سه شنبه ۲۶ خرداد ۱۳۸۳ - ۲۶ ربيع الثانى ۱۴۲۵
Tue, Jun 15, 2004
افق
سال دهم - شماره ۲۸۲۳
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
گزارش ويژه
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ويژه ۵
ويژه ۶
ويژه ۷
ويژه ۸
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
فرهنگ و پايدارى
افق
آرشيو
درباره حسين محجوبى
ميله هاى چوبى زندان!
169575.jpg
نماى مهر

حسين محجوبى
متولد ۱۳۰۹ لاهيجان
فارغ التحصيل رشته نقاشى از دانشكده هنرهاى تزئينى دانشگاه تهران ۱۳۳۸
برگزارى ۳۸نمايشگاه انفرادى نقاشى در گالرى صبا، بورگز، سيروس (پارس)، سن پل (استكهلم)، انجمن فرهنگى فرانسه، بنگستون (استكهلم)، موزه هنرهاى معاصر تهران و...
شركت در بسيارى از نمايشگاههاى گروهى در كشور و خارج از كشور
خلق آثارى در زمينه معمارى، پارك سازى و فضاى سبز مثل پارك ساعى تهران و...
تأسيس گالرى «آشيان نقش و مهر»

محمدشمخانى: كسانى كه توى اين شهر شلوغ سراغى از فضاهاى سبز گرفته باشند و از آنجا سرى به پارك ساعى زده باشند، تابلوهاى زنده اى را مى بينند كه انگار دست هنرمند هنوز مشغول جان بخشيدن به آنهاست. كمى آن طرفتر از پارك ساعى، نقاشى زندگى مى كند كه روزهايش را درهمين فضاى سبز آغازمى كند و درمنظره هايى سرسبزتر ادامه مى دهد.
پارك ساعى اگر نگوييم بهترين، بزرگترين تابلويى است كه «حسين محجوبى» تا به سن ۷۴سالگى، به كمك خداآفريده است و همين هميشه و همواره ما را ياد تابلوهاى مينياتورى او مى اندازد.محجوبى تقريباً تمام دنيا را گشته است و ازآن همه، سبزى هايش را به خاطر سپرده و در تابلوهايش پياده كرده است.
آخرين تابلوى او كه روى چهارپايه و نزديك پنجره درحال شكل گرفتن است درختى است كه بيشتر شماى يك مجسمه را دارد و گذار فصل ها را يكجا و دريك پلان نشان مى دهد.
چيزى كه هنرمند در يكى از سفرهاى اروپايى اش به چشم ديده و به ذهن بخشيده تا تابلويى از آن بسازد.با اين همه سير و سفر محجوبى هنوز صفا و صميميت و سادگى دوران كودكى و نوجوانى اش را حفظ كرده است.
يعنى همان ۱۹ سالى كه در لاهيجان بوده و باليده و بزرگ شده است.
اين را نه فقط درگفتار، كه درهمه حركات و سكنات اين هنرمند مى توان ديد.
حركاتى كه گاه تا سرخ شدن پيش مى رود و درنگاههاى پراز شرم و حياى او خلاصه مى شود.
جايى كه ما نشسته ايم هم يك طبقه از خانه اوست و هم يك گالرى كه گاهى نمايشگاهى در آن برگزارمى شود.با اين همه هيچوقت از درخت هاى تبريزى و اسب هاى سفيد و يال هاى سرخ و افق هاى دور و نزديك خالى نيست و نمى شود و بيننده را درگير رؤياهاى دوردست و خالى از انسان و ماشين مى كند.نمى دانم نبوده يا من هيچگاه نديده ام نقاشى محجوبى را كه انسان هم داشته باشند. خانه هست، اما خلوت. شهر هست، اما ساكت. منظره هست، اما با اسب.نگاه رومانتيكى دارد نقاش. پراست از رنج هايى كه به خاطر زارى و زوال طبيعت مى كشد. با اين همه اما، خالى از لبخند نمى شود اين چهره ريزنقش و خيره به افق هايى مى ماند كه آنجا و توى آن سالن نيست.
به آن مناظر تخت و زيبا نگاه مى كنم كه با چند برگ بروشور و كاغذ برمى گردد.
يكى از كاغذها، نوشته كوتاهى است درباره نقاشى هايش، كه بيشتر لحنى شاعرانه دارد. مى گويد: اين را يكى از دوستانم نوشته، كه قبلاً توى مجله فردوسى مى نوشت و حالا سرويراستار يكى از روزنامه هاست.مى خوانم: «اسب ها دركدامين انديشه ها غنوده اند؟ اين نمادهاى قدرت و بالندگى و مظاهر زيبايى و غرور و متانت و نجابت.درخت ها را نظاره مى كنى؟ سمبل هاى استقرار و جوشش حيات و سيلان زندگانى را برعرصه زمين؟
به گمان نقاش دراين دايره عظيم و شگرف و حيرت زا كه هستى نام يافته است، آيا هسته يك اتم نوترينو (Notrino) تنها يك اتم كه به مثابه كل عالم است ـ و يك ذره بنيادى ـ پارتيكل (Particle) كل مجموعه اين عالم نيست؟»
ودرجايى ديگر از اين متن: «اين محجوبى است: زائر نور و اشراق و نظاره گر فراسوها و بالاخره انسان، انسانى كه نمى داند برعرصه اين گوى گردان و زير اين گنبد ازرق فام چه مى گويد و چه مى كند و مهمتر اينكه چه بايد بكند؟ حتى در عصر انقلاب فونيك و روزگار اينترنت و دراين دايره ستم مدارى رهسپار كدامين شهر است؟...»با اين كه متن امضاى «ا ـ ض» را دارد، اما حرف ها از جنس همان چيزى است كه محجوبى دائم به آن مى انديشد و درباره آن حرف مى زند.او پر از پرسش هايى است كه هيچ پاسخى براى آنها ندارد. يادم مى آيد پنج سال پيش هم كه براى گفت وگو سراغش رفته بودم، همين حرف ها را مى زد و همين دغدغه ها را داشت.
كمتر ديده ام هنرمندى اين همه با هنرش عجين شده باشد.البته او فقط در همين منظره ها خلاصه نمى شود. كمى عقب تر كه برويم و به دوران دانشجويى او در دانشكده هنرهاى زيباى تهران بازگرديم، نقاشى هاى متفاوتى مى بينيم كه طبيعت را در لايه هاى ديگرى از خود پنهان كرده است.آنقدر كه حتى گاهى كار تا انتزاع هم پيش رفته است: «درتمام ايسم هاى موجود درتاريخ هنر، يك دوره تجربه داشته ام اما هر نقاش و هنرمندى، بايد زبان وبيان خاص خود را پيداكند.آنقدر كه هركسى كارش را ديد، بدون امضا هم بشناسد.»بعد بلافاصله شروع مى كند به گفتن اينكه چطور درخت هاى تبريزى به درون نقاشى او راه يافته اند: «۳۶سال پيش نمايشگاهى داشتم از طبيعت شمال، كه هم به درون زندگى گيلان مى پرداخت و هم به بيرون آن.
دراين نمايشگاه چند منظره هم بود و دراين منظره ها درخت هاى تبريزى، كه رشد سريعى دارد و انبوهى و تراكم آن درمساحت كم با آن خطوط صاف و عمودى چشمگير است.
در پس اين درخت ها (خطوط) افق هاى پشتاپشتى به چشم مى خورد، كه به لحاظ منظره سازى برايم جالب و جذاب مى نمود.
از اين نمايشگاه مرحوم جلال آل احمد و سيمين خانم هم بازديد كردند و آل احمد روى درخت ها درنگى كرد و ازمن خواست كه حتماً آنها را ادامه بدهم.اين درخت ها رفته رفته به ويژگى آثارم تبديل شد و درآنها باقى ماند.»
محجوبى به درك و دريافت بيننده ايرانى هم زياد فكرمى كند و هنگام حرف زدن از نقاشى هايش، به آن هم اشاره مى كند.
آنقدر كه مى توان گفت بعد از طبيعت، اين توده مردم هستند كه او را وامى دارند كه به منظره سازى بپردازد و از اين رؤياى اغراق آميز هستى و حيات انسان امروز دست نكشد.
نقاشى را از روز اول مدرسه آغازمى كند و در سيزده چهارده سالگى سفارش هايى خرد مى گيرد و راهش را تاحدودى پيدامى كند.
در ۱۹ سالگى از دبيرستان «البرز» تهران فارغ التحصيل و وارد دانشكده هنرهاى زيبامى شود.سال آخر دانشكده با يك گروه داخلى و خارجى مشغول به كار شهرسازى مى شود. سال ۱۳۴۲ براى طراحى و اجراى پارك ساعى به سازمان پارك هاى شهردارى مى رود و تا سال ۱۳۵۵ مشغول طراحى و بازسازى بسيارى از پارك هاى تهران و شهرهايى چون تبريز و اصفهان و... مى شود.آخرين فعاليت او دراين زمينه طراحى قسمت ورودى پارك «ملت» تهران به حساب مى آيد:«پارك ساعى اولين كار طراحى و پارك سازى من بود كه ارزانترين پارك تهران هم به شمارمى رفت.چون اين كار را با مصالحى از خود محيط و محل هاى نزديك به آن انجام دادم. اعتقاد من به گل و گياه و درخت و طبيعت مرا دراين كار بسياركمك مى كرد.»با محجوبى به سختى مى توان درباره چيزى جز هستى و حيات و طبيعت و عشق حرف زد. چيزى نيست كه او بگويد و به اين واژگان كليدى ختم نشود.او براى خودش جهان بينى خاصى دارد: «چون الگوى من در نقاشى حركت عالم هستى است و سمبل آن اتم است، سعى مى كنم كه با تمام ذرات وجودم اين هستى را حس و حفظ كنم و آن را در تابلوهايم ـ كه زمينه اصلى آن طبيعت بدون ماشين است ـ به بيننده هايى القا كنم كه با اين اصل از حيات فاصله گرفته اند و در چنبره ماشينيزم خورد شده اند و گرفتار انواع آلودگى هاى تكنولوژى. مى خواهم كارى كنم كه آنها پيرامون خود را خوب بنگرند و آن شور عاشقانه اى را كه طبيعت در نهادشان گذاشته، كشف كنند.»محجوبى تا حدودى وامدار نقاشى كلاسيك ايران است و از ظرفيت هاى آن در نقاشى هايش بهره مى برد. او سه عامل «ديد» و «دقت» و «تعادل» را مهم ترين ويژگى نقايش هايش بر مى شمارد و درباره وجوه اختلاف و اشتراك آنها با مينياتور مى گويد: «من آن ظرافتى را كه توى مينياتور ايرانى حرف اول را مى زند، در آثارم حفظ مى كنم و از قلم مو بهره مى برم. سوژه هاى مينياتور به طور مشخص داستان هاى منظوم بوده و كاربردش در دستگاه هاى ديوانى و دربارى. در كار من ولى كل فلسفه حيات نمود دارد. من پرسپكتيو را به طور كامل در آثارم رعايت مى كنم تا انسان را به اشراق و به افق هاى دوردست ببرم. از اين گذشته نقاشى هاى من در ابعاد بزرگ اجرا مى شود.»
169563.jpg
اين هنرمند همچنين درباره آفرينه هايش معتقد است: «كارهاى من برخلاف ظاهر ساده و همه فهم شان، هميشه برانگيزنده برداشت ها و تأويل هاى مختلفى بوده و هست. مثل تفسيرى كه خيلى ها از درخت هاى تبريزى من در مقايسه با ميله هاى زندان دارند و آن را نشانه گرفتارى انسان مى دانند. ميله هايى كه پشت آنها ـ آن سوى جايى كه بيننده ايستاده است ـ اسب ها آزادانه و عاشقانه به زندگى مى پردازند. خيلى ها مرا و انسان هاى ذهنى مرا اين سوى درخت ها و بيرون از كادر مى بينند و درخت ها را حد فاصل خود و طبيعت پيرامون خود مى شمارند.»
اگر به اسب هاى محجوبى دقت كنيم، به نكات جالبى مى رسيم. شكل و شمايل و تعداد آنها هميشه يادآور نكته مهمى است. رويارويى دو اسب سياه و سفيد در تابلوهاى او يكى از اسطوره هاى ايرانى را بازگو مى كند. اسب سفيد با يال و دم طلايى همان «تيشتر» يا نماد و مظهر خرمى و زيبايى و خرد و باران است و اسب سياه با يال و دم بريده همان «اپوش» يا مظهر خشكى و خرابى و ويرانگرى است.
با سه اسب مضمون «حيات» را نشان مى دهد كه در تركيب ها و تركيب بندى هاى مختلفى آمده است. در بعضى تابلوها به اسطوره «آناهيتا» اشاره دارد كه از چهار اسب سفيد همنژاد تشكيل شده است و نماد چهار عنصر ابر و باران و مه و تگرگ است. اسب هايى كه به ايران زمين مى تاختند و در جاهايى كه لازم بود، ۱۰ هزار گوسفند، هزار گاو و صد اسب را براى آبادانى گسيل مى داشتند. نقاش مضمون «جاودانگى حيات» را هم به صورت چهار اسب كه نماد و نشانه چهار فصل به حساب مى آيند، نشان مى دهد. اين مورد آخر را براى كمپانى اروپايى «هرمس» هم طراحى كرده تا آن را در محصولات خود به نمايش بگذارد. چهار فصل اما به صورت هاى ديگرى هم در تابلوهاى محجوبى آمده است. گاهى آن را نه با چهار اسب كه روى يك درخت و با طيف هاى مختلف رنگ نشان داده ومى دهد. خلاصه پاكى طبيعت و طلوع آن را در همه تابلوهاى اين هنرمند به صورتى اغراق آميز مى توان ديد و در آن درنگ كرد. اين پاكى و خلوت اما، درست نقطه مقابل آن چيزى است كه به چشم مى بيند. زشتى و شلوغى تهران از سوژه هايى است كه دائم و با تأسف بسيار بدان مى انديشد و هيچ گاه روى بوم نمى آورد.
درباره اين شهر حرف زياد دارد و به خاطراتش رجوع مى كند: «سال ۱۳۳۵ براى سر و سامان دادن به شهر تهران و طبق ضوابط شهرسازى دنيا، از شهرسازان اروپايى و آمريكايى گروهى تشكيل شد كه ابتدا به جاى اينكه بيايند و در جاى ديگرى ساختمان جديدى براى شهردارى بسازند، آن ساختمان زيباى سابق را هم خراب كردند وساختمان زشت مخابرات (توپخانه) را جاى آن ساختند. متأسفانه در ادامه كار شهرسازى نيز عوض اينكه تهران را به صورت منطقه اى با پيش بينى هاى دقيق بنا كنند، با دخالت مقامات نامربوط به خود حق دادند كه طرح هاى ارائه شده براى ۲۵ سال آينده راتغيير بدهند و به صورت وحشتناك امروزى دربياورند.
شهرى بسيار آسيب پذير و سراپا درد و رنج براى ساكنان آن كه به هيأت هيولاى غيرقابل تصورى درآمده است و مظهر آلودگى هوا و صدا و ساير ناهنجارى هاى زيست محيطى شده است. با اينكه شهردارى رقم هاى عظيمى را براى نگهدارى فضاهاى زيباى موجود هزينه مى كند، متأسفانه و در آينده اى نه چندان دور، به راحتى و به علت يك عارضه ساده و طبيعى ـ نبودن آب ـ همه اين دستاورد چشم نواز ظرف چند ماه نابود خواهد شد. به خاطر اينكه كلان شهر تهران به مساحتى در حدود ۸۰۰ كيلومتر مربع درآمده است. شهرى كه قرار بود با برآورد دقيق شهرسازى براى ۲۵ سال بعد، حدود پنج و نيم ميليون جمعيت درخود و توابع خود داشته باشد. تهران قرار بود شامل محدوده اى ميان شميرانات (در شمال)، نازى آباد (در جنوب)، كاروانسراى سنگى (در غرب) و تهران پارس (در شرق) باشد و با عمودى سازى آن جمعيت مذكور را در خود جا بدهد.»و بعد چند لحظه سكوت مى كند و توى فكر مى رود و مى پرسد: «به نظر شما چه خواهد شد؟» اين سؤال را چند بار ديگر هم پرسيده است، اما نه خودش و نه من پاسخى به آن نداده ايم. دوباره بر مى گردد به گذشته و مى گويد: «زمانى كه من براى ساخت پارك ساعى مأمور شدم، حدود ۱۰۱۸ طرح تصويب شده بود كه تاكنون موفق به اجراى بسيارى از آنها نشده اند. با اينكه خيلى ازطرح ها و بزرگراه ها از گذشته طراحى و پيش بينى شده است، اين شهر بى منطق همان طور به گسترش انفجارى خود ادامه داده و مى دهد. اميدوارم پيش بينى دانشمندان زلزله شناس در مورد اين شهر تحقق نيابد و بتوان با گماردن مسؤولان دلسوز و آگاه جلوى پيشرفت تهران و جمعيت انسانى آن راگرفت.»مثل هميشه حس مى كنم كه حرف هاى زيادى زده ايم و هنوز چيزى نگفته ايم. پيرمرد اما هنوز سرزنده و سرحال است و همچنان لبخندى به لب دارد كه در چشم هايش مى توان ديد. حالا ميان خودم و او رديفى از درخت هاى تبريزى مى بينيم كه پشت آنها نقاشى آرام و آزاد مشغول دل سپردن به طبيعت است. اين بار كه از پارك ساعى مى گذرم، جز نقاشى هاى او چيزى به خاطر نمى آورم!


|   شناسنامه   |   آرشيو   |