فصل تابستان شروع شده و علاوه بر هوا، بازار مسافرت كردن هم داغ است. به همين مناسبت يخچال فرنگى امروز را با دو لطيفه بسيار بسيار بى مزه و يخ شروع مى كنيم كه هم حسن آغازى باشد بريخچال فرنگى امروز و هم اعتراضى باشد بر بى توجهى بين المللى به حل اختلافات مرزى ميان چين و تايوان.
يك لطيفه طوطيانه
مثل اينكه لطيفه هاى حيوان آميز ما بسيارطرفدار دارد چون خوانندگانى كه براى ما ميل مى زنند مرتب به آن لطيفه ها اشاره مى كنند. پس حالا بشنويد از اين لطيفه كه به دنياى طوطى ها مربوط مى شود.
حسينقلى خان و احمدعلى خان پس از سالها همديگر رو ديدند و به تجديد خاطرات گذشته پرداختند. حسينقلى خان گفت:
ـ رفيق! يادم مياد طوطى باهوش و سروزبون دارى داشتى. هنوزم دارى؟
احمدعلى خان آهى كشيد و گفت:
ـ نه متأسفانه… وقتى عروسى كردم اون از غصه مرد.
ـ از غصه؟! عجب! پس به زنت حسوديت مى شد.
ـ نه، حسوديش نمى شد، ديگه زنم مهلت نمى داد حرف بزنه.
يك لطيفه اختلافانه
در شمال، مشترى به هتلى مراجعه كرد و گفت:
ـ اتاق دو تخته خالى دارين؟
ـ بله.
ـ قيمتش چنده؟
ـ يه جور داريم چهارده هزارتومن، يه جور هم داريم نوزده هزار و پونصد تومن.
ـ فرقشون چيه؟
ـ پنج هزار و پونصد تومن.
يك لطيفه محاسبانه
همين مشترى، در همين هتل چند روزى اقامت كرد و بعد، موقع رفتن صورتحساب خواست. وقتى صورتحساب را نشانش دادند، حقيقتاً نزديك بود پس بيفتد. با سختى بسيار گفت:
ـ چرا اينقدر گرون شده؟ صدو چهل و دو تومن براى يك هفته؟
حسابدار هتل پرسيد:
ـ صبحونه هم داشتين؟
ـ نه
حسابدار شروع كرد با ماشين حساب تلق و تولوق كردن و گفت:
ـ خب، صبحونه كه نداشتين پس مى شه صد و پنجاه و هفت تومن
(از كليه خوانندگان بابت بى مزه بودن اين لطيفه ها عذرخواهى مى كنيم.)
يك لطيفه جوانمردانه
اين روزها انگليسى ها پس از شكست از تيم ملى پرتغال و سرافكندگى فراوان براى اينكه دل شان خنك شود، لطيفه هايى مى سازند در زمينه اينكه روحيه ورزشى دارندو جوانمرد هستند و اين جور چيزها. از جمله اين لطيفه كه هفته پيش در مجله Daily mirorr به چاپ رسيد:
در انگلستان روحيه ورزشى برهمه روابط مردم حكومت دارد…
در تيمارستانى بازرس مخصوص زنى را ديد كه با وضع نه چندان مناسب در حال دويدن است. از رئيس در اين مورد توضيح خواست.
ـ قربون! اين يكى از ديونه هاى خطرناك ماست كه دائم سعى مى كند فراركند.
بازرس پس از لحظه اى مردى را ديد كه دنبال او مى كند.
ـ اون مرد كيه؟
ـ اين يكى از نگهباناس كه مى خواد بگيردش
ـ چرا اين نگهبان با هر دستش يك سطل شن گرفته؟
ـ واسه اينكه سرعت دويدن نگهبان خيلى بيشتر از اون زنه است. اينجورى كرديم كه شانس مساوى داشته باشن.
يك لطيفه بى ادبانه
خسروخان در يك چلوكبابى متوجه شد كه سرويس ميز يك فلفلدان كم دارد. او هم كه قاتل فلفل بود و چاى شيرين را هم با فلفل مى خورد به مشترى ميز بغل دستى گفت:
ـ آقا ببخشين! ممكنه اون فلفل خودتون رو اگه نمى خواين رد كنين اين ور؟
مشترى با اوقات تلخى گفت:
ـ نمى تونين به گارسن بگين؟
خسروخان، مؤدبانه گفت:
ـ ببخشين، شما رو عوضى گرفتم.
ـ با كى مرتيكه؟ با گارسن؟!
ـ نه با يه آدم با ادب.
يك لطيفه متوهمانه
(اين لطيفه را تقديم مى كنيم به نويسنده صفحه خانه دوست كجاست و سؤال مسخره اش درباره سوسمارها) داستان آن مردك بيچاره را شنيده ايد كه مدتها پيش يك دكتر روانپزشك مى رفت چرا كه هرشب يك سوسمار زيرتختخواب خود مى ديد. دكتر هم به روانكاوى او مى پرداخت اما بعد از مدتى گم و گور شد و ديگر به دكتر مراجعه نكرد. يك روز دكتر مشكوك شد. تلفن را برداشت و زنگ زد منزل بيمارش. عيال بيمار در حالى كه دماغش را بالا مى كشيد، گفت:
ـ خدا رحمت كنه، عمرش رو داد به شما؟
ـ چرا خانوم؟! از ترس سوسمار سكته كرد؟
ـ نه، سوسمار پاره اش كرد.
يك لطيفه موش مردگانه
يه روز يه يارويى خودش رو مى زنه به موش مردگى، گربه مى خوردش.
شهروز
يك لطيفه اندبى مزگى
يه روز يه مرده مى ره سوپر سركوچه شون مى گه:
ـ آقا يه چيپس بدين!
سوپريه مى گه:
ـ پفك نداريم.
مرده مى گه:
ـ خب كى آدامس خواست؟
حسين زين العابدين