نماى مهر
علامه حسن حسن زاده آملى متولد ۱۳۰۷ ايرا از توابع لاهيجان
ـ ورود به مدرسه علوم دينى ۱۳۲۳
ـ بهره مند از محضر اساتيدى چون علامه طباطبايى، محمد حسن طباطبايى، سيد مهدى قاضى تبريزى، علامه رفيعى قزوينى، آيت الله شعرانى، حاج سيد محمد قاضى تبريزى، آيت الله الهى قمشه اى، شيخ محمد تقى آملى، سيد احمد لواسانى، آيت الله عزيزالله طبرسى، غروى آملى، ميرزا ابوالقاسم فرسيو، محمدحسن فاضل تونى
آقا ميرزا احمد آشتيانى
ـ انتشار بيش از هفتاد و هفت كتاب در حوزه رياضى
ادبيات و علوم دينى
ـ برخى از آثار او عبارتند از: كلمه عليا در توفيقة السماء، حول الرويه، رساله امامت، دروس اتحاد عاقل به معقول، نور على نور در ذكرو ذاكرو مذكور، گشتى در حركت، تقديم و تعليق رساله، انسان در عرف عرفان، هزار و يك كلمه، انسان كامل در نهج البلاغه، اختلاف منظر و انكسار نور، مدارج و عارج و...
علامه حاج شيخ حسن حسن زاده آملى، از علماى بنام در فلسفه اسلامى، عرفان، هيأت، رياضيات، شعر و ادب است. آثار او را در پنج دسته تأليف مستقل، شروح، حواشى و تعليقات، تصحيح آثار كهن و رسالات تقسيم مى كنند. مهرگان امروز به اين عالم جليل القدر اختصاص يافته است:
احمد جلالى فرهانى: حسين بن عبدالله طبرى آملى ملقب و معروف به آيت الله حاج شيخ حسن حسن زاده آملى، از علماى برجسته فلسفه و عرفان و هيأت و رياضيات و شعر و ادبيات، عالمى است عامل و عارفى است عاشق. رندى گوشه گرفته و بى التفات به دنيا و شروشورش، همچنان در شوق دانستن و ذوق توانستن قدم مى زند و مريدان تشنه خويش را از درياى معرفت و دانش اش سيراب مى كند.
او در اواخر سال ۱۳۰۷ هجرى شمسى در روستاى «ايرا» از توابع لاهيجان به دنيا آمد و درباره خانواده و خاندانش چنين مى گويد: «پدرم كاسب بود و مادرم خانه دار. هركسى پدر و مادرش را دوست دارد، اما خدا را گواه مى گيرم كه محبت بنده به پدر و مادرم به عنوان يك امر غريزى بود. بنده در خردسالى مادرم را از دست دادم ولى در بسيارى از نوشته ها و اشعارم، اظهار كرده ام آنچه بركت در زندگى من است از مادرم و روزى حال پدرم بوده است.» او مادرش را به قداست، طهارت، پاكى، نجابت و تقوا زبانزد مى خواند و در وصفش مى سرايد «از شيرپاك و دامن قدسى كنام مام/ وز لقمه حلال و مباح پدر مرا»
درباره پدرش مى گويد «پدرم همواره راضى به رضاى الهى بود و اين بيت مثنوى عارف رومى را بسيار زمزمه مى كرد: «عار نايد شير را از سلسله/ ما نداريم از رضاى حق گله» وى هميشه به من مى گفت «من در خدمت شما هستم.» البته استاد حسن زاده آملى شش سال پس از فراغ مادر، پدر را نيز از دست مى دهد و به همراه دو برادر و دو خواهر به زندگى ادامه مى دهند كه از اقبال بد در همان ايام نوجوانى يكى از برادرانش را و در ايام كودكى هر دو خواهرش را از دست مى دهد و «تنها برادرم كه از من كوچكتر است الآن در آمل به كسب مشغول است.»
او درخصوص ورودش به دنياى تحصيل چنين مى گويد: «در شش سالگى مرا به مكتب فرستادند. در مكتب، چهار نفر ملامكتبى داشتيم كه سه نفرشان زن و يك نفر مرد به نام آقا سيد حسين امام بود.» او خواندن و نوشتن را نزد اين چهارنفر مى آموزد ومى گويد «درس هايى را كه به ما مى آموختند، حروف الفبا و كتاب هاى متعارف آن زمان مانند عاق والدين، حسن و حسين(ع)، عم جزء و كتاب جوهرى بود كه آخرين كتاب و در شرح احوالات پيامبر اسلام(ص) و ائمه اطهار (عليهم السلام) و غزوات آنان بود كه هركس كه آن را مى خواند، سركتاب يعنى به اصطلاح مبصر كلاس مى شد و نيز در خردسالى تمام قرآن كريم را بخوبى فراگرفتيم.»
خاطرات ايام مكتب استاد خواندنى است. درباره آن روزها مى گويد: «روزى يكى از ملاباجى ها مطلبى را به ما ياد داد. من با يك وجد و نشاطى خاص به خانه آمدم و از بزرگان خانه پرسيدم: شما مى توانيد بگوييد يك شتر در ميان دو خدا يعنى چه؟ آنها جواب نداشتند. من برايشان توضيح دادم كه در آيه شريفه «فقال لهم رسول الله ناقدالله و سقياها» جواب اين پرسش است و در توضيح به آنها گفتم كه «ناقة» كه معناى شتر را مى دهد بين دو «الله» قرار گرفته است.
|
|
|
استاد همچنين از خاطره اى ديگر مى گويد: «يك ملاباجى داشتيم، خيلى عجيب بود، اسمش سيده معصومه بود. گاهى اوقات كه در مكتب بوديم و داشتيم درس مى خوانديم، يك مرتبه پرنده اى مى آمد و روى درخت مى نشست. اين ملاباجى وقتى مى ديد كه پرنده روى درخت نشسته است، رويش را به طرف ما مى كرد و با صداى بلند و با تشر مى گفت: بچه ها! ساكت باشيد. ببينيم اين پرنده چه مى گويد! بعد دستش را به زمين مى زد و سرش را به سوى پرنده مى كرد و مى گفت: چه مى گويى؟ سپس به يك نفر از بچه ها نگاه مى كرد كه روز قبل توى خانه يا محله كار بدى كرده بود و مى گفت: مثلاً حسين يا صديقه و به پرنده مى گفت: عجب! ايشان بى ادبى كرده؟ سر شام بهانه گرفته؟ ديگه چه كرده؟ ما همه مات مى مانديم كه اين ملاباجى از كجا به زبان اين پرنده آشناست؟ چون هر چه را كه ملاباجى از زبان پرنده مى گفت كاملاً درست بود و اين خيلى موجب شگفتى ما بود كه پرنده از كجا مى آيد و اين اتفاقى كه گذشته و كارى كه ما كرديم را چطور خبر مى دهد؟»
حسن زاده آملى تعريف مى كند كه چگونه على رغم تأثير فوق العاده اين كار معلم در تربيت صحيح آنها، بچه هاى مكتب خانه عقده اى از پرنده ها در دل داشتند و فكر مى كردند كه چه كنند تا نسل پرنده ها را از روى زمين بردارند! جالب اينجاست كه او بعدها كه بزرگ مى شود، متوجه مى شود كه اهل خانه و خانواده بچه ها به محض شيطنت آنها موضوع را با ملاباجى در ميان مى گذاشتند و ملاباجى غيرمستقيم و به اين روش آنها را تربيت مى كرده است!
آيت الله حسن زاده آملى پس از اتمام دوران مكتب خانه و در حالى كه در همان خردسالى، تمام قرآن كريم را به خوبى ياد مى گيرد، وارد دوره ابتدايى مدارس جديد مى شود و بيش از دو سال از ورودش به مدرسه نگذشته به دليل فوت مادر مشقت و رنج فراوانى را متحمل مى شود. تا اينكه در سن چهارده سالگى به سمت حوزه و دين كشيده مى شود.» اين بارقه، همانند نورى در پيش رويم شتافته، مرا به كسب معارف الهى راهنمايى و كره «بعد كره» به تخلق به اخلاق ربوبى ترغيب و مره «بعد مره» به تأدب به آداب انسانى تحريض مى كرد و برهه «بعد برهه» مرا به فرار و انزجار از مردم زمان و آيين هاى تباه و پستشان تحريص مى نمود.»
او كه علت ترك تحصيل در مدارس جديد و ادامه آن در مدارس دينى را بارقه اى الهى مى داند، موضوع را با پدرش در ميان مى گذارد و پدرش بى درنگ همراه با شعفى شديد و گريه اى بلند از سر شوق و خوشحالى و سرور اين اجازه را به او مى دهد و او را به صبر و استقامت و كوشش و تحصيل و كمال وصيت مى كند. درباره آن روزها استاد چنين مى گويند «وقت سحر به گونه اى كه احدى از افراد خانه متوجه نشوند، ديوان خواجه حافظ شيرازى را برداشته، از باطن خودم ندايش زدم و گفتم: من به روح تو دعا نثار مى كنم، به اين اميد كه حسن خاتمه كارم را به من بنمايانى» و اين غزل پاسخ او بود از سوى «شيخ شيراز»، « بخواه دفتر اشعار و راه صحراگير / چه وقت مدرسه و بحث كشف كشافست.» البته اين جرقه را عالمى ربانى به نام «ميرزا ابوالقاسم» مشهور به «فرسيو» پسر ملاباشى ابراهيم در او به وجود مى آورد كه بعدها خود از علماى بنام آمل مى شود. او در اين باره چنين مى گويد: «در روز دوم ورودم به مدرسه، يكى از بزرگان آن به من خبر داد كه امروز ميرزا ابوالقاسم در مورد شما گفته اند: من يقين دارم اين جوان به مقام شامخ والايى مى رسد و من خداوند سبحان را به اين مژده ستودم.»
و اين آغاز شاگردى حسن زاده است در مكاتب بزرگان نامدارى چون محمد غروى، عزيزا• طبرسى و ابوالقاسم رجايى، حاج شيخ احمد اعتمادى و عبدا• اشراقى كه جملگى در حال فعلى درگذشته اند.
با درگذشت پدر، استاد در منزل خاله اش سكنى مى گزيند و ۶ سال تمام در آمل مى ماند و درس مى خواند تا اينكه در روز چهارشنبه اول شهريورماه ۱۳۲۹ به تهران مهاجرت مى كند و پس از تحمل سختى هاى فراوان در مدرسه «حاج ابوالفتح» در آخر خيابان رى مأوى مى گزيند و به تحصيل در حوزه دين ادامه مى دهد. تا اينكه «به دلم گذشت به كسى مراجعه كنم كه به علما، بينا و داناست و از اين رو به محضر آيت الله حاج شيخ محمدتقى آملى كه از بزرگان علماى تهران بود مشرف شده، جريان را برايش حكايت كردم و ايشان به طور جدى مرا به ادراك محضر علامه آيت الله حاج ميرزا ابوالحسن شعرانى و حكيم ميرزا مهدى الهى قمشه اى تشويق كرد.» اما اين دو استاد به دليل كثرت مشاغل و مشاكل نمى توانند حسن زاده را بپذيرند و اين اتفاق بارها مى افتد تا اينكه بالاخره وقتى استاد الهى قمشه اى شوق او را به درس خود مى بيند، شاگردى وى را مى پذيرد و براى شروع تدريس حكمت منظومه متأله سبزوارى را براى اين شاگرد تازه از راه رسيده تقبل مى كند. و اين سرآغاز ده سال تلمذ و شاگردى استادى است كه براى پذيرش و يا رد شاگرد جديد به قرآن تفأل زده و ناگهان اين آيه شريفه «و مما رزقناهم ينفقون» باز مى شود و استاد بزرگوار الهى قمشه اى او را به شاگردى مى پذيرد. خود او درباره آن روزها مى گويد: وقتى جناب آقاى الهى لطف فرمودند و تدريس حكمت منظومه را پذيرفتند من به بسيارى از كسانى كه انتظار اين درس را مى كشيدند، خبر دادم. در هفته اول بيش از پنجاه نفر در مجلس درس حاضر بودند ولى در هفته دوم فقط من ماندم و من. حسن زاده آملى بعدها موفق مى شود كه به سلك شاگردان و مريدان استاد شعرانى هم در آيد. او از كلاس استادش آيت الله شعرانى خاطره اى شيرين دارد و مى گويد: «در تهران بودم و برف شديدى مى باريد و در لحاف فلك شكاف افتاده بود و پنبه از آن مى باريد و من دو دل بودم كه سر كلاس استاد شعرافى بروم يا خير. بالاخره با هزار مرارت و سختى خود را به منزل ايشان در سه راه سيروس كه اكنون چهار راهش گويند رساندم ( از مدرسه مروى) و وقتى ايشان در منزل را باز كردند عذر خواهى كردم كه در چنين سرماى سوزان مزاحم شدم. فرمودند: «از مدرسه تا بدينجا آمده اى، آيا گدايان روزهاى پيش كه در كنار خيابانها و كوچه ها مى نشستند و گدايى مى كردند امروز يا تعطيل كردند» عرض كردم: بازار كسب و كار آنها در چنين روزهاى سردى، گرم است! فرمودند: گدايان دست از كارشان نكشيدند، ما چرا تعطيل كنيم و گدايى نكنيم؟»
استاد، خوشنويسى را در مدت تحصيل نزد آيت الله عزيز الله طبرسى مى آموزند و در اين باره مى گويند» بعضى از سياه مشق هايمان را كه الآن نگاه مى كنيم، حسرت مى برم كه چرا تعقيب نكردم و درس و بحث همه وقت مرا گرفت.» علاوه بر خوشنويسى آيت الله حسن زاده آملى شاعرى چيره دست و تواناست و از همان كودكى تمام دوبيتى هاى باباطاهر، رباعيات خيام، موش و گربه عبيدزاكانى و اشعار حافظ و سعدى و مولوى و ديگران را حفظ كرده بوده اند. در اين باره مى گويد: «همان وقت كسى به من مى گفت: آقا! به جاى اينكه اينها را حفظ كنى، قرآن را حفظ كن و الآن اين حسرت براى من به جا مانده كه اى كاش اين عشق و علاقه اى كه به شعرا داشتم، در حفظ قرآن به كار مى بردم و اكنون حافظ قرآن بودم.»
يكى از افتخارات آيت الله حسن زاده آملى شاگردى علامه طباطبايى است. او پس از سالها تدريس و تحصيل در مكاتب اساتيد بزرگوار مختلف بالاخره در سال ۱۳۴۲ هجرى شمسى تهران را به مقصد قم ترك مى كند و بعد از ورود به قم، تدريس معارف فقه الهى و تعليم فنون شريف رياضى را شروع مى كنند و حالا ۲۴ سال است كه بر اين وتيره مثلى سير مى نمايند. البته به محض ورود به قم، به محضر علم علم و عمل و طورتحقيق و تفكر آيت الله العظمى سيدمحمدحسين طباطبايى (قدس سره) مى رود و در محضر ايشان كتابهاى «تمهيد القواعد»، «برهان منطق شفاء»، «شيخ الرئيس»، «جلد نهم اسفار صدرالمتألهين»، «توحيد» بحار مجلسى و جلد سوم بحار را به تمامى دوره مى كند.
آيت الله حسن زاده درباره آن روزها مى گويد: «به خداوند سوگند كه حتى سكوتش نطقى بود كه هيمانى ملكوتى را حكايت مى كرد و او جداً اهل مراقبت بود.»
به گواهى بسيارى از بزرگان حكمت و عرفان اسلامى، آيت الله حسن زاده آملى امروزه خود نيز برخوردار از اين اوصاف است. پيرى خلوت گزيده كه به دور از اين جهان و شر و شورش، به جز تعبد و تعلم و تأليف و تتبع، دغدغه ديگرى ندارد.