|
طعم خوش يك گفت وگوى پيروزمندانه
معصومه اكبرى
|
|
|
• ماهراس هايمان را با« روحيه بخوريم و بنوشيم چرا كه فردا همه مى ميريم» زندگى مى كنيم. پايان ايدئولوژى و همبستگى را در گردبادى از مصرف گرايى مسؤولانه جشن گرفته ايم
• مذهبى ها و غير مذهبى هاى مسؤول و فكور و جدى به مفهوم عميقى از انسانيتدل بسته اند. هر چند اين دو گروه الزاماًنام واحدى به آن نمى دهند. درگير و دار زمانه ما چيزهايى مهمتر از نام وجود دارد
ايمان يا بى ايمانى؟ (مكاتبات امبرتواكو و كاردينال مارتينى) ترجمه على اصغر بهرامى نشر نى چاپ ۱۳۸۲ ۱ـ با خواندن « مكاتبات امبرتواكو وكاردينال مارتينى » از همان نخستين جملات تا جمله هاى پايانى يك احساس شعف ژرفاى وجود خواننده را فرا مى گيرد؛ احساسى كه در پايان لبريز مى كند وجود او را از شوق يك پيروزى بزرگ . نه مثل پيروزى اسكات خصم يا پيروزى در صحنه نبرد يا پيروزى در عرصه هاى ورزشى . يك پيروزى انسانى است كه فقط مى تواند در رودررويى دوانسان متفاوت به وقوع بپيوندد. اين پيروزى از جنس گفت وگوست. از جنس كلمه است . كلمه وقتى كه در يك فضاى آرام، متين، محترم ومعقول رد وبدل شود مى تواند انسان را به پيروزى هاى اعجازگر برساند. دراين گونه فضاها كلمات به قصد منكوب كردن حريف ويا تخطئه طرف مقابل رد وبدل نمى شود. رسالت اصلى كلمه در گفت وگو ايضاح است وروشنگرى وبازكردن دريچه هاى تازه اى به روى اذهان تا ناديده ها ونافهميده هاى بسيارى را بتوانند ببينند و بفهمند وامكان ورود به «حريم اسرارى» را بيابند كه به واسطه گفت وگوى روشنگرانه ممكن مى گردد. در گفت وگوى روشنگرانه وهمدلانه (نه هم اعتقادى) اصل برتحليل وتشريح خود پرسش است ، بيرون از دامنه تنگ تضادهاى سياسى واجتماعى وعقيدتى. اين به معناى نفى اختلاف ها وحساسيت هاى سياسى واجتماعى واعتقادى نيست. طرف هاى گفت وگو هركدام مى توانند حساسيت هاى متفاوت وحتى متضاد سياسى داشته باشند اما درمقام طرفين گفت وگو اصل برايضاح مسأله است. اين روشنگرى ها سطح تضادها را حتى ارتقا مى دهد و به درجات بالاتر مى رساند، درعين حال كه امكان پيدايى وبروز قرابت ها را نيز فراهم مى آورد بى آن كه منجر به يكسان سازى گفته ها و انديشه ها گردد. كتاب «ايمان يا بى ايمانى» طعم خوش يك گفت وگوى پيروزمندانه است . دراين كتاب «گفت وگو» به عنوان نفيس ترين نحوه برخورد دو انسان است كه به پيروزى مى رسد نه آن طرفين. در اين كتاب نه انسان دينى اثبات مى شود نه انسان سكولار. نه ايمان ونه بى ايمانى. اصلاً هدف ازگفت وگو اين جور رد واثبات ها نيست. وفادارى به پرسش هاى بنيادين از يكديگر و وفادارى به اصالت ورسالت گفت وگوست كه درنهايت مسير مكاتبات را به نفع ايمان «به گفت وگوى انسانى» هدايت مى كند. گفت وگوى مكتوب امبرتواكو رمان نويس ايتاليايى با كارلو ماريامارتينى اسقف ايتاليايى كه به ابتكار يك روزنامه ايتاليايى انجام يافت ، درواقع صورت تازه اى از نقد را پيش روى انسان مى نهد. دراين صورت تازه از نحوه هاى تخريب گر وكوبنده نقد خبرى نيست . دراين صورت تازه نقد كه شايد بتوان گفت متأثر از سنت وحيانى گفت وگوى انسان ـ خدايا خدا ـ انسان در موقعيتى كاملاً آزادانه ورهاست، اصل برتفهيم وتفهم پرسش ها وپاسخ هاى يكديگر است با بهره گرفتن از مبانى انديشگى هم . به همين دليل هم هست كه هاروى كالس در تمجيد اين مكاتبات مى نويسد: «خواننده اين نامه ها به پاداش دوگانه دست مى يابد: اين نامه ها از يك سو نشان مى دهد كه گفت وگو هنوز هم شدنى و ارزشمند است و از سوى ديگر ثابت مى كنند كه عدم موافقت هاى توأم با احترام درباب مقوله هاى بسيار بنيادى هنوز هم امكان پذير است ». (ص۱۶) اگرچه اهميت اين كتاب كوچك بيش از آن كه در محتواى مكاتبات باشد در نفس گفت وگويى است كه صورت گرفته، اما توجه به محتوا نيز مى تواند وجه ديگرى از اهميت كتاب را آشكار سازد. حجم اندك اين كتاب شامل هشت نامه است . آغازگر ونيز پايان بخش نامه ها امبرتواكو است . در مجموعه اين نامه ها چهار مسأله موردپرسش قرار مى گيرد. يكى تصور «پايان زمان» است كه «اعتقاد به روز بازپسين» صورت دينى چنين تصورى است. اكوايده «هزاره مدارى» را در پويش تاريخ ناشى از همين تصور مى داند. دومين مسأله مربوط مى شود به تعيين و تشخيص دقيق آن لحظه اى از زندگى آدمى كه مى تواند مرز معين حيات يا عدم حيات انسان تلقى گردد. اين مسأله در واقع كند وكاوى است پيرامون حرمت سقط جنين در بينش دينى . سومين مسأله درباره عدم جواز كاهنگى زنان است در دين (دراينجا مشخصاً كاتوليك). اين هرسه مسأله از سوى اكو مطرح مى شود ومارتينى درصدد تشريح وتحليل آن برمى آيد وكمتر پاسخ مقدر به آنها مى دهد. آخرين پرسش را مارتينى درمى اندازد. پرسش از تكيه گاه معنوى واشراقى انسان سكولار در توجيه رفتارهاى اخلاقى وانتخابهاى ايثارگرانه. اگرچه همين متن كوتاه مى تواند درحدكفايت از عهده معرفى اين كتاب كوچك خوب و دلچسب برآيد، اما به نظر نگارنده بهتراست با مرور دوباره نامه ها آن شيرين كامى پيروزمندانه دوباره تجديد شود: درنامه اول با عنوان «مشغله ذهنى نادينى نسبت به روزبازپسين نوين»، امبرتواكو دونكته را به عنوان مقدمه يا پيش شرط مكاتبه مطرح مى كند. نخست پرهيز از لفاظى و زبان بازى هاى متملقانه و تأكيد برشأن معنوى وعقيدتى يكديگر است . مهر وامضاى اين شأن نام فرد است نه القاب اعتبارى اى كه از پس و پيش نام فرد را در خودگم مى كنند. به همين دليل او به كسوت روحانى مارتينى اشاره نمى كند. اكو و مارتينى به عنوان «انسان هاى آزاد» تبادل نظر مى كنند نه به عنوان يك فرد روحانى و يك فرد غير روحانى. در دومين نكته، اكو پيشنهاد مى دهد كه مكاتبات را به قيد «اخلاقيات» مقيد سازند. اين قيد آنها را وا مى دارد كه در پى يك هدف برآيند: «يافتن نقطه اشتراك هايى ميان جهان كاتوليك و جهان نادينى.» (ص ۲۱) پرسش اصلى در نامه اول در باره «تصور پايان » است. پايان زمان، پايان تاريخ و پايان ايدئولوژى. به نظر امبر تواكو جهان سكولار بيش از جهان دينى دلمشغول چنين مسأله اى است. به نظر او تب مصرف و تب لا ادريگرى كه گريبان جهانيان را گرفته بازتاب هراس از پايان است: « ماهراس هايمان را با « روحيه بخوريم و بنوشيم چرا كه فردا همه مى ميريم» زندگى مى كنيم. پايان ايدئولوژى و همبستگى را در گردبادى از مصرف گرايى مسؤولانه جشن گرفته ايم.» (ص ۲۴) اين پايان انديشى جهانى به نظر اكو شبيه همان پايان انديشى جهان دينى در پايان هزاره اول است. نامه اول با اين پرسش به پايان مى رسد كه : «آيا تصورى و صورتى از اميد وجود دارد كه مذهبى ها وغير مذهبى ها هردوگان بتوانند در آن شريك شوند؟» (ص ۲۷) كارلو ماريا مارتينى «اميد» را «نقطه پايانى» بر تصور پايان مى داند. اين اميد زاده مفهوم سه گانه تاريخ است در باره جهت دارى و معنا دارى تاريخ، تاريخ همچون پديده اى از خود فرا رونده و سوم تاريخ همچون يك جايگاه اخلاقى كه «آينده فرا تاريخى ماجراى انسان در آن تعيين مى شود.» (ص ۳۳) در فهم مارتينى از تاريخ از دوربسته و جبر تاريخ خبرى نيست. وقتى تاريخ سفرى درونى نيست كه آغاز و انجامش از درون و به درون ختم شود، ديگر نمى توان تصور پايان را همچون مفهومى يأس آلود پنداشت. هر چند ظاهراً اين نگاه فراتاريخى به تاريخ با ديدگاه جهان نا دينى همخوان نيست اما مارتينى باور دارد كه اين نگاه اميدوار به تاريخ خاص انسان هاى مذهبى نيست بلكه برخاسته از ارزش هاى بنيادين انسانى است و هر كه از اين ارزش هاى بنيادين دفاع كند به چنين اميدى دست يافته است: «اميد بايد در عمل وجود داشته باشد. چرا كه دينداران و بى دينان را مى توان ديد كه در اين لحظه با هم زندگى مى كنند و به زندگى معنا مى بخشند و خويشتن را پايبند تعهد مى كنند. اين نكته به ويژه زمانى روشن مى شود كه اميد پاداش نيز در ميانه نيست. مذهبى ها و غير مذهبى هاى مسؤول و فكور و جدى به مفهوم عميقى از انسانيت دل بسته اند. هر چند اين دو گروه الزاماًنام واحدى به آن نمى دهند. درگير و دار زمانه ما چيزهايى مهمتر از نام وجود دارد و هنگامى كه از ارزش هاى بنيادين انسانى دفاع مى كنيم و اين ارزش ها راتبليغ مى كنيم بحث بر سر نامگذارى و معنا شناسى هميشه مفيد به فايده نيست. (۱۱ ص ۳۴) در اين پاسخ مارتينى بيش از هر چيز اعتدال درنگاه را مى بينيم. نگاه به خود و نگاه به ديگرى. خاستگاه اصلى اين اعتدال چيزى به جز دين انديشى انسان گرايانه او نيست. آن اميد مشتركى كه اكو به دنبال آن است فقط در تصورى از انسان قابل دستيابى است كه شامل همه ارزش هاى عام ومطلق بشرى وانسانى مى باشد. از خلال مكاتبات اكو و مارتينى مى توان به وضوح دريافت كه همين تصور مشترك از انسان و همين دغدغه مشترك در باره انسان و بشريت است كه آنها را تا اين حد به يكديگر نزديك ساخته، سينه اى فراخ و ديد وسيع به آنها بخشيده است. آنها را از چارچوب تنگ نظرى و عقيدتى و عملى بيرون برده و به معناى بى منتها انسانيت راه نموده است. گيريم كه به قول مارتينى بر اين معناى مشترك نامى مشترك ننهند. گفته شد كه مارتينى «اميد را نقطه پايانى بر تصور پايان داند اما به شرطى چنين خواهد شد كه اميد از دل يك احساس درونى «ندامت» بيرون بيايد. هر تصور پايانى اگر بتواند به نقد حال بينجامد مى تواند بهتر شدن آينده را هم ممكن سازد. براى نقد حال بايد متحمل دردى مسؤولانه شد و «ندامت» تحمل همين درد مسؤولانه است در نگاه مارتينى ندامت و كمال، نقد و بهبود از هم جدايى ناپذيرند: «تجربه به من آموخته است كه كسى كه از چيزى نادم نباشد، در درون خود هم تصورى از بهتر بودن ندارد. چنين كسى نمى تواند خطاهاى خود را تشخيص دهد و همچنان به آن خطاها بسته مى ماند، چرا كه قادر نيست چيزى بهتر پيش روى خود ببيند و در نتيجه از خود مى پرسد چرا بايد از آن چه دارد دست بردارد»؟ (ص۳۶) در پاسخ معناگرايانه و متعادل مارتينى «ندامت» عملى متناسب با شعائر و ظواهر دينى نيست. يك عمل انسانى است كه يك فرد سكولار همانقدر توانايى انجامش را دارد كه فرد ديندار و يك فرد ديندار همانقدر مى تواند از اين عمل متعال انسانى روى بگرداند كه يك فرد سكولار. در واقع مارتينى به جاى آنكه به عنوان يك كاردينال ومقام رسمى و بلندپايه نظريه دينى بدهد، به عنوان فردى كه از رموز معنوى دين ونيز تاريخ دين دانش و شناخت عميقى دارد، صورت ديگرى از دين انديشى و دين باورى عرضه مى كند كه معطوف به انسان متعال است. به نظر او انسانى متعال است كه مى تواند به اشراق دست يابد و براى انتخابهاى ايثارگرانه اش پشتوانه اى استوار پيدا كند. تنها فرق انسان متعال دينورز با انسان متعال سكولار در اين است كه اولى مى داند به كجا تكيه كند و دومى نمى داند. هر دو دست به ايثار مى زنند. يكى براى ايثارش توجيه معناشناسانه و هستى شناسانه دارد و ديگرى ندارد. «تكيه گاه اشراقى» پرسشى است كه در آخرين نامه از سوى مارتينى مطرح مى شود: «هميشه كسانى بوده اند، كسانى كه خداى شخصى نداشته اند با اين همه ترجيح داده اند جان بر سر معتقدات اخلاقى خود بگذارند و قدمى از اصول اخلاقى خويش منحرف نشوند. اما راستش را بخواهيد قادر به درك اين پديده نيستم كه دليل بنيادين اين كسان براى توجيه اينگونه رفتارها چيست »؟ (ص۸۰) لذتى كه نگارنده در ابتداى مطلب به آن اشاره كرد در همين كلمات ادراك شدنى است. مارتينى اسقفى است كه اصول اخلاقى سكولار را ارج مى نهد. ارزشهاى آن را به ديده مى گيرد و در عين حال ضعف مبناى آنها را مورد پرسش قرار مى دهد. همين ارج نهادن به ارزشهاى اخلاقى يكديگر و سر تسليم فرود آوردن در برابر رفتارهاى انسانى هم است كه اين دو را به يكديگر نزديك مى سازد به حدى كه مارتينى پيشاپيش مى تواند پاسخ اكو را حدس بزند. همانطور كه مارتينى دريافته است، زيرساخت انگيزه هاى اخلاقى سكولار «ديگرى درونى شده» است. حضور «ديگرى» است كه فرد سكولار را به عمل اخلاقى وامى دارد. برداشت اكو از «ديگرى» چنان است كه گويى خداست كه از آسمان فرود آمده از قيد مطلقيت رها گشته و در وجود آدميان تجسد يافته است. هموست كه مؤاخذه مى كند يا عفو: «اگر انسان غيرمذهبى فكر كند كسى از آن بالامواظب او نيست، در عين حال درست به همين دليل هم مى داند كه هيچ كس او را عفو نخواهد كرد. از آنجا كه مى داند خطا كار است، تنهايى وى بى كرانه خواهد بود و مرگش نوميدوار. اين شخص به مراتب بيش از دينداران امكان دارد بكوشد با اعتراف در حضورجمع خود را تطهير كند. اين شخص از ديگران طلب عفو خواهد كرد.» (ص۹۶) اكو از اين هم به مارتينى نزديكتر مى شود و باور به ايده اخلاقى را مرز مشترك ميان انسان مذهبى و غيرمذهبى مى داند. به نظر او ايده اخلاق نمى تواند بيگانه با ايده يك ذات برتر و مطلق باشد. هر چند كه اين ذات در حد يك خيال و يك رؤيا باشد. رؤيايى كه مى تواند زاينده مداراگرى و نيك خواهى باشد.
|