جمعه ۲۲ خرداد ۱۳۸۳ - ۲۲ ربيع الثانى ۱۴۲۵
Fri, Jun 11, 2004
گزارش
سال دهم - شماره ۲۸۱۹
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
بين الملل
سينما
گزارش
فرهنگ و انديشه
حقوق
اينترنت
گزارش زندگى
گفت و گو
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
تصوير
گوناگون
افق
آرشيو
جمعه انتظار
گزارشى از شركتهايى كه پول مى گيرند و خانه نمى دهند
شيرين سعيدى
جمعه انتظار
مُهر محبت
اگر مهر محبتش بر پيشانى ها خورده باشد،
اگر هرم دوستى اش، اعماق دل ها را شعله وركرده باشد،
اگر ميوه مهرش در هرسينه به ثمر نشسته باشد،
آنگاه مهر سكوت بر لب ها، تنها براى يك فرياد شكسته مى شود،
و دست ها تنها براى يك خواسته رو به آسمان مى رود،
و ديده دل ها تنها به يك سو خيره مى شود،
و رشته افكار تنها به يك شاخه پيوند مى خورد،
و پاى ها تنها با يك ركاب خو مى گيرد،
و تنها يك چهره در قاب دل ها نقش مى بندد،
و تنها يك اميد در دل ها جوانه مى زند،
و آن، مهدى (عج) است؛ نامش، يادش، و ظهورش.
نام نيكش، پايان بخش دوره نام هاى سوء است
و ياد مباركش، دوره دورى از خدا را به سرمى آورد
و ظهور پرسرورش، دوره فاسد فساد را پايان مى بخشد.
اميد كه هرچه زودتر بيايد، تا هرچه شوق، نثار قدومش گردد:
«تو درخت روشنايى!
گل مهر، برگ و بارت
تو نسيم آشنايى!
همه شوق ها نثارت» (۱)

۱ . نشان صبح سپيد، ص۱۷
گزارشى از شركتهايى كه پول مى گيرند و خانه نمى دهند
فريادهايى كه به جايى نمى رسند
شيرين سعيدى
168867.jpg
كلاهبرداريهاى ملكى ابتدا با پيش فروش واحدهاى مسكونى آغاز شد
و چون چوبهايى كه براى كلاهبرداران ساختمانى بلند شد ، از جنس حصير بود، آنها نه تنها نترسيدند كه جسورتر هم شدند.
از تك فروشى به عمده فروشى روى آوردند. شركت تأسيس كردند و دامنه كلاهبردارى را گسترش دادند. هنوز هم گسترش مى دهند. مردم ما هم كه همه چيزشان تاريخى شده است. حتى خوش باورى هايشان .
خانه دارشدن هم كه نوعى رؤياست. در باغ سبز نشان دهى از النگو و گوشواره و فرش زيرپا و آفتابه لگن يادگارى مادربزرگ گرفته تا انواع وام هاى درصدى حلال و حرام تهيه مى كنند و مى دهند دست كسى كه به نظرشان نجات دهنده است. و بعد شبها دور هم گردمى آيند و رؤيا مى بافند و اتاق ميان خود تقسيم مى كنند و خبر ندارند، آن سوتر بافنده هاى لافها هم مشغولند به شمردن پول.
جالب است بعضى ها هنوز هم چشمانشان گرد مى شود كه چرا اين قدر مريض و روانى و عقب مانده و دزد و قاتل و مقتول زياد است!
رئيس محترم قوه قضاييه جلسات مردمى مى گذارد و با استفاده از رهاوردهاى دانش جديد ـ اينترنت ـ مردم را به احقاق حقوق خود
دعوت مى كند و گام در حركتهاى پسنديده گذاشته اند، بد نيست كمى هم به گزارش هاى روزنامه ها توجه فرمايند. گاهى اين جورى مى توان مراجعان بيشترى را با وقت كمترى پاسخگو بود. مثل اين مردمى كه ۱۵ سال است پول داده اند به اميد خانه دار شدن، اما هنوز اميدهايشان بسته به پشت آهوى آرزوهاست و ... من بدو آهو بدو!
و آنكس كه پول اين مردم را بى هيچ نگرانى بالا مى كشد و ۱۵ سال است آنها را در بيهودگى هايشان سرميدواند خيلى وقت پيش ها مطمئن شده بود كه نبايد از چوب قانون بترسد. باور نمى كنيد، گزارش زير را بخوانيد كه اندكى است از بسيار كلاهبرداريهاى ظاهراً بى پايان.
يك خيابان و اين همه اسم. شايد اگر به دانسته هاى شخصى ام اكتفا كرده بودم و از كسى نپرسيده بودم، كمتر سرگردان مى شدم. بالاخره يكى از مغازه دارها آدرس درست داد:
ـ صد قدم بالاتر داخل خيابان سرو. اصلا ًاز سر كوچه كاملاً  پيداست. يك بانك مسكن هم سركوچه است.
آدرسم را پيدا كردم. كارم تمام شد. وقت برگشتن از سر خيابان از جلوى برج سياه رنگ استاد شهريار گذشتم. شعبه بزرگ بانك مسكن زير اين ساختمان بود. شلوغى آدمها غيرعادى بود. انگارى نوعى اعتراض يا حتى چيزى شبيه تحصن.
كمى غيرمعقول به نظرم آمد. از روى كنجكاوى داخل كوچه پيچيدم.
در ورودى واحدهاى ادارى ساختمان درست پشت بانك مسكن بود و عده اى جلوى در ساختمان جمع شده بودند. خانمى با مانتو سرمه اى، مقنعه و عينك دودى جلوتر از همه بود. خطاب اين خانم و جماعت پشت سرش با مردى بود ميانه سال با ريش جوگندمى و پوست سياه و آفتاب سوخته. نگاه مرد با كسانى كه روبرويش ايستاده بودند، اصلا ً تلاقى نمى كرد!
ـ خانم صدايتان را بياوريد پايين تر. اينجامطب هست، دفتر كار هست. الآن همسايه ها همه مى آيند بيرون. درست نيست....
و زن مانتو سرمه اى بدون توجه به حرفهاى مرد يكريز و با صداى بلندى مى گفت:
ـ اشكالى ندارد. بگذار بيايند بيرون. بگذاريد بدانند ما با چه دزدها و شارلاتانهايى سروكار داريم. چندماه است كه شما ما را سرگردان و علاف خودتان كرده ايد...
پيرزنى كه همراه دخترش آمده بود، بى وقفه و با صداى بلند، انواع و اقسام ناله و نفرين ها را نثار كسانى مى كرد كه فكر كنم در طبقه چهارم و يا پنجم بودند:
ـ خدا عليل و ذليل شان كند. خير نبينن، ننه اگه راست مى گى، بگو رئيستون بياد. چرا موش شده رفته تو سوراخ . چرا حالا ديگه جواب نمى ده... يك سال و نيم پيش كه مى خواست پول از ماها بگيره، حاضر بود، حالا كه وقت تحويل دادن خونه ها شده پولها را خوردن و رفتن. ديگه كسى هم نيست كه جواب بده. اى خدا بگم...
مرد جوانى بى اعتنا به داد و بيداد اطرافيان جلو رفت. پرونده توى دستش را مرتب كرد و با صداى بلند طورى كه همه بشنوند گفت:
ـ خب آقاى ... حالا چه كار كنيم. امروز كه از مديرعامل خبرى نيست و مى گوييد هفته ديگر.
بيست ماه آزگار ما را به خاطر يك خشت خونه سرگردان كرده ايد. اين دفعه چه بازى اى مى خواهيد درآوريد. ببينيدمن يكى ديگه گوشم بدهكار نيست. شده بروم آدم بياورم و تمام شيشه هاى اين ساختمان را يكجا پايين بياورم و همه چيز را خرد كنم، مى كنم. ولى ديگه به حرفهاى شما گوش نمى دهم، ديگر خسته شده ام...
شما اگر حرفى داريد مى توانيد پنجشنبه هفته آينده بياييد و با مديرعامل حرف بزنيد من مسؤولش نيستم...
ـ كدام مديرعامل، از كجا معلوم يه نفر از سر همين خيابان نياوريد. بياييد من هم مى گويم مديرعاملم كسى چه مى داند اين آقايى كه شما مى گوييد مديرعامل، واقعاً مديرعامل هست يا نه ما ديگه حرف شما را...
ـ باور كنيد من يكى كه ديگه از زندگى سير شدم. اگه همين يكى، دو هفته جوابم را ندهند، ديگر برايم فرقى نمى كند. يك نفر از همين آدمهايى را كه مى گويند عضو هيأت مديره است پايين مى اندازم و خودم را هم پشت سرش. ديگر خسته شده ام...
و اين گفت وگو و داد و بيداد بيهوده كه معلوم بود به هيچ جايى نمى رسد، همان طور ادامه داشت. از پيرزن كنار دستى ام پرسيدم:
| شما هم به آنها پول داده ايد؟
ـ آره ،خير نديده ها.
| اسم شركت چيست؟
ـ شهرك ... تو مارليك كرج.
| چقدر پول داديد؟
ـ والله حسابش از دست من يكى كه در رفته بيچاره دخترم. هر روز يك نامه مى آمد كه بياييد فلان قدر پول مى خواهيم. هر ماه هفتادهزار تومان قسط مى داديم. الآن بعد از يك سال و نيم هنوز خونه ها آماده تحويل نيست. آب و برق و گاز هم نداره و بايد خودمان پولش را بدهيم. الهى خير نبينن...
مرد با چهره خسته و صداى گرفته اش گفت:
ـ به خدا ديگه خسته شدم. با چه اميد و آرزويى به هواى خانه دار شدن طلاهاى همسرم را فروختم. پنج ميليون تومان پول پيش خانه داشتم. هر وقت كه گفتند پول بياوريد، دفترچه قسط خانه را بردم و به صاحبخانه نشان دادم و يك ميليون از پول پيش را گرفتم… حالا يك ريال پول پيش ندارم و يك ماه و نيم ديگر وقتم تمام مى شود و با دوتا بچه…
جوانك پرونده به دست وسط حرف مرد دويد و گفت:
ـ اى بابا. الان كه يادم مى افتد مى خواهم سر به كوه و بيابان بگذارم. چه روزهايى تا ساعت هفت يا هشت شب اضافه كار ايستادم تا پول هاى اضافه و اقساط خانه را جور كنم. من خودم كارمند بانكم نگاه كنيد من خودم به تمام فوت و فن اين شركتها واردم مثلاً اگر يك روز قسط دير بشود، قراردادت يك طرفه فسخ مى شود. تمام اقساط را چند روز جلوتر از موعدش پرداخت كردم.
زن ميانسال جلو مى آيد:
ـ همه ما يك جورى دچار دردسر شديم. آن خانم الان اينجا نيست. ولى اگر بخواهيد شماره و آدرسش را مى دهم. بنده خدا جهيزه دخترش را فروخت تا پول اين خانه ها را جور كند. كس ديگرى هست كه فرش زيرپايش را فروخته. خود من پرستارم. شب عيد، سال تحويل همه در خانه هايشان بودند ولى من مجبور بودم شيفت باشم. روز سيزده بدر همه مردم براى گردش و تفريح رفته بودند ولى من باز مجبور بودم شيفت باشم تا بتوانم پول تهيه كنم. اگر تا هفته ديگر به نتيجه نرسيدم اول يكى از آنها را مى كشم بعد خودم را از همان طبقه پنجم پايين مى اندازم. خلاص. من ديگر خسته شده ام.
جوانك دوباره پرونده اش را باز كرد بريده اى از روزنامه كه يك آگهى بود نشانم داد.
آگهى مربوط به آپارتمانهاى پيش فروش شركت عمران سازه… بود. آپارتمانهايى با عنوان « شهرك…» در «شهرك مارليك كرج»:
ـ يك چيز ديگر بد نيست اينها را هم ببينيد همين كلاهبردارها با چند اسم ديگر دوباره در روزنامه ها آگهى داده اند. جيب، خلق الله را خالى كرده اند و سرشان را كلاه گذاشته اند مثلاً اينجا به اسم … اسم شركت ها را رديف مى كند كه همه رؤياى خانه دار شدن را مژده واقعيت داده اند و واقعيت فعلاً نااميد و خشمگين مقابل من ايستاده است. تمام روزنامه ها با اسم و تاريخ و روز مشخص بود.
ـ مگر مى شود يك شركت اين همه كلاهبردارى كند!
ـ چرا نشود اگر از مردم عادى نباشد، مى تواند. مى گويند اين شركت پشتش... گرم است وگرنه چطورى مى تواند در عرض يك سال و نيم صدجور اسم عوض كند و آگهى بدهد و پول را از دست مردم بگيرد.
نمى دانم بر سر اين بندگان خدا كه همه  شان متفق القول بودند «مال باخته» اند، چه آمده اما قصه «شهرك عتيقه  مارليك» و زمين هايش همچنان ادامه داشته و دارد. به سالها قبل برمى گرديم. حدود سال شصت و هشت زمانى كه هنوز زمينهاى مارليك آنقدرها معروف نبود تا به شهرتى اينچنينى برسد كسى هنوز اسمى از قلعه فرامرز مارليك نشنيده بود. امروزه در يكى از خيابانهاى فرعى منتهى به فلكه صادقيه خانه اى است كه جماعتى هنوز به اميد خانه دار شدن مقابل آن جمع مى شوند. صاحب اين ساختمان كه نوعى بنگاه معاملات ملكى است، حدود ۱۴ سال است مردم را سرمى گرداند و به ريش قانون مى خندد.
اين داستان را كسانى تعريف مى كنند كه از همان سالهاى شصت و هشت يا شايد كمى هم زودتر به فكر داشتن خانه بودند. آن زمانى كه هنوز زمين بيش از آدمها بودو يكى از آنها تعريف مى كند:
ـ سال شصت و هشت بود كه با يك اطلاعيه فهميديم مقدار زيادى زمين دراطراف كرج فروخته مى شود. آن موقع هنوز اسمش مارليك نبود. ما هم به اميد خانه دار شدن دنبال اين آگهى را گرفتيم. به قيمت آن سالها هر قواره دويست وپنجاه مترى به دويست وبيست هزارتومان فروخته مى شد. البته بعد فهميديم كه اين زمينها كاربرى مزروعى داشته و به تازگى كاربرى آن عوض شده چيزى حدود بيست وهشت هزارمترمربع زمين كه به چهار فاز تقسيم مى شده. بخش زيادى از زمينها به نهادهاى آن زمان فروخته شد، مثل كميته، سپاه، بنياد مستضعفان و… باقى مانده آن به آدمهاى عادى مثل من فروخته شد. قرار بود براى مرحله اول حدود صدتا صدوبيست هزار تومان از هرنفر دريافت شود بعداز يك سال مابقى پول هنگام سندزدن پرداخت شود. اين پولها از ما گرفته شد ولى هنوز چشم ما به اين در خشك شده تا اين ساعت واين روز كه حدود چهارده سال مى گذرد، هنوز سند نداريم.
نفر بعدى داستان را اين طور تكميل مى كند:
اين زمينها به همين شكل ماند تا سال هفتاد ودو شايد هم بعدتر، خلاصه پنج ـ شش سال بعد بود كه در روزنامه اعلام كردند تا شماره شش هزار وپانصد مى توانندبراى گرفتن سند مراجعه كنند. براى هرزمينى كه نهايت يك ميليون تومان ارزش داشت پانصد ـ ششصدتومان مى گرفت. يعنى هر زمين تا يك ميليون وپانصد ـ ششصدتومان شد.
يك چيز جالب تر . طبق قانون زمين شهرى اگر تعداد زمينهاى يك مجموعه بالاى هزارقطعه باشد، بايد مركز خريد، فضاى سبز، درمانگاه ، مسجد و… خلاصه همه امكانات يك شهرك را داشته باشد ولى اين آقايى كه زمينها را فروخته بود، فقط كوچه و خيابانها را اعلام كرده بود و حالا با مشكل مواجه شده بود. يكسرى از قولنامه ها را با زور و كلك به هواى تصحيح كردن از دست مردم گرفت وبه آنها پس نداد. يك كلاهبردارى ديگر هم انجام دادند. بعداز سالها حالا حوالى اين زمين آباد شده بود. زمين ترقى كرده بود! گفتند به شما سندمى دهيم، رفتيم وقولنامه ها را نگاه كردند وگفتند ايراد دارد. بايد پيش ما بماند تا قولنامه جديد صادر كنيم وقتى براى گرفتن قولنامه ها مراجعه كرديم يك چيز جالب فهميديم. قولنامه هاى ما از فاز يك و دو تبديل به قولنامه هاى زمين فاز چهار يا پنج شده بود. يعنى زمينى كه يك ميليون مى ارزيد با زمينى كه چهارصدهزارتومان ارزش داشت عوض شده بود . يعنى براى هرزمين چهارصد تا پانصدتومان دوباره سود كردند. خلاصه بگويم كه اين زمينها همه اش سود در سود شده براى آن آدم و ديگر به فكر گرفتن سندوقانونى كردن حق مردم نيست وكسى هم نمى تواند به تنهايى براى گرفتن سند خودش اقدام كند. اين است كه همه مان مانده ايم. الآن هم اين آقا يك بنگاه معاملات املاك درتهران باز كرده وبا جابه جا كردن قولنامه هاى همان زمين ها بازهم سر خلق الله را براحتى آب خوردن كلاه مى گذارد. شنيديم چندبار هم دستگير وبعد بلافاصله آزادشده است.
مرد ديگرى كه به گفته خودش كاسب است ، از بين اين جمعيت مى گويد:
كسانى كه گرداننده اين پروژه اند، آدمهايى هستندكه از هروسيله اى براى رسيدن به مقصدشان استفاده مى كنند. آنها آقايى را به عنوان وكيل خودانتخاب كردند ـ اين فرد رئيس شعبه دو حقوقى يكى از شهرهاى اطراف مارليك بود. يك سال آخر خدمتش هم دادستان شد. بعداز بازنشستگى آنها آمدند دنبالش و او را وكيل خود كردند. اما او بلافاصله بعدازاينكه درجريان كارهاى اين آدمها قرار گرفت، طاقت نياورد واز وكالت آنها كنار كشيد. او مى گفت نمى تواند اين همه اجحاف را در حق مردم ببيند. اين آدمها كسانى هستند كه جز پول چيزى برايشان اهميت ندارد. متأسفانه اكثر اين زمينها را ارگانهاى دولتى خريدارى كرده اند. يعنى از دوهزار وهشتصدقطعه، شايدحدود هشتصد قطعه آن براى افراد عادى وشخصى است بقيه را ارگانهاى دولتى خريده اند وهمين كار را خراب كرده است. اگر مسؤولان واقعاً دلشان براى مردم مى سوزد،كافى است اندكى اين پرونده را كه مربوط به زمينهاى موسوم به قلعه فرامرز مارليك است پيگيرى كنند.
مردم بسيارى هستندكه توسط اين شركتها يا زمين خواران فريب خورده اند. آنها چشم به قوه قضاييه دارند تا حق وحقوق پايمال شده شان را از كسانى بگيرد كه نه ديده مى شوند و نه مال باخته ها در برابر آنها قدرتى دارند.

|   صفحه اول   |   سياسى   |   بين الملل   |   سينما   |   گزارش   |   فرهنگ و انديشه   |   حقوق   | 
|   اينترنت   |   گزارش زندگى   |   گفت و گو   |   حوادث   |   ورزشى   |   صفحه آخر   |   اوقات شرعى   | 
|   تصوير   |   گوناگون   |   افق   | 

|   شناسنامه   |   آرشيو   |