نويسنده: رابرت پرى* ـ مترجم: رضا اسدى
واكنش رسانه هاى خبرى آمريكا به مرگ رونالد ريگان آفتى را كه در سالهاى پس از اوجگيرى سياسى وى در اواخر دهه ۱۹۷۰ بر جان «مباحثه علنى » در آمريكا افتاد، به نمايش مى گذارد: فروپاشى تقريباً كامل تفكرتحليلى در سطح ملى.
تحليلهاى شبكه هاى تلويزيونى و روزنامه هاى بزرگ آمريكا تقريباً به سياق روزنامه پراودا، تملق آميز و فراتر از خوددارى از بدگويى پشت سر مردگان بود. مفسران چپ ميانه براى ستودن منش به ظاهر خودمانى ريگان و نقش وى در «كسب پيروزى در جنگ سرد» با محافظه كاران به رقابت برخاسته اند. تيتر صفحه اول واشنگتن پست ـ «رونالد ريگان مرد» ـ با چنان فونت درشتى نوشته بودكه بيشتر برازنده خبر«فرود انسان در ماه» بود. اما آنچه در تفسيرهاى رسانه ها به چشم نمى خورد، بحثى اساسى است كه بايد پيش از هرگونه ارزيابى منطقى درباره رونالد ريگان و رياست جمهورى اش صورت پذيرد: جنگ سرد چگونه، چرا و چه موقع به «پيروزى » رسيد؟ مثلاً همانگونه كه برخى تحليلگران معتقدند، اگر ايالات متحده در اوايل و اواسط دهه ۱۹۷۰ در شرف پيروزى مقابل شوروى بود، پس نقش تاريخى ريگان در «كسب پيروزى» در جنگ سرد نبوده، بلكه در تمديد اين مناقشه بوده است.
چنانچه اتحاد شوروى همان موقع در سراشيبى زوال سريع فرومى غلتيد، نه اوجگيرى اى كه ريگان به آن باور داشت، پس تقويت گسترده ارتش آمريكا در دهه ۱۹۸۰ سرنوشت ساز نبود، بلكه ولخرجى بود. همچنين خونريزى هولناك در آمريكاى مركزى و آفريقا، از جمله فعاليتهاى جوخه هاى مرگ مزدوران آمريكا، پلشتى ضرورى و قابل توجيه نبود، بلكه جنايت جنگى بود كه دولت ريگان در آن دست داشت.
بحث يك طرفه
اما اين بحث هرگز صورت نگرفته است، به جز توسط نوچه هاى ريگان كه به جاى بررسى فرضيات هدايتگر سياستهاى وى در دهه ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰ تصميم گرفتند به مدح نقش او در كسب پيروزى در جنگ سرد بپردازند. اگرچه اكنون عمدتاً فراموش شده، ولى اوجگيرى ريگان درون حزب جمهوريخواه چالشى براى استراتژيهاى تنش زدايانه ريچارد نيكسون و هنرى كيسينجر ـ قبل از آنكه رسوايى واترگيت به حكومت نيكسون پايان دهد ـ و بعد جرالد فورد بود. در حقيقت تنش زدايى آنها تلاشى براى فرونشاندن تشنج جنگ سرد در راه فرجامى خوش بود، درست همانگونه كه عاقبت در اواخر دهه ۱۹۸۰ و اوايل دهه ۱۹۹۰ اتفاق افتاد.
نيكسون و كيسينجر ـ همراه قاطبه تشكيلات اطلاعاتى آمريكا، به نقاط ضعف نظا ممند حكومت شوروى پى برده بودند، حكومتى كه از لحاظ فن آورى وتوليد اجناس مصرفى باب ميل مردم اروپاى شرقى نااميدانه از غرب عقب افتاده بود. كافى بود انسان به تصاوير ماهواره اى شب هنگام بيندازد كه تفاوت بين شهرهاى درخشان و پرزرق و برق آمريكاى شمالى، اروپاى غربى و بخشهايى از آسيا از يك طرف و تاريكى سراسر بلوك شوروى از طرف ديگر را ببيند.
طبق اين تحليل ضعفهاى شوروى، دهه ۱۹۷۰ زمانى بود كه غرب پيروزى را بپذيرد و شروع به بيرون كشاندن اتحاد شوروى از الگوى اقتصادى شكست خورده اش كند. آن رويكرد نه تنها مى توانست به ظهور نسل تازه اى از اصلاح طلبان روس شتاب بخشد، بلكه به رهبران جهان امكان مى بخشيد كه از آستانه تقابل اتمى عقب بيايند. همچنين مى شد با جنگ هاى داخلى جهان سوم به عنوان مناقشات محلى برخورد كرد، نه آزمونى براى محك زدن قدرت شرق و غرب.
اما محافظه كاران آمريكا و گروه جديدى از نومحافظه كاران كه شالوده ايدئولوژيكى دولت ريگان را تشكيل مى دادند، وضعيت را به گونه ديگرى مى ديدند. آنها تأكيد مى ورزيدند كه اتحاد شوروى در حال اوجگيرى نظامى است و نقشه هايى براى محاصره آمريكا و نهايتاً فتح آن از طريق «معبر نرم» آمريكاى مركزى درسر مى پروراند.
در ۱۹۷۶ جورج بوش پدر، رئيس وقت سيا، با گنجاندن گروهى از تحليلگران محافظه كار از جمله پل ولفوويتس جوان در يك واحد تحليلى سازمان اطلاعات مركزى آمريكا به بينش آخرالزمان خودقوت بخشيد.
اين گروه معروف به «تيم ب» اجازه داشت اطلاعات فوق محرمانه آمريكا درباره اتحاد شوروى را بازبينى كند. عجيب نبود كه «تيم ب» همان پيش فرضهاى اعضايش را به عنوان نتايج مطالعات خود ارائه كرد: سيا اوجگيرى قدرت نظامى شوروى و بلندپروازى اش براى تسلط به جهان را دست كم گرفته است.
همزمان با تحليل «تيم ب»، نظريات آكادميك «جين كرك پاتريك» انتشار يافت كه با تمايز قائل شدن ميان دولت هاى «خودكامه» و «تماميت خواه» نام خود را بر سر زبانها انداخت. طبق نظريه «كرك پاتريك» دولتهاى «خودكامه» راستگرا به دولتهاى «كمونيست» چپگرا رجحان دارند، زيرا دولت هاى خودكامه ممكن است درمسير مردم سالارى تكامل يابند، ولى حكومتهاى كمونيست چنين نيستند.
بينش تاريك
اين دو عامل ـ تأكيد «تيم ب» بر قدرت نظامى شوروى و دكترين كرك پاتريك در مورد دولت هاى اصلاح ناپذير كمونيست ـ به سياست خارجى ريگان سمت و سو بخشيد، ريگان با اتكا بر اين تحليلها به توجيه گسترش عظيم ارتش آمريكا در دهه ۱۹۸۰ كه دولت آمريكا را در باتلاق عميق بدهكارى فرو برد) و حمايتش از رژيمهاى راستگرايى پرداخت كه (بخصوص در آمريكاى لاتين) عليه مخالفانشان حمام خونى به راه انداخته بودند. به عنوان نمونه، ريگان از اواخر دهه ۱۹۷۰ به دفاع از حاكمان نظامى آرژانتين مى پرداخت كه علاوه بر استفاده از تروريسم دولتى، دههاهزار نفر از مخالفانش را ناپديدمى كرد. ريگان در دهه ۱۹۸۰ نيز به حمايت از رژيمهاى نظامى گواتمالا پرداخت كه سياست زمين سوخته را عليه دهقانان به اجرا مى گذاشتند و به نسل كشى سرخپوستان مى پرداختند. ريگان شخصاً از گزارش هاى حقوق بشر در باره جنايات نظاميان گواتمالا عليه صدها روستاها مايايى انتقاد كرد. در چهارم دسامبر ۱۹۸۲ وى پس از ملاقات با ديكتاتور گواتمالا ژنرال افراين ريوس مونت از او بخاطر اين كه دولتش كاملاً در خدمت مردم سالارى است، تقدير كرد و گفت كه دولت ريوس مونت نامنصفانه هدف انتقاد قرار مى گيرد.
دهها هزار نفر ديگر به دست نيروهاى امنيتى راستگراى السالوادور و هندوراس كشته شدندو ريگان به حمايت از كنتراهاى نيكاراگوئه پرداخت كه مانند يك جوخه منتظر فرمان رفتار مى كرد و با قاچاق كوكائين به آمريكا بخشى از هزينه هايش را تأمين مى كرد.
اماايراد «تيم ب» و دكترين «كرك پاتريك» اين بود كه هر دو به بيراهه رفته بودند. شواهد اكنون آشكارا نشان مى دهند اتحاد شوروى در دهه ۱۹۷۰ از لحاظ اقتصادى و نظامى ديگر دچار افول شده بود.
مسكو بجاى داشتن يك استراتژى كلانى براى جهانگشايى، در موضع عمدتاً تدافعى قرار داشت و براى همسو نگه داشتن كشورهاى هم مرزش مانند اروپاى شرقى و افعانستان تقلا مى كرد. همچنين پيمانهاى حقوق بشر هلسينكى ديگر اتحاد شوروى را تحت فشار بيشترى قرار داده بود و جنبش هاى مخالفان نظير همبستگى در لهستان درون حيطه نفوذ مسكو شكل گرفت.
در واقع اگر اتحاد شوروى همان چيزى بود كه محافظه كاران آمريكا ادعا مى كردند، كشورى در راه استيلاى جهانى در اوايل دهه ۱۹۸۰ ، چگونه مى توان فروپاشى سريعش طى چند سال آينده را توجيه كرد؟ به هر حال شوروى مورد تهاجم قرار نگرفت وفتح نشد. نيروهايش در افغانستان متحمل تلفاتى شدند، ولى آن نمى توانست يك ابر قدرت واقعى را بيش از ضربه ويتنام به آمريكا فروريزد.
تاريج جعلى
به رغم اين واقعيات، برداشت تاريخى راستگرايان از چگونگى «پيروزى» در جنگ سرد بصورت گسترده از سوى محافل نخبه نظرى ايالات متحده پذيرفته شده است: موضع تندروانه ريگان درقبال اتحاد شوروى فروپاشى كمونيستها را موجب شد. باتوجه به قدرتى كه رسانه هاى راستگرايان در اوايل دهه ۱۹۹۰ كسب كردند، ليبرالها تصميم گرفتند بحث جنگ سردرا به محافظه كاران واگذار كنند و كوشيدند توجه مردم را به نيازهاى داخلى آينده آمريكا معطوف كنند.
بنابراين آمريكا بجاى واكاوى از دست رفتن غير ضرورى خون و ثروت مردم تاريخى خوش باورانه نوشت. ديگر كسى ديدگاههاى هشدار دهنده رونالد ريگان و همفكران ايدئولوژيكى اش را از نو ارزيابى نكرد. ديگر كسى نمى پرسيد آيا صرف صدها ميليارد دلار براى سيستم هاى جديد تسليحاتى توجيه پذير بود يا آيا نبايددولت آمريكا را بخاطر زياده روى هاى وحشيانه درجنگ هاى ضد شورشيان در آمريكاى مركزى مقصر دانست.
اين تاريخ ناخوشايند راكنار نهادند يا بر آن سرپوش گذاشتند. ديگربخش معقول مانده ميراث ريگان، پرو بال دادن به نسلى از نو محافظه كاران بود كه اهميت دستكارى اطلاعات را از «تيم ب» فرا گرفتند. استراتژى جورج بوش پسر براى جلب حمايت مردم آمريكا از جنگ عراق توأم بااطلاعات تحريف شده در باره تهديدات نظامى و لفاظى هاى زياد در مورد شرارت دشمنان آمريكا همسو با همان نقشه بازى است كه تيم امنيت ملى رونالد ريگان در دهه ۱۹۸۰ طراحى كرد.
همچنين بخش دردسرساز ديگر ميراث رونالد ريگان نسخه تحريف شده حيرت آورى است كه رسانه ها از تاريخ معاصر آمريكا ارائه مى دهند، باهمان سطحى نگرى كه اكنون رسانه ها در مرگ رونالد ريگان به نمايش گذاشتند.
پى نوشت:
* رابرت پرى از خبرنگاران كهنه كار آسوشيتدپرس و نيوزويك است و اكنون روى كتابى درباره تاريخ سياسى پنهانى دو جورج بوش كار مى كند.