يكشنبه ۱۷ خرداد ۱۳۸۳ - ۱۷ ربيع الثانى ۱۴۲۵
Sun, Jun 6, 2004
فرهنگ و انديشه
سال دهم - شماره ۲۸۱۴
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
تاريخ
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ويژه ۵
ويژه ۶
ويژه ۷
ويژه ۸
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
افق
آرشيو
حقيقت رهايى بخش حقيقت خطرناك
مصطفى ملكيان
168015.jpg
دومين شماره از نشريه نوپديد «ناقد» درحال آماده سازى و انتشار است و شايد هم اكنون كه خواننده اين صفحه را ملاحظه مى كند، به بازار نشر عرضه شده باشد.
اين ماهنامه تخصصى كه به حوزه فلسفه و الهيات مى پردازد، از نعمت همكارى مصطفى ملكيان برخوردار است.
اين شماره از «ناقد» پيشگفتارى به قلم مصطفى ملكيان دارد كه از دو بخش تشكيل شده است.
بخش نخست آن، يادداشت و سرمقاله گونه اى است كه در آن شيوه سراسر عُجب كسانى را به نقدمى كشد كه جهان هستى را تابع خود مى خواهند و گمان مى كنند با اين عقايد خود مى توانند به ستيز با قوانين هستى برخيزند.
ملكيان ضمن دعوت خواننده به مقايسه انديشه اى كه حقيقت را آزاد ساز و رهايى بخش مى داند با فكرتى كه حقايق را خطرناك تلقى مى كند، اززبان ويكتورهوگو همگان را مى خواند كه «بندگان حق و غلامان وظيفه باشيم.»
بخش دوم از نوشتار ملكيان، درنهايت ايجاز، دقت و جامعيت، درون مايه هريك از مقالات «ناقد» را به خواننده گزارش مى كند. مديرمسؤول محترم ناقد، اين پيشگفتار را پيش ازانتشار، پيشكش خوانندگان صفحه انديشه «ايران» مى كند.
• گروه انديشه

جوزف باتلر (Joseph Butler)، الهيدان وفيلسوف اخلاق انگليسى (۱۷۵۲ـ۱۶۹۲)، دريكى از مواعظ خود مى گويد: «امور و افعال همانند كه هستند و آثار و نتايج آنها همان خواهندبود كه خواهندبود. پس، چرا، از فريب خوردن خوشمان بيايد؟» آيا واقعيت ها تابع عقايد ما مى شوند يا عقايد ما بايد از واقعيت ها تبعيت كنند؟ آيا واقعيت ها، مانند سايه، به دنبال عقايد ما مى دوند يا عقايد ما بايد، سايه وار، درپى واقعيت ها روان باشند؟ آيا عالم، براى اينكه عالم باشد، بايد خود را با عالم وفق دهد؟ جهت انطباق ازكدام سو به كدام سو هست وبايد باشد؟ آيا انطباق يافتن واقعيت ها با عقايد ما ممكن است؟ و آيا انطباق يافتن عقايد ما با واقعيت ها مطلوب نيست؟ شك نيست كه تغيير قوانين جهان هستى درحد وسع و توان ما آدميان نيست و يكى از لوازم اين حقيقت اين است كه واقعيت هاى تغييرپذير را فقط با توسل به واقعيت ها تغييرمى توان داد، چه رسد به واقعيت هاى تغييرناپذير كه طبق تعريف، اصلاًتغييرشان نمى توان داد و اگر واقعيت ها(ى تغييرپذير) را فقط به مدد واقعيت ها دگرگون مى توان كرد و نه با توسل به پيش داورى ها، خرافات، آرزوانديشى ها، اوهام و خيالات و جهل ها، ظاهراً چاره اى جز اين نيست كه واقعيت ها را بشناسيم تا: اولاً: بدانيم كه چه واقعيت هايى تغييرناپذيرند تا درباب آنها حلقه اقبال ناممكن نجنبانيم و عرض خود نبريم و زحمت ديگران نداريم و چه واقعيت هايى تغييرپذيرند و ثانياً: بدانيم كه چه واقعيت هايى تغييردهنده واقعيت تغييرپذيرى كه نامطلوب است و قصد دگرگون كردنش را داريم مى توانند بود و چه واقعيت هايى قدرت تغييردادن واقعيت نامطلوب موردنظر را ندارند تا تفكيك واقعيت هاى تغييرناپذير از واقعيت هاى تغييرپذير و تميز واقعيت هاى تغييردهنده از واقعيت هايى كه قدرت تغيير امور نامطلوب ما را ندارند، صورت نپذيرد درجهت بهبود وضع و حال خود قدم از قدم برنمى توانيم داشت و براى حصول اين تفكيك و تميز بايد جهان هستى را واقعاً بشناسيم، نه اينكه به عقايد خود دلخوش داريم و گمان كنيم كه جهان هستى خود را با عقايد ما انطباق خواهدداد. بزرگترين عجبى كه تصورمى توان كرد عجب كسانى است كه جهان هستى را تابع خود مى خواهند و گمان مى كنند كه جهان دائر مدار عقايد جاهلانه و خطاآميزآنان است و بااين عقايد مى توانند به ستيز با قوانين جهان هستى برخيزند و ‎/يا واقعيت هاى تغييرناپذير را هم تغييردهند و‎/ يا واقعيت هاى تغييرپذير را به هرصورت و سانى كه مى خواهند درآورند. اين عجب نه فقط به معناى افتادن درطمع خام خداشدن و خدايى كردن است، بلكه مستلزم فراتر رفتن ازحد الوهى است، چرا كه خدا نيز قدرت محقق ساختن محالات را ندارد يا ـ به تعبير ديگرى كه حاصلى جز تعبير اول ندارد ـ محالات قابليت ندارند كه متعلق و مشمول قدرت و اراده الهى واقع شوند. راهى نيست جز دست كشيدن از اين كبر و رعونت و به فراموشى سپردن آرزوى خدايگانى و دريادنشاندن اين حقيقت كه ما جزو كوچكى از كل كران ناپيداى جهان هستى ايم كه حتى بقايمان جز با هماهنگى با قوانين اين جهان امكانپذير نيست. چيزى كه هم ازديدگاه اخلاقى و هم از ديدگاه مصلحت انديشانه قابل توصيه است اين است كه تواضح و واقع نگرى پيشه كنيم و سعى مان را همه مصروف اين كنيم كه عقايد خود را با امور واقع تطبيق دهيم و يقين آوريم كه، به گفته عيسى مسيح، «حقيقت شما را آزاد خواهد كرد» (انجيل يوحنا، باب هشتم، آيه ۳۲).
آزادكنندگى و رهايى بخشى حقيقت جز بدين معنا نيست كه فقط با التزام نظرى و عملى به حقايق و واقعيت ها مى توان از وضع و حال نامطلوب آزاد و رها شد، نه با سردر لاك عقايد خود كردن و تنيدن تارها و پيله هاى پيشداورى، خرافه، آرزوانديشى و خيالپردازى و رؤياپرورى. اين فكرت كه حقيقت آزادساز و رهايى بخش است كجا و اين فكر كه حقايق، يا لااقل بعضى از حقايق، خطرناكند كجا؟ «حقيقت خطرناك» چه معناى محصلى مى تواند داشت؟ حقيقت براى چه كسى خطرناك است و چه خطرى دارد؟ چگونه مى توان گفت كه خروج از جهل و خطا خطر دارد؟ و آيا جز براى كسى كه به جهل و خطا دل خوش كرده است خطرى از ناحيه حقيقت متصور است؟ بهتر آن نيست كه به گفته ويكتور هوگو، «بندگان حق و غلامان وظيفه باشيم»؟
>>>
در اين شماره، سخن حسين بشيريه، در «ايدئولوژى سياسى و هويت اجتماعى در ايران»، اين است كه هويت اجتماعى ناب مفهومى است بلامصداق، چرا كه در عالم واقع، هميشه هويت هاى اجتماعى، اعم از هويت هاى قومى، ملى، دينى و مذهبى و ...، ناخالص، آميخته و مركب، ناتمام، گذرا و سيال و درحال بازساخته شدن اند. اين مفهوم بى مصداق و تهى را غالباً ايدئولوژى هاى كلى پرداز عصر جديد كه سده بيستم سده پيدايش و گسترش انواع آنها بود، برساخته اند و ترويج كرده اند. از سوى ديگر، فرايند جهانى شدن به زوال علايق ايدئولوژيك و بسط علايق اقتصادى مى انجامد و از اين رو انتظار مى رود كه در سده بيست و يكم با زوال ايدئولوژى ها، عدم خلوص، آميختگى و تركب، ناتمامى، گذرايى و سياليت، و باز ساخته شدن هويت هاى اجتماعى مجال بروز و ظهور چشمگير بيابند. اين سه مدعاى اصلى با نظرى اجمالى به ايران سده بيستم و نقش ايدئولوژى هاى سياسى در هويت سازى اجتماعى در آن توضيح و تقرير مى شوند.
جواد طباطبايى، در «تأملى درباره ايران»، به سؤالات و اشكالاتى پاسخ مى گويد كه درباره ديباچه اى بر نظريه انحطاط ايران وى، كه جلد نخست از مجموعه «تأملى درباره ايران» اوست، طرح شده اند. در اين پاسخگويى، وى آرا و نظرات خود را در باب ايرانشناسى، ادوار تاريخى ايران، سنت، انديشه تجدد، سكولاريزاسيون، مقام الهيات در مسيحيت و شأن كلام در اسلام و اهميت يافتن نهج البلاغه در دوره صفويه باز مى گويد. محمد حبيبى مجنده، در «حقوق عليه حقوق»، به نقد آراى عبدالله جوادى آملى در كتاب فلسفه حقوق بشر مى پردازد و نشان مى دهد كه آراى اصلى جوادى آملى درباب حقوق بشر نه فقط از دل ادله اى قوى برنيامده اند، بلكه التزام نظرى و عملى بدان ها، در واقع، نفى حقوق بشر است، نه اثبات. آن. اف.اى.پيترز، در «تبليغ پيام الهى» نبى، واعظ و ولى در اسلام»، تحت تأثير يكپارچگى عقيده و عمل اسلامى، قدرت يكپارچه كننده و وحدتبخش قرآن و اسوه محمدى را در شكل دهى به زندگى فردى و جمعى مسلمانان شرح و توضيح مى دهد. به نظر او، نظام تعليم و تربيت مفسران قرآن، اعم از آنان كه قرآن را از جنبه فقهى تفسير مى كنند و آنان كه به تفسير كلامى اين كتاب مى پردازند، و نيز در همتافتگى جدايى ناپذير امور قدسى و معنوى و امور دنيوى و مادى در جوامع اسلامى امكان ظهور آرمان هاى يكدستى را، براى زندگى اخلاقى فراهم آورده اند. در اسلام، دو سنخ شخصيت، يكى واعظان و ديگرى اولياءالله، نقش محورى ايفا مى كنند. واعظان تعاليم اخلاقى اسلام را در ميان عوام الناس اشاعه مى دهند و اولياءالله تجسم بخش ارتباط جذبه آميز و احياناً بسيار نامتعارف انسان با خدا محسوب مى شوند و اين هر دو سنخ، هر يك به نحوى، كلام الهى پيامبر را، كه به زندگى مسلمانان معنا مى بخشد، تبليغ و ترويج مى كنند.
اليزابت پرتر، در «علم اخلاق زنانه نگر»، تصويرى بسيار اجمالى از ديدگاه هاى زنانه نگران (=فمينيست ها) در اخلاق شناسى عرضه مى دارد. به نظر او، زنانه نگران به اخلاقى قائلند كه مى توان اركان آن را بدين صورت تلخيص كرد: دو گانه انگارى هاى مبتنى بر جنس و جنسيت غير قابل دفاع اند؛ زنان و مردان بايد همكارى كنند، نه رقابت و خصومت؛ حوزه خصوصى و حوزه عمومى ارتباط متقابل دارند؛ عدالت بدون محبت امكانپذير نيست؛ محبت بدون عدالت ظالمانه است؛ حق و مسؤوليت يك جان در دوقالب اند؛ هويت شخصى از طريق ارتباط با ديگران حاصل مى آيد؛ اصول كلى نيازمند كاربردهاى جزئى اند؛ پيشفرض تحقق عمل وجود بدن واقعى و ذهن متأمل است و، بنابراين، نه به بدن بى توجهى بايد كرد و نه به ذهن؛ مساوات مستلزم توجه به تفاوت ها و رعايت آنهاست؛ معرفت بر رأى و نظر تأثير دارد، و تعصب بر عقايد؛ آدمى هم مى تواند فعالانه منفعل باشد و هم منفعلانه فعال؛ و عقلانيت دور افتاده از احساسات و عواطف نقص دارد.
سايه ميثمى، در «ويليام اكامى و در افكندن طرح تجربه گرايى»، نگاهى دارد به معرفت شناسى ويليام اكامى، از بارزترين متفكران اواخر قرون وسطايى مسيحى. در نوشته او، تأكيد بيشتر بر منابع شناخت از نظرگاه ويليام اكامى است، تا فرآيند توجيه و استدلال؛ و براى تصوير تجربه گروى اكامى از روايت اختصاصى وى از شناخت شهودى و شناخت انتزاعگر و تفاوت ديدگاه هاى وى با ديدگاه هاى سلف پرآوازه او، توماس آكوينى، بهره جسته مى شود. جان كلام ويليام روبرتسون ـ اسميت، در «سرشت دين هاى كهن»، «دو مدعاست: يكى اينكه دين در روزگاران گذشته سرشت كاملاً اجتماعى داشته است، نه فردى؛ و ديگر اينكه، در همان روزگاران، يگانه بخش اساسى و ثابت و مقدس دين رسوم و عادات و مناسك و شعائر آن بوده است، نه اعتقادات ونظرپردازى هاى آن. روبرتسون ـ اسميت، اگر چه عمدتاً درباره اديان سامى، يعنى يهوديت، مسيحيت، و اسلام، سخن مى گويد، به صورتى كلى قائل است كه هر چند «از نظر ما كه در عصر نو به سر مى بريم، دين بيش از هر چيز اعتقاد فردى است و باورى متكى بر عقل است؛ اما در جامعه باستان، دين بخشى از زندگى عمومى هر شهروند بود و شكل متحجر و تغيير ناپذيرى داشت؛ و شهروند را اين انديشه نبود كه هدف به جاى آوردن مناسك را درك كند و آزاد نيز نبود كه بتواند آنها را مورد انتقاد قرار دهد و اجازه هم نداشت كه از اجراى آنها سرباز زند. ناهمنوايى دين جرمى بر ضد دولت بود، زيرا اگر سنت مقدس دستخوش تغيير و تحريف مى شد شالوده هاى جامعه متزلزل مى شد و الطاف خدايان قطع مى شد. ... در واقع انجام فرائض دينى جزئى از وظايف سياسى فرد بود. دين به تمامى عبارت از رعايت قواعد ثابت ومعين مناسك و شعائر بود.»
فروغ جهانبخش، در «عبدالكريم سروش و «احياءالعلوم»ى ديگر»، آراى و انظار عبدالكريم سروش را به صورتى بسيار موجز عرضه مى دارد و او را از احياگران دينى اى مى داند كه طرح فكرى اش وسيع و جامع، ريشه نگر و غير سطحى، عقلانى و مدرن، و غير سكيولار است. فروزان راسخى، در «بررسى اجمالى آراى و افكار رامانوجا عارف و فيلسوف بزرگ هندى»، به اختصار هرچه تمامتر، آراى معرفت شناختى، وجود شناختى، خداشناختى، جهانشناختى و انسانشناختى را ما نوجا، حكيم هندى سده يازدهم، را عرضه مى كند و، براى ايضاح بيشتر آرا او وى را در پس زمينه آرا شنكره، حكيم هندى سده هشتم، كه بيشترين تقابل فكرى را با او داشته است، قرار مى دهد.
و اما در سه نوشته آخر، به معنويت بالغانه، و نه كودكانه، از منظر فلسفى و روانشناختى نظر مى شود. چارلز گينيون، در «اصالت و يكپارچگى از منظر هايد گر» نشان مى دهد كه چگونه هايد گر، بادست كشيدن از مابعدالطبيعه جوهر مدار متفكران سابق برخود، و ارائه فهم جديدى از وجود موجودات طرز تفكر جديدى در علوم انسانى، و بويژه در رواندرمانى، ابداع كرد كه پذيرش آن مى تواند به زندگى يكايك ما آدميان اصالت و يكپارچگى بخشد و آن را از پريشيدگى و بى معنايى رهايى دهد. شرى سلمن، در «فرزانگى خلاقيت روانشناختى و عشق به تقدير»، بيشتر با تكيه بر آراى يونگ در روانشناسى تحليلى، در صدد بيان اين نكته است كه فرزانگى، به عنوان يكى از سه مؤلفه معنويت، در اين است كه هر يك از ما به تقدير خود عشق بورزد و آن را تنگ در آغوش گيرد، يعنى، نخست در يابد كه كدام قطعه از جورچين (=پازل=Puzzle) هستى است و بناست كه كدام بخش از خلأ عالم را پر كند و ، سپس، به آن قطعه و بخش دل دهد و، با اين دلدادگى، معناى زندگى خود را بيابد: معنايى كه حاصل تفرد و خلاقيت است. ديويد ايچ. روزن و آلن ام. كروز، در «دائوى فرزانگى: تلفيق آيين دائو و روانشناسى هاى يونگ، اريكسن، و مزلو»، مى كوشند تا نشان دهند كه گذشته از اينكه تبدل «خود» دروغين ( غير واقعى) به «خود» راستين ( واقعى) از درونمايه هاى اساسى آيين دائو و روانشناسى هاى يونگ، اريكسن، و مزلواست، مراحلى كه اين آيين براى تبدل مذكور قائل است، با مراحل پيشنهاده آن سه روانشناس سازگار و تلفيق پذيرند. وانگهى، آن آيين و اين سه روانشناس وفاق دارند در اينكه فقط از طريق استحاله «خود» دروغين به «خود» راستين مى توان به يكپارچگى (=تماميت) و فرزانگى (=معرفت معنوى)، به عنوان دو مؤلفه از سه مؤلفه معنويت، دست يافت.

|   صفحه اول   |   سياسى   |   داخلى   |   سلام ايران   |   ديگه چه خبر؟   |   اجتماعى   |   بين الملل   | 
|   گزارش   |   فرهنگ و انديشه   |   چشم انداز   |   تاريخ   |   فرهنگ و هنر   |   گفت و گو   |   ويژه ۱   | 
|   ويژه ۲   |   ويژه ۳   |   ويژه ۴   |   ويژه ۵   |   ويژه ۶   |   ويژه ۷   |   ويژه ۸   | 
|   ايران زمين   |   قيمت سكه و طلا   |   اقتصادى   |   حوادث   |   ورزشى   |   صفحه آخر   |   اوقات شرعى   | 
|   افق   | 

|   شناسنامه   |   آرشيو   |