با آنكه گفت وگو با هوشنگ مرادى كرمانى در يك صبح با صفاى بهارى و بعد از يك ورزش صبحگاهى در پارك ملت تهران انجام شد، اما اين، چيزى از كويرى بودن اونمى كاهد. او هنوز هم مثل يك بچه روستايى صميمى و صادق است. هر چند مى گويد كه اصلاً دوست بازنيست و رفقاى صميمى زيادى ندارد. او در تمام مدت گفت وگو و پس از آن مدام نگران اين بود كه حرف زدن از تجربه ها و گذشته هايش، به حساب خود ستايى و غرور او گذاشته نشود. اما شايد هنوز اين نكته را نمى داند كه هر كس تنها يك قصه از او خوانده باشد، خودش فهميده كه هوشنگ مرادى كرمانى نمى تواند آدم خودپسند و مغرورى باشد.
& منصور ضابطيان
آيا «دوستى» در كوير، مفهومى متفاوت از «دوستى» در جاهاى ديگر دارد؟
من جاهاى ديگر را چندان تجربه نكرده ام اما به عنوان كسى كه در حاشيه كوير به دنيا آمده و رشد كرده، مى توانم بگويم دوستى در كوير با نشانه هاى خاصى همراه است. آسمان باز و روابطى كه براساس كار سخت شكل مى گيرد، براين ماجرا تأثير مى گذارد. اما به هر حال دوستى، دوستى است و دقيقاً نمى توان گفت كه جغرافيا چه تغييرات مشخصى را مى تواند در دوستى ها ايجاد كند. خطرى كه در سال هاى دور كوير براى كاروان ها داشته، باعث مى شده تا در اين كاروانها، آدم ها براى بقا هم كه شده با هم دوست شوند. اساساً هر چه مشكلات آدم ها بيشتر باشد دوستى هايشان نيز عميق تر مى شود. ديروز در جايى مى خواندم كه دوست خوب آن كسى است كه وقتى به تو احتياج ندارد هم دوستت باشد.
آيا شما خودتان در كوير، چنين دوستانى داشته ايد؟
بله، من در روستا دبستان مى رفتم و در آنجا دوستان خوبى داشتم. خيلى هايشان را هنوز هم به ياد دارم اما خيلى هاى ديگر از يادم رفته اند. يك دوست وهمبازى خوب داشتم به اسم باقر نعمتى كه هميشه با هم بوديم. حتى كنار حياط مدرسه يك باغچه درست كرده بوديم.
الآن كجاست؟
نمى دانم. يك زمانى توى كتابفروشى كار مى كرد و بعد شنيدم كه رفته توى دادگسترى كرمان. لابد الآن او هم مثل من پير شده.
اگر اشتباه نكنم در چهارده پانزده سالگى به كرمان مهاجرت مى كنيد. آنجا رنگ دوستى ها چطور بود؟
توى كرمان به خاطر علاقه ام به كارهاى هنرى، در دبيرستان بيشتر با كسانى قاطى شدم كه دستى در هنر داشتند. يكى از آنها محمدعلى مصطفى زاده ابراهيمى بود كه خط مى نوشت و وضع مالى اش هم خوب بود. دوچرخه داشت و دوچرخه اش را مى داد من سوار مى شدم. من روى دوچرخه او دوچرخه سوارى يادگرفتم.
اين داشتن دوچرخه هم در دوستى تان نقش داشت؟
بله، دوچرخه خيلى مهم بود مخصوصاَ براى من كه يك پسربچه فقير بودم كه هيچ وقت رنگ چنين چيزهايى را نديده بود. مصطفى زاده يك دوچرخه كوچك داشت كه من به راحتى مى توانستم سوار آن بشوم چون قد او حتى از من هم كوتاه تر بود. ما از نظر عاطفى بسيار نزديك بوديم. الآن اگر چه دنياى ما خيلى از هم فاصله دارد اما هنوز او را يك دوست خوب مى دانم.
او حتى در فيلمى كه براساس زندگى من ساخته شده است هم صحبت كرده است. يك دوست ديگر هم داشتيم به اسم محمدعلى ثانى كه خوب شعر مى گفت و ما سه نفرى يك نشريه ديوارى درست كرده بوديم به اسم بهشت سخن. يك دوست ديگر هم داشتيم به اسم گلستانى كه بعداً با جناقم شد.
چه با مزه... اين اتفاق چطور افتاد؟
او آمده بود تهران. من به خانه اش رفت و آمد داشتم. آنجا از خواهر زنش خوشم آمد و ازدواج كرديم.
پس شما باجناق او شديد.
آره ... راست مى گويى... پس چرا هميشه فكر مى كردم او باجناق من شده؟
توى پارك هم دوست داريد؟
كم و بيش. يك آقايى به اسم آقاى زمانى هست كه با او دوستم. مرد فوق العاده خوبيست و كاسب خوبى هم هست. گياهخوار هم هست.
واى... دوست هاى گياهخوار مايه دردسر هستند.
نه، يك وقت هايى كه مى رويم رستوران او غذاى خودش را مى خورد ماهم غذاى خودمان را.
دو چرخه هم دارد؟
اين يكى را نمى دانم ديگر!
آيا دوستان دوران كوير در قصه هاى شما هم آمدند؟
بيشتر شان آمده اند. مثلاً در بعضى قصه هاى مجيد، همين دوستم محمدعلى مصطفى زاده ابراهيمى به عنوان يك شخصيت حضور دارد. البته اين را اضافه كنم كه خيلى دوست بازنيستم و دوست خيلى خيلى نزديكى كه شبانه روز با هم باشيم و خيلى با هم چفت شويم ندارم.
خلأ اش را احساس نمى كنيد؟
نه، چون دوستان ديگرى را جايگزين كرده ام.
مثلاً چه چيزهايى؟
كتاب، نوشتن، سينما و... من دوستان فوق العاده زيادى دارم. توى كوه كه مى روم همه با من سلام وعليك مى كنند، توى پارك، خيابان، جاهاى ديگر، دوستان زيادى كه من اسمشان را نمى دانم اما اين چيزى از دوستى شان كم نمى كند. اسم ها زود از يادم مى رود چون بخش عمده ذهنم درگير تخيل براى نوشتن است. اما به هرحال به اين دوستى ها احترام مى گذارم و قدرش را مى دانم، چون من كودكى سختى داشتم و در آن دوران اصلاً موجود دوست داشتنى نبودم.
چرا؟
شايد چون يك خرده توى خودم بودم و يك خرده خل و چل به نظر مى رسيدم. براى همين الآن به حدود ده، پانزده ميليون خواننده اى كه در واقع دوستم هستند، احترام مى گذارم. يك روز توى كرمان يا همين تهران، تمام درها روى من بسته بود، اما حالا مى بينم هرجا كه مى روم، يك دوست تازه پيدا مى كنم.
گفتيد اسم آدمها را به خاطر نمى سپاريد، اما برايم جالب است بدانم در برخورد با آنها توجه به چه نكته اى براى شما جذاب است؟
لحن گفتارشان. من چون داستان مى نويسم، مى دانم كه پشت زبان هر كسى يك شخصيت هست. نوع واژه ها و جمله هايى كه به كار مى برد، برايم خيلى مهم تر از ظاهر است. از نوع محبت كردن و تون صداى او مى فهمم كه آيا آدم صميمى و صادقى هست يا نه.
آيا شما از آنهايى هستيد كه صداها را به دو دسته «قابل اعتماد» و «غير قابل اعتماد» تقسيم مى كنند؟
من «غير قابل اعتماد» نمى شناسم. يعنى روى غير قابل اعتمادها خيلى مكث نمى كنم. از آنها به سرعت مى گذرم. بعضى آدمها وقتى حرف مى زنند، كلامشان آنقدر نرم است كه بى اختيار از گوش رد مى شود و در ذهن مى نشيند، ولى كلام بعضيها فقط تا دم گوش مى آيد و خودش برمى گردد.
آيا اين نكاتى كه درباره «نوع محبت كردن» و «تون صدا» و... مى گوييد، يك مسأله نسبى است؟
اين بستگى به حساسيت آدم در برخورد با ديگران دارد. بعضى ها نياز دارند كه اين مسأله را مدام امتحان كنند، ولى براى من، بعد از اين همه سال، اين امتحان خود به خود انجام مى شود. انگار يك فيلتر خاص روى گوشم نصب شده كه اين حس را تشخيص مى دهد و كمتر هم خطا كرده است. يك اصل كلى كه من هميشه در زندگى به آن توجه دارم، اين است كه در هر آدمى با هر شرايط و موقعيتى يك آدم نيازمند مى بينم. حتى بدترين آدمها، در بدترين شرايط يك «نياز» دارند كه تو اگر آن نياز را كشف كنى، مى توانى با آن آدم دوست شوى. آدمى كه دارد چاخان مى كند و دوست دارد خودش را يك چيز ديگر نشان بدهد هم يك نياز روانى دارد. به خاطر همين نگاه است كه در داستانهاى من، تقريباً آدم بد وجود ندارد، همان طور كه آدم خيلى خوب هم وجود ندارد. وقتى اين طورى به زندگى نگاه كنى، با مردم مهربان تر مى شوى. من با هيچ كس قهر نيستم و تصور مى كنم دشمن هم ندارم.
ولى اين تصور شماست، شايد دشمنان زيادى داشته باشيد!
نه، فكر نمى كنم. من به قلبم رجوع مى كنم. حتى اگر دشمنى هم وجود داشته باشد، چون من خودم كينه اى از او به دل ندارم، دشمن نمى دانمش. فكر مى كنم اگر او يك روز، يك جايى نيشى به من زده، اين نيش از روى نياز او بوده است و بايد به اين نياز او توجه داشته باشم.
وقتى تو در موضوعى موفق باشى، دو چيز به سراغت مى آيد. يكى غرور و تكبر و ديگرى حسادت ديگران. بايد با اين دو تا مبارزه كنى تا بتوانى سرپا بمانى. وقتى بخواهى يك آدم حسود را به سوى خودت جلب كنى، بايد اول از خودت شروع كنى، يعنى كارى نكنى كه كارهاى موفق تو پيش او جلوه اى خاص بكند. بگذار او عذاب كمترى بكشد. نبايد ديگران را وادار كنى كه دوستت داشته باشند. همان طور كه كارى نبايد بكنى تا از تو متنفر شوند. من ممكن است گوشه دلم از كسى رنجيده باشم، اما اين رنجش را همان گوشه نگه داشته ام و سعى نكرده ام براساس آن تصميم بگيرم.
اين گوشه گوشه ها كه روى هم جمع مى شود، خطرناك نيست؟
نه، با آنها مبارزه مى كنم. سعى مى كنم بريزمشان دور و مرتب آن لكه ها را ترميم كنم. من سختى زيادى كشيده ام تا به اينجا رسيده ام. يك زمانى وقتى به تهران آمده بودم، بعد از شش ماه تحقير با سختى زياد توى انبار يك شركت نوشابه سازى كار پيدا كردم. حدوداً سالهاى ۴۵ ـ ۴۴ بود.
آنجا يك رئيسى داشتم كه اصلاً از او خوشم نمى آمد. او هم از من خوشش نمى آمد. دليلش هم اين بود كه مرا به جاى يكى از فاميلهاى او آورده بودند. اين رابطه خيلى برايم عذاب آور بود و من مدام سعى مى كردم به نوعى آن را درست كنم. هر وقت مى رفتم كرمان، برايش كلمبه مى آوردم يا چون سيگارى بود، برايش سيگار مى خريدم. او هم كادوها را مى گرفت و تشكر هم مى كرد، اما اين نفرت دوطرفه همچنان ادامه داشت و من مى ترسيدم كارم را از دست بدهم، چون به سختى آن را پيدا كرده بودم و اگر آن را از دست مى دادم، دوباره آواره خيابانها مى شدم. يك روز با خودم گفتم با اين تظاهرها كار درست نمى شود. من بايد او را قبلاً دوست مى داشتم. براى همين شروع كردم به تلقين كردن به خودم كه بايد او را دوست داشته باشى.
نتيجه داد؟
باور كن نتيجه داد. من واژه به كار نبردم، انرژى فرستادم.
پس اين تغيير در شما رخ داد نه او!
بله، در من اتفاق افتاد، ولى پيامد آن اتفاقى بود كه در او افتاد. او هم از من خوشش آمد. ديل كارنگى يك نكته اى را مى گويد كه شايد رو باشد، ولى درست است. او مى گويد هر آدمى مثل يك خانه مى ماند. همان طور كه براى ورود به هر خانه اى بايد از در وارد شويد و ديوار به كارتان نمى آيد، براى ورود به قلب آدمها هم بايد در مناسب را پيدا كنيد. خيلى از سياستمداران براى برقرارى ارتباط با مردم همين كار را مى كنند. يعنى در يك ديدار با يك عده، سعى مى كنند از قبل بدانند كه آن آدم يا آدم ها از چه چيزى خوششان مى آيد و اهل چه كارى هستند و سعى مى كنند در ديدار با آنها راجع به آن مسأله صحبت كنند.
مثلاً شاه مى رفت ديدار از يك پادگان. بعد از يك درجه دار قديمى مى پرسيد: «فلانى تو چرا كشتى را كنار گذاشتى؟» و طرف هرجايى مى نشست مى گفت كه اعليحضرت مى دانستند كه من پانزده سال پيش كشتى مى گرفته ام! اما او نمى دانست كه همين آقاى اعليحضرت طبق يك نقشه قبلى قرار بوده از او اين سؤال را بپرسد. يعنى طرف كاشته شده كه شاه بيايد و براى محبوب شدنش يك همچنين پرسشى بكند. البته اين روش ها كارايى دارد ولى عميق نيست.
هوشنگ مرادى كرمانى براى ورود به قلب آدم ها از چه درى وارد مى شود؟
من از در صداقت وارد مى شوم. ممكن است گاهى براى اين ورود در صداقت اغراق هم بكنم ولى تحت هر شرايطى راه ورودم صداقت است. دنبال اين هستم كه محبت كنم، چون خودم هم نيازمند محبت هستم.
چرا اينقدر نيازمند محبت هستيد؟
به خاطر سختى هاى زندگى. من پنج ماهه بودم كه مادرم را از دست دادم، خواهر و برادر نداشتم، پدرم بيمار روانى بود. يك چنين آدم تنهاى بى كس مرتب دنبال اين بود كه ديگران دوستش داشته باشند ولى در اغلب موارد موفق نمى شد.
پس براى خودتان يك پا «مجيد» بوده ايد!
بله، مجيد خودم هستم. چه مجيد، چه من دنبال جلب محبت بوديم و هر دو به اين نتيجه رسيديم كه با زبان ريختن و چاپلوسى و پول و اين جور چيزها نمى شود جلب محبت كرد، بايد صادق بود و صادقانه زندگى كرد.
الآن شما رفيق فاب هم داريد؟
رفيق فاب ديگه چيه؟
يعنى «رفيق فابريك»! يعنى دوستى كه همه جيك و پوكتان با هم باشد.
رفيق فاب من قلم و كاغذ است.
ولى با قلم و كاغذ فقط مى شود حرف زد، نمى شود حرف شنيد!
من جواب هم مى گيرم. جوابى كه از اين رفيق مى گيرى را خودش نمى دهد. جواب را ميليون ها خواننده اى مى دهند كه كارهايت را مى خوانند.
اگر شما تمساح بوديد چه كسى را مى خورديد؟
چه كسى را؟ ... چه كسى را ...؟ واقعآً هيچ كس. شايد فقط شيركاكائو مى خوردم يا حداكثر آب هويج. ... همين!