يكشنبه ۱۷ خرداد ۱۳۸۳ - ۱۷ ربيع الثانى ۱۴۲۵
Sun, Jun 6, 2004
فرهنگ و هنر
سال دهم - شماره ۲۸۱۴
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
تاريخ
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ويژه ۵
ويژه ۶
ويژه ۷
ويژه ۸
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
افق
آرشيو
نگاهى به داستان بلند «آسيابان سور» نوشته: خسرو حمزوى
روايتى از
عدم قطعيت
168018.jpg
«خجسته» زن پير آسيابان سور و همسرش «ماكو» در خانه شان كه همان آسياب است زندگى مى كنند. «رزاق »يكى از اهالى «پاراب » وارد مى شود و درباره غريبه اى مى پرسد كه ظاهر كوهنوردان را دارد . او ادعامى كند كه غريبه ديشب در خانه آنها بوده و نيمه هاى شب صد سكه طلاى آنها را كه امانت مردم بوده، دزديده و فرار كرده است. خجسته با توجه به شناختى كه از «اصغر دشتبان»  پدر رزاق دارد، حرف او را باور نمى كند؛ چون مى داندكه دشتبان فردى متقلب و كلاهبردار است و كسى به او اعتماد نمى كند كه نزدش امانت بگذارد. پس از چند لحظه كدخداى سور «كاظم»  مى آيد. او هم سراغ غريبه را مى گيرد و ادعامى كند كه او «شبانكاره»  يكى ازخوانين مالدار دهات را كشته و اموالش را غارت كرده است. براى اينكه آنها هم سهمى از اموال دزدى داشته باشند، از خجسته درخواست مى كند كه ماكو را وادارد تا فردا با هم به دنبال غريبه بروند. در ضمن از ماكو مى خواهد كه هرچه زودتر سر بريده امام حسين را براى مراسم تعزيه محرم درست كند. چون سرى كه چندسال پيش ساخته بود، دزديده شده است. خجسته به خاطر داشتن سهمى از سكه ها به مال غريبه طمع مى كند و قول مى دهد كه ماكو را راضى كند. بعد از رفتن كدخدا خجسته ماكو را وسوسه مى كند. دوباره كدخدا مى آيد منتها همراه با «عباس » كه مادرش به شهر رفته و او را به كدخدا سپرده است. كاظم از خجسته مى خواهد تا زمان بازگشت مادر عباس، او را نزد خودنگه دارد. عباس كر و لال مادرزاد است. ازنظر خجسته او شاهد خاموش دهكده سور و سنگ صبور اهالى آن است. خجسته از فقر و زندگى در روستايى سوت و كور و دورافتاده حرف مى زند؛ روستايى كه فقر مردمش را سنگدل كرده است. در آسياب به صدا درمى آيد. اين بار رهگذرى با قيافه كوهنوردها، از خجسته اجازه مى خواهد شب را آنجا بگذراند. رهگذر براى تهيه شام اسكناسى به خجسته مى دهد. خجسته براى اينكه كسى متوجه حضور غريبه در آسياب نشود، مبلغ كمترى به ماكو مى دهد واو را براى خريد بيرون مى فرستد. به غريبه توصيه مى كند كه اگر كسى به آسياب آمد در اتاق پشتى پنهان شود. پس از شام، رزاق مى آيد و با اشاره به دزدى و كشتن شبانكاره دوباره سراغ غريبه را مى گيرد. خجسته حرفى نمى زند. پس از رفتن او، غريبه بيرون مى آيد و اعتراف مى كند شب گذشته را نزد رزاق و خانواده اش گذرانده است. براى معالجه بيمارى زن دشتبان به او پول داده، ولى دزدى نكرده و كسى را هم نكشته است و چون آنها نيمه شب قصد كشتنش را داشته اند از آنجا فرار كرده است. خجسته پس از مطلع شدن از صد سكه طلاى همراه رهگذر، به او مى گويد همه دنبال گنج او هستند؛ زيرا اهالى سور و اطراف آن فقيرند و...«رهگذر با آمدنش به آنجا فقر آنها را به رخشان كشيده، به شان فهمانده كه فقر چيست و حالى شان كرده كه فقيرند.»  (ص۵۰). خجسته، رهگذر و عباس را براى خواب به اتاق مى فرستد. رهگذر با نگاه به چهره عباس، لبخند مى زند و متوجه مى شود با آنكه چهره عباس دگرگون نمى شود ولى نگاهش تغيير كرده است. زمانى كه در بستر دراز مى كشند دستش را روى دست عباس مى گذارد. پس از چند لحظه، عباس دست رهگذر رادر دست مى گيرد و بى آنكه لبخندى بر لب بياورد از اينكه مورد توجه و محبت قرارگرفته است چهره اش باز مى شود. پدر رهگذر مهندس «پيشداد»، قبل از به دنيا آمدن او، همسرش راترك كرده و با شبانكاره يك شركت راه انداخته بود. او تا وقتى رهگذر به پانزده سالگى مى رسد، هر سال براى تولدش هديه مى فرستد. اما پس از آن ديگرى خبرى از خودش نمى دهد. رهگذر براى پيدا كردن او نزد شبانكاره و فردى به نام «گودرز» مى رود. اماموفق به پيدا كردن او نمى شود. او وقتى اطمينان پيدا مى كند پدرش هنوز زنده است، دوباره براى پيداكردنش راه مى افتد. گذرش به پاراب و خانه دشتبان مى افتدو بعد از فرار از دست آنهابه آسياب پناه مى آورد. او بامقايسه ميزبانان ديشب و امشب خود، خجسته و ماكو را انسان هايى بسيار مهربان مى يابد. صبح فردا رهگذر بدون آن كه اسم پدرش را بياورد، با دادن مشخصات او به خجسته سؤالاتى مى پرسد. خجسته او را به ياد مى آورد و مى گويد شبى را در آسياب گذرانده است، ولى از آن شب به بعد ديگر خبرى از او ندارد. رهگذر كه از پنهان شدن در آسياب خسته شده است مى گويد نزد متولى امامزاده خواهد رفت تا بگويد كسى رانكشته و دزدى هم نكرده است خجسته متولى را هم مانند ساير اهالى دزد و خونخوارى مى خواند كه به مال او چشم دارد. او، به رهگذر مى گويد خوب است چند روز همين جا بماند تا افسانه گنج او فراموش شود. آنگاه بى سر و صدا و با تغيير چهره آن جا را ترك كند. رزاق و كدخدا كاظم هر كدام جداگانه براى گرفتن خبرى از غريبه به آسياب مى آيند. خجسته آنها را مطمئن مى كند كه غريبه را نديده است. خجسته كنده گيلاسى را در آب خيسانده است تا ماكو از آن سر امام حسين بسازد. شب هنگام با اصرار خجسته ، ماكو وسايل شكل دادن به تنه درخت را مى آورد و شروع به كار مى كند. خجسته براى آن كه رهگذر بخوابد برايش جوشانده اى تلخ دم مى كند. رهگذر از تلخى آن به صدا در مى آيد و خجسته مى گويد« كدام چيز با خاصيتى است كه تلخ نباشد؟ براى همين، مرگ هم تلخ است.» رهگذر مى پرسد «خاصيت مرگ چيست؟» و خجسته مى گويد «آدم را از هراس زندگى آسوده مى كند.» (ص ۶۰) و در غياب او به ماكو مى گويد «باهات اتمام حجت مى كنم، اين عشق حسين است كه به سر و دست تو افتاده، شور حسين است، خون حسين است، هيچ خونى پيش خون گلوى حسين رنگى ندارد.» (ص ۶۱) هشتم محرم كدخدا كاظم بايك كوله پشتى اى نزد متولى امامزاده مى آيدو مى گويد كه كوله را همراه با ماكو كنار مرداب پيدا كرده است، ولى چون قفل داردنتوانسته آن را باز كند. متولى كوله را به دشتبان و پسرهايش نشان مى دهد و آنهاشهادت مى دهند كه كوله مال غريبه است. آنها و چند تن ديگر با آوردن شاهدهايى ادعا مى كنند سكه هاى دزديده آنها در كوله است. متولى كه از زراندوزى اهالى متعجب شده است، از آنها مى خواهد كه براى اثبات حق مالكيت شان قسم بخورند. ظاهراً شاهدهاى دشتبان غريبه اند، و متولى با تكيه به همين نكته فكر مى كند كه آنها به دشتبان اعتمادكردند. به دستور متولى قفل كوله بريده مى شود. در كيسه پول غريبه فقط چهار سكه طلا پيدا مى شود. متولى آنها را در صندوق نذورات امام زاده مى اندازد و دشتبان مى گويد تمام سكه ها را در اين روز عزيز فداى خون امام حسين مى كند. خجسته نيز مانند كدخدا مى گويد كوله او كنار مرداب پيدا شده است و احتمالاً صاحبش در مرداب غرق شده است. متولى تعجب مى كند كه چطور كوله از غريبه جدا شده و چرا در كيسه اى به آن بزرگى فقط چهار سكه هست. در اين هنگام ماكو همراه با سربريده و خونين امام حسين (ع) سر مى رسد. سر آنقدر طبيعى است كه مردم را به شيون و زارى مى كشاند. بعضى هم غش مى كنند. خادم امام زاده سر را روى علم مى زند. عباس همراه مادرش مى آيد و مشغول تماشاى سر مى شود. مادر متوجه گريه پسرش مى شود. تعجب مى كند، چون براى اولين بار است كه گريه عباس را مى بيند و وقتى تلاش او را براى حرف زدن مشاهده مى كند، مى پرسد چى مى خواهى بگويى، عباس دستش را به سوى سربلند مى كند و با كلماتى بريده مى گويد: «اوم…» خجسته دست روى شانه او مى گذارد و مى گويد «سرحسين(ع) را ديده، سر سرور شهدا را، بگذار گريه كند» (ص۸۵)
ساختار طرح (پلات) اين داستان بلند هفتاد و نه صفحه اى، چه در وجه گره و كشمكش و ايجاد تعليق و چه ايجاد بحران تا مرحله گره گشايى وپايان بندى حساب شده است، اما به دليل غلبه مطلق تصوير و نمايش و حجم زياد گفت وگوها، متن در مجموع تابع بى چون و چراى طرح شده و شخصيت ها به اندازه كافى پرداخته نشده اند. هر چند توقع شخصيت پردازى و جهان سازى از داستان بلند را نداريم اما اين تعداد از شخصيت براى چنين حجمى زياد است؛ خصوصاً وقتى نويسنده رغبتى به استفاده از ابزار نقل و توصيف كوتاه نمايى نداشته باشد. نتيجه اين مى شود كه گويى اين داستان بلند جذاب و پركشش، در اصل رمانى قطور بوده كه نويسنده با حذف قسمتهايى از آن به داستان بلند تبديلش كرده است. اصولاً در داستان بلند بايد روى تعداد شخصيت ها و دايره كنش آنها زياد كاركرد. شاهكارهاى كوچكى مثل تپلى از گى دومو پاسان، اتاق شماره شش نوشته چخوف و ايمى فاستر اثر جوزف كنراد و درحجم نازل ترى واش از ويليام فاكنر و شمارى از نوشته هاى هنرى جيمز مانند ديزى ميلر نمونه هاى قابل ارجاع در اين مقوله  اند. چون قرار نيست داستان بلند تلاقى گاه تمام شخصيت ها، همه رخدادها و زمان و مكانها باشد، لذا منطق روايت حكم مى كند كه پارى از روايت به نقل گفتارى (Telling) سپرده شود. حمزوى كه هم قصه گوى خوبى است و هم داستانسرايى باريك بين و اين ويژگى ها را در رمان «شهرى كه زيردرختان سدر مرد» به منصه ظهور رساند، اينجا با تمركز بيش از حد روى وجه نمايشى (showing) و تأكيد زياد روى گفت وگو، قصه جذاب خود را تا حدى از روايت نويسى دور و به نمايشنامه اى نزديك كرده است كه صحنه اصلى اش آسياب است؛ آن هم با حجم زيادى از رفت و آمد و گفت وگو. جدا از اين موضوع، بايد روى ارزش معنايى و انديشه تنيده شده در داستان تمركز كرد. كاربرد واژه هاى كليشه اى خطى و تخت يا داستان موقعيتى (به اين دليل كه لابد موقعيتى پديد آمده تا عده اى از فقر نجات يابند) پاسخگوى اين معنا نيست. ساده لوحانه است اگر موضوع نخ نماى پول دوستى را محور معنايى داستان بدانيم. اين داستا ن تا حدى بيان درونكاوانه تأثير فقر بر زندگى و اعتقاد و ايمان انسان است. اما متأسفانه شمار كثير شخصيت ها (و حجم كم داستان) و دنباله روى افراطى از طرح مانع شدند كه نويسنده هدف خود را كامل كند. حمزوى مى خواهد نشان دهد كه فقر بيش از حد شفقت را محو مى كند. در بنيان نيز همين موضوع در گفت وگوها و كنش هاى شخصيت ها بيش از هر مضمون ديگرى بازنمايى مى شود تا جايى كه نشان داده مى شود كه اعتقادات مذهبى و اصولاً ساختارهاى ايدئولوژيك به راحتى مى توانند با عناصر متضاد خود (در اينجا سودجويى وفرصت طلبى تا مرحله حرص منتهى به قتل نفس) همجوار شوند تا در مجموع زندگى را قابل تحمل تر كنند. اما براى انتساب اين معنا به شخصيت ها، راه افراط در پيش نمى گيرد. در مورد خصلت نمايى عام داستان، بايد گفت كه نويسنده درعين حال گوشه چشمى هم به تاريخ دارد كه قرينه هاى واقعى پرشمارى در زمانها ومكانهاى مختلف به خود ديده است؛ از جمله همين حال جامعه خودمان كه دريدگى ودرندگى حد ومرز نمى شناسد. درعين حال محو شدن شفقت را پديده اى جمعى مى بيند؛ نه صرفاً فردى ـ باتوجه به اين نگرش كه واقعيت ذهنى وعينى فرد وجمع مكمل همديگرند. البته دراين بازنمايى كسى تأييد يا تكذيب نمى شود وامرى (مثلاً بى رحمى ناشى از تصاحب سكه هاى طلا) موجه يا توجيه ناپذير جلوه نمى كند. اين ديدگاه داستانى شده، به لحاظ معنايى در تقابل با آن نگرشى است كه زمانى به دليل عملكردش، در لايه روزمره روابط اجتماعى ودر قالب كاركردهاى سياسى خود را نشان مى داد. منظور، گرايش پوپوليستى بعضى از روشنفكران بود كه فقر را مى ستودند و عقب ماندگى بعضى از همنوعان را معادل «ندارى» و ندارى را معادل «حقانيت» و «معصوميت» واينها را معادل «فضيلت » و «مزيت» مى دانستند. به لحاظ هنرى نيز داستان از هيچ جنبه اى، حتى محو شفقت، ايدئولوژيك يا سياسى نشده است كه تاريخ مصرف داشته باشد. به عكس، خصلتى اساساً نمادين دارد كه گاه تا حد تمثيل اعتلا مى يابد. بن مايه روايت، حاكميت عدم قطعيت و وجود راوى هاى غيرقابل اعتماد است كه منشأ معنايى خود را از همان فقر وجهلى مى گيرند كه به آن اشاره كردم. ازاين ديدگاه چه قهرمانانى كه به دليل فقر شخصى يكى از سرداران دشمن را به قتل رساندند و چه ضدقهرمانانى كه به وسيله اى تطميع شدند و دست شان را به خون شهداى تاريخ آغشته كردند، با نوعى عدم قطعيت روايى بازنمايى مى شوند. نويسنده با عدم داورى وخونسردى كامل به شخصيت هاى پرحرف خود نگاه مى كند. پرحرفى شان دست كم اين حسن را دارد كه خواننده حتى اگر خونريزى را حق آنها نداند، به خاطر فقر وجهل وبعضاً صداقت شان با آنهاهمدردى مى كند. «حقيقت» دنياى انسانهاى داستان، آنجا كه فارغ از ابهام وعدم قطعيت است ، نزد كسى است كه نمى تواند حرف بزند؛ كسى كه براى اولين بار وبه خاطر پيوند عاطفى گريه مى كند. اين تلميح، نقطه اوج قصه است ومى تواند تأويل هاى مختلف داشته باشد. نكته آخر اين كه، وجه نمايشى موجب نشده كه نويسنده حادثه پردازى كند تا بهانه اى براى قلم فرسايى داشته باشد.

|   صفحه اول   |   سياسى   |   داخلى   |   سلام ايران   |   ديگه چه خبر؟   |   اجتماعى   |   بين الملل   | 
|   گزارش   |   فرهنگ و انديشه   |   چشم انداز   |   تاريخ   |   فرهنگ و هنر   |   گفت و گو   |   ويژه ۱   | 
|   ويژه ۲   |   ويژه ۳   |   ويژه ۴   |   ويژه ۵   |   ويژه ۶   |   ويژه ۷   |   ويژه ۸   | 
|   ايران زمين   |   قيمت سكه و طلا   |   اقتصادى   |   حوادث   |   ورزشى   |   صفحه آخر   |   اوقات شرعى   | 
|   افق   | 

|   شناسنامه   |   آرشيو   |