يكشنبه ۱۴ تير ۱۳۸۳ - ۱۵ جمادى الاول ۱۴۲۵
Sun, Jul 4, 2004
افق
سال دهم - شماره ۲۸۴۲
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
افق
آرشيو
درباره عزت اله انتظامى
كارنامه ناب آقاى بازيگر
171897.jpg
نماى مهر

تولد : ۱۳۰۳ در تهران
\۱۳۲۱ : شروع پيش پرده خوانى در تماشاخانه هاى كشور و هنر
\ ۱۳۲۴ : به خاطر پيش پرده «تهران مصور» زندانى مى شود.
\۱۳۲۵ : قرارداد با تماشاخانه پارس ـ تئاتر فرهنگ ـ وهمكارى مداوم
\۱۳۲۶ : شركت در كلاسهاى آموزشى زنده ياد عبدالحسين نوشين در تئاتر فردوسى
\۱۳۲۷ : دستگيرى نوشين وادامه كار گروه در تئاتر سعدى
\۱۳۳۲: آتش سوزى تئاتر سعدى، زندانى شدن تمام اعضاى گروه به مدت چهار ماه و سپس سفر انتظامى به آلمان
\۱۳۳۷: بازگشت به ايران
\۱۳۳۸: به استخدام اداره هنرهاى دراماتيك هنرهاى زيبا درآمد
\بازى در نمايش هاى تلويزيونى وكارگردانى تئاتر
\سفر به اكثر شهرستانهاى ايران واجراى نمايش
\ ۱۳۴۷ : بازى در فيلم گاو و ورود به دانشكده هنرهاى زيبا
\ ۱۳۵۱ : كارگردانى نمايش بازرس به عنوان آخرين كار تئاتر
\ وپس از آن بازى در فيلم هاى بسيار تا امروز

عزت الله انتظامى آشناتر از آن است كه در مدخل مقاله اى كه درباره او نوشته اند، مقدمه اى بنويسيم تا براى آشنايى با او فتح بابى بكنيم.
اما انتظامى پيش از آنكه نام آشناى عرصه سينما باشد، از پيشكسوتان بازى در صحنه نمايش است. با اينكه سال هاست از خاك صحنه دور شده و حدود سه دهه است كه ديگر در هيچ تئاترى بازى نكرده، اما نام او يا بخشى از تاريخ نمايش در ايران گره خورده است. مهرگان امروز به اين بخش از فعاليت هاى هنرى او اختصاص دارد. لازم به ذكر است در تهيه مطلب ذيل از كتاب «آقاى بازيگر» تهيه و تأليف هوشنگ گلمكانى نيز استفاده شده است:
دوران كودكى آقاى بازيگر در خانه اى گذشت كه حالا جزئى از پارك شهر است. در محله سنگلج. همان جا دوره ابتدايى، مدرسه را تمام كرد. وضع مالى خانواده هم كمى پايين تر از متوسط بود و از همان اواخر دوره ابتدايى به كارهاى هنرى از جمله تئاتر علاقه مند شد. شايد از بخت يارى او بوده است كه آن زمان پشت بام همه خانه ها به هم راه داشت و او به هر وسيله اى كه بود از راه بام ها، خودش را به خانه اى مى رساند كه در آن مجلس عروسى برقرار بود و از كلاس شش ابتدايى دزدكى به تئاتر رفتن ها، دور از چشم پدر و مادر هم شروع شد.
اما اولين بار دايى جان، عزت الله انتظامى را به تئاتر برد. جوان مكانيكى كه گاهى اوقات هوس مى كرد به تئاتر برود و عزت الله كوچك هرطور بود در اين هوس هاى گاهگاهى خودش را به او تحميل مى كرد. مثلاً صبح زود، براى اين دايى تئاتررو، نان تازه مى خريد و آنقدر خوش خدمتى مى كرد كه شب جمعه به تئاتر دعوت مى شد!
سينما هم مى رفت ـ باز هم پنهانى ـ اولين فيلم را هم در همان دوران ابتدايى ديد. «پانزده سال گمنام»! البته نه اينكه فكر كنيد، پول بليت سينما را پدرجهان در اختيارش مى گذاشت، نه! اما خودش راهش را بلد شده بود. مثلاً تكليف هاى درسى نوه مجدالدوله كه دانش آموز تنبل اما از خانواده بسيار پولدارى بود را از روى دفترهاى خودش رونويسى مى كرد و دستمزد مى گرفت گاهى هم اين همشاگردى او را به سينما مى برد كه ماتش ببرد و زل بزند به پرده نقره اى سينما. اما همه اينها دور از چشم پدر و مادر بود. كه هر دوشان به شدت مخالف تئاتر و اصولاً هنر بودند.
«يادم هست حتى بعدها كه با انجام كارهاى تابستانى پولى به دستم رسيده بود، روزى سنتورى خريدم و به خانه بردم. پدرم كه صداى سنتور را شنيد، قيامتى برپا شد كه عشق موسيقى تا مدت ها از يادم رفت. آن زمان بيشتر پدر و مادرها مايل نبودند كه فرزندشان به دنبال كارهاى هنرى يا به قول آنها مطربى برود. سينما و هيچ نوع كار هنرى ديگرى هم وجود نداشت. فقط روحوضى هاى عروسى بود و البته مراسم نوحه خوانى و سينه زنى و تعزيه اول محرم، كه بسيار به شركت فعال در آن علاقه مند بودم و در اين مورد البته كسى مانع نبود. در چنين خانواده اى، من به كار هنر كشيده شدم. اما نه پدرم و نه مادرم، حتى بعدها هيچ يك از كارهاى مرا نديدند. سال ها بعد هم كه در راديو كار مى كردم، پنهان از پدر و مادرم بودم. روزى پدرم جايى ميهمان بود و از راديو آنها مى شنود كه: «هنرمند جوان عزت الله انتظامى...» و باز هم قيامتى برپا شد.»
پس از اتمام مدرسه ابتدايى به هنرستان صنعتى مى رود و در آنجا با افرادى نظير هوشنگ بهشتى، نصرت الله كريمى، حميد قنبرى و محمدعلى جعفرى آشنا مى شود. در همان سال ها بود كه حميد قنبرى، براى اولين بار در سالن بزرگ آن هنرستان پيش پرده خواند. البته قنبرى و جعفرى، با همان سن كم شان در خارج از هنرستان تئاتر را به طور حرفه اى كار مى كردند و بعد هم وارد هنرستان هنرپيشگى شدند. انتظامى هم براى ورود به فضاى حرفه اى به تماشاخانه كشور رفت و در آزمون ورودى آن هم قبول شد. البته قنبرى شعرى را با او كار كرده بود كه در موفقيت او مؤثر بود. در آن زمان فقط دو نفر در پيش پرده خوانى تخصص داشتند: مجيد محسنى و حميد قنبرى و انتظامى، سومين نفر بود. بعدها هم جمشيد شيبانى اضافه شد.
اما انتظامى چهارده، پانزده ساله در آزمون اوليه، آنقدر درخشيد كه از همان جا، لباس هايش را عوض كرد و يك راست به روى صحنه رفت و آن شب اصلاً خواب به چشم هايش نيامد. حتى با وى قرارداد هم بستند. البته پولش را كه ندادند. اما از فرداى آن شب تا پايان تابستان كارش همين شده بود. در كنارش همه كارى مى كرد؛ برق، كنترل نور، دكور و .... كمى بعد به «تماشاخانه هنر» در لاله زار رفت و از همان ابتدا مورد توجه قرار گرفت. سه چهار روز بعد، رئيس راديو از انتظامى خواست كه برود در راديو هم بخواند و اصلاً سر همين قضيه بود كه آن جنجال برپاشد.
«همه مشكلات و انتقادهايى كه مردم به دستگاه دولتى داشتند را در پيش پرده خوانى مطرح مى كرديم. نويسندگان و سازندگان آن اشعار، بيشتر پرويز خطيبى، ابوالقاسم حالت و نواب صفا بودند. آهنگ هاى رايج را مى گرفتند و انتقادهاى روز را درونش جا مى دادند و تماشاگران هم از اين پيش پرده ها، بيشتر از خود تئاتر خوششان مى آمد. اگر تئاترى پيش پرده خوانى نداشت، نمايش هايش نمى فروخت.»
اما قنبرى و محسنى وقتى مى خواندند، فراك مى پوشيدند با دستكش و كلاه سيلندر. حتى ته كفششان هم نعل و ميخ مى كردند كه «استپ» بزنند كه تق تق صدا مى كرد و دو تا حركت رقص هم قاطى برنامه مى كردند آنها ابتدا فقط روى آهنگ هاى فرنگى كار مى كردند، تا اينكه براى اولين بار، اسماعيل مهرتاش با شعرى از پرويز خطيبى، پيش پرده اى به نام كارمند ساخت كه عباس حكمت شعار آن را خواند. پس از رفتن حكمت شعار، انتظامى شروع به خواندن پيش پرده هايى با شعرهايى از پرويز خطيبى كرد. اما چون با آهنگ هاى ايرانى و از مشكلات مردم مى خواند، فراك نپوشيد و اين روش بسيار مقبول افتاد. آنقدر كه فرنگى خوان ها هم به اين شيوه گرويدند. آنقدر پيش پرده خوانى هاى اين عزت الله انتظامى گل كرد كه مرحوم ابوالقاسم حالت شعرى به نام «نفت» برايش ساخت كه مى خواند: «من فقيرى زرد و زارم ‎/ كه به جز دوپيت نفت ‎/ به خدا چيزى ندارم...» و آنقدر موزيك زدند و مردم هورا كشيدند، برايش تا اينكه كار به جايى رسيد كه گفتند براى پيش پرده ها هم مثل نمايشنامه ها از وزارت كشور اجازه گرفته شود. براى همين پيش پرده خوانى ها انتظامى چندبار زندانى شد. اولين بار حدود سال ۱۳۲۴ بود كه به خاطر پيش پرده «تهران مصور» وى را گرفتند. پرويز خطيبى، شعرى ساخته بود كه: «من مدير جريده تهران مصور هستم ‎/ هر طرف باده بادش مى دم ‎/ بوجار لنجون هستم...» و از اين چيزها. احمد دهقان مدير مجله تهران مصور، منتسب به دولت بود و همين باعث بازداشت انتظامى شد يا پيش پرده ديگرى كه درباره مصدق بود.
«آن موقع كه پيش پرده خوان ها، پنج يا ده تومان مى گرفتند، حقوق بازيگر درجه اول سه تومان بود. پول خوبى مى دادند. منتها شعرها بايد دائماً عوض مى شد. البته اگر شعرى خوب بود و مردم مى خواستند در برنامه هاى ديگر هم تكرار مى شد. اما ويژگى پيش پرده خوانى ها، علاوه بر اين اجراى تك نفره اش بود. پيش پرده خوان فقط خودش بود و خودش، رودر روى جمعيت. به همين دليل نياز داشتم كه شعرها را كمى بازى كنم. الآن كه فكر مى كنم، بازيگرى ام را مديون كارهاى آن زمان مى دانم.»
171903.jpg
دفعه بعد به خاطر پيش پرده «قاسم كورى» يك هفته نگهش داشتند و بعد هم با ضمانت آزاد شد و هشت، نه ماه بعد محاكمه شد. پس از آن هم البته، چندين بار كارش به شهربانى و دادگاه و اداره اطلاعات و زندان موقت كشيده خلاصه مدام مى رفت، تعهد مى داد و بيرون مى آمد!
«اوضاع شلوغ تر از اين حرف ها بود. هربار يك جا بازخواست مى شدم. تشكيلات مرتبى نداشتند. به طور روزمره با چيزهايى كه فكر مى كردند مضر است، برخورد مى شد. مثلاً يادم است وقتى نوشين را محاكمه مى كردند ما براى تماشا رفتيم جلوى شهربانى كه برويم به سالن محاكمات، اما نگذاشتند كه وارد شويم. من هم آدم ناآرامى بودم و پاسبان ها را اذيت كردم. سرهنگ قهرمانى، رئيس انتظامات شهربانى، پدرزن مجيد محسنى بود. من ناگهان و بى مقدمه گفتم: «اين ستون ها دارد مى لرزد... زلزله، آى زلزله!» هياهو شد و همه چيز داشت به هم مى ريخت كه او فهميد مقصودم چيست و ناگهان مثل اينكه گربه اى را بگيرند، پاسبانى مرا گرفت و انداخت جلوى پايش. گفتم «من شاگرد مجيد محسنى ام.» و او غريد و دشنامى هم نثار مجيد محسنى كرد.»
افسر ديگرى را خواست و صورت جلسه كردند كه عده اى قصد حمله به شهربانى و تصرف محل را داشتند كه رهبرشان را دستگير كرديم و انتظامى را بردند براى بازجويى كه: «صبح اعدام مى شوى! به شهربانى حمله مى كنى؟» شام هم بهش ندادند و گفتند بايد با شكم گرسنه اعدام شوى. خلاصه آنقدر زهرچشم گرفتند از اين آقاى بازيگر، تا نيمه شب تيمسارى آمد و پرسيد: تو هنرپيشه كجايى؟
انتظامى هم به دروغ گفت: تئاتر گيتى. كه تلفن زدند آنجا و مرحوم صادقپور هم مردانه، ادعاى او را تأييد كرده بود و هنگامى كه از او و تفكراتش پرسيده بودند، گفته بود: «بچه خوبى است ولى حيف كه يك خرده خل است و گاهى اذيت مى كند.»
و زندگى ادامه داشت تا سال ۱۳۲۶ كه تئاتر فردوسى باز شد و زنده ياد عبدالحسين نوشين در آنجا كلاسى برگزار كرد و انتظامى هم به شاگردى او درآمد. در اين دوره آموزشى، نوشين، فن بيان درس مى داد. دكتر خانلرى، ادبيات و جانبازان هم باله و نرمش را تدريس مى كردند. اين روال تا كودتاى ۲۸ مرداد ۳۲ و سفر انتظامى به آلمان ادامه داشت و نمايشنامه هاى زيادى كار كردند. پس از دستگيرى نوشين در سال ،۱۳۲۷ گروه به تئاتر سعدى آمد و در آنجا «شنل قرمزى» را اجرا كردند كه كارگردانى اش را نوشين از درون زندان، به وسيله خانم لرتا انجام داده تا سال ۱۳۳۲.
«پيش از ۲۸ مرداد هم گروه زحمتكشان «دكتر بقايى» يكى دوبار ريختند و آنجا را آتش زدند و در ۲۸ مرداد، همه چيز تمام شد. تئاتر را به كلى آتش زدند و همه را دستگير كردند. تيمور بختيار گفته بود: «همه شان را بگيريد!» تئاتر سعدى بعدها تبديل شد به سينما سعدى. خلاصه آن موقع همه را گرفتند. حتى گريمورها را. سه چهار ماه در زندان قصر بوديم. در اتاقى كه من بودم احمد شاملو و محمدعلى جعفرى هم بودند.»
پس از آن بود كه انتظامى به آلمان رفت. در آن زمان در ايران، دانشكده يا مركز آموزشى ديگرى در اين زمينه بود كه او بتواند، شيفتگى اش را به هنر از طريق آموزشى در چارچوب اصولى مدون، منظم كند. به همين جهت با وجود آنكه، پولى در بساط نداشت، تصميم گرفت، حتماً اين سفر را برود. به محض اينكه از زندان درآمد، چمدانش را بست و ده روز بعد از راه زمينى به آلمان رفت. تأمين هزينه مسافرت هوايى از عهده اش خارج بود در آنجا در كارخانه اى در هانوفر ـ محل اقامتش در آلمان ـ مشغول به كار شد و پس از مدتى كه به وضع اقتصادى زندگى اش سروسامان داد، در مدرسه «فولكس هوخ شوله» ثبت نام كرد. براى ورود به آن مدرسه بايد در كنكور عملى آن شركت مى كرد. هفت، هشت سالى از جنگ جهانى دوم مى گذشت و آلمان هم كشورى جنگ ديده بود با داغ ها و زخم هاى تازه. پس انتظامى در اين كنكور، نقش پدر پيرى را به صورت پانتوميم بازى كرد كه خبر مرگ پسرش را در جبهه برايش مى آورند و او منقلب مى شود. اين اجرا با توجه به تجربيات بازيگرى وى در ايران بسيار ساده بود اما به شدت مورد استقبال آنها قرار گرفت و در اين آزمون قبول شد.
«دوره چهارساله زندگى در آلمان، يك دوره سخت بود. انگار به جاى دوره سربازى كه نرفته بودم، اينجا بايد تلافى اش را پس مى دادم. آن بيدارشدن در صبح هاى خيلى زود، كم خوابى ها، كار شديد وتنوع كارى. تا آنجا كه همه عادتهاى آن دوره از جمله سحرخيزى را هنوز هم حفظ كرده ام. ناگزير بودم خود را باكمبودها وفق دهم». پس از بازگشتش در سال ۱۳۲۷ ، وضع به كلى فرق كرده بود. سينما و  بخصوص دوبله فيلم راه افتاده بود. در تئاترى محمدعلى جعفرى همان سبك و شيوه نوشين را ادامه مى داد و در مجموع ، تئاتر با آنكه بسيار قدرتمند بود «و تا سالها بعد نيز چنين ماند» اما ديگر حاكم بلامنازع عرصه نمايش نبود. انتظامى هم درابتداى ورود، ابتدا به سينما روى آورد و حتى دكتر كوشان ، قراردادى به مبلغ چهارهزار تومان آن دوران با وى بست تا اينكه پيش از شروع فيلمبردارى، انتظامى به صرافت افتاد كه ببيند بازيگر نقش زن چه كسى است و نپذيرفت درمقابل يكى از خوانندگان زن بازى كند.
البته پس از بازگشت به ايران، بلافاصله به سراغ كار هنرى نرفت. آن زمان تازه فروشگاه فردوسى راه افتاده بود وانتظامى هم كه آلمانى مى دانست ، به دردشان خورد. پس قراردادى بستند ومشغول به كار شد. تا اينكه روزى ايرج نبوى و كاظم مسعودى ـ از روزنامه نويسان آن زمان ، او را مى بينند كه آنجا كار مى كند. كاظم مسعودى مى گويد: هربى عرضه وشلخته اى كه ذره اى هم استعدادندارد، وارد سينما و تئاتر و دوبله شده، آن وقت تو در فروشگاه فردوسى كار مى كنى؟»
يكى از اولين كارهايش اين بود كه در دوبله «مردى كه رنج مى برد» ساخته محمدعلى جعفرى در نقش كوچكى حرف زد. بعدهم در نمايش «هياهوى بسيار براى هيچ» اثر شكسپير به كارگردانى مصطفى اسكويى و «خانه عروسك» اثر ايبسن به كارگردانى مهين اسكويى بازى كرد. پس از كار نيمه مستند تلويزيونى درباره مالاريا، مهرداد پهلبد ـ رئيس اداره هنرهاى زيبا ـ او را به استخدام اين اداره درمى آورد. درآن زمان «اداره هنرهاى دراماتيك» تازه در هنرهاى زيبا شكل گرفته بود و دكتر مهدى فروغ هم رياستش را به عهده داشت. عباس جوانمرد ، على نصيريان، پرى صابرى ، ركن الدين خسروى، جعفر والى و حميدسمندريان هم بودند.
اما در اوايل كار ، تئاترى هاى هنرهاى زيبا، چندان تحويلش نمى گرفتند وكار را در تخصص خودشان مى دانستند. اولين بار در نقش كوچكى براى يك نمايش تلويزيونى به كارگردانى عباس جوانمرد ظاهر شد و به تدريج كارهاى بيشترى را به عهده گرفت. «در آن زمان اجازه نداشتيم درفيلم ها بازى كنيم واين كار بايد حتماً با اطلاع اداره، انجام مى شد. بايد خلاصه اى از داستان فيلم را براى مطالعه وصدور مجوز ارائه مى كرديم. مثلاً براى مجموعه تلويزيونى «دايى جان ناپلئون» نگذاشتند كه برويم. قرار بود من نقش «دايى جان» را بازى كنم. على نصيريان آقاجان باشد، داود رشيدى اسدالله ميرزا و فنى زاده هم مش قاسم. درخواست بازى ما را خود پهلبد رسيدگى كرد وبا رفتن من و نصيريان مخالفت كرد. گفت بقيه مى توانند بروند. البته بازى رشيدى هم عملى نشد و خلاصه از بين ما فقط فنى زاده رفت». پس از افتتاح تالار ۲۵ شهريور ـ سنگلج ـ با نمايش اميرارسلان، نمايش هاى موفقى در آن به اجرا درآمد كه بهترين باباى دنيا به كارگردانى عزت الله انتظامى از آن جمله بود. دراين تالار در اواخر كار، تا نزديك انقلاب، بايد دست كم سالى يك نمايش را كارگردانى مى كردند واستقبال مردم بى نظير بود.
«در آنزمان مى خواستند تئاتر را به مناطق دورافتاده هم بشناسانند. از طرف وزارت فرهنگ وهنر گروههايى به شهرستانها اعزام مى شد تا در آنجا برنامه اجرا كنند. مثل الآن هم نبود كه با هواپيما برويم وبرگرديم ونه حتى با اتوبوس يا ماشين سوارى. وسيله تئاترى ها از اين حرفها بود. يك ماك گردن كلفت ارتشى كه بايد درآن مى ريختيم وتاچهل دختر يا تربت جام مى رفتيم. مضمون نمايشنامه ها هم توصيه مى شد، ميهن پرستانه باشد كه ما هم مى ديديم استقبال زيادى نمى شود ويك مقدار كمدى اش مى كرديم». سال ،۴۷ پس از بازى در فيلم «گاو» تصميم مى گيرد كه بازيگرى را بطور آكادميك و جدى دنبال كند. پس به دانشگاه تهران و نزد دكتر نامدار ـ رياست دانشكده هنرهاى زيبا ـ مى رود و تقاضايش را مطرح مى كند. دكتر نامدار ابتدا خنديد وبعدهم كه اصرار وپافشارى انتظامى را ديد او را راهنمايى كرد تا نامه اى براى هيأت امناى دانشگاه تهران بنويسد و تقاضايش را مطرح كند. كه همان دم نامه را نوشت و تقديم كرد.
پس چندروز هيأت امناى دانشگاه، موافقت خود را با ورود عزت الله انتظامى بدون كنكور به دانشكده هنرهاى زيبا دانشگاه تهران اعلام كرد. پس از آن بود كه حميد سمندريان دركلاس بازيگرى وفن بيان مى گفت: «وقتى انتظامى در كلاس است ، من به خودم اجازه نمى دهم درس بدم. انتظامى از كلاس بيرون برود تا من درس بازيگرى بدهم». يا بهرام بيضايى كه سر امتحان تاريخ تئاتر گفت: «من به عزت الله انتظامى نمره داده ام، مى توانيد از جلسه امتحان برويد». انتظامى معتقد است ، دوره طلايى نسل آنها زمانى بود كه در سنگلج كار مى كردند و عميقاً به آن نوع تئاتر اعتقاد داشتند وهيچ وقت به تئاترهاى جشن هنر وكارگاه نمايش اعتقادى نداشتند.
«از سال ۱۳۵۱ كه بازرس را كارگردانى كردم ديگر كار صحنه اى نداشتم. البته پس از انقلاب از من بسيار دعوت شد. اما نرفتم، واقعيتش اين است كه مى خواستم كارنابى ارائه دهم و نمايشنامه هايى را كه مى خواندم خوشم نمى آمد. دلم مى خواست اگر تئاتر كار مى كنم، كاملاً بدرخشد. به هرحال نشد كه تئاتر كار كنم، اما تمايلش هنوز وجود دارد.
واين ميل آنقدر ادامه پيدا كرد كه درهشتادسالگى به عضويت هيأت مديره خانه تئاتر درآمد.

|   صفحه اول   |   سياسى   |   داخلى   |   سلام ايران   |   ديگه چه خبر؟   |   اجتماعى   |   بين الملل   | 
|   گزارش   |   فرهنگ و انديشه   |   فرهنگ و هنر   |   گفت و گو   |   ويژه ۱   |   ويژه ۲   |   ويژه ۳   | 
|   ويژه ۴   |   ايران زمين   |   قيمت سكه و طلا   |   اقتصادى   |   حوادث   |   ورزشى   |   صفحه آخر   | 
|   اوقات شرعى   |   افق   | 

|   شناسنامه   |   آرشيو   |