يكشنبه ۱۷ خرداد ۱۳۸۳ - ۱۷ ربيع الثانى ۱۴۲۵
Sun, Jun 6, 2004
افق
سال دهم - شماره ۲۸۱۴
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
تاريخ
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ويژه ۵
ويژه ۶
ويژه ۷
ويژه ۸
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
افق
آرشيو
در باره محمود استاد محمد
روبه يك درياى مواج
168066.jpg
نماى مهر

محمود استاد محمد
۱۳۲۹: تولد در تهران
۱۳۴۳: آشنايى با نصرت رحمانى
۱۳۴۴: آشنايى با بيژن مفيد، حضور در كلاس هايش و عضويت در آتليه تئاتر
۱۳۴۶: شروع تمرين هاى نمايش «نظارت عاليه» به كارگردانى ايرج انور
۱۳۴۷: بازى در نمايش «شهر قصه»
۱۳۴۸: اجراى نمايش نظارت عاليه در شش شب، بعد از دو سال تمرين
۱۳۴۹: انحلال آتليه تئاتر
۱۳۵۰: سفر به بندر عباس و تشكيل گروه «پتوروك»
۱۳۵۱: بازگشت به تهران و اجراى نمايش آسيد كاظم، فيلم نامه سريال پژواك و نويسندگى و كارگردانى سريال «گذرخليل ده مرده» و نمايش «رسم زمانه»
۱۳۵۵: نوشتن فيلمنامه جنگ اطهر
۱۳۵۶: نوشتن نمايشنامه هاى «دقيانوس امپراتور شهر اقيانوس»، «سيرى محتوم» ، «چهل پله تا مرگ» و «شب بيست و يكم».
۱۳۵۸: تمرين نمايش «دقيانوس؛ امپراتور شهر افسوس» با يك گروه آماتور كه به صحنه نرفت و اجراى نمايش «شب بيست و يكم» در تئاتر كوچك تهران
۱۳۵۹: نوشتن نمايشنامه هاى «قصص القصر» و «آنها مأمور اعدام خود هستند»
۱۳۶۱: نوشتن نمايشنامه هاى «خونيان و خوزيان» ، «گل ياس»، «خانه سالمندان» و «هم عكس»
۱۳۶۴: مهاجرت به كانادا
۱۳۷۷: بازگشت به ايران
۱۳۷۸: نويسندگى و كارگردانى «آخرين بازى»
۱۳۸۰: نويسندگى و كارگردانى «ديوان تئاتر ال»

مريم منصورى: كنار ساحل خوابيده بودى، رو برو و سعت درياى جنوب بود و درون تو، آتشى كه مدام مچاله ات مى كرد. در ساحل بندر عباس! سال ۴۹ ! و تو بين آن همه غريب بودى! شايد به خاطر شلال موهايت، يا طرز مچاله شدنت، انگار يخ زده بودى در ساحل درياى جنوب كه آن مرد هم فهميد غريبى و احتمالاً بچه تهران! اما حتم دارم كه نمى دانست بازيگرى هستى كه از صحنه تئاتر، از انجمن دوشيزگان و بانوان، از «شهر قصه» به دورترين نقطه از تهران فرار كرده اى! خودت هم نمى دانستى كجا مى روى! اصلاً اين بندر عباس كه مى گويند كجاست؟ فقط، فرداى آن روز، عصر بود كه فهميدى ديگر در تهران هيچ كارى ندارى! همان روز عجيب و تلخ كه هنوز روى سينه است سنگينى مى كند. ديگر فقط مدرسه مانده بود كه آن هم هيچ وقت برايت اهميت نداشت. در سكوت از خانه بيرون آمدى و به هيچ كس، كلمه اى نگفتى! فقط يك راست به گاراژ «لوان تور» رفتى و بدون اينكه بدانى بندر عباس كجاست، بليتى خريدى! گفته بودى اما با ور نمى كردم! «فقط مى دانستم بندر عباس دورترين نقطه به تهران است. سوار اتوبوس شدم و به بندر عباس رفتم. سى ساعت بعد كه پياده شدم، اصلاً نمى دانستم كجا بايد بروم، چكار كنم؟! اما يك چيز را مى دانستم و اينكه بايد از بيژن دور باشم. ديگر نمى توانستم در تهران بمانم. بدون بيژن! بدون تئاتر بيژن!» گفتى چشم هايت را بسته بودى و تمام تنت مقابل دريا جمع شده بود. مقابل موج هايى كه خودشان را به كناره ساحل مى كوبيدند و تو در تلاش بودى كه قسمتى از زندگيت را بكنى و تكه اى از تمام خاطرات همه عمر را در اين دريا گم كنى.
«در همان دوران، سركوچه ما يك فروشگاه سمسارى و خرده فروشى بود كه مقدارى كتاب هم پشت شيشه اش چيده بود. ما در يكى از جنوبى ترين و اصيل ترين مناطق تهران زندگى مى كرديم. حوالى دروازه دولاب! در آن سمسارى، تقريباً همه كتاب ها كهنه بود و يك روز كتابى از صادق هدايت ـ سگ ولگرد ـ را آنجا ديدم. اسم صادق هدايت را قبلاً از برادرم شنيده بودم و چيزهايى درباره اش هم مى دانستم. آن روز به سمسارى كه رفتم، قيمت كتاب را پرسيدم. درست يادم نمى آيد. چقدر بود، ولى من پول خريدش را نداشتم. آمدم كه بيرون بيايم، گفت: كرايه هم مى دهم! ببر بخون و بردار بيا!» شبى ده شاهى بود. قرار هم نگذاشت. گفت: «حالا ببر، ببينم چند شب طول مى كشد.»
درست مثل اينكه، «سگ ولگرد» هدايت همان چيزى بود كه بايد به دنياى من اضافه مى شد تا نطفه
ذهنيت من بسته شود.» شايد يكى از علت هايش هم اين بود كه سگ ولگرد در محله تان زياد بود. سگ هاى ولگرد كتك خورده در آن منطقه كه يك طرفش جاليز بود و طرف ديگر زندگى نيمه شهرى، زياد بود و تو، تمام سگ هاى ولگرد را كه مى ديدى. فكر مى كردى و سكوت، سكوت، سكوت. درست مثل حالا كه يكدفعه ساكت مى شدى و معلوم نيست كجا غيبت مى زند و آخر به اين نتيجه رسيدى كه هدايت اصلاً سگ را ننوشته، غربت انسان را نوشته و به همين خاطر هنوز كه هنوز است، مجذوب اين قصه اى!
نه در آن محله، نه در خانواده اى با نظام كارگرى هيچ چيزى وجود نداشت تا تلنگرى به يك شاگرد مدرسه اى بزند. به خاطر همين چيزهاست كه فكر مى كنى سيستماتيك رشد نكردى و معلمى هم نداشتى و شايد هم محلى بودن با بيژن مفيد كه آن هم اتفاقى بود، به عنوان يك ارتباط سرنوشت ساز تلقى شود. «همين جورى ها بود، تازمانى كه در اداره تئاتر براى بيژن مفيد اتفاقاتى افتاد و به وسيله مادرش كه در اداره آموزش و پرورش بود» سالنى در يك خانه پيشاهنگى در محله ما گرفت. اين سالن، حدود ۴ ، ۵ سال هر روز، براى تمرين تئاتر در اختيار بيژن مفيد قرار گرفت. من به وسيله بچه محل ها با خبر شدم كه بيژن مى خواهد يك گروه تئاترى درست كند.» فكر نمى كردى كه تئاتر برايت جذابيت داشته باشد، چون تا آن زمان، اصلاً نمايشنامه اى نخوانده بودى! «اما با نصرت رحمانى صحبت كردم. نصرت بيژن راخوب مى شناخت. يك زمانى با هم صميمى بودند و نصرت بود كه من را تشويق كرد كه: برو! بيژن خيلى خوب است! هر چه كه بتوانى ازش يادبگيرى خوب است، حتى اگر جذب تئاتر هم نشوى مهم نيست! ولى برو!»
«همان شب اول كار من تمام شد. فرداى آن روز با رفتارى كه بيژن با من داشت حس كردم يك تئاترى هستم. من را هل داده بود توى مسير و ديگر فكر مى كردم، آنجا كار دارم، نمى توانم نروم. دوماه بعد من مدير صحنه بودم. در حالى كه تا آن زمان اصلاً اين عنوان به گوشم نخورده بود.»
و بعد كم كم بازيگر هم شدى! بالاخره آن همه كلاس ها و آموزش هاى بيژن در زمينه بازيگرى، نقاشى، موسيقى، وزن شعر و ... نتيجه داد و تو نقش آن «خر» شهر قصه را بازى كردى، اما صداى پسر ۱۶ ساله را نداشتى و بزرگتر به نظر مى رسيد! درست برعكس حالا كه اگر اين موهاى خرمايى صاف از روى پيشانى كنار نرود و چين و چروك ها را بپوشاند، با تمام سكوت و حسى كه در تك تك كلمه هايت جارى مى شود ـ البته اگر حرف بزنى ! ـ كسى ۵۴ ساله بودنت را باور نمى كند و شايد به خاطر همين بزرگ سالى در نوجوانى است كه فكر مى كردى بيشتر از پنجاه سال زندگى نمى كنى!
«بيژن  مفيد از نظر من، يا در دنياى ذهنى و تخيلاتم اصلاً يك انسان عادى نبود. هر چند كه از متن جامعه هنرى و فرهنگ سياسى زمان خودش برخاسته بود. فرزند خلف همان جامعه اى كه از آن آل احمد، ساعدى و هدايت بيرون مى آيند و اينها هيچ كدام شان آدم هاى عادى نبودند. ساده ترينش اين است كه همه شان قبل از پنجاه سالگى تمام شدند.
و بيژن تو را به عنوان يك معلم يا كارگردان جذب نكرد، زندگى تو راتعطيل كرد. ديگر هيچ چيز مهم نبود مگر بيژن و شهر قصه كه همه وجودت را فتح كرد. انگار در يك خلسه مريد و مرادى، تو و همه بچه ها شكل مى گرفتيد و بزرگ مى شديد و بيژنى كه نتوانست در اداره تئاتر كار كند هم، در كنار شما و با يك گروه بى چون و چرا و آماده براى كار لذت مى برد. بيژنى كه مى گويد نه در اداره تئاتر كه اصلاً در هيچ اداره اى جا نمى گرفت. كه تازه ۱۲ شب مى گفت: خب! بچه ها! شروع مى كنيم و همه تان مى دانستيد كه اين «شروع مى كنيم» يعنى كار تا ساعت ۳ صبح! واصلاً هم لازم نبود، براى كسى توضيح دهد.
و همين طور زندگى ميان زمين و آسمان مى گذشت، بعد از چهار سال تمرين شهر قصه به روى صحنه رفت و همه جا درخشيد و پس از آن، بيژن تصميم گرفت «ماه و پلنگ» را براى جشن هنر آماده كند. ولى اين بار، فقط يك ماه تمرين كرديد. حتى وقت نداشتيد كه متن را حفظ كنيد و به همين خاطر هم صداها را ضبط كرديد. آن هم در كارى كه نه ضرب دارد و نه ماسك و هنرپيشه ها بايد با هم حرف بزنند و اين انرژى به شيوه طبيعى منتقل شود و نشد.
«يكباره با واقعيت تلخ مواجه شديم. نمايش ماه و پلنگ تماشاگر را جذب نكرد. سردى سالن و سكوت منجمد تماشاگران خيلى واضح بود. خود بيژن هم، پلنگ را بازى مى كرد و بدنش به هيچ وجه اجازه نمى داد..»
«ماه و پلنگ» افسانه زيبايى كه در آن پلنگ عاشق ماه شب چهارده مى شود، ماه كامل! بعد از آن يخبندان قرار شد ماه و پلنگ اجرا نشود و شهر قصه را دوباره اجرا كنيد. شش ماه در انجمن بانوان و دوشيزگان سالن گرفتيد. خيابان بهار، پشت امجديه! سالن، سالن سخنرانى بود، پس سالن و صحنه را با هم ساختيد تا دوباره شهر قصه جان بگيرد.
«اما پچپچه هايى بود و درون ما چيزى ويران شده بود. يك چيز عظيم! قرار بود پول نسبتاً زيادى كه از شهرقصه عايد گروه مى شد، براى ساختن يك تئاتر پس انداز شود. اصلاً بيژن يك موجود دردمند و زجر كشيده بود كه با نظام سياسى و اجتماعى آن دوران، سرجنگ داشت و در اين جنگ معنا پيدا مى كرد. اما بعد از موفقيت شهر قصه، كسانى بى خبر، سر اجراى ما مى آمدند و با بيژن دوست شده بودند، كه پيش از اين در صف دشمنان ما بودند و بيژن اين نگاه را به ما داده بود.» و درهمين پچپچه ها بود كه فهميد يد صدا هايى كه دوسال پيش از اجرا ضبط كرده بوديد، خيلى ابتدايى و آماتورى است. اين صدا زنجيرى بود كه در اجرا برايتان، حد مى گذاشت و بيژن هم زير بار ضبط دوباره صدا نمى رفت. زندگى تعطيل بود، كلاس هاى بيژن و تمرين هم، فقط روزى دو سانس و گاهى سه سانس روى صحنه مى رفتيد و سالن پراز تماشاگرانى بود كه خيلى خوب كف مى زدند و بليت هم مى خريدند. اما يك چيزى گم شده بود و شما تصميم گرفتيد حرف بزنيد و زديد.
«در يك جلسه چهارپنج دقيقه اى، يكى از بچه ها موظف شد حرف گروه را به بيژن بگويد. آرش گفت: آقاى مفيد! فكر ساختن تئاتر گم شده و تئاتر هم! ما فقط كارمان اين شده كه ماسك ها را روى سرمان بگذاريم و برويم روى صحنه، بعد هم پايين بياييم و خداحافظ، خداحافظ! چه شده آخر؟!
خيلى ساده به بيژن برخورد. گفت: «اگر مى خواهيد برويد، بلند شويد برويد. فكر من هم نباشيد. من فردا از سرخيابان چهار تا عمله به جاى شما ها مى آورم.»
168048.jpg
و ما فقط مى توانستيم سكوت كنيم. اين تنها كارى بود كه از دست مان بر مى آمد.
بيژن توى اتاق گريم رفت و گفت: «فكر ها تونو بكنيد و جواب بديد!» بيژن كه رفت ما هم از آن در فرار كرديم. فرار تا مبادا با او روبرو شويم.» فرار كرديد، اما حرفى كه بيژن زد، مى توانست شما را منفجر كند. كسى اين حرف را زده بود كه هميشه مى گفت: «شما بهترين هنر پيشه هاى ايران هستيد، خودتان، قدر خودتان را نمى دانيد» و به همين دليل هم نمى گذاشت با كس ديگرى كار كنيد.
و يك سر به پا توق تئاترى ها، توى ميدان فردوسى رفتيد كه آدم هايى مثل ساعدى، آل احمد، دكتر خويى، اكبر مشكين و ... البته بچه ريزه هايى مثل شما آنجا جمع مى شدند و شايد هم منفجر شديد كه از تاكسى كه پياده شديد، همه بيرون ريختند.
اين بچه ها خيلى راحت مى توانستند، خودشان را زير ماشين بيندازند.»
و اين گريه وزارى طول كشيد. تا بندر عباس، دريا و ماه! فقط مى خواستى دور باشى! طول كشيد اما بالاخره، در بندرعباس هم زندگى شروع شد. تلويزيون ملى در بندر عباس هم فرستنده اى درست كرد و تو از آنجا سر در آوردى و خوابگاه تلويزيون! اما مدرسه رهايت نكرد و پرونده دبيرستان به بندرعباس منتقل شد، تا كلاس ششم هم تمام شود.
تئاتر هم رهايت نكرد. اين بار خودت گروه درست كردى! گروه «پتوروك» و «ريل» دولت آبادى را كار كرديد. اين اسم را هم حسين احمدى نسب كه از بچه هاى آن گروه بود پيشنهاد داد. «پتوروك» يعنى جرقه!
يك سال بعد به تهران برگشتى. ۱۳۵۰. ديگر آب از آسياب افتاده بود، گروه آتليه تئاتر كاملاً از بين رفت و هيچ كدام از آن بچه ها هم ديگر به فكر تئاتر نبودند. اما هنوز در همان محله بودند. دروازه دولاب! «من همان موقع با آقاى جوانمرد آشنا شدم. گفت: «وايسا همين جا!» و عضو گروه هنرى ملى شدم.» همان موقع در عين حال كه به عنوان بازيگر، عضو گروه هنر ملى بودى ودر يك نمايش هم براى نصرت پرتوى ـ همسر جوانمرد ـ بازى مى كردى، داستان ديوار ژان پل سارتر را هم براى صحنه، دراماتيزه كردى و همه چيز شروع شد. ياد «آسيد كاظم» افتادى، طرحى مبتنى بر يك اتفاق واقعى در همان محله خودتان كه سالها پيش از نصرت رحمانى به تو و از تو به بيژن منتقل شده بود. حرفش را هم زده بوديد اما هيچ وقت نوشته نشده بود و تو باز هم اسير خاطرات پيشين، نمايشى نوشتى كه در جنوب شهر و ميان بچه هاى يك محله اتفاق مى افتد. اصلاً نقش ها را براى خودشان نوشتى! و تمرين ها شروع شد و نمايش شكل مى گرفت و كامل مى شد. اما تو عضو گروه هنر ملى بودى و آيين نامه گروه، به تو اجازه بيرون كاركردن را نمى داد. ۱۳۵۱ بود و تو جوان ۲۲ ساله اى با آرزوهاى بسيار!

«به خصوص كه نه خبر داده بودم و نه اجازه گرفته بودم. يك روز به آقاى جوانمرد گفتم: آقا من بيرون يك گروه تشكيل دادم.
گفت: ا ؟!
گفتم: آره آقا! كار آماده است.
گفت: پسركى اين كارو كردى؟
گفتم: آقا! بياييد كار را ببينيد!
گفت: باشه.
آمد نمايش رو ديد و خوشش آمد.
گفتم: آقا اگر به من سالن اجرا ندهيد، اين نمايش را مى برند كارگاه نمايش و من نمى خواهم.
گفت: بريم خانه نمايش.»
مى دانم! خانه نمايش را خود جوانمرد درست كرده بود و تو بدون هيچ تجهيزات و تداركاتى، فرداى آن شب «آسيدكاظم» را در خانه نمايش روى صحنه بردى. يك هفته بعد، سالن شلوغ شد. اجراى نمايش «فرفره ها» ى جوانمرد تمام شد.
پس «آسيد كاظم» به جاى «فرفره ها» در تالار ۲۵ شهريور ـ سنگلج ـ روى صحنه رفت. «سگى در خرمن جا» نصرت الله نويدى را هم جوانمرد، به صحنه آورد و تو چه شوقى داشتى كه كارت در كنار كار جوانمرد روى صحنه مى رود و سالن همينطور شلوغ بود تا ارديبهشت ماه كه تالار سنگلج ـ همان ۲۵ شهريور دوران جوانى ات ـ غير قابل تحمل مى شد به خاطرنداشتن سيستم تهويه و هوا خيلى خفه و بد بود.
هنوز هم همينطور است. همان سال سريال «پژواك» را نوشتى و «گذرخليل ده مرده» و كار كردى! اكبر مشكين، جمشيد مشايخى، خسروشكيبايى، بهروز به  نژاد، آهو خردمند و ... بازى مى كردند.
تو و ديگران «محمود استاد محمد» را به عنوان كارگردان و نويسنده اى موفق شناختيد. در اوج موفقيت چه شد كه يكباره سكوت كردى و دست ها روى دست! به من نگفتى، اما نوشته اى كه آن سال تقويم تو نه شب داشت، نه روز، نه ماه داشت، نه فصل. اصلاً تقويم تو رقم نخورد. از سال ۵۲!
«چون ذهنيت من، عوالم روحى و زندگى روزمره ام، دست من نبود. من نبودم كه زندگى مى كردم. تمام آن چيزهايى كه من را به وجود آورده بود، حركتم مى دادند. اسم كارگردان، نويسنده، روشنفكر... همه اين ها بدون اينكه برايم حل شده باشند، با من بودند. بدون اينكه اصلاً زندگى كردن به عنوان يك نويسنده را آموخته باشم يا اصلاً براى اين كار تربيت شده باشم. معلوم است من كه بين زمين و آسمان معلق هستم و به زندگى ادامه مى دهم، با يك نسيم به اين طرف و آن طرف پرت مى شوم.»
و پرت هم شدى! كه حالا «شب بيست و يكم» ات را نمى خوانى. اصلاً از آدمى كه اين متن را نوشته، مى ترسى!
باورم نمى شود، من اين را نوشته باشم. من اينقدر تاريك و خفه و خشن فكر مى كردم؟ آن هم در اوج جوانى و در زيباترين سالهاى زندگى؟ آن سالها زياد كار مى كردم، اما كار مهمى نمى كردم. كارى كه تداوم خودم باشد. فقط زندگى بود و زندگى! افتادم توى چرخ دنده زندگى تا انقلاب!»
تا سال ۶۴ هم ماندى! براى تلويزيون، نمايش كار مى كردى، آن زمان سريال هم مى نوشتى. «زيرسايه همسايه» از همان دسته است و نمايش «گل ياس» و ده نمايش ديگر كه كاركردى و اجرا نشد. كاركردى و ضبط نشد. كاركردى و دور ريخته شد.
«و... نمى دانم. نمى دانم چه شد كه راه افتادم؟! زندگى ام را تعطيل كردم، مرگم را پذيرفتم و رفتم.»
ديگر نزديك به چهل سال داشتى و دور از وطن در يونان، اسپانيا و كانادا، مرور ايام يكى از مهمترين كارهاى تو بود. ديگر دوره جوانى و شكنندگى اش را پشت سرگذاشتى و به قول خودت زندگى كردن را آموختى!«من بلد نيستم زندگى كنم. واقعاً مى گويم! اين كار را نياموخته ام. هيچ وقت هم بلد نبوده ام. بلد نيستم چيزهايى كه اذيتم مى كند را دور بريزم. به من مى گويند «چرا عمداً خودت را اذيت مى كنى؟ مگر تو مسؤول همه چيزهايى كه در جامعه مى گذرد، هستى؟! اين چيزى است كه ديگران مى گويند، اما ما ياد نگرفته ايم چشم هايمان را ببنديم.»
به جز مرور ايام، كارهم كردى، روزنامه نگارى و يك مجموعه قصه! مجموعه اى در سرماى ۳۶درجه زير صفر كانادا و ايرانى هاى منجمد شده! و نمايشنامه آخرين بازى! اما تو پيش از آنكه يخ بزنى، به خانه برگشتى ! سال ۷۷! «اصلاً به خاطر تئاتر برگشته بودم. جنون ديگرى نداشتم.»
و «آخرين بازى» را سال ۷۸ به صحنه بردى. با قرار دادى كه شايد خيلى ها فكر مى كردند، بهت بر مى خورد و مى روى. اما ماندى چون مى خواستى كار كنى و بعد «ديوان تئاترال» در سال ،۸۰ كه با استقبال مردم مواجه شد.
و سكوت مى كنى. درست حالا كه اين بسته سيگار تمام شده و بسته ديگرى باز مى كنى. سيگار ۵۷. اما زير اين سقف كوتاه، دود نيست. نسيم در اين خانه جريان دارد، در اين زير زمين! روى ميزكارت، قفسه كتاب ها و ... و با پكى كه به اين سيگار تازه مى زنى، مى دانم اصلاً حاضر نيستى در تعريف هنر، تئاتر و خيلى چيزهاى ديگر تجديد نظر كنى!
«با نهايت شرم اين حرف را مى زنم. چهار ماه است كه من هيچ چيزى ننوشته ام. وقتى مى خواهم كار كنم، مى گويم من بايد اين را بنويسم و نمى شود. من نمى توانم وضعيت پيرامونم را ناديده بگيرم... واقعيتش اين است كه... حرفى ندارم بزنم. فكر مى كنم در دوره اى قرار گرفته ام كه حرف زدن بى معناست. حرفى نمانده! ديگر معناى كلمات عوض شده!»سيگارت را توى زير سيگارى روى ميز خاموش مى كنى و سكوت. سكوت. سكوت.

|   صفحه اول   |   سياسى   |   داخلى   |   سلام ايران   |   ديگه چه خبر؟   |   اجتماعى   |   بين الملل   | 
|   گزارش   |   فرهنگ و انديشه   |   چشم انداز   |   تاريخ   |   فرهنگ و هنر   |   گفت و گو   |   ويژه ۱   | 
|   ويژه ۲   |   ويژه ۳   |   ويژه ۴   |   ويژه ۵   |   ويژه ۶   |   ويژه ۷   |   ويژه ۸   | 
|   ايران زمين   |   قيمت سكه و طلا   |   اقتصادى   |   حوادث   |   ورزشى   |   صفحه آخر   |   اوقات شرعى   | 
|   افق   | 

|   شناسنامه   |   آرشيو   |