يكشنبه ۱۷ خرداد ۱۳۸۳ - ۱۷ ربيع الثانى ۱۴۲۵
Sun, Jun 6, 2004
ويژه ۲
سال دهم - شماره ۲۸۱۴
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
تاريخ
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ويژه ۵
ويژه ۶
ويژه ۷
ويژه ۸
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
افق
آرشيو
• ويژه نامه «ايران جوان» اين هفته را در صفحات ويژه بخوانيد.
۷ ثانيه، ۶‎/۲ ريشتر لرزش؛ شما به چه فكر مى كرديد؟
دنبال چه مى گردى؟
سهراب گفته هميشه فاصله اى هست. اما ما مى گوييم هميشه گمشده اى هست! همه ما چيزهايى از دست داده ايم. گاه اين گمشده ها را مى توان يافت و گاهى هم امكان يافتنشان وجود ندارد. ستون دنبال چه مى گردى در باره همين جور چيزهاست.
منتظر ميل ها و نامه هاى شما هستيم.
donchemig@yohoo.com
نشانى اين ستون است.
من جمع كننده سكه هاى ايرانى و خارجى هستم. هر كس در تبريز و اطرافش مايل به فروش سكه هايش است با emailمن تماس بگيرد.
sabbaghkar@yahoo.com
گمشده من يك دفتر ياد بود است. دفترى كه همه همكلاسى ها و هم اطاقى هاى دوران دانشگاهم در آن يادداشتى نوشته بودند و خاطره اى از ۴ سال زندگى دركنار هم بود. پر از خاطرات شيرين و تلخ و دست خط هاى عجيب و غريبى كه خواندنش چندان راحت نبود.
اما من اين دفتر را يك سال پيش گم كردم. بعد از سفرى دو هفته اى وقتى به خانه برگشته اثرى از آن نبود. هيچ كس هم نمى دانست اين دفتر كجاست. حالا كه دو سال از آن روز ها مى گذرد و دلم براى بچه ها تنگ مى شود، بيش از هميشه از گم كردن اين دفتر ناراحت مى شوم.
نسيم صيادى ـ بهبهان
يكى از مهمترين چيزهايى كه گم كرده ام، دوست دوران سربازى ام است. ما هر دو از يك شهر به اهواز رفته بوديم. در آن ايام كه دور از خانواده بودم، احمد بيش از هركس ديگر با من بود. اما وقتى كه من از خدمت مرخص شدم، او به دليل اضافه خدمتش مجبور بود چند وقتى را در اهواز بماند. همان زمان هم براى كار مجبور شدم به عسلويه بروم. جايى كه هرپانزده روز يك بار مى توانستم به خانه بيايم. چند بارى با خانه شان تماس گرفتم اما آن ها از آن جا رفته بودند، احمد هم چندبارى تماس گرفته بود و من نبودم. به همين راحتى دوستى كه دوسال از سخت ترين و البته عجيب ترين دوران زندگى ام را با او سپرى كرده بودم گم كردم و هنوز هم هر جا كه مى رسم دنبالش مى گردم.
محسن ايزدى ـ زنجان
حرف دل
حرف دل جايى است براى حرف هاى شما. هرچه كه باشد و ازهركه بگويد. براى ما دراين ستون مهمترين نكته اين است كه اين حرف ها حرف هاى دلتان است. ما را ازخودتان بدانيد.
نشانى پستى ما: تهران، خيابان خرمشهر، شماره ،۲۱۲ ايران جوان
نشانى الكترونيكى: harfedel.ir @ yahoo.com منتظر شما هستيم.

معنى عشق

نمايان شد نشان از راز هستى
خمينى معنى عشق است و مستى
خمينى شعله آتشفشان است
خمينى ذوالفقار بى نشان است
خمينى كوه طور و كوه سينا
نظام زندگى را كرده معنا
مسيحا دم ببين اعجازكرده
بود دل مطمئن پرواز كرده
نديده مادرگيتى مثالش
ملائك غبطه گوى وضع و حالش
على طاهرى خلخالى ـ رباط كريم

دوران ما...

پدرم مى گويد شماها احترام سرتان نمى شود. بى ادب هستيد و ولنگار. به حرف كسى گوش نمى كنيد. مادرم مى گويد: زمان ما دخترها مگر اين قدر پررو بودند.
اصلاً حرف نمى زدند. مادربزرگم مى گويد: زمان ما دخترها اين قدر شلوغ نبودند. صداى خنده شان را كسى نمى شنيد. رويشان را كسى نمى ديد. اما الآن شماها توى خيابان با صداى بلند حرف مى زنيد و مى خنديد.
عمويم مى گويد: دوران ما دخترها توى خيابان فقط زمين را نگاه مى كردند. هركس هم چيزى مى گفت جواب نمى دادند. دختر سنگين بايد اين جورى باشد.
خاله ام مى گويد: دخترها يادگرفته اند چت مى كنند معلوم نيست با كى و چطورى. دوران ما كسى بدون اجازه پدرومادر و برادرش مگر مى توانست حرفى بزند؟
دوران ما... دوران ما... دوران ما... توى ذهنم پر از اين جمله هاست. دورانى كه معلوم نيست چقدر خود پدرومادر و فاميلهايم ازآن لذت برده اند. دورانى كه همه چيز در روابط خانوادگى خلاصه مى شده. مثل اينكه كسى باورندارد، الآن ديگر دوران ماست.
دوران كسانى كه پرانرژى و جوان. دورانى كه ديگر تظاهر معنايى ندارد. كسى بى خودى به كس ديگر شك نمى كند. اما دوران ما را كسى باورمى كند؟ شايد اگر باورمى كردند الآن اين حرف ها اين قدر در ذهنم پرسه نمى زدند.
چقدر بايد تهمت بى احترامى و پررويى را تحمل كنيم؟ وقتى با دوستانم هستم همه براى فرار از اين دوران غريب كه اصلاً دركش نمى كنيم با صداى بلند مى خنديم و حرف مى زنيم. بالاخره از اين روزها و شب ها لحظه اى كه مال ما هست؟ نيست؟
هاله شريفى ـ تبريز

شادى مال همه است

بعضى وقت ها كه به دور و بر خودم نگاه مى كنم، احساس مى كنم كه اصلاً موفق نيستم. اينكه دانشجو باشى و كاربكنى برايم كافى نيست. هستند كسانى با وضعيت من كه روحيه خوب و شادى دارند و از لحظه لحظه زندگى شان استفاده مى كنند.
اما من هروقت به هم خانه اى هايم، به افراد محله اى كه درآن زندگى مى كنم، به آدم هاى دورو برم نگاه مى كنم، هيچ لحظه شادى نمى بينم. با اين همه مى بينم كه همه تلاش مى كنند.
كسى بى خودى نااميدنيست. كسى «لحظه اش» را فداى افكارپوچ نمى كند.
آن وقت است كه مطمئن مى شوم كسى با وضعيت من چندان هم بدبخت نيست.
شايد آنقدر گرفتارى داشته باشم كه خيلى فرصت خوشگذرانى برايم نماند. اما چيزهايى كه دارم (مثل كار و دانشجو بودن و...) خيلى هم كوچك نيستند. وقتى كسى به خاطر يك كاركوچك يك روز تمام شاد است من چرا نباشم؟ شادى مال همه است فقط بايد افكار بى خود را ازخودت دوركنى. آنوقت آنقدر شادمى شوى كه لذت مى برى.
م.ح ازكاشان
تو ديگر
جهانى نيستى
نقش جهان
• ويژه نامه «ايران جوان» اين هفته را در صفحات ويژه بخوانيد.
167907.jpg
مسعود مبينى ـ اصفهان
الآن كه اين مطلب نوشته مى شود، يك دانشجوى رشته نقاشى دانشگاه هنر درست روبه روى عمارت عالى قاپو، وسط ميدان نقش جهان اصفهان نشسته است و چند دقيقه است كه طراحى هايش را به پايان برده تا اين مطلب را بنويسد. بهانه نوشتنش هم يك دلگيرى بوده و يك نگرانى. من شنيده ام كه روز يكشنبه (يعنى امروز) مسؤولين يونسكو قرار است در چين (يا جايى همان طرف ها) يك كنفرانس داشته باشند. كنفرانس آنها به من ربطى ندارد. اما مثل اينكه قرار است يكى از بحث هاى آن كنفرانس تصميم گيرى درباره خارج كردن اسم ميدان نقش جهان از فهرست ميراث فرهنگى جهانى باشد. مبارك است! پشت هم دارد اتفاقات خوب براى ميراث فرهنگى ما مى افتد. اگر تخريب كامل ارگ بم و بخشى از قلعه الموت و خانه نيما يوشيج را به گردن زلزله مى اندازيم، يك چنين آبروريزى را بايد به گردن كدام اتفاق طبيعى انداخت؟
آن موقع كه در نزديكى ميدان استثنايى نقش جهان، ستون هاى يك برج تازه به دوران رسيده داشت بالا مى رفت، همه گفتند نبايد اين اتفاق بيفتد اما كسى گوش نكرد. ما در دانشگاه اطلاعيه داديم، توى روزنامه ها نوشتيم، به مسؤولين مربوطه گوشزد كرديم، اما كسى حرفمان را تحويل نگرفت.
اگر براى آنهايى كه ميليون هايشان را با ساختن برج ها به ميلياردها تبديل مى كنند، ميراث فرهنگى مهم نيست، اما براى ايرانيان ميراث فرهنگى شان مهم است.
طبق قانون يونسكو براى اينكه ساختمان يا مكانى در فهرست ميراث فرهنگى بشرى قرار بگيرد، نبايد تا فاصله چهاركيلومترى آن ساختمانى بلندتر از چهار طبقه ساخته شود. اما پايه هاى اين برج درست در فاصله هفتادمترى ميدان، مثل يك دهن كجى بزرگ به ميراث فرهنگى، بالا رفته است و كسى هم چيزى نمى گويد.
لابد اين وسط آدم هايى هستند كه مى گويند چه اهميتى دارد يونسكو نقش جهان را از اين فهرست حذف كند، ما كه نقش جهان را داريم و مال خودمان است. من اين پرسش را مى گذارم به حساب هزاران چيزى كه بسيارى از مسؤولين ما نمى دانند و براساس اين ندانسته هاست كه تصميم مى گيرند و تصميم نمى گيرند. اگر نقش جهان از اين فهرست خارج شود، يونسكو ديگر هيچ مسؤوليتى در مقابل صدمات و خسارات احتمالى به اين مجموعه تقبل نمى كند و در صورت بروز هر اتفاقى، حتى يك دلار كمك بين المللى براى ترميم اين مجموعه نمى شود. اگر خداى نكرده اتفاقى براى مسجد امام (ره)، مسجد شيخ لطف الله، كاخ عالى قاپو بيفتد، هيچ كمك بين المللى دريافت نخواهيم كرد و اين يعنى يك ضرر چندين ميليون دلارى يا حتى بيشتر به ثروت مردم ايران. اما به نظر مى رسد اين چندين ميليون دلار از حساب مردم چندان اهميت ندارد. براى خيلى ها، خيلى چيزهاى ديگر مهم است.
حرفهايى درباره ترس
۳ معمولاً مردم به ترسهايشان بيش از آينده اعتقاد دارند. (دو فايربو)
۳ هيچ چيز بيش از خود ترس ترسناك نيست. (سر فرانسيس بيكن فيلسوف انگليسى)
۳ عشق هميشه سازنده است، درحالى كه ترس نابود مى كند. (امه فاكس)
۳ پرهيز طولانى مدت از خطر با مواجهه بلادرنگ با آن تفاوتى ندارد. افراد ترسو درست به اندازه افراد بى احتياط دچار دردسر مى شوند. (هلن كلر)
۳ به جاى ترس هايتان با اميدها و رؤياهايتان مشورت كنيد. به جاى فكر كردن به چيزهايى كه در انجامشان ناموفق بوده ايد، به توانايى هاى بالقوه اى فكر كنيد كه هنوز به فعل نرسيده اند. خودتان را به آن چيزى مشغول كنيد كه انجامش براى شما ممكن است، نه آنچه قبلاً در انجامش ناموفق بوده ايد. (پاپ ژان ۲۳)
۳ ترس باعث مى شود گرگ بزرگتر از آنچه هست، جلوه كند. (ضرب المثل آلمانى)
۳ شجاعت فقدان ترس نيست، بلكه قدرت رويارويى با آن است. (جان پوتنام)
۳ آنچه بايد بيش از مرگ براى انسانها ترسناك باشد، اين است كه هرگز زندگى را آغاز نكنند. (ماركوس آرليوس امپراتور روم)
۳ آنكه هر روز بر خطرى غالب نشود، درس زندگى را نياموخته است. (جوليوس سزار)
۳ هيچ چيز حقيرتر از احترامى نيست كه براساس ترس ابراز شود. (آلبر كامو نويسنده فرانسوى)
۳ بسيارى هستند كه به خاطر ترس از حرف همسايگان خودشان را نمى كشند. (سيريل كانولى نويسنده انگليسى)
۳ آنكه هرگز نترسيده، در زندگى اميدى هم ندارد. (ويليام كاوپر)
۳ در زندگى ما چيزى براى ترسيدن وجود ندارد، تنها بايد آنها را بشناسيم. (مارى كورى)
۳ آنچه مردم را به عكس العمل مجبور مى كند، ترس است نه عشق! (لئوناردو داوينچى، نقاش ايتاليايى)
۳ بسيارى از ترسها زاييده خستگى و تنهايى هستند. (ماكس ارمن)
۳ در ميان احساسات گوناگون تنها ترس و اندوه فراوان است كه با موسيقى تسكين نمى يابد. (جورج اليوت نويسنده انگليسى)
۳ من ترس را در مشتى خاك به شما نشان مى دهم. (تى اس اليوت شاعر آمريكايى)
3 مسأله اين نيست كه شما ترسيده ايد يا نه، مسأله اين است كه در اين ميان چه كسى چيره است، شما يا ترس؟ هرگز نگوييد نمى ترسم، بگوييد اگر ترسيدم، باز هم من بر اوضاع مسلط خواهم بود. (هربرت فنسترمايم)
۳ نهايتاً هر كسى در عمق وجودش مى داند كه سوى ديگر هر ترسى آزادى است. (مريلين فرگوسن)
۳ انسان، ترسها و آرزوهايش را به سادگى باور مى كند. (ژان دو لافونتين)
۳ بهتر است يك بار با خطر روبرو شوى تا يك عمر از آن بترسى. (دكتر توماس فولر)
۳ با ترسهايتان روبرو شويد، آنها را فهرست كنيد، بشناسيد و تنها در اين صورت است كه مى توانيد آنها را پشت سر بگذاريد و پيشرفت كنيد. (جرى گيليس)
۳ انسان از فكر كردن بيش از هر چيز ديگر مى ترسد، حتى بيش از نابودى و مرگ. (برتراند راسل)
۳ رنج كشيدن حد و مرزى دارد، درست برخلاف ترس كه هيچ حد و مرزى نمى شناسد. (سر فرانسيس بيكن)
۳ اول همه حقايق را ببين، بعد دچار بيم و هراس شو. (ناشناس)
۳ ترس بندى است كه آنقدر شما را نگه مى دارد تا خفه شويد. (ژان تومر)
۳ يك احمق نترس گاهى از يك نابغه ترسو خردمندانه تر عمل مى كند. (نانسى استور)
۷ ثانيه، ۶‎/۲ ريشتر لرزش؛ شما به چه فكر مى كرديد؟
ترس هاى رنگى در ۶‎/۲ ريشتر
167919.jpg
صحرا محمدى نيا
فقط ده روز است كه از زلزله گذشته و برخلاف ترس اوليه و نگرانى هاى يكى دو روز بعد، دوباره همه چيز را به فراموشى سپرده ايم. در اين گزارش به سراغ چند جوان رفته ايم تا بدانيم وقت زلزله چه مى كرده اند و نگران چه چيزهايى شده اند. خيلى ها بى خيال بوده اند و خيلى ها ترسيده اند. حق هم داشته اند. مگر نبايد وقت زلزله ترسيد؟
درست وسط فيلم «عمرمختار» بود. من جلوى تلويزيون خوابيده بودم و داشتم با خيال راحت فيلم مى ديدم. اما يكدفعه تصوير عاليجناب ها و ژنرال ها لرزيد. اول فكر كردم، پدربزرگم از روى نردبان پرت شده پايين. لطفاً به تفكرات من نخنديد. بعد پيش خودم گفتم نه ممكن نيست اثرات پرت شدن كسى به روى زمين اينقدر طولانى و شديد باشد (مدت لرزش به نظر من بيشتر از ۷ ثانيه بود). و اين شد كه ديگر به اين نتيجه رسيدم خود خودش است ـ جناب زلزله ـ ولى نمى دانم چرا نترسيدم شايد هم ترسيدم ولى به روى خودم نياوردم. بلند شدم گلدان روى تلويزيون را كه خيلى لق مى زد، برداشتم و گذاشتم پايين. بعد دودستى تلويزيون را گرفتم. اصلا فكر نكنيد كه من آدم خيلى مال دوستى هستم. هرچند كه شما آزاد هستيد هرجور كه دوست داريد، فكر كنيد. ولى خب چون زياد زلزله را جدى نگرفته بودم و احتمالاً تا آخر عمر هم نمى گيرم، تصورم اين بود كه اتفاق خاصى نمى افتد. فقط مهم اين است كه تلويزيون پخش زمين نشود. درهرحال اگر به اين نتيجه رسيديد كه من دچار اختلالات مغزى هستم برايم دعا كنيد، ولى قبلش بهتر است حرف هاى دوستان ديگر را هم بخوانيد. آنها از زلزله مى گويند.
به اين مى گويند «زلزله»!
ـ «واى «مسعود» كى داره با اين شدت بالا و پايين مى پره؟»
ـ «سيما جان» كسى بالا و پايين نمى پره، به اين مى گويند: «زلزله».
اينها ديالوگ هايى است كه عصر جمعه بين «مسعود و سيما» موقع زلزله رد و بدل شده است.
ـ خب بعد چى شد؟
ـ «هيچى، تا گفتم زلزله، ديدم سيما پريد يك چادر سرش كرد و از در رفت بيرون، مستقيم پيش مادرش، بعد با هم آمدند توى كوچه، ديگه نه عشقى، نه همسرى و نه هيچى.»
اما جالب اينجاست كه خانواده مسعود از جمعه تا اواسط هفته بعد تمام روز و شب را توى يك چادر وسط باغچه حياتشان گذرانده اند: «سيما خيلى مى ترسد.»
فكر كنم زلزله شده!
ـ ««مرتضى»! به «كمال» بگو كمتر بدو بدو كنه، زشته، سقف داره مياد رو سرمون.»
«محمد» پاى كامپيوتر بوده و داشته چت مى كرده كه زلزله شده. وقتى هم كه «مرتضى»، «كمال» را صدا مى كند، او در كمال خونسردى در را باز مى كند و مى گويد: «بچه ها فكر كنم زلزله شده!» بعد سه تايى با هم تصميم مى گيرند بروند توى كوچه: «اما تا اومديم از در بريم بيرون تموم شد، بعد همه با هم زديم زير خنده».
ديالكتيك تنهايى در آغوش مادر
«من قبل از اينكه زلزله بياد، داشتم به مرگ فكر مى كردم، اصلاً داشتم شعر «ديالكتيك تنهايى» «اكتاويوپاز» را مى خواندم. شادى موقع زلزله باز هم به خواندن شعر و تفكرات مرگ ادامه مى دهد. اما اين بار در آغوش مادرش.
ـ ترسيدى؟ نه؟
ـ «شايد، خب آدم از اتفاق هاى غيرمنتظره شوكه مى شه ولى اصلاً به اين فكر نيفتادم كه بايد بروم زير چارچوب در و نمى دونم از اين كارها بكنم. فكر كردم در بغل مادرم اوضاع امن تره».
به نظر شما من چند روز زير آوار مى مانم؟
«خيلى ترسيدم، ياد بمباران و دوران جنگ افتادم». «هانيه» وقتى اين حرف ها را مى زند و صحنه هاى زلزله را به ياد مى آورد، باز هم مى ترسد. او روى تخت خوابيده بوده كه ناگهان پرت مى شود روى زمين.
ـ يعنى اينقدر شدت داشت؟
ـ «آره، خانه ما سمت غرب تهران است زلزله اين طرف واقعاً شديد بود. حتى شيشه بعضى خانه ها شكست.»
ـ پس حسابى وحشت كردى؟
ـ «آره، واقعاً ترسيدم. البته نه از اينكه مى ميرم. بلكه از اين مى ترسم كه چند روز زير آوار بمانم. اصلاً تصورش برام وحشتناكه...»
البته ماجراى ترسيدن هانيه بعد از زلزله همچنان ادامه پيدا مى كند. چرا كه وقتى يك ساعت بعد از زلزله روى تخت مى نشيند و با تلفن حرف مى زند، احساس مى كند، تختش بدجورى مى لرزد.
ـ ولى يك ساعت بعد كه ديگر زلزله نيامد؟ آمد؟
ـ «نه، زلزله نبود، بلكه اين برادر ديوانه من بود كه مى خواست خودش را بانمك نشان دهد. «نيما» نشسته بود كنار تخت من و با قدرت تمام پايه ها را تكان مى داد.»
وقتى كه خوابم مى آيد...
«مونا» هم از تجربه اش به هنگام زلزله مى گويد. خونسرد و با خنده فراوان. او تازه از راه مى رسد و خودش را آماده يك خواب عميق و طولانى مى كند، اما احساس مى كند زير پايش مى لرزد:
«خب زلزله است ديگر...»
ـ يعنى مهم نيست؟
ـ نه! به نظر من خيلى جدى نيست.
ـ بعد چى كار كردى؟
ـ هيچى، چى كار كنم؟ خب اگر آدم قرار است بميرد، مى ميرد. من هم آن موقع فوق العاده خسته بودم و تصميم گرفتم كه بخوابم و خوابيدم.
اين آدم پيش من امانت بود...
«مريم» بچه كرج است. جمعه ساعت ۴ بعد از ظهر به همراه بقيه بچه هاى كلاس خسته و كوفته از عمليات جنگل شناسى جنگل فيروز كنار نوشهر راهى كرج مى شود. شنبه كه شماره موبايلش را مى گيرم، هنوز به خانه شان نرسيده، صدايش خسته و نگران است، يا به قول خودش شوك زده... «وقتى رسيديم مرزن آباد، يك هو شيشه اتوبوس شكست: «اين چه طرز رانندگيه آقاى جعفرپور؟» ولى تصادفى در كار نبود. اتوبوس براى مدت زيادى مى لرزيد. ماشينهاى توى جاده هم همينطور. خيلى وحشتناك بود. مريم همه اش فكر مامانش بوده است و البته براى يك نفر ديگر هم ناراحت بوده. يك نفرى كه به اصرار «مريم» راهى اين مسافرت شده بود. «سعيده پيش من امانت بود.»
ـ بعد چى شد؟
ـ «خدا را شكر براى ما اتفاق بدى نيفتاد، فقط بچه ها كمى شوكه شده بودند. به هرحال اتوبوس دوباره به سمت نوشهر برگشت و تازه الآن (شنبه) داريم برمى  گرديم.»
راستى چرا بچه هاى تهران خيلى به زلزله اهميت نمى دهند. همه مى ترسند. اصلاً حالا كه فكر مى كنم و آن لحظه ها را دوباره تكرار مى كنم، مى بينم ماهيچه هاى پشت ساق پاهايم بدجورى مى لرزيد. خب من هم ترسيدم. اصلاً همه ترسيدند، ولى جالب اينجاست كه بچه هاى تهران، هيچ وقت به فكر پناه گرفتن، حفظ جان و... نيفتاده اند يا حداقل توى اين گزارش اينجورى بوده. فقط ترسيده اند. آنها در وهله اول فكر كرده اند كه كسى از جايى پرت شده و يا دارد در طبقه ديگر براى خودش گرگم به هوا بازى مى كند. اما قضيه براى بچه هايى كه به كانون امواج نزديكتر بوده اند، جور ديگرى است. آنها بيشتر خطر را احساس كرده اند، بيشتر لرزيده اند. قطعاً بچه هاى چالوس، كلاردشت، قزوين، زنجان و... به ياد خانه هايى افتاده اند كه ۱۴ سال پيش شبانه فروريخت. احتمالاً خبر اين زلزله به بروبچه هاى بم هم رسيده است. حتماً آنها هم به فكر خانه هاى نساخته شان افتاده اند.

|   صفحه اول   |   سياسى   |   داخلى   |   سلام ايران   |   ديگه چه خبر؟   |   اجتماعى   |   بين الملل   | 
|   گزارش   |   فرهنگ و انديشه   |   چشم انداز   |   تاريخ   |   فرهنگ و هنر   |   گفت و گو   |   ويژه ۱   | 
|   ويژه ۲   |   ويژه ۳   |   ويژه ۴   |   ويژه ۵   |   ويژه ۶   |   ويژه ۷   |   ويژه ۸   | 
|   ايران زمين   |   قيمت سكه و طلا   |   اقتصادى   |   حوادث   |   ورزشى   |   صفحه آخر   |   اوقات شرعى   | 
|   افق   | 

|   شناسنامه   |   آرشيو   |