، برق يك جفت چشم را ده دوازده پله بالاتر ديد. ـ كدام اتاق؟ ـ ۳۲.. كتابچه را ورق زد، مشخصات را خواند: ـ فدور يوروويچ، ۲۸ ساله، متولد ويلنا، كارگر يدى، و آناگورسكين، ۲۵ ساله، متولد اودسا، بيكار. صاحب مسافرخانه، مانند كسى كه وجدانش آسوده باشد، سرجايش برگشته بود و غذايش را مى خورد. مگره روى شيشه ضرب گرفت. مسافرخانه چى، با دلخورى، آهسته از جا بلند شد. ـ چند وقت ميشه اينجا اقامت داره؟ ـ حدوداً سه سال. ـ آنا گورسگين چطور؟ ـ او از قبل تر اينجا بود... شايد چهار سال و نيم بشه. ـ اموراتشان چطورى مى گذرد؟ ـ خودتون كه خونديد.. كارگرى مى كنه. مگره با لحنى تند گفت: «دست برداريد! خيال كرديد با بچه طرفيد؟» همين كافى بود براى آنكه مخاطبش ماستها را كيسه كند و رفتارش عوض شود. با چرب زبانى گفت: «باقيش به من مربوط نميشه، خلاف عرض مى كنم؟ كرايه اتاقش را به موقع ميده. سرش توى لاك خودشه وكارى به كسى نداره و من هم كه موظف نيستم زاغ سياه مردم را چوب بزنم... ـ كسى به ديدنش مياد؟ ـ گاهى وقتها ... بيشتر از شصت تا مسافردارم و نمى توانم مواظب همه شون باشم... اگر مزاحمت ايجاد نكنند، قدمشون روى چشم! از اين گذشته، جنابعالى خودتون مأمور پليس هستيد، ولا بد از وضع مهمانسراى ما باخبريد... دفتر هايم همه مرتب و منظم اند و مولاى درزشان نمى رود... اگر از سر كار ورمويه بپرسيد، بهتون مى گه... هر هفته اينجا سر ميزنه. مگره، يكهو ، نيم چرخى زد و پشت سرش را نگاه كرد؛ آمرانه گفت: «بياييد پايين، آناگورسيكين!»صداى خفيفى در پلكان پيچيد، بعد طنين قدمهايى به گوش رسيد. سرانجام، زنى در پرتو نور پيدا شد. مسن تر از بيست و پنج سالى كه در دفتر چه نوشته شده بود نشان مى داد. بى شك بايد اين را به حساب نژادش مى گذاشت. مانند اغلب زنهاى غربى، زودهنگام وزن اضافه كرده بود، بى آنكه زيبايى اش لطمه ببيند. چشمان خيلى تيره اش، قرنيه فوق العاده سفيد و درخشان داشت. اما شلختگى ظاهرش او را از جلوه مى انداخت. طره هاى زبر و ضخيم گيسوان سياه و چرب و شانه نخورده اش، گردنش را مى پوشاندند. ربدوشامبر مندرسى به تن داشت. ـ چرا در راه پله ها گوش ايستاده بوديد؟ ـ اينجا خونه امه: چهارديوارى، اختيارى! مگره فوراً ملتفت شد با چه قماش زنى سروكاردارد. شوريده حال، بى حيا، آماده به جنگ. با كمترين بهانه اى، قشقرق برپامى كرد، همه مسافران را از اتاقهايشان بيرون مى كشاند، جيغ و داد راه مى انداخت و بى شك به هردروغ و اتهام بى پايه و نامعقولى متوسل مى شد. شايد مى دانست هيچ وصله اى به او نمى چسبد؟ به هرحال، مبارزه جويانه، حريف را وراندازمى كرد. ـ بهتره برويد مراقب رفيق تان باشيد، حالش زياد خوش نيست... ـ اين به خودم مربوطه... مسافرخانه چى، درپناه پنجره اتاقكش، با قيافه اى معصوم و حالتى شماتت بار، سرش را از چپ به راست و از راست به چپ تكان مى داد، اما چشمانش موذيانه مى خنديد. ـ فدور كى از پيش شما رفت؟ ـ ديشب... ساعت يازده... ـ دروغ مى گفت! مثل روز روشن بود! امافايده اى نداشت مستقيم با او مقابله كند. مگر اينكه موش و گربه بازى را كنارمى گذاشت و بى هيچ ملاحظه اى بازداشتش مى كرد و به اداره پليس مى برد. ـ كجا كارمى كنه؟ ـ هرجا خوشش بياد... ـ و لبهايش حالتى زشت به خود گرفته بودند، تحقيرآميز. ـ پليس چى از جون فدور مى خواد؟ مگره ترجيح داد زيرلبى حرف بزند: ـ برگرديد بالا... ـ هروقت دلم خواست مى روم! ازشما هم دستورنمى گيرم.... چه فايده داشت جواب بدهد، جنجالى مضحك راه بيندازد، كه فقط تجسس را دچار اشكال مى كرد؟ مگره دفترچه را بست، آن را به مسافرخانه چى پس داد. او، كه به زن جوان اشاره كرده بود ساكت بشود، پرسيد: «ايرادى نداشت، درسته؟» اما زن تا آخر آنجا ماند، درحالى كه مشتهاى گره كرده اش را به كمر زده بود، نصف پيكرش را نورى كه از اتاقك مى تابيد روشنى مى بخشيد، نيمه ديگرش درسايه بود.كميسر بازنگاهش كرد. زن سنگينى نگاه را تاب آورد، به حكم نيازى درونى، زيرلب، غريد: ـ آهاى حواستون باشه! من ازتون نمى ترسم... مگره شانه بالاانداخت و از پله ها، كه ديوارهاى گچى دوسمتش به جثه درشتش سائيده مى شدند، پايين رفت. *** در سرسرا، به دو لهستانى برخورد، كه پيراهن شان يقه مصنوعى نداشت و تا چشم شان به او افتاد سربرگرداندند. خيابان خيس بود، سنگفرشها مى درخشيدند.درهرسوراخ سمبه اى، درهرگوشه نيمه تاريكى، در بن بستها، در راهروها، حضور انبوه انسانها و زندگى موذيانه و شرم آورشان حس مى شد.سايه وار از كنار ديوارها مى خزيدند. دكاندارها جنسهايى مى فروختند كه حتى اسم شان به گوش فرانسويها نخورده بود.به فاصله كمتر از صدمتر، خيابان «ريوولى» و خيابان «سن آنتوان»، عريض و نورانى و دلباز، با ترامواها و مغازه هاى آراسته و پاسبانهايشان، جلوه گرى مى كردند، پندارى متعلق به عالم ديگرى باشند.مگره شانه هاى پسربچه اى با گوشهايى به شكل برگ كلم را، كه درحال دويدن بود، چسبيد و سرجا ميخكوبش كرد. ـ برو ميدان «سن پل» يك آژان صداكن بياد اينجا... اما طفلك بى نوا مبهوت به او زل زد و جملات نامفهومى به زبان آورد. يك كلمه هم فرانسه نمى فهميد! كميسر مردى با ظاهر شندربندر را صداكرد. ـ بيا، اين پنج فرانك مال تو!... حالا اين يادداشت را به دست مأمورپليس ميدان «سن پل» برسان... ولگرد جلنبر منظورش را فهميد. ده دقيقه بعد، سروكله آژانى اونيفورم پوش پيداشد. ـ به پليس قضايى تلفن بزنيد و بگوييد فوراً يك بازرس را به كمكم بفرستند... درصورت امكان، دوفور را... نيم ساعت تمام قدم زنان انتظاركشيد. كسانى واردمسافرخانه شدند. عده اى ديگر بيرون رفتند. اما، در طبقه سوم، چراغ پنجره دوم از سمت چپ همچنان روشن ماند.آناگورسگين در آستانه درظاهرشد. پالتوى سبزرنگى روى روبدوشامبرش پوشيده بود.كلاه به سرنداشت و باوجودباران، با صندلهايى از ساتن قرمز بيرون آمده بود.شلپ شلپ كنان از وسط خيابان گذشت. مگره خود را درتاريكى پنهان كرد.زن داخل مغازه اى رفت و چنددقيقه بعد، با يك عالم پاكت سفيدكوچك دردست خارج شد و به منزل برگشت. بالاخره بازرس دوفور رسيد. سى و پنج سال داشت و سه زبان را سليس و روان حرف مى زد و به همين علت مأمور باارزشى به حساب مى آمد، هرچند عادت داشت ساده ترين قضايا را بى اندازه پيچيده كند. از يك سرقت پيش پاافتاده يا يك كيف زنى كم اهميت مى توانست ماجرايى مرموز و هولناك بسازد، كه آخرسر خودش را هم گيج و سردرگم مى كرد. اما براى مأموريتهاى مشخص، مثل زيرنظرگرفتن جايى يا تعقيب كسى، خيلى به درد مى خورد، چون سرسختى و استقامتش كم نظيربود. مگره نشانى هاى فدور يوروويچ و رفيقه اش را به او داد. يكى از همكارها را مى فرستم كمكت. اگر يكى شون خارج شد، تعقيبش مى كنى، اما بايد تمام مدت اينجا را زيرنظر داشته باشيد... روشنه؟ ـ هنوز درگير پرونده «ستاره شمال» هستيد؟... دست «مافيا» دركاره، مگه نه؟ كميسر ترجيح داد برود. يك ربع بعد در اداره مركزى پليس بود، مأمورى را روانه كرد تاكنار دوفور باشد و دستهايش را روى بخارى گرفت ودر دل، هرچه بدوبيراه بود نثار ژان كرد كه نتوانسته بود چدن را درست داغ نگه دارد. پالتوى سراپا خيسش به جارختى آويزان بود و شكل شانه هايش را كاملاً نشان مى داد. ـ زنم تلفن نزد؟ ـ چرا، امروز صبح... بهشون گفتم شما درمأموريت هستيد... به اين جور چيزها عادت داشت. مگره مى دانست هروقت به خانه برگردد، زنش قابلمه غذا را روى شعله روشن اجاق مى گذارد و كمى بعد بشقاب را با خوراكى، كه بوى اشتهاانگيزش در اتاق پيچيده است، پرمى كند. كمتر پيش مى آمد خانم مگره كنجكاوى نشان بدهد؛ حداكثر اينكه، اگرمى ديد شوهرش، سرميز، عوض اينكه غذابخورد، چانه اش را بين دستها گرفته و درفكر است، با لحنى ملايم مى پرسيد: ـ اوضاع روبه راهه... چه سرظهر به منزل مى آمد، چه پنج بعدازظهر، ناهار هميشه آماده بود. از ژان پرسيد: «از تورانس چه خبر؟... ـ ساعت هفت صبح تلفن كرد... ـ از هتل؟ ـ نمى دونم. سؤال كرد آيا شما رفته ايد؟ ـ بعدش، چى؟ ـ دوباره ساعت پنج و ده دقيقه بعدازظهر زنگ زد. سفارش كرد بهتون بگم منتظرتونه. مگره تمام روز جز يك ماهى ارنكه چيزى نخورده بود و دلش از گرسنگى ضعف مى رفت. چندلحظه جلوى بخارى اش، كه تازه به خرخر افتاده بود، ايستاد؛ مهارتش در شعله وركردن سركش ترين زغالها حرف نداشت. عاقبت، با قدمهايى سنگين، به سمت دولابچه رفت، كه لگنى لعابى، يك حوله، يك آينه و چمدانى كوچك را درخود جاداده بود. چمدان را بيرون كشيد، رختهاى خيسش را از تن درآورد، لباسهاى خشك و تميز پوشيد، دستى به چانه اش ماليد و زبرى ريش نتراشيده را حس كرد. ـ بى خيالش! با حسرت نگاهى به آتش انداخت كه حسابى گرگرفته بود، دو صندلى را كنارهم نزديك بخارى گذاشت ولباسهاى خيس را با دقت روى آنها پهن كرد. يك ساندويچ از شب قبل روى ميزكارش مانده بود. پيش از رفتن، سرپا، آن را بلعيد. گلويش كمى خشك بود. به ژان گفت: من درهتل هستم، هرخبرى شد، فوراً، بهم زنگ بزنند.» و بالاخره، خود را روى صندلى عقب يك تاكسى رهاكرد. ادامه دارد
|
|
|
|
|
روح درخانه قديمى
|
|
|
ظرف شير روى ميز صبحانه برگشت. همه باتعجب به هم نگاه كردند. هيچ كدام از افراد خانواده دست شان به ظرف شير نخورده بود. «جان» به همسرش نگاه كرد.اوهم هيچ توضيحى براى علت اين مسأله نداشت. «جان» در حالى كه لبخندى روى لب داشت، خطاب به پسر و دخترش گفت: بچه ها! بعضى از اوقات اينگونه اتفاقات عجيب وغريب مى افتد. خب حالا صبحانه تان را بخوريد حتماً ظرف ديگرى از شير را همين الآن مستخدم مان خواهد آورد. «جان» به بچه هايش نگاه كرد. نگاه آنان حكايت از اين مى كرد كه با توضيح پدرشان قانع شده اند. ـ دخترم جا شكرى را به بابا مى دهى؟ قبل از آنكه دست دخترك به جا شكرى برسد، جاشكرى از جا بلند شده و در هوا پرتاب شد. «جان» بار ديگر به همسرش نگاه كرد اما قبل از اينكه لب از لب باز كند صداى تيزى به گوشش رسيد. ـ باز هم شما را خواهم ديد. \ \ \ «كيت باتس» پيرزنى خسيس و بدجنس بود كه در همسايگى خانواده «جان بل» زندگى مى كرد. او به علت اينكه نتوانسته بود «جان» را براى انجام بعضى از امور خانگى اش راضى كند تصميم گرفت تا از او انتقام بگيرد. «جان بل» به علت اينكه احساس مى كرد «كيت باتس» پيرزنى غيرقابل اعتماد است از همسرش وخدمتكارانش خواسته بود كه به هيچ وجه به او اجازه ورود به خانه اش را ندهند «كيت باتس» از اينكه خدمتكاران خانه «جان» با ديدن او صورتشان را مى گرداندند ناراحت بود. تمام اهالى منطقه به دليل اعتبارى كه «جان بل» داشت، نسبت به «كيت» بى توجه بودند. «جان» با رفتار و حرف هايى كه بر ضد اين پيرزن مى زد، باعث شده بود كه همه نسبت به او بى توجهى كنند. «كيت» سعى مى كرد به نوعى به اهالى منطقه بگويد كه «جان بل» بر سر خريد وفروش يك زمين كشاورزى سر او كلاه گذاشته است ولى به علت وجهه «جان بل» هيچكس به حرفهاى او توجهى نداشت. «كيت باتس» پس از مدتى بيمار شد . او در حاليكه در بستر بيمارى افتاده بود و آخرين لحظات زندگى اش را مى گذرانيد گفت: قسم مى خورد كه روحم را به خانه «بل» خواهم فرستاد و او را آزار خواهم داد. \ \ \ «بتى» بعد از اينكه احساس كرد سيلى محكمى به صورتش اصابت كرده است از اتاق بيرون پريد. بالشتهاى روى تخت او به طرفش پرتاب مى شدند. «بتى» جيغ زنان از درد شديدنيشگون هايى كه در سراسر وجود خود احساس مى كرد به درون اتاق پسرش دويد و خود را در آغوش او انداخت. «جان» با اينكه نمى خواست اين جريان را باور كند شروع به دلدارى دخترش بتى كرد. او مى خواست هر طور شده است دخترش بتى را آرام كند. ـ تو خيالاتى شده اى«بتى»! صداى خنده هاى يك آدم نامرئى، وحشت «بتى» را بيشتر كرد. «جان» از شنيدن صدا متوجه شد اين صدارا قبلاً شنيده است. اين صدا به چه كسى تعلق داشت؟ درلحظاتى كه «بل» در اين فكر بود، صداى آواز خواندن زنى را شنيد كه او را نمى ديد «جان بل» از اتاق خود بيرون آمد ولى وقتى خود را به طبقه پايين رسانيد متوجه شد كه مبلمان خانه اش در حال جابجا شدن است. «جان بل» مى خواست هرطور شده است از اين كارجلوگيرى كند. او به خدمتكارانش كه از ترس مى لرزيدند دستور داد كه مبلمان را به حالت نخست بچينند ولى در اين زمان ظروف چينى و با ارزشى كه در قفسه ها بود به طرف آنان پرتاب شد يكى از خدمتكاران در حالى كه بينى اش كشيده مى شد، شروع به فرياد زدن و كمك خواستن كرد. با اين حال «جان بل» در مبارزه با اين شرايط هنوز اصرار داشت اما وقتى صداى جيغ «بتى » را شنيد و متوجه شد كسى با كشيدن گوش او، «بتى» را با اصرار از پله ها به طبقه بالا مى برد، دست از مبارزه با روح برداشت. جان بل و اهالى خانه تا ساعتها دور هم جمع شده بودند. خستگى بر آنان چيره شده بود. خواب آرام آرام آنان را دربرمى گرفت. با وجود وحشت زيادى كه داشتند، پلكهايشان آرام آرام سنگين مى شد. «جان بل » گفته بود كه همه اهالى در سالن نشيمن روى مبلهاى راحتى استراحت كنند. در لحظاتى كه بيشتر ساكنان خانه در حال خواب رفتن بودند، صداى تيز جيغى را شنيد. همه سراسيمه از خواب پريدند. از آن شب به بعد ساكنان خانه «جان بل » روى آرامش نديدند. تعداد زيادى از خدمتكاران كه به سختى در استخدام آقاى بل بودند، از خانه فرار كردند. حالا در خانه بزرگ و ويلايى «جان بل » جز چند خدمتكار و اعضاى خانواده او هيچ كس ديگر نمانده بود. روح سرگردان بيش از هر كسى درصدد آزار «بتى» و «جان» بود. «بتى »كمتر موفق مى شد تا يك شكم سير غذا بخورد زيرا به محض اينكه مى خواست لقمه اى غذا در دهان بگذارد، لقمه غذا به طور مرموزى از دهانش قاپيده مى شد و گوشه ميز يا اتاق پرتاب مى شد. خدمتكارانى كه از خانه اسرارآميز «بل » فرار كرده بودند، شروع به بازگويى اسرار روح سرگردانى در خانه «بل » كردند. كم كم اخبار عجيب و باورنكردنى اين خانه اسرارآميز در تمام منطقه و شهرهاى اطراف پخش شد. عده زيادى از ساكنان مناطق مختلف براى شنيدن قصه هاى عجيب خانه اسرارآميز كه زبان به زبان نقل مى شد، به منطقه كشاورزى آمدند و بعد از اينكه پا به خانه اسرارآميز مى گذاشتند تنها چند لحظه دوام آورده و از آنجا مى گريختند. ژنرال آندروجكسون كه يكى از مبارزان بزرگ آمريكا بود و در شهر نشويل زندگى مى كرد پس از شنيدن جرياناتى كه در خانه اسرارآميز روى داده بود به طرف خانه جان بل راه افتاد. او گفت: من به آنجا خواهم رفت تا حقيقت را روشن كنم. اگر اين اتفاقات قصه اى بيش نباشد، آن را به مردم خواهم گفت و اگر روح مزاحم در آن خانه باشد از آنجا فرار خواهم كرد. ژنرال جكسون با جمع كردن يك گروه چند نفره و برداشتن آذوقه و تجهيزات كافى راه افتاد. او تمام وسايل را روى يك گارى بزرگ قرار داد و به طرف شهر آدامز حركت كرد يك گروه بزرگ از افراد تحت فرمان وى به دنبال گارى حركت مى كردند. در تمام طول راه تا رسيدن به خانه «بل » همه از روح مزاحم و سرگردان و اينكه چگونه با وى به مبارزه خواهند پرداخت و او را شكست خواهندداد، صحبت مى كردند. كاروان ژنرال به جاده اى كه به خانه جان بل ختم مى شد در يك منطقه صاف و مسطح رسيده بود. در يك لحظه گارى از حركت بازايستاد چند نفر به كمك اسبهاى قوى كه در حال كشيدن گارى بود، شتافتند، اما اين تلاشها بى نتيجه بود. ژنرال به افراد خود دستور دادكه از اسب پياده شوندو گارى را به طرف جلو هل بدهند با اينكه چندمرد نيرومند گارى را به طرف جلو هل مى دادند ولى گارى حتى يك ميليمتر هم از جاى خود حركت نكرد. ژنرال وقتى ديد افراد تحت فرمان او كوچكترين موفقيتى به دست نمى آورند، خود از اسب پياده شد به بررسى چرخهاى گارى پرداخت، اما چرخهاى گارى كاملاً سالم بود. پس مشكل در كجا بود. ژنرال به چهره پر از ترس و متعجب افرادش نگاه كرد. نمى دانست چه اتفاقى روى داده است. در يك لحظه صداى جيغى از درون بوته هايى كه پشت ژنرال بود، همه را سر جاى خودشان ميخكوب كرد: ـ بسيار خوب ژنرال. حالا مى توانى گارى را از جاى خودش حركت بدهى ولى ما باز هم امشب همديگر را خواهيم ديد. به دستور ژنرال همراهان او شروع به جست وجو در ميان بوته ها كردند، ولى هيچكس در ميان بوته ها پنهان نشده بود. اسبها خود به خود شروع به حركت كردند. گارى نيز به راه افتاد و در جاده هموار صاف و به طرف خانه جان بل شروع به حركت كرد. ژنرال در حاليكه رنگ چهره اش به شدت پريده بود، گفت: قسم مى خورم كه روح مزاحم اينجا بود. ژنرال وقتى به خانه «جان» رسيد، «جان» از ديدن او خوشحال شد. او اميدوار بود كه اين مردپرقدرت و جنگجو بتواند روح مزاحم را شكست دهد. ژنرال باتاريك شدن هوا در فكر فرو رفت. او هر طور بود بايد با روح مزاحم مبارزه مى كرد روح سرگردان خودش به او گفته بود كه شب باز هم به ديدار او خواهد رفت. در حالى كه ژنرال در اين فكرها بود صداى جيغ و فريادهاى «بتى» به گوش اش رسيد. در يك لحظه خانه در وحشت فرو رفت. ژنرال در هيچ يك از جنگ ها ومبارزاتش اينگونه دچار واهمه نشده بود. او تصميم گرفت به كمك «بتى» كه صداى ضربان سيلى به صورتش در خانه بزرگ مى پيچيد بشتابد ولى همين كه از روى تخت بلند شد ملحفه او از روى تخت بلند شد و در فضاى اتاق شروع به حركت كرد. در يك چشم به هم زدن بالشت هاى روى تحت به سر و صورت ژنرال پرتاب شد. ژنرال از اتاق بيرون دويد. و چند تن از همراهانش را ديد كه از شدت درد به خود مى پيچيدند. صبح زود بود كه ژنرال سوار اسب خود شد و با «جان» خداحافظى كرد. او به «جان» گفت : ترجيح مى دهم در جبهه جنگ بجنگم نه اينكه با يك روح نامرئى مزاحم مبارزه كنم. مدت كوتاهى بعد از اينكه ژنرال خانه اسرار آميز را ترك كرد، جان بل به سختى بيمار شد. او ديگر قدرت حرف زدن نداشت. «بل» به دستور پزشكان در حالى بسترى شد كه هيچ علت مشخصى براى بيمارى اش به دست نيامد. روز به روز وضعيت جسمانى بل بدتر مى شد. يك روز وقتى پسر بل به سراغ گنجه دارو رفت تا براى او دارو ببرد متوجه شد كه داروهاى پدرش در آن جا نيست. به جاى شيشه داروها يك شيشه كوچك قرار داشت پزشك معالج «جان بل» پس از بررسى محتويات شيشه اعلام كرد كه مواد داخل شيشه سمى است. روح مزاحم با خنده هاى خود به اهالى خانه گفت: اين شيشه را براى كشتن بل در آنجا قرار داده بوده است. «جان» به حالت اغما فرو رفت. او ديگر نمى توانست حرفى بزند. دقايقى بعد او براى هميشه جان سپرده بود. تا پايان مراسم خاكسپارى ديگر خبرى از روح مزاحم نبود تنها در يك لحظه روح مزاحم با فريادى به ساكنان خسته و نااميد خانه اعلام كردم: ۷ سال ديگر به اين خانه باز خواهم گشت. ۷ سال بعد در حاليكه هيچ كس انتظار نداست، روح مزاحم بار ديگر به خانه اسرار آميز بازگشت اين بار پسر جان بل، تحت آزار و اذيت هاى روح مزاحم قرار گرفت. اما بعد از مدتى روح مزاحم با گفتن اين جمله كه ۱۰۷ سال ديگر باز خواهد گشت خانه راترك كرد. ساكنان خانه وحشت پس از آنكه روح مزاحم به وعده خود در نخستين بار عمل كرد در وحشت به سر مى بردند، زيرا تنها مدت كمى به بازگشتن روح مزاحم مانده است.
|
|
|
|
|