يكشنبه ۷ تير ۱۳۸۳ - ۸ جمادى الاول ۱۴۲۵
Sun, Jun 27, 2004
ويژه ۴
سال دهم - شماره ۲۸۳۵
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
تاريخ
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
افق
آرشيو
با بابك رياحى پور درباره «دوستى»:
دنبال چه مى گردى؟
يكى به شكل خود من!
با عرض سلام خدمت شما دست اندركاران روزنامه ايران بخصوص صفحه جوان، قسمت دنبال چى مى گردى؟
من يكى از خوانندگان روزنامه هستم. حدوداً دو سالى است كه روزنامه ايران را مطالعه مى كنم به تازگى با اين قسمت روبرو شدم خيلى جالبه، فكر مى كنم هر كسى گم شده اى دارد.
من دنبال كسى مى گردم كه همنام خودم است و در بعضى از جاها من را به جاى او اشتباهى مى گيرند خيلى مايل هستم آن شخص را از نزد يك ببينم و با او آشنا بشوم.
حدوداً ۴ سال از اتفاقى كه افتاد مى گذرد. روزى به نمايشگاه كتابى در شهر خودم ( رشت) رفته بودم و تعدادى كتاب خريدم وقتى مى خواستم پول آنها را بدهم پول من كم آمد، فكر مى كنم يكى از آنها را گذاشتم و به متصدى آنجا گفتم پول كم دارم بعد مى آيم و مى برم شما اين كتاب را نگه داريد تا من پول را بياورم و اسم خودم را گفتم ( فتانه لايقى) آن آقا گفت: خانم دكتر قابل شما را ندارد، شما به اما افتخار داديد كه از نمايشگاه ما ديدن كرديد، من با تعجب آن شخص را نگاه كردم و گفتم شما من را اشتباهى گرفتيد من خانم دكتر نيستم و او گفت كه خانم دكترى را به اين اسم مى شناسد و گفت كه خيلى هم به شما شبيه است. حالا از آن روز من دنبال آن خانم دكتر مى گردم كه گاهى من را با او اشتباه مى گيرند. اگر كسى اطلاعى از اين خانم دكتر دارد يا او را مى شناسد لطفاً هم به او بگويد و هم به من اطلاع بدهد. خيلى خوشحال مى شوم.
با تشكر از تويى كه اين خانم را به من معرفى مى كنى.
فتانه لايقى قدردان
رشت ـ كتابخانه امام رضا(ع)
دوست گمشده
من دنبال يكى از دوستان دوره دبستانم در مدرسه پيرايه دانش در خيابان تهران نو مى گردم. اسم او عبدالرضا اشترى بود و بعدها فهميد كه پزشك شده است و در يكى از شهرستانها به كار طبابت مشغول است. خوشحال مى شوم اگر كسى بتواند نشانى اى از او در اختيار من بگذارد و خوشحال تر مى شوم اگر او خودش اين پيغام را بخواند.
manaliteh@yahoo.com
من كجا هستم؟
من كجا هستم؟ تو كجايى؟ ما كجاييم؟ ما هم را گم كرده ايم. خود را گم كرده ايم و حالا دنبال راهى هستيم تا دو باره بگوييم: ما هستيم! چه كسى آن راه را مى شناسد؟
مهرناز ـ پ، كرج
با بابك رياحى پور درباره «دوستى»:
تنفر از «يادته»!
171036.jpg
اگر در اين سال ها موسيقى پاپ را دنبال كرده باشيد، حتماً نام بابك رياحى پور را شنيده ايد. همان گيتاريست معروف بهترين كنسرت هاى داخل كشور. نام او وقتى در فهرست نوازندگان يك اركستر يا پديد آورندگان يك آلبوم موسيقى باشد، مى تواند آدم را راضى كند كه بدون در نظر گرفتن نام خواننده به جمع هواداران آن اركستر يا آلبوم بپيوندد. آيا براى يك نوازنده گيتاربيس، دوستى نزديك تر از اين ساز وجود دارد؟ اگر به دنبال پاسخ اين پرسش و پرسش هاى ريز و درشت ديگر هستيد، بد نيست اين گفت وگو را بخوانيد.
تأثيرگذاران بر بابك رياحى پور

موسيقى هوى متال
در سالهايى كه موسيقى را شروع كردم، هوى متال تأثير فراوانى روى من گذاشت. در خلأ موسيقى آن سالها فكر مى كردم هوى متال نهايت كارى است كه مى شود كرد. وقتى در جايى باشى كه كمبود باشد، فكر مى كنى كوچكترين چيزها، چيزهاى مهمى هستند. بعدها فهميدم هوى متال چيز عجيبى نيست، ولى به هرحال تأثير فراوانى در زندگى من گذاشت.
اشو
اولين كتابى كه از اشو خواندم و همزمان ترجمه اش كردم، خيلى چيزها را در زندگى من عوض كرد. با اشو فهميدم كه چقدر چيزهايى كه فكر مى كرده ام در زندگى مهم است، بى اهميت است و چقدر با سخت نگرفتن، زندگى راحت مى شود. اشو به من ياد داد كه براى زندگى تلاش كنم، اما زور بى خودى نزنم.
سفر به خارج از ايران
من كلاً هفت سال در ايران نبودم. گيتار بيس را در آلمان شروع كردم و ده ماهى را هم در انگلستان گذراندم. در آن دوره خيلى تنها بودم و براى اولين بار بود كه اين اتفاق در زندگى ام مى افتاد. آنجا ياد گرفتم كه چطور مى توانم روى پاى خودم بايستم. اين دورى مرا ساخت.
ساتيار
ساتيار تازه دنيا آمده و چهل روزش است. هنوز نمى دانم چه تأثيرى روى زندگى من مى گذارد، اما هر وقت هر مصاحبه اى از موزيسين هاى دنيا خوانده ام، گفته اند كه به دنيا آمدن فرزندشان روى كارشان تأثير خوبى گذاشته است. اميدوارم ساتيار هم اين تأثير را روى زندگى من بگذارد.

\ آيا براى يك نوازنده هيچ دوستى بهتر از سازش وجود دارد؟
> نه، واقعاً وجود ندارد. براى كسى كه كار موسيقى مى كند، بعد از مدتى ساز بهترين همدمش مى شود. البته آدم هايى كه متأهل هستند با گفتن اين حرف دچار مشكل مى شوند ولى از شوخى گذشته، هر كه مى خواهد خوشش بيايد و هر كه مى خواهد بدش بياييد. بهترين دوست يك موزيسين ساز اوست.
\ مگر اين ساز چه چيزى به تو مى دهد؟
> همه چيز... همه چيز... عشق به ساز يك عشق بدون توقع است. در عشق هاى انسانى هميشه طرف مقابل از تو توقعاتى دارد براى همين است كه هميشه گند زده مى شود بهش! ولى وقتى رفيقت يك ساز است تو انرژى را به او منتقل مى كنى و او كه به ظاهر يك شىء بى جان است اين انرژى را به تو بر مى گرداند.
\ پس با اين حساب موزيسين ها بايد آدم هاى خيلى خود خواهى باشند كه دنبال عشق هاى بى توقع مى گردند!
> نه، خودخواه نيستند، رو راستند. خودخواهى زمانيست كه تو از توقع داشتن ديگران خوشت نيايد اما خودت هميشه توقع داشته باشى.
\ خب مگر مى شود آدم از سازش توقع نداشته باشد؟
> ما از سازمان توقع نداريم از خودمان توقع داريم. اين يك فرآيند دو طرفه است. ساز كه به تنهايى كارى نمى تواند بكند. ولى متأسفانه نكته اى كه خيلى با آن برخورد كرده ام اين است كه مى بينم در بعضى از بچه ها علاقه به سازها يواش يواش از بين مى رود.
\ چرا؟
> نمى دانم، شايد چون زيادى درگير زندگى شده اند و شايد هم موسيقى برايشان جزو بديهيات مى شود. به نظر من موسيقى يك موهبت الهى است و اگر تبديل به يك امر بديهى و عادى در زندگى يك موزيسين بشود، ارزشش را از دست مى دهد. اين كار يعنى كفران نعمت.
\ آدم ها هميشه بين دوستان شان تفاوت هايى مى گذارند. آيا نوازنده اى كه سه چهار تا ساز دارد بين سازهايش فرقى مى گذارد؟
> آره، من خودم چند تا ساز دارم و هر از چندگاه يكى از آنها سوگلى ام مى شود! بيشتر مثل حرمسرا مى ماند.
\ سوگلى هاى حرمسرا پير مى شوند و جذابيت شان را از دست مى دادند، اما مگر سازها هم پير مى شوند؟
> سازها پير نمى شوند، ارتباط با آنها بستگى به روحيه خود آدم دارد. فكر مى كنم بسته به خلق و روحيه ام در هر زمان خاصى با صداى يكى از آنها حال مى كنم. بعد از مدتى شايد فكر كنم كه نياز به يك صداى جديد دارم و بروم سراغ يك ساز جديد. من گيتار جديدى خريده بودم و تا مدتها نرفتم سراغ گيتار هاى قديمى ام...
\ خيلى بى معرفتى!
> نه، از بى معرفتى ام نبود. آنقدر صداى اين گيتار جديد برايم عجيب بود كه مرتب با آن كار مى كردم. بعد از مدتى رفتم سراغ گيتارهاى قديمى ام و بعد ديدم كه انرژى كه از آنها مى گيرم چند برابر شده.
\ چندتا ساز، ببخشيد چند تا دوست دارى؟
> الآن دوتا دارم كه چون خودم انتخابشان كرده ام خيلى دوستشان دارم و يكى هم شركت ياماها كادو داده كه هنوز يخ هاى بين مان آب نشده و فكر مى كنم مدتى طول بكشد تا بتوانيم كاملاً رفيق شويم.
شايد به نظرت مسخره بيايد ولى من فكر مى كنم سازها هم حالشان خوب و بد مى شود. بعضى روزها گيتارم را دستم مى گيرم و احساس مى كنم آن روز اصلاً حالش خوب نيست. درست مثل نقاش ها. بعضى روزها قلم مويشان با آنها كنار نمى آيد.
\ قديمى ترين اين دوست ها مال چه سالى هستند؟
> مال سال ۹۱. حدود سيزده سال پيش.
\ كجا با هم آشنا شديد؟
> توى يكى از مغازه هاى شهر هامبورگ. من براى مدت كوتاهى توى هامبورگ دانشگاه مى رفتم و رشته انفورماتيك مى خواندم. اما چون تكليفم با خودم معلوم بود و دوست داشتم موزيسين بشوم، دانشگاه را دو در كردم و رفتم سراغ موسيقى. يك روز سر راه دانشگاه را هم را كج كردم و رفتم ببينم توى مغازه ساز فروشى كه آن نزديكى بود چه خبر است. اين گيتار را ديدم و عاشقش شدم و در يك شرايطى كه اصلاً مساعد نبود آن را خريدم. انگار آن ساز را براى من ساخته بودند و آنجا گذاشته بودند. جالب است كه وقتى برگشتم ايران، دوسال اول را اصلاً ساز نمى زدم و گيتار را فرستادم براى خواهرم در آلمان كه بفروشد. اما مدت زيادى گذشت و فروش نرفت و به خواهرم گفتم كه آن را برايم پس بفرستد. انگار وقتى چيزى مال آدم باشد، مال اوست و نمى شود كاريش كرد. يك پند معروف هست كه مى گويد اگر چيزى را واقعاً دوست دارى، رهايش كن. اگر مال تو باشد بر مى گردد و اگر برنگردد معلوم است كه هيچ وقت مال تو نبوده است.
\ كاش يك فروشگاهى بود كه آدم مى توانست برود آنجا و به راحتى دوستى كه دلش مى خواست را بخرد، نه؟
> نه، در مورد روابط انسانى اين خريد و فروش لطفى ندارد. درباره آدم ها خميره شان است كه مهم است نه هيچ چيز ديگر.
\ از اين دوستانى كه خميره شان خيلى خوب است، چند تا دارى؟
> اتفاقاً براى همين است كه بين دوستان قديمى ام فقط با يك نفر از آنها ارتباط دارم. اسمش مهندس اميد نورمحمدى است كه ما از سيزده سالگى موسيقى گوش دادن را با هم شروع كرديم. سال  هاى دهه شصت واقعاً موزيك پيدا كردن كار سختى بودو ما براى اينكه مثلاً يك نوار از پينك فلويد پيدا كنيم ساعت دو بعدازظهر مرداد از پاسداران مى رفتيم نارمك تا از يك نفر، يك نوار بگيريم. با بقيه دوستانم ارتباط خاصى ندارم. اتفاقا وقتى برگشتم ايران خيلى از آنها را دوباره ديدم اما احساس كردم كه حرفى براى گفتن نداريم. من هم از اين مجالسى كه تويش همه جمله ها با «يادته» شروع مى شود، متنفرم.
\ توى اين دوستى ها چه چيزى برايت مهم است؟
> اين يك مسأله حسى است و شايد نتوان به راحتى آن را گفت ولى در درجه اول دوست دارم كنار آن آدم احساس راحتى بكنم و در كنار او مى توانم هر حرفى را بزنم و از نظر احساسات هيچ محدوديت كلامى بين ما وجود ندارد. دوست دارم رابطه ام طورى باشد كه وقتى پيش آن آدم مى روم و بر مى گردم احساس كنم چيزى به من اضافه شده و آدم تازه اى شده ام.
\ توى انتخاب كسانى كه با آنها كنسرت مى دهى هم اين ماجراى «دوستى» مهم است؟
> صد در صد. البته زدن با بعضى ها برايم افتخار بوده. مثلاً وقتى قرار مى شود با محمد نورى يا ]...[ بزنم ديگر به هيچ مسأله ديگرى فكر نمى كنم. اينكه بتوانم با چنين آدم هايى بزنم جزو افتخارات كارى ام حساب مى شود ولى در مورد بقيه رفاقت صد در صد وجود دارد. مثلاً اركستر عليرضا عصار كه اصلى ترين فعاليت من است. البته كار ما جورى شده كه رفاقتمان هم شده كه اين از يك جنبه خوب است و از يك جنبه بد. خوب است چون به يك همدلى مى رسيم كه روى حاصل كارمان تأثير مى گذارد و بد است چون رفاقتمان صرفاً محدود به كار است. يعنى وقتى با هم كار نداريم همديگر را نمى بينيم ولى وقتى كار داريم با هم خيلى رفيق هستيم.
\ يكى از بدى هايش هم اين است كه اگر رفيقت سرت را كلاه بگذارد هيچ چيز نمى توانى بگويى!
> خوشبختانه در اركسترهايى كه با آنها همكارى كرده ام اين اتفاق هيچ وقت نيفتاده به غير از يك مورد كه مدير برنامه آن آدم خيلى قالتاقى بود.
\ هيچ وقت شده كه به خاطر رو در بايستى كار در يك اركستر را قبول كنى؟
> خيلى كم. شايد در اين سال ها فقط يك مورد بود آن هم در كنسرت مسعود خادم.
\ اين توى رودربايستى قرار گرفتن روى نوع نواختنت هم تأثير مى گذارد؟
> نه، اصلاً. من خودم را يك آدم حرفه اى مى دانم و معتقدم اگر كسى حرفه اى باشد، وقتى كارى را پذيرفت پايش مى ايستد و فرقى نمى كند كه كجا و تحت چه شرايطى مى زند. من آدم هايى را ديده ام كه چون براى كار در يك برنامه پول كمترى گرفته اند، مى گويند چرا بايد خوب كار كنيم يا چرا بايد سر تمرين ها حاضر شويم؟ من حتى اگر با درپيتى ترين آدم ها هم كار كنم باز به خودم و به سازم متعهدم و فكر مى كنم حداقل حسن شهرت خودم را بايد حفظ كنم. اگر اين تعهد وجود نداشته باشد، به نظرم موزيسين تبديل مى شود به خودفروش.
\ آيا دنبال برقرارى ارتباط با آدم هاى جديد هستى؟
> كسانى كه قرار بوده با آنها ارتباط داشته باشم، به طرز خيلى عجيبى سر راهم قرار گرفته اند. از اين مسأله خيلى هم خوشحالم چون نيازى نبوده خيلى دنبال آدم ها بگردم.
يك اصل را در زندگى قبول كرده ام كه هيچ چيز به زور به دست نمى آيد و هيچ چيز را هم به زور نمى شود نگه داشت. من براى به دست آوردن هيچ چيزى زور نمى زنم. تلاشم را مى كنم ولى زور نمى زنم. تو از يك نفر انرژى مثبت مى گيرى و از يك نفر انرژى منفى. وقتى وارد جمعى مى شوى، ناخودآگاه اين اتفاق برايت مى افتد.
\ آيا سازها هم انرژى مثبت و منفى دارند؟
> سازى كه با عشق ساخته شده باشد، ساز عجيب تريست. حتى سازهايى هم كه توليد انبوه مى شوند با هم فرق دارند. باور مى كنى؟ آنها هم با اينكه يك خط توليد را پشت سر گذاشته اند، تفاوت دارند. انگار مثلاً درخت هايشان با آنكه از يك نوع بوده اند اما حس هاى مختلف داشته اند. لابد يكى شان احساس مى كرده حقش خورده شده و آن ديگرى از آب و نورى كه بهش رسيده راضى بوده است. اينجور وقت ها ساز به آدم حال نمى دهد. البته ممكن است به من حال ندهد ولى به تو حال بدهد. به اين هم بستگى دارد. من ساز دستم گرفته ام كه سه هزار و پانصد دلار قيمتش بوده است، اما اصلاً با آن حال نكرده ام. انگار مال من نبوده. مى دانى! بايد احساس كنى ساز مال توست، براى تو ساخته شده. حتى آدمها هم همين طورند. بايد مال تو باشند وگرنه اگر بخواهى توى رودربايستى يا به زور، آن هم براى رعايت يك سرى آداب و سنن مسخره به آنها بچسبى، هم به خودت ظلم كرده اى و هم به او.
\ اين «رها كردن» ها را هيچ وقت درباره موسيقى هم امتحان كرده اى؟ اينكه موسيقى را رها كنى و دوباره به سويت برگردد؟
171054.jpg
> آره. اين اتفاق سر كاستم افتاد. سال ۷۹ تمام سعى ام را كردم تا اولين آلبومم را بيرون بدهم. هر كار كردم، نشد و به هر درى زدم، به نتيجه اى نرسيدم و گفتم ولش كن. بايد بى خيال شوم. باورت نمى شود، بعد از چند ماه دوباره خودش برگشت. يعنى احساس كردم حالا وقتش است. اين اتفاق براى گروه آويژه هم افتاد. يعنى ما كه با انرژى زيادى كار را شروع كرديم، ديگر به جايى رسيديم كه بايد با لگد مى رفتيم روى سن. تمام انرژى مان از بين رفته بود و احساس كرديم حالا وقتى است كه بايد رهايش كنيم.
\ اگر توى اين مصاحبه بنويسم كه بهترين دوست تو گيتارت است، برايت مشكل خانوادگى پيش نمى آيد؟
> نه... نه... بنويس سازهايم از دوستان بسيار خوبم هستند... شر درست نكن. البته اين را هم بنويس كه مثلاً همسر آدم مى تواند دوست بسيار خوب آدم باشد. البته تفاوتش را كه مى دانى چيست؟
\ تفاوت چى؟ زن آدم با دوست آدم؟
> آره.
\ فكر مى كنم تفاوت اصلى شان را بدانم.
> همسر آدم مى تواند دوست خيلى خوبى باشد، اما هيچ وقت مثل دوستان ديگرت نمى توانى به او بگويى «الاغ»! تو وقتى با دوستانت توى سر و كله هم مى زنيد، هزار جور شوخى با هم مى كنيد، اما يك بار به زنت بگو «الاغ»! ببين چه فاجعه اى رخ مى دهد.
\ يادم باشد وقتى زن گرفتم، يك بار امتحان كنم.
> آره، امتحان كن! زن آدم نزديك ترين شخص به آدم است، ولى اين جور شوخى ها را نمى تواند تحمل كند، ولى تو با دوستت هزار جور شوخى مى كنى و انگار نه انگار.
\ به سازت هم مى گويى الاغ؟
> نه، با سازهايم چون خيلى صميمى ام، فحشهاى محبت آميزترى مى دهم. مثلاً [...] يا [...]
\ اگر تمساح بودى، چه كسى را مى خوردى؟
> نمى توانم بگويم.
\ چرا؟ تو كه توى حرف زدن رودربايستى ندارى، راستش را بگو.
> آخر من از هيچ كس آنقدر بدم نمى آيد كه بخورمش و تازه اگر هم بدم بيايد، نمى خورمش، چون فكر مى كنم سوء هاضمه مى گيرم، ولى اگر قرار باشد چنين كارى كنم، مى روم توى خيابان و اولين كسى كه با او حال كنم را مى خورم.
\ چرا عليرضا عصار را نمى خورى؟ بايد چيز دندانگيرى باشد!
> نه... نه... او خيلى پشمالو است. ترجيح مى دهم گوشت لذيذترى پيدا كنم.

|   صفحه اول   |   سياسى   |   داخلى   |   سلام ايران   |   ديگه چه خبر؟   |   اجتماعى   |   بين الملل   | 
|   گزارش   |   فرهنگ و انديشه   |   تاريخ   |   فرهنگ و هنر   |   گفت و گو   |   ويژه ۱   |   ويژه ۲   | 
|   ويژه ۳   |   ويژه ۴   |   ايران زمين   |   قيمت سكه و طلا   |   اقتصادى   |   حوادث   |   ورزشى   | 
|   صفحه آخر   |   اوقات شرعى   |   افق   | 

|   شناسنامه   |   آرشيو   |