جمعه ۲۲ خرداد ۱۳۸۳ - ۲۲ ربيع الثانى ۱۴۲۵
Fri, Jun 11, 2004
افق
سال دهم - شماره ۲۸۱۹
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
بين الملل
سينما
گزارش
فرهنگ و انديشه
حقوق
اينترنت
گزارش زندگى
گفت و گو
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
تصوير
گوناگون
افق
آرشيو
آى. دى
گفت وگو بايك دانشجوى باستان شناسى
موره شين اللهيارى
چه جورى
تو و من
من و تو
آى. دى
دخترهاى ايرانى شبيه هندى ها هستند
هندى ها، در هر رومى (اتاق مجازى اينترنت) از آسيايى و اروپايى و آمريكايى گرفته تا روم هنر و درس و مدرسه پر از هندى هاست. چند روز پيش با يكى از اين دوستان هندى ام حرف مى زدم. بحث جنگ عراق و آمريكا شد. دوستم مى گفت طرفدار هيچ كدامشان نيست و تنها چيزى كه برايش اهميت دارد، اين است كه آدمها حق ندارند همديگر را آزار دهند. مى گفت البته هيچ كس در جنگ دشمنش را ناز و نوازش نمى كند، جنگ يعنى مبارزه و خشونت و دفاع و اين طورى كه در تاريخ ديده شده، هيچ وقت جنگى وجود نداشته كه آدمها با هم مهربان باشند و به حق و حقوق هم فكر كنند.
راستى، يادم رفت بگويم كه اين دوست اينترنتى (asl) اش، يعنى سن و جنس و مليتش ،از چه قرار است. (به جز مليتش كه راجع به آن صحبت كردم)
او ۲۵ سال دارد. دختر است و در دانشگاه، اقتصاد مى خواند. راجع به تاريخ ايران در كتابهاى مختلف چيزهاى زيادى خوانده و به ايران علاقه دارد.
مى گويد چند تا عكس از دخترهاى ايرانى ديده است و به نظر او بعضى هاشان واقعاً شبيه دخترهاى هندى هستند و اگر به يك زبان صحبت كنند، هيچ كس نمى تواند مليت شان را تشخيص دهد.
خلاصه اين روزها مثل اين كه بحث آمريكا و عراق داغ تر از همه بحثها است، چون به محض اين كه با كسى وارد بحث مى شوى، نظرت را راجع به اين موضوع مى پرسد. موضوع خيلى جالب اين كه اكثراً آدمهايى كه در چت راجع به اين جنگ حرف مى زنند، مى گويند طرفدار هيچ يك از اين دو كشور نيستند. اما اين دوست اينترنتى ام مى گويد آمريكا با اين روشى كه پيش گرفته، وجهه خودش را در دنيا حسابى خراب كرده است.
خيلى دلش مى خواست بداند من نسبت به اين موضوع چه احساسى دارم، چون مى گفت كشور تو با عراق ۸ سال جنگيده، پس فكر نمى كنم طرفدار عراقيها باشى. من هم جواب دادم كه بيشتر از آن كه عراق برايم مطرح باشد، مردمش برايم مهم اند كه دوست ندارم به هيچ انسانى در دنيا ظلم شود.



















.
لورل بيچاره
168843.jpg
حتماً زوج معروف چاق و لاغر را به ياد داريد، لورل و هاردى را مى گويم. روز ۲۷ خرداد، روز تولد آقاى لاغرشون است، لورل را مى گويم. اسم اصلى او آرتوراستنلى جفرسون است و در سال ۱۸۹۰ در انگلستان به دنيا آمد. در ۱۳ سالگى براى اولين بار روى صحنه تئاتر رفت. او در تجربه هاى تئاتريش، دوبار با چاپلين هم روى صحنه رفت.
تا اينكه در سال ،۱۹۱۷ براى اولين بار در فيلم «ديوانه ها در ماه مه» بازى كرد. در سال ۱۹۲۷ در فيلم «سوپ اردك» براى اولين بار، همبازى هاردى شد و اين همكارى آنها، آنقدر موفقيت آميز بود كه تا سال ۱۹۲۹ در بيست فيلم باهم ظاهر شدند. در سال ،۱۹۳۲ براى فيلم «جعبه موسيقى» اسكار بهترين فيلم را گرفت.
لورل در سال ،۱۹۵۱ آخرين فيلمش را با عنوان «جزيره مرجانى» با هاردى بازى كرد و در سال ،۱۹۶۵ در حالى كه به شدت فقير بود، درگذشت.
ناگفته هايى در مورد قتل همسر محمدخانى
168846.jpg
اين روزها، بعد از چندين و چند ماه دوباره قضيه مرگ همسر ناصرمحمدخانى مطرح شده است و بعد از تحقيقات فراوان، زنى به اسم شهلا موظف است در مورد اتهام قتل همسر محمدخانى به قاضيان جواب بدهد. گفته مى شود او با محمدخانى، رابطه عاطفى نيز داشته است.
محمدخانى كه سالها به عنوان بازيكن و مربى در تيم پيروزى حضور داشته است، اكنون با دو پسرش، روزهاى چندان خوبى را طى نمى كند، او مجبور است هر روز به دادگاه برود تا دادگاه شهلا پيگيرى شود. او كه تا پيش از اين حادثه، محبوبيت زيادى در بين مردم داشت، اكنون بسيارى از طرفدارانش را از دست داده است.
به هرحال بايد منتظر بود تا دادگاه شهلا به پايان برسد. شايد شهلا ناگفته هايى را در اين دادگاه رو كند كه خيلى از مسائل حل شود
انقلابى روشنفكر
168849.jpg
روز ۲۹ خرداد، سالگرد مرگ كسى است كه در طول سالهاى اخير، نام او به مناسبت هاى مختلف به زبان آمده است. كسى كه گاه به شدت مورد تكريم قرارگرفته و گاه مورد نقد، واقع شده است اين فرد كسى نيست جز دكترعلى شريعتى.
او در دوم آذرماه سال هزار و سيصد و دوازده در روستاى كاهك از توابع سبزوار به دنيا آمد. پدرش محمدتقى شريعتى از محققان و نويسندگان دينى معاصر و مادرش زهرا امينى است.
دكترشريعتى در سال ۱۳۳۸ با بورسيه دولتى براى ادامه تحصيل عازم فرانسه شد و در همان سال اقدام به انتشار يكى از انقلابى ترين كتابهاى خود، يعنى ابوذر غفارى كرد.
وى كه در طول سالهاى زندگى اش، با سخنرانى هاى خود در حسينيه ارشاد، سهم زيادى در شكل گيرى انقلاب اسلامى داشت، در سال ۱۳۵۶ به طرز مشكوكى در انگلستان فوت كرد. پيكر او در جوار حرم حضرت زينب(س) در سوريه دفن شده است.
گفت وگو بايك دانشجوى باستان شناسى
دنبال هويت گمشده مان هستم
موره شين اللهيارى
نگين محمدى را زمانى كه براى رفتن به ميدان ولى عصر سوار تاكسى شده بودم ديدم. كنارم نشسته بود و داشت كتاب پاهاى كثيف از شل سيلوراستاين را مى خواند. با خودم فكر كردم چون قرار نيست مصاحبه هاى اين صفحه ، متعلق به آدمهاى مشهور و متفاوت باشد پس احتمالاً گفت وگو با يك جوان علاقه مند به شل سيلوراستاين هم مى تواند موضوع خوبى باشد.
نگين ۲۲سال دارد. باستان شناسى مى خواند و هنوز برنامه مشخصى براى ادامه تحصيلش ندارد.
هميشه وقتى در تاكسى هستى كتاب مى خوانى؟
معمولاً. چون آدم وقتى تو تاكسى و اتوبوس است، هميشه با اين ترافيك روبرو مى شه. براى همين رفت و آمد در تهران يعنى تلف كردن وقت. من هم با اين موضوع خيلى مشكل دارم. اگر يك روز وقتم را الكى تلف كنم تا شب عذاب وجدان مى گيرم.
خيلى جالبه كه رشته تحصيلى ات باستان شناسى است. چون فكر مى كنم اين رشته آن هم براى دخترها، اصلاً درآمد نداشته باشد. از رشته ات راضى هستى؟
الآن بيشتر از ۸۰درصد كسانى كه باستان شناسى مى خوانند، دختر هستند. پس آينده كارى اين رشته دست دخترهاست. اما آدم با يك پيش فرض ديگرى اين رشته را انتخاب مى كند و فكر مى كند با اين تمدن و تاريخى كه ما داريم با استادان خبره اى روبرو خواهد شد اما ديدن اساتيدى كه زياد هم در اين زمينه متخصص نيستند آدم را دلسرد مى كند.
يعنى الآن پشيمانى؟
نه اصلاً. چون احساس مى كنم هويت گمشده ما در تاريخ است و اين واقعاً دغدغه همه جوانهاى امروز است. شايد يكى از راههاى خوب براى اينكه جوانها به هويتى كه ديگر به آن تعلق ندارند برگردند خواندن كتابهاى تاريخى گذشته شان باشد.
حالا كه درس ات تموم شده، توانستى هويت گمشده ات را پيدا كنى؟
شايد. چون در اين رشته آدم خودش بايد دنبال كار خودش باشه و تا خودت ندوى و تحقيق نكنى به هيچ جا نمى رسى. من احساس مى كنم تا حدى توانسته ام اين احساس را در خودم به وجود آورم، چون هميشه بدون اينكه استاد بخواهد يا درس امتحان باشد كتابهاى تاريخى خوانده ام و راجع به گذشته تحقيق كرده ام.
حالا از رشته ات هم كه بگذريم.. لباس هايت را معمولاً بر چه اساسى انتخاب مى كنى؟ به مد اهميت مى دهى؟
نه. آنقدرها اين مسأله برايم مهم نيست. البته دلم هم نمى خواهد بد لباس بپوشم. اما اگر هم از مدى پيروى كنم، چيزى است كه با سليقه من جور باشد. الآن دغدغه همه جوانها اين شده كه مثلاً فلان مارك و فلان رنگ شلوارشان با كفش و رنگ آن «ست» باشد. من به سادگى و در كنارش تميز بودن بيشتر اهميت مى دهم. به اعتقاد من امروز ساده بودن و در عين حال خوش تيپ بودن آدم را بيشتر متفاوت نشان مى دهد. چون همهء تيپ ها عجيب و غريب شده است.
چه جورى
هرچه قدر پول بدهيد، آش مى خوريد
آدم واقعاً نمى تواند بدون دوست زندگى كند. دوست، يكى از آن چيزهايى است كه هر قدر بيشتر داشته باشيم، باز هم كم است. به نظرم، اين ضرب المثل قديمى در مورد دوست خيلى درست است كه «هزار دوست هم خيلى كم است. »البته همان طور كه خودتان مى دانيد هر قدر اين دوستى عميق تر و قديمى تر شود، توى روحيه آدم تأثير بهترى دارد. باز هم به يك ضرب المثل اشاره مى كنم: «دوست پيدا كردن راحته، نگه داشتن سخته.»حالا مى خواهم توى اين نوشته، راههاى هرچه بيشتر نزديك شدن به دوستانمان را مرور كنيم. البته، اين راهها به تعداد آدمها فرق مى كند، ولى مى شود يكسرى راه مشترك هم بين شان پيدا كرد. پس بخوانيد:
۱ـ هديه دادن يكى از آن راههاى طلايى است. مثل اينكه، اين هفته زده ايم به انبار ضرب المثلها، يكى از آنها مى گويد: «هديه دادن دل سنگ را هم نرم مى كند». پس از اين شانس استفاده كنيد.
۲ـ براى به دست آوردن هرچيز، بايد هزينه كرد. وقتى مى خواهيد يك كفش بخريد بايد با توجه به نوع و جنس آن، پول بپردازيد، هرچه پول بيشترى بدهيد، كفش بهترى گيرتان مى آيد، يعنى «هرچه پول بدى، همان قدر آش مى خورى». در مورد دوست هم همين طور است. شما هر قدر نسبت به دوستتان گذشت به خرج بدهيد، او هم گذشت بيشترى نسبت به شما به خرج مى دهد. اگر به او دروغ بگوييد، اگر حرفهايش را به دقت گوش ندهيد، اگر كمى از وقتتان را در اختيارش قرار ندهيد و... چطور انتظار داريد او اين كارها را برايتان انجام دهد.
۳ـ «آدم ها جايزالخطا هستند» ، پس بد نيست بعضى از كارهاى دوستانتان را ناديده بگيريد. هركس ممكن است اشتباه كند. آنچه مهم است، كارهاى بعد از انجام عمل اشتباه است. اگر دوست تان روى اشتباهى تأكيدداشت، قضيه فرق مى كند.
۴ـ با دوستتان سفر برويد، حتى اگر شد يك سفر كوتاه. دوستها در اين سفرها خودشان را بيشتر نشان مى دهند يا بيشتر با هم دوست مى شويد يا دوستى تان كم رنگ مى شود.
۵ـ ... و هر چقدر دوستتان را بيشتر در زندگى تان شريك كنيد، او به شما نزديكتر مى شود. چون با اين كار او احساس صميميت بيشترى با شما مى كند.
تا بعد.
تو و من
نوشتن با هزارخودكار متفاوت
ماجرا از آن جايى شروع شد كه توى يك عصر جمعه، مهمون داشتيم و يكى از اعضاى محترم گروه مقابل (منظورم يكى از اعضاى اين جنس است) مهمان ما بود. در حالى كه پاهايش را روى هم گذاشته بود، حسابى جلوى پدر و مادرش، جوگير شده بود و داشت به كارهاى شجاعانه اش مى باليد.در همين يك لحظه صداى كوبيده شدن در شنيده شد. دخترخانم محترم، ناگهان افتاد و غش كرد. دختر خانمى كه اين قدر شجاع بود كه ساعت ۱۲شب دزد رو از خونه فرارى داده بود، تا دوساعت همين جورى بى هوش روى مبل دراز كشيده بود. هر چقدر پدر و مادرش، آب قند بهش مى دادن و بادش مى زدند، به هوش نمى اومد.
وقتى بعد ازدوساعت ايشان به هوش اومدند و فهميدند كه فقط با صداى كوبيده شدن يك در به اين روز افتاده اند، قيافه جالبى پيدا كرده بودند كه جايتان خالى...اين، تا اين جاى كار؛ حالا برسيم به خود نويسنده محترم اين ستون بغلى. فقط بايد يك شرايطى براى هر كدوم از شما پيش مى اومد تا دست نويس ايشان را ببينيد. يك نوشته دو صفحه اى را با هزار تاخودكار نوشته و شش هزار تا قلم خوردگى هم تويش دارد. مى تونيد حدس بزنيد چرا اين اتفاق براش افتاده؟
اين روزها شايعه شده كه قراره بعد از زلزله استان مازندران، توى تهران هم زلزله بياد. به همين دليل هر صدايى باعث مى شه تا اين خانم نويسنده، با سرعت جت اتاق رو ترك كنه و «د برو كه رفتى». وقتى هم دوباره به اتاق برمى گرده، مجبوره با يه خودكار ديگه بنويسه .اما از طرف ديگه اونقدر مطالبش رو با عجله و تند نوشته كه مجبور شده، همش رو خط بزنه و دوباره بنويسه. بنده خدا مى ترسه ديگه. چى مى شه كرد. عجيب نيست كه قديمى ها به زنها مى گفتند: «ضعيفه». بس كه اين جماعت از ديدن هر چيزى مى ترسند. در مورد سوسك و اين چيزها كه چيزى نمى نويسم، چون اين قضيه خيلى واضحه.خب، حالا يه سؤال مى پرسم: شما تا به حال اسم دخترى رو شنيديد كه معروف به شجاعت شده باشه؟ اگه شنيديد، به ما هم خبر بدين. به اين ستون بغلى هم خبر بدين تا از شرمندگى دربياد.
مثل هواى تازه دريا
168822.jpg
ترجمه: سجاد صاحبان زند
فقط يك ديوانه ممكن است زندگى در شهرى بزرگ و مدرن را انتخاب كند! در همه جاى دنيا شعار شهرهاى بزرگ اين است: از ساعت اوج ترافيك برحذر باشيد. البته اين شعارى است كه مردم به ندرت به آن توجه مى كنند و دو بار در روز، كه زمان آن هم كاملاً قابل پيش بينى است، راهبندان نفس شهر را مى گيرد. هر جا را كه نگاه كنيد فقط مردم و ماشين ها به چشم مى خورند. تاكسى هايى كه مى روند و مى آيند و ظرف چند ثانيه پر مى شوند و انگار فرآيند كنسروسازى آدم ها به پايان نمى رسد. خيابان ها خيلى شلوغ است. جاى تكان خوردن نيست . صف اتوبوس در هم پيچ مى خورد و مدت ها طول مى كشد تا اتوبوس به ايستگاه بعدى برسد. چرا كه ترافيك در خيابانها تقريباً به سكون رسيده است. حتى وقتى كه بالاخره از راه مى رسد آنقدر پر است كه نمى تواند مسافر بيشترى سوار كند. كوچكترين حادثه غيرقابل پيش بينى مى تواند پيامدهاى باور نكردنى به دنبال داشته باشد. قطع برق براى چند دقيقه، بارش سنگين و ناگهانى برف و يا يك حفارى كوچك در خيابان ها مى تواند به مردم نشان دهد كه اوضاع چقدر خراب است. ولى عجيب اين است كه مردم تسليم اين شرايط نشده اند بلكه در واقع آن را انتخاب كرده و به بقيه شرايط ترجيح داده اند.
شهرهاى مدرن بزرگ تر از آن هستند كه به راحتى قابل كنترل باشند و قوانين خاص زندگى را به ساكنان خود تحميل مى كنند. اينها مجبورند شرايطى كاملاً مصنوعى را در زندگى خود بپذيرند. در واقع به مرور زمان ارتباطشان را با زمين و طبيعت واقعى از دست مى دهند. آن قدر به سيستم تهويه مطبوعات عادت مى كنند كه به ندرست تغيير فصل را احساس مى كنند. چند شاخه گل در پارك ملى (اگر وقت سر زدن به آنجا را داشته باشند!) ممكن است به آنها يادآورى كند كه بهار شده است و چند برگ زرد كه زيرپايشان روى آسفالت خيابان خش خش كنان خرد مى شود، به آنها مى گويد كه پاييز آمده. در واقع آنچه كه درطبيعت اتفاق مى افتد برايشان كاملاً بى اهميت است. همه چيزهاى كوچك و ساده زندگى، مثل آفتاب و هواى تازه از ياد رفته اند. ساختمانهاى بلند روى خورشيد را مى پوشانند و دود ماشين هاهوا را آلوده مى كند. حتى مرز بين شب و روز از بين رفته است. سيل ماشين ها درهمه ساعت ها روان است و سر و صداى آنها هرگز قطع نمى شود. خنده دار اينجاست كه همه زندگى در اين شهرها را يك نوع «امتياز» به شمار مى آورند و تقاضاى سكوت در آنها آن قدر زياد است كه غالباً براى افراد معمولى امكان خريد خانه شخصى وجود ندارد. اجاره خانه هاى غير قابل تصور براى ساختمانهاى كوچكى پرداخت مى شود كه در شهرهاى كوچكتر و روستاها حتى براى نگهدارى پرنده ها هم انتخاب نمى شوند. در كنار مسأله سرپناه، خرج زندگى هم در اين شهرها سنگين است و هر چيزى خيلى گران تر از شهرهاى ديگر به فروش مى رسد.
علاوه بر همه اين ها زندگى شهرنشينان در معرض تهديدهاى واقعى قرار دارد و آمار دزدى و جنايت در آن ها بسيار زياد است. از نظر سلامتى هم با وجود اين كه ما در عصر طلايى بهداشت زندگى مى كنيم و از زمان نوزادى در برابر بسيارى از بيمارى ها واكسينه مى شويم، ولى همين اتومبيل ها كه به نظر بسيارى از مردم حلال مشكلات شهرى اند، صحنه نبردى مى سازند كه هر ساله هزاران نفر در دنيا در آن كشته و يا به طرز فجيعى معلول مى شوند.
افرادى را مى بينيد كه در حالت عادى خيلى آرام و شوخ طبع اند ولى وقتى در راهبندان مى مانند، نمى شود آنها را بازشناخت. همه خشم فرد خورده اى كه در هنگام رانندگى بروز مى كند: قسم مى خورند، فرياد مى زنند، بد و بيراه مى گويند و چون كودك دوساله خودخواهى لجبازى مى كنند.
و بالاخره وقتى كه خوب تأمل مى كنيم به اين نتيجه مى رسيم كه طبيعت تنها سرپناهى است كه براى آرامش، مى توان به آن پناه برد. پس خستگى زندگى شهرى پردردسر همه را در تعطيلات آخر هفته به ييلاقهاى بيرون شهر فرا مى خواند. غافل از اين كه گره خوردن جريان ترافيك برون شهرى در اين روزهاى خاص عبور و مرور روزهاى آخر هفته را هم دچار سكته كرده است و صداى شرشر، آبشارهاى حومه شهر در صداى بوق ماشين هايى كه راننده هاى عصبانيشان بدنبال آرامش فراموش شده سر به بيابان گذاشته اند، گم شده است.
خلاصه شايد اين زندگى ديوانه شهرى فقط يك حسن داشته باشد و آن اينكه همه ما از ترس دير رسيدن به محل كار، مدرسه و دانشگاه مجبوريم قبل از طلوع خورشيد از رخت خواب بيرون بپريم و اين توفيق اجبارى را داشته باشيم كه طلوع زيباى خورشيد را تماشا كنيم. البته اين مسأله هم باز مشروط بر آن است كه هواى آلوده شهر امكان تماشاى تابلوى زيباى آسمان را از ما نگيرد.
من و تو
فرق شجاعت و شيرين كارى
سلام! بگذاريد قبل از اين كه بدونم ستون بغلى قراره چى بنويسه، حدس بزنم. خب راستش را بخواهيد، موضوع اين هفته ما ترسيدنه! من از همين الآن مى دونم كه پسرها وقتى بخوان در اين مورد از دخترها حرف بزنند گير مى دن به موش و سوسك و مارمولك. خب چون چيز ديگه اى ندارند كه بهش گير بدهند.
حقيقتش اينه كه (همه هم مى دونند) ما دخترها اصولاً و ذاتاً لطيف هستيم و از اين موجودات بيشتر حالت چندش بهمون دست مى ده تا ترس، ولى مى دونيد ترس واقعى رو كى مى شه فهميد؟ وقتى كه يه پسربچه رو مى بينى كه مار نقاشى مى كند و بعد خودش از نقاشى اش مى ترسد و گريه مى كند.
باور كنيد چند روز پيش اين صحنه رو ديدم. اين پسرها فقط ادعاى شجاعت دارند. از همون بچگى هم همين طورند.
مى دونيد كى بايد از پسرها تست شجاعت گرفت؟ اون موقع كه با يه آدم گردن كلفت تر از خودشون روبرو مى شن. آخ! آن قدر خودشون رو به موش مردگى مى زنند و رنگ و روشون مى پره و دستشون مى لرزه كه آدم تعجب مى كنه و بعد اگر گفتيد چه كار مى كنند؟ دستشون رو مى ذارن رو سينشون و تا اون جا كه گنجينه لغاتشون جا داره، از كلمات: «آقا چاكريم، مخلصيم و غيره» استفاده مى كنند.
وگرنه هيچ شكى نيست كه اين جماعت با اين هيكل از سوسك و مارمولك چندششون نشه. اگه غير از اين بود، جاى تعجب داشت.
بعدش هم قابل توجه اون دسته از پسرهايى كه فكر مى كنند خيلى شجاع هستند و دست به شيرين كارى هاى مختلف از جمله كورس و مسابقه و شرط بندى هاى عجيب و غريب مى زنند، بايد بگم كه نترس بودن با محتاط بودن فرق مى كنه. اين حركات (به خيال خودتون قهرمانانه) كه انجام مى دهيد، هيچ ربطى به شجاعت نداره. سعى كنيد فرق اين دو تا رو تشخيص بديد. به دردتون مى خوره!

|   صفحه اول   |   سياسى   |   بين الملل   |   سينما   |   گزارش   |   فرهنگ و انديشه   |   حقوق   | 
|   اينترنت   |   گزارش زندگى   |   گفت و گو   |   حوادث   |   ورزشى   |   صفحه آخر   |   اوقات شرعى   | 
|   تصوير   |   گوناگون   |   افق   | 

|   شناسنامه   |   آرشيو   |