|
درباره «دوستى» با پژمان بازغى
كسى به ما اعتماد نكرد
|
|
|
تأثيرگذاران بر پژمان بازغى
اقامت در شهرهاى مختلف ايران به واسطه شغل پدرم در محيط هاى مختلف رشد كردم و همه جور قوميتى را در نقاط مختلف ايران ديدم. البته هيچ وقت در آذربايجان و ميان ترك زبان ها نبوده ام اما تقريباً مى توانم بگويم قوميت هاى ديگر را مى شناسم و با روحيات مردمان شهرهاى مختلف ايران آشنايم. خانواده من در يك خانواده فرهنگى بزرگ شدم و اين يك اصل مهم در خانواده ماست كه حتماً همه بچه ها بايد به دانشگاه بروند. پدربزرگ من مدير مدرسه بود و شش بچه داشت و هر شش تايشان تحصيل كرده بودند. آمدن من به سينما، در خانواده با هزار اما و اگر همراه بود ولى بالاخره همه چيز به خوبى حل شد. عموهايم و برادر بزرگم به شدت حمايتم كردند. حضور در سينما اگر وارد سينما نشده بودم حالا مثل بقيه هم كلاسى هايم مجبور بودم يا همان كار مهندسى ساختمان را انجام دهم يا اينكه بروم سراغ شغل ديگرى كه هيچ ارتباطى با رشته تحصيلى ام نداشته است. سينما باعث شد تا من روش هاى ديگرى را در زندگى به كار بندم. يك مسأله شخصى در مقطعى از زندگى ام مسائل كاملاً شخصى برايم پيش آمد كه نمى توانم جزئيات آن را بگويم ولى اين مسائل تأثير فراوانى روى من گذاشت كه مهم ترينش اين بود كه به اين نتيجه رسيدم فعلاً نبايد ازدواج كنم، با توجه به گرفتارى ها و وضعيت كارى ام نمى توانم مسؤوليت يك زندگى را بپذيرم. نمى خواهم كسى را كه دوستش دارم بدبختش كنم.
\ هروقت تو را ديده ام مشغول جواب دادن به تلفن بوده اى. يك تلفن را جواب مى دهى، تلفن زنگ مى خورد و بعدى و بعدى... اين ها دوستانت هستند كه زنگ مى زنند؟ > آره، بيشتر دوستانم هستند. من دوستان زيادى ميان هنرمندان و ورزشكاران دارم و از بابت داشتن اين دوست ها خدا را شكر مى كنم. من فكر مى كنم دوست خوب نعمتى است كه هرچقدر هم برايش شكرگزارى كنى باز هم كم است. \ اين دوست ها را چطور پيدا مى كنى؟ > معمولاً اتفاقى. تلاش خاصى نمى كنم. معمولاً برنامه هايى كه آدم را به عنوان مهمان به اين طرف و آن طرف ايران دعوت مى كنند فرصت خوبى ايجاد مى كند تا آدم با جمعى از هنرمندان و بخصوص ورزشكاران دوست شود. فرمول خاصى ندارد. يكدفعه انگار انرژى ات با انرژى يك نفر ديگر گره مى خورد و با هم دوست مى شويد. \ صبر مى كنى تا بيايند سراغت يا خودت مى روى سراغ آنها؟ > نه، نه. ... اصلاً اين تيپى نيستم، خودم پيشقدم مى شوم. به هرحال در اين نوع برنامه ها همه كسانى كه دعوت مى شوند با هم وجه اشتراكى دارند و آن وجه اشتراك موفق بودن آنها در زمينه كارى شان است. مردم هم از اين روابط خوب بين آدم هايى كه دوستشان دارند خوشحال مى شوند. من بارها ديده ام كه وقتى يك ورزشكار توى روزنامه ها از مربى يا ورزشكار ديگرى بد مى گويد، مردم ناراحت مى شوند. \ ولى سينمايى ها اين عادت را ندارند. معمولاً توى روزنامه ها از هم بد نمى گويند، بدگويى را مى گذارند براى جاى ديگر. > قصه شان فرق مى كند. من فكر مى كنم ناشى از ترس است. \ ترس؟ از چه مى ترسند؟ از اينكه برايشان مشكل ايجاد شود. يك نوع سياست است كه تو از ديگران بدبگويى ولى طورى كه در جايى چاپ نشود. برعكسش هم هست. يعنى خيلى از سينمايى ها حتى از هم تعريف هم نمى كنند. ولى خوشبختانه من اين طورى نيستم. از هركس كه بدانم كارش خوب است تعريف مى كنم. مثلاً واقعاً خوشحالم كه امسال بهرام رادان سيمرغ بهترين بازيگر مرد را برد. نه به خاطر اينكه بهرام رفيقم است، به اين خاطر كه او توانست شايستگى هاى نسل ما را ثابت كند. همين طور گلشيفته، كامبيز، ترانه عليدوستى و چند تا جوان ديگر كه كانديدا بودند. آن هم در كنار استادى مثل پرويز پرستويى كه الگو و دوست خيلى خيلى خوب من است. خب، من چرا بايد از اينكه بهرام سيمرغ را برده ناراحت باشم؟ \ مگر كسى گفت كه ناراحت شده اى؟ > خب، بعضى ها اين طور فكر مى كنند ولى واقعاً فرقى نمى كند ما هم نسليم و همين كه توانسته ايم خودمان را توى اين سينما بالا بكشيم كافيست. حالا آن سيمرغ به چه كسى مى رسد تفاوتى نمى كند. \ بين آدم هاى غير معروف هم دوستى دارى؟ > آره. من بيشتر ارتباطم با دوست هاى غيرمعروف است. مثلاً يك دوست خيلى خوب دارم به اسم آقاى مهندس منطقى كه سال هاست با هم رفيقيم. \ «آقاى مهندس منطقى» صدايش مى كنى؟ > نه. اسمش اميرحسين است. بهش مى گويم «اميرحسين». \ چند سال است با هم دوستيد؟ > شش هفت سالى مى شود. \ قديمى ترين دوستت مال شش، هفت سال پيش است؟! > با توجه به موقعيت شغلى كه من دارم و هيچ جايى ثابت نيستم، اغلب دوستانم را گم مى كنم. دوستان خيلى قديمى ترى هم دارم كه آنها را گم كرده ام. وقتى كه شمال درس مى خواندم، چهار تا دوست خيلى صميمى بوديم . يكى مان پزشك بود به اسم دكتر پيام صبح بيدارى ، يكى مان عمران خوانده بود به اسم رامتين رجب پور ويكى ديگر هم بود رضا آقاجانى كه ما چهارنفر هميشه با هم بوديم. اما الآن به خاطر گرفتارى ها واقعاً نمى توانيم همديگر را ببينيم. احتمالاً آنها فكر مى كنند من فراموششان كرده ام ولى باور كن هميشه در يادم هستند. \ با هم همكلاس بوديد؟ > نه. من لاهيجان درس مى خواندم. پيام دانشجوى پزشكى رشت بود، رامتين توى كاشان درس مى خواند، رضا هم سرباز بود. \ مدرسه را هم در لاهيجان گذراندى؟ > نه، زندگى من خيلى عجيب و غريب بود. دنيا كه آمدم تا دو سالگى در رشت پيش خاله مادرم بودم و مادر و پدرم كه تهران بودند به من سر مى زدند... \ مادر و پدرت چه كاره بودند؟ > پدرم افسر نيروى دريايى بود و مادرم هم در وزارت كار، كار مى كرد. يك برادر بزرگترازخودم هم داشتم كه هجده ماه از من بزرگتر بود و ما عين دوقلوهابوديم و نگهدارى از هردومان براى آنها سخت بود. \ خب، بعد چى شد؟ > بعد از دوسال، مامانم اينها مرا بردند پيش خودشان. پنج ساله كه بودم انقلاب شد و ما چهارسالى آمديم شمال و من سال هاى اول دبستان را آنجا گذراندم. جنگ كه شد رفتيم بوشهر. ولى ديپلمم را توى رشت گرفتم. چون اگر يادت باشد آن موقع ها كنكور سهميه اى بود و اگر از شهرستانى مثل رشت ديپلم گرفته بودى شانس قبولى ات بيشتر بود. به هرحال در رشته مهندسى معدن لاهيجان قبول شدم. اما به خاطر كار بازيگرى آمدم تهران و اينجا هم مهندسى صنايع خواندم. يعنى البته دارم مى خوانم! به همين خاطر من دوستان زيادى در شمال و جنوب كشور دارم. \ هيچ وقت خودت دنبال دوستان قديمى گشته اى؟ > نه، ولى دوست دارم يك روز توى روزنامه آگهى بدهم و بگويم من فلانى هستم و از همه دوستان قديمى ام بخواهم كه در يك روز مشخص و در يك جاى مشخص همه دور هم جمع شويم. \ كيميايى بازى! > دقيقاً. عين فيلم ضيافت. همه دور هم جمع شويم و ببينيم كى چى كاره شده؟! مثلاً يادم مى آيد آن موقع كه من دبستان مى رفتم و كلاس سوم بودم، هادى طباطبايى كلاس چهارم بود. من اين طرف توى دروازه مى ايستادم و هادى روبرويم مى ايستاد. بعدها كه هادى دروازه بان معروفى شد، او را پيدا كردم و با هم رفيق شديم. \ مثل اينكه بين فوتباليست ها دوستان زيادى دارى. > آره. هادى، پژمان جمشيدى، وحيد شمسايى، رضا ناظرى، محمود ساقرابچى، دكتر محموديان، على انصارى. يا بين كشتى گيرها و وزنه بردارها كسانى مثل شاهين نصيرى نيا، عليرضا دبير، پژمان درستكار، داوود رخش خورشيد... با بازيگران هم با همه كمابيش دوست هستم ولى بيست نفرى هستيم كه با هم فوتبال بازى مى كنيم، با آنها رفيق ترم. كسانى مثل كيوان محمودنژاد، ايرج نوذرى، يوسف صيادى، جواد يحيوى، جواد رضويان، سيامك انصارى، محمدمهدى سلوكى، كامبيز ديرباز، حميدرضا پگاه، على لهراسبى، شهرام حقيقت دوست و ... \ كسانى هستند كه آرزوى دوستى با آنها را داشته باشى؟ > نه، خيلى به اين مسأله فكر نكرده ام. البته بين خارجى ها خيلى دوست دارم با بعضى از هنرپيشه ها دوست شوم. \ مثلاً با كى؟ > خيلى دوست دارم با برادپيت آشنا شوم. \ دوستان اينترنتى هم دارى؟ > نه، وقت چت كردن ندارم. فقط مى روم اى ميل هايم را چك مى كنم. \ براى يك دوست حاضرى چه چيزهايى را از دست بدهى؟ > نمى دانم، ولى پاى رفاقتم زياد ايستاده ام. دوستى يك جور بده بستان است. يكسرى بده بستان عاطفى است، يكسرى بده بستان مادى است و ... بايد توى دوستى بدانى كه چه چيزى ياد مى دهى، چه چيزى ياد مى گيرى؟ من هميشه سعى كرده ام عطش يادگرفتنم را با دوستى ها خاموش كنم. \ آيا از «پاى رفاقت ايستادن» ضرر هم ديده اى؟ > آره... چندين بار. يك بار ماشينم را دادم يكى از دوستانم بفروشد، ماشين را فروخت و بخشى از پولش را خورد! اما به هرحال هميشه اعتماد مى كنم، هرچند كه ضرر ديده ام. خيلى بد است كه دوستى ها سر چيز حقيرى مثل پول به هم بخورد. \ زندگى ات دو دوتا چهارتا دارد؟ > نداشته، ولى دارم سعى مى كنم دودوتا چهارتا كنم. چون مى خواهم بازيگر بمانم و مى خواهم بازيگرى بمانم كه تأمين است و به كسى احتياج مالى ندارد. نمى خواهم من هم وقتى مردم بگويند پژمان بازغى در فقر و تنگدستى مرد. اين آرزو را نه براى خودم كه براى همه بچه هاى هم صنفم دارم و فكر مى كنم ما بايد به فكر نسل بعدى مان باشيم، كارى كه نسل قبل از ما نكرد. \ فكر مى كنى آن نسل به شما بدهكار است؟ > نه، بدهكار نيست. چون توانايى انجام اين كار را نداشت. همان كه توانست در آن شرايط سينما را نگه دارد و بسپرد به ما خودش شاهكار است. ولى حداقل بايد به ما اجازه دهند كه كارى كنيم كه حقوق بازيگر ـ در هر سطحى كه هست ـ حفظ شود. دوست من رفته بود سوئد و آنجا توى يك كافه تريا با مردى آشنا شده بود كه همه به او احترام مى گذاشتند و هنرمند خطابش مى كردند. وقتى از او مى پرسد كه شما چه كاره هستيد؟ مى دانى چه مى گويد؟ \ نه، چه مى گويد؟ > مى گويد من سياهى لشكر حرفه اى تئاتر هستم. هرماه از دولت پول خوبى مى گرفته تا سالى يك كار بازى كند، و بقيه سال را هم درباره تئاتر تحقيق كند. خب، ما چرا نبايد چنين وضعى داشته باشيم؟ چرا نبايد فرصت تحقيق و يادگيرى داشته باشيم. يك بازيگر بايد اسب سوارى بداند، موتورسوارى بلد باشد، شنا يادداشته باشد و ... اما خيلى از بازيگرهاى ما اينها را بلد نيستند. \ دلت خوش است ها! بعضى از همكاران شما حتى بلد نيستند درست راه بروند! > همين است كه مى گويم بازيگرى بى در و پيكر است. اين كار را بايد پيشكسوت هاى ما مى كردند. بايد مى آمدند و مى گفتند ما سالى ده تا، بيست تا، صد تا بازيگر مى خواهيم. بياييم اين بازيگران را از يك كانال آموزشى عبور بدهيم كه سطح كار حفظ شود. \ الآن كه آموزشگاه هايى براى اين كار هست. > اى بابا! چيزى يادشان نمى دهند. من چندوقت پيش دعوت شده بودم به يكى از اين آموزشگاه ها كه براى هنرآموزان درباره تجربياتم صحبت كنم. ديدم اصلاً چيزى ياد ندارند فقط آنها را تبديل كرده اند به يك دستگاه رؤياپردازى كه فقط «خيال» مى كنند بازيگران خوبى مى شوند. براى همين است كه اوضاع اين طورى شده. ما الآن چهارتا سياهى لشگر خوب هم نداريم. تو فيلمها را نگاه كن كه مثلاً توى ايستگاه راه آهن اتفاق مى افتد. سياهى لشگرها را نگاه كن كه غير از باى باى كردن كار ديگرى بلد هستد يا نه! انتقاد من از نسل گذشته اين است كه چرا شما به من فرصت داديد كه ده سال تجربه كنم تا بشوم پژمان بازغى؟ شما بايد مرا تربيت مى كرديد كه بعد از دو سال به اينجا برسم. مى دانى! يكى از مسائل اين است كه به جوان ها اعتماد كمترى مى شود. ميانگين سن مديران در اول انقلاب ۲۷ سال بوده و الآن ۴۷ سال شده. يعنى هيچ جوانى اين وسط وارد نشده و كسى به ما ميدان نداده. الآن جوان هاى ما بى هويت شده اند چون كسى به آنها اعتماد نكرده است. \ آيا مى توانى يك فهرست پنج تايى از آرزوهايت ارائه بدهى؟ > هميشه دوست داشته ام كه يك هنرمند ورزشكار باشم. بعد، دوست دارم انجمنى باشد كه از حقوق ما دفاع كند. هميشه دوست داشتم يك تيم فوتبال داشته باشيم كه حالا به اين آرزو رسيده ام و حالا دوست دارم كه براى اين تيم يك اسپانسر قوى پيدا كنم. دوست داشتم خواننده مى شدم يا يك نوازنده خوب. \ ما نيم ساعت است داريم صحبت مى كنيم و موبايل تو هفت دفعه زنگ خورده. چند تا تلفن توى موبايلت Save كرده اى؟ > حدود پانصدتا. همه از دوستانم هستند. كسانى كه وقتى زنگ مى زنند نبايد بپيچانى شان! \ مگر كسانى هم هستند كه وقتى زنگ مى زنند آنها را مى پيچانى؟ > آره. خبرنگارها! واقعاً بعضى خبرنگارها رعايت امانتدارى را نمى كنند و يك چيزهايى مى نويسند كه يا آدم نگفته يا اصلاً نكته مهمى نبوده كه بخواهد تيتر شود. بالاخره توى هر حرفه اى، آدم هايى هستند كه كارشان را خوب بلدند و آدم هايى هم هستند كه كارشان را بلد نيستند. الآن من مطمئنم كه اگر اين مصاحبه را با يكى از آن آدم هاى دسته دوم انجام داده بودم تيترش مى شد: «پژمان بازغى: آرزو دارم خواننده شوم.» ولى اينكه حرف اصلى گفت وگوى ما نبود. اين يكى از آرزوهايم بعد از بازيگرى بوده است. \ اگر سوسمار بودى چه كسى را مى خوردى؟ > من آدم صلح طلبى هستم، مطمئناً دنبال اين نبودم كه از موقعيت سوسمار بودنم سوءاستفاده كنم. فقط كسى را مى خوردم كه سيرم كند.
|