يك لطيفه هماهنگانه
اين هم ديگر از آن حرفهاست، ولى واقعاً حقيقت دارد و يكى از طرفداران يخچال فرنگى خودش در يك ميهمانى اين ديالوگ را ميان دو خانم محترم جوان به اسم ميناجون و نيناجون شنيده است.
ـ شنيدم با نامزدت به هم زده اى...
ـ آره، حلقه شو پس دادم، خاك توسر (البته ظاهراً حرفهاى ديگرى هم زده است).
ـ چرا؟ آدم بدى از كار دراومده بود؟
ـ نه، رنگ پوستش به رنگ دويست و شش ام نمى خورد.
يك لطيفه يك جور ديگرانه
اين يك جور بهم زدن نامزدى بود. جور ديگرش را هم داريم كه اين دفعه اميرحسين با نامزدش به هم زد.
رفيقش پرسيد:
ـ چرا؟ دختر بدى كه نبود!
ـ بد كه نه، ولى علتش اين شد كه يه روز با هم توى خيابون مى رفتيم، يه پسره با موهاى اجق وجق و عجيب غريب از بغل ما رد شد.
ـ اى بابا! حرفى بهش زد؟
ـ نه، من به نامزدم گفتم، پسره رو ببين، موهاش رو شبيه جارو درست كرده.
بعد نامزدم پرسيد: وا! جارو ديگه چيه؟
يك لطيفه جلب توجهانه
اگرچه ويژه نامه ما ايران جوان است، اما گاهى لازم است جهت عبرت جوانان، لطيفه هايى هم درباره سالمندان به چاپ برسد. از جمله اينكه چند روز پيش نظرعلى خان و خانم محترمشان ملوك خانم كه هر دو پا به سن گذاشته بودند، توى پارك فدك در منطقه نارمك نشسته بودند در سايه و ياد ايام ماضى مى كردند. دخترخانم جوانى كه دانشجو به نظر مى رسيد، از كنار آنها رد شد و براى رعايت احترام اين زوج سالخورده، لبخندى تحويل آنها داد، اما نظرعلى خان كه جنبه اين جور احترامها را نداشت، بلافاصله رو كرد به ملوك خانم و گفت:
«ديدى ملوك، حالا هى به من سركوفت بزن، خودت ديدى كه من هنوز هم مورد توجه خانمها هستم. ديدى اين دخترخانم به من لبخند زد؟»
ملوك خانم با عصبانيت جواب داد: «اينكه چيزى نيست. من خودم دفعه اول كه ديدمت، از خنده نزديك بود غش كنم.»
يك لطيفه پاركينگانه
حالا بگذاريد دو سه تا لطيفه هم به بهانه نمايشگاه خودرو درباره ماشين بگوييم. يكى از اين لطيفه ها درباره مشكل جاى پارك در تهران است كه به ضرب پاركبان و پارك كارت و چه و چه هم حل نمى شود:
سيمين خانوم و روشنك خانوم رسيدند به هم. تو دست سيمين خانوم يه گلدون چينى زيبا و ظريف و اعلا بود، به طورى كه اشتياق روشنك خانوم را سخت تحريك كرد و پرسيد:
ـ سيمين جون، اين چينى رو از كجا خريدى؟
ـ از چين!
ـ وا؟! رفتى از چين گلدون خريدى؟ اين بغل توى خيابون جمهورى هم كه از اين گلدونها دارن.
ـ آره دارن، ولى مگه مى شه اونجا ماشين پارك كرد؟!
يك لطيفه قهرمانانه
از كلمات قصار مهردادخان كه روزى ده ساعت از زندگى خود را در اتومبيل مى گذراند و راننده تاكسى هم نيست، فقط مى رود سر كار و برمى گردد: «وقتى كه ماشين اختراع شد، راننده اى كه مى توانست ساعتى ۲۰ كيلومتر بره، قهرمان سرعت بود، حالا هم همينطوره.»
يك لطيفه پيشداورانه
در يك جشن باشكوه كه همه مدعوين كلاس بالا با اتومبيلهايشان آمده بودند و طبعاً در همه آن حوالى به علت كثرت ماشين، صحراى محشر شده بود، بلندگو به صدا دراومد و گفت: «خودرو شماره ۱۱۶۲۲ م ۳۱ در جاى ممنوع پارك شده، يك چرخ آن توى جوى آب افتاده و چراغهايش هم روشن است، از «خانم» راننده آن تقاضا مى شود فوراً خودرو خود را در جاى ديگرى پارك كنند.»
يك لطيفه گارانتيانه
خريدار يكى از انواع ماشينهاى كوچولو موچولو و نازك نارنجى كه هم گران است و هم بى خودى گران است، با ناراحتى به كمپانى مراجعه كرد و ورقه ضمانتنامه را درآورد و گفت:
«شما اينجا نوشتين كه تا فلان مدت، اتومبيل هر عيب و نقصى داشته باشد، جبران مى كنين.»
ـ بله همين طور است، حالا شما به چى احتياج دارين؟
ـ به يه شاسى و يه اتاق و چهار تا چرخ و يه موتور، همين!
يك لطيفه مخترعانه
توماس اديسون كه انرژى برق را به خدمت اختراعات متعدد خود گرفته بود، از مدتها پيش درصدد بود كه مردم دنيا را از نور ضعيف شمع نجات دهد و خودش هم در نور قوى چراغ مدرنى كار كند. سه سال بود كه روى يك حباب شيشه اى خالى از هوا مطالعه مى كرد.
بالاخره در نيمه هاى شب، آزمايشهايش روى اختراع لامپ برق به نتيجه رسيد و معجزه اى رخ داد: كارگاهش غرق نور شد... اديسون نزديك بود از خوشحالى بيهوش شود كه صداى عيالش از طبقه بالا طنين انداخت:
«توماس! اون چراغ لعنتى رو خاموش كن، بيا بگير بكپ!»
يك لطيفه كلمه قصارانه
فيلسوفى فرموده است: شعور انسان در سه واقعه از وقايع حياتش هيچ دخالتى ندارد: تولد، مرگ و ازدواج.
يك لطيفه ناهارانه
يه روز يه نفر رستوران باز مى كنه، بعد از مدتى ورشكست مى شد، چرا؟ چون ظهرها مى بسته، مى رفته ناهار.
مهسا موحد
يك لطيفه مشكوكانه
يه روز يه نفر رو به خاطر عملكردش مى برن زير سؤال، له مى شه.
جيمبو
لطفاً لطيفه هاى بى مزه خود را به نشانى ما پست يا ميل كنيد:
تهران، خيابان خرمشهر، شماره ،۲۱۲ روزنامه ايران، يخچال فرنگى
mail: yakhchalfarangi@yahoo.com