پنجشنبه ۱۸ تير ۱۳۸۳ - ۱۹ جمادى الاول ۱۴۲۵
Thu, Jul 8, 2004
افق
سال دهم - شماره ۲۸۴۶
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
گزارش ويژه
فرهنگ و هنر
گفت و گو
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
افق
آرشيو
درباره محمدابراهيم باستانى پاريزى
رها در معركه تاريخ
172578.jpg
نماى مهر

محمدابراهيم باستانى پاريزى. متولد ۱۳۰۴ روستاى كوچك پاريز(امروزه شهر است) بين سيرجان و رفسنجان.
> ۱۳۲۵ به تهران مى آيد و در دانشسراى عالى تهران ادامه تحصيل مى دهد
> پايان سال ششم ادبى در دبيرستان رشديه تهران و همكارى با مطبوعات
> از سال ۱۳۳۰ تا سال ۱۳۳۷ معلم و مدير در دبيرستان هاى كرمان
> سال ۱۳۳۷ بازگشت به تهران و شروع دوره دكترى تاريخ در دانشگاه تهران
> سال ۱۳۴۹ عزيمت به اروپا (چندين كتاب از او در همين سال منتشر مى شود.) از او تاكنون ۵۸ كتاب به چاپ رسيده است
برخى از مهمترين آثار اوعبارتند از: پيغمبر دزدان (۱۷ بار تجديد چاپ شده است) حماسه كوير، ناى هفت بند، سياست و اقتصاد صفوى، آسياى هفت سنگ و...
احمد جلالى فراهانى: با آوردن نامش در هر محفل و نقلى حتماً حضار ياد كرمان مى افتند. مثل همين حالا! با اين حال او تنها عاشق كرمان و مردم آن منطقه نيست. به گواهى مرحوم دكترزرياب، مدرس فلسفه تاريخ و مدير گروه سالهاى نه چندان دور گروه تاريخ دانشگاه تهران، دكتر محمدابراهيم باستانى پاريزى علاوه بر كرمان عاشق ايران و مردم آن نيز هست. «كسى نمى داند كه در ذهن باستانى، ايران اصل است يا كرمان؟ پاريز فرع است يا كرمان؟ و اگر كسى به اوضاع جهان واقف نباشد و فقط نوشته هاى باستانى پاريزى را بخواند، خيال خواهدكرد كه كرمان دل ايران است و پاريز دل كرمان.»
پس اگر بگوييم كه باستانى پاريزى تاريخ را از «برج عاج» و گوشه انزوايش بيرون كشانده و آن را در دسترس مردمى كه مايه اى از سواد دارند گذاشته است و به تعبير ديگر مسائل و مباحثى كه مرده و بى جان پنداشته مى شدند با نفس مسيحايى نويسندگى خود، جان بخشيده و جزو مسائل «عام البلواى» روزانه كرده است، سخنى به گزاف نگفته ايم. خود دكتر باستانى در جايى مى نويسد: «تمام هنرمن اين است كه تاريخ را از قصرهاى مجلل پادشاهان به خرابه هاى كاهگلى مردم آوردم.» (نقل به مضمون) و راست مى گويد. به قول همان مرحوم دكترعباس زرياب پرغلط نيست اگر بگوييم كه او تاريخ را از صورت دارويى تلخ به شكل گوارشى مطبوع و لذت بخش درآورده است و همين عمل را به طور خاص درباره تاريخ كرمان انجام داده است.»
و به همت اوست كه مردم ايران به وسيله او نه تنها كرمان و تاريخ اش را مى شناسند بلكه با مصائب و مسائل كرمان در طول تاريخ و در حال حاضر آشنا شده اند و نام عده زيادى از مردم كرمان كه از محدوده شهر و تاريخ آن پاى بيرون ننهاده بودند به همت قلم تواناى باستانى پاريزى شهرتى جهانگير پيدا كرده اند و يكى از توانايى هاى نويسندگان بزرگ همين است كه اشخاص گمنام را از گوشه  گمنامى درآورند و لباس شهرت و نام آورى بر آنها بپوشانند.
باستانى پاريزى خود علت علاقه و نگارش هميشگى و دائمى از نام وطن را اين چنين توضيح مى دهد: «اين البته علتش روشن است. حب ديار است كه قلب مرا لبريز از شعف و شوق ساخته است ـ كه كرمان است و خاكش دامنگير.»
محمدابراهيم باستانى پاريزى كيست؟ استاد درباره خود چنين مى نويسد: «من تاكنون بيش از ۵۵ كتاب نوشته ام و بعضى از آنها پنج، شش بار و يكى از آنها ـ پيغمبر دزدان ـ ۱۷ بار تجديد چاپ شده است ـ و بنابراين ديگر اگر كتابى هم چاپ مى كنم احتمالاًعقده اى در خود نخواهم داشت.» و سؤال بعدى با خواندن اين عبارات مسلماً اين خواهد بود كه چطور كسى مى تواند اين مقدار اثر تأليفى و تحقيقى داشته باشد. يكى از يكى شيرين تر و خواندنى تر؟
دكتر پاريزى خود مى نويسد: «بعضى از كتابهاى جديد من، از شكم كتابهاى گذشته خارج شده است. ـ يا به عبارت ديگر بعضى از كتابهاى من زايمان كرده اند ـ كتاب تازه از شكم درآورده اند. مثلاً كتاب «خود مشت مالى» اول يك مقاله بود در كتاب «اژدهاى هفت سر» و بعد از شكم آن كتاب درآمد و خود كتاب جداگانه شد. هم چنانكه «شاهنامه آخرش خوش است» اول فصلى بود از كتاب ناى هفت بند. يا كاسه كوزه تمدن ـ مقاله اى گمنام بود ـ در گوشه مار در بتكده كهنه، آن مار تخم گذاشت و كاسه كوزه تمدن از دنباله اش از پوست بيرون آمد.
دكترمحمدابراهيم باستانى پاريزى، حالا ۷۸ ساله است. گرچه خودش دريكى از مقدمه هاى كتابهايش به بهانه ۷۷ سالگى اش مى نويسد: «من درواقع يك جوان ۱۴ ساله ام. زيرا در ۱۳۰۴ شمسى به دنيا آمده ام و اينك درست ۷۷ سال دارم كه برابر است با دو هفت = ۷+۷ كه مى شود چهارده و امسال اگر اين قران دو هفته را پشت سر بگذارم، به قول پاريزى ها «سك مت» (معجزه) كرده ام. من اكنون يك جوان دو هفته  شده ام ـ آنطور كه سعدى گفته: «دو هفته مى گذرد، كان مه دو هفته نديدم‎/ به جان رسيدم از آن تا به خدمتش برسيدم.»
و اما زندگى استاد. چيز چندانى نمى توان نوشت الا اينكه به نوشته هاى خودش بسنده كنيم. چون ايشان نه مثل خيلى ها، «عشق مصاحبه» اند و دائماً با روزنامه ها كلنجار مى روند و نه خيلى اهل شهرت و نام.
با اين حال در مقدمه كتاب «گذر زن در گدار تاريخ» كه يكى از آخرين آثارش هم هست مى نويسد «من اينك ۷۷ ساله شده ام و اتفاق است كه ۵۵ كتاب نيز تا امروز چاپ كرده ام: دو عدد دو رقمى مشابه مزدوج...»
همانطور كه پيش از اين نوشته شد پاريزى متولد سال ۱۳۰۴ در روستاى كوچك پاريز كه حالا براى خودش شهرى است، بين سيرجان و رفسنجان به دنيا آمد تا پنجم ابتدايى را در همان روستا خواند. درباره كلاس پنجم و يازده سالگى اش مى نويسد «سال پنجم دبستان را در مدرسه پاريز مى خواندم. سال خشكسالى بود. قطعه شعرى گفته بودم كه: «بيا اى برف و باران خداوند‎/كه تا خلق خدا باشند خرسند.» و آخر آن اظهار معلومات ادبى و تاريخى و جغرافيايى كرده بودم كه: «بيا تا آب ها از كوه درآيد‎/ ولو طوفان قوم نوح آيد.» لازم به تذكر نيست كه به خاطر غلط بودن قافيه ـ لابد ـ آن سال خدا بارانى نفرستاد و كوه و دشت و صحرا خشك و بى روح ماند!»
172542.jpg
استاد كلاس ششم را هم در همان پاريز مى خواند و على رغم ذوق و استعدادش مجبور به ترك تحصيل مى شود و نزد پدر تحصيلاتش را ادامه مى دهد و در سال ۱۳۱۸ بار ديگر عازم سيرجان مى شود تا تحصيلاتش را ادامه بدهد و پس از گذشت ۳ سال باز هم وقفه اى در ادامه تحصيل اش به وجود مى آيد و بعد از آن به دانشسراى مقدماتى كرمان مى رود و بعد از دو سال تحصيل در دانشسرا در امتحانات پايانى شاگرد دوم مى شود و در سال ۱۳۲۵ به تهران مى آيد و در دانشسراى عالى تهران ادامه تحصيل مى دهد و سال ششم ادبى آن زمان را در دبيرستان رشديه تهران به پايان مى برد و همكارى جدى اش با مطبوعات را از همين زمان آغاز مى كند.
خود استاد درباره آن سال ها مى نويسد: «۲۲ سالگى (۱۳۲۶) در مدرسه شيخ عبدالحسين تهران حجره داشتم و در كلاس ششم ادبى مدرسه مروى شاگرد اول شدم كه عكس من هم در روزنامه ترقى چاپ شد. مقالات و اشعارم بيشتر در روزنامه هاى خاور و پولاد و ترقى به چاپ مى رسيد و بعضاً در خواندنى ها نقل مى شد.»
پس از اين سال هاست كه دكتر پاريزى وارد دانشگاه مى شود و در دانشكده ادبيات فارسى دانشگاه تهران مشغول به تحصيل مى شود سپس در رشته تاريخ ادامه تحصيل مى دهد و پس از پايان دوره ليسانس به كرمان باز مى گردد و در دبيرستان هاى كرمان مشغول به كار مى شود و در همين ايام ازدواج مى كند.
درباره آن سال ها مى نويسد: «با همسر گرانقدرم، حبيبه خانم حايرى در سال ۱۳۳۳ در كرمان آشنا شدم و ازدواج كردم و به جاى ايشان مديريت دبيرستان بهمنيار را بر عهده گرفتم. اين زن در تمام مراحل زندگى همراه و مشوق من بود و از بسيارى از حقوق خود صرف نظر كرد تا من توانستم اندكى بيش از ۵۵ جلد كتاب و كمى كمتر از هزار مقاله بنويسم...» و پس از سال ها زندگى همسرش در پنجم شهريور ۱۳۷۹ در سن ۷۵ سالگى او راترك مى كند و به قول حافظ: خويش آسوده شد و كار مرا مشكل كرد... همسر فقيد خود را در بهشت زهرا به خاك سپردم و صبح هاى جمعه اغلب، من و فرزندم حميد و عروسم دردانه و نوه هايم مانى و ماهان و ... بر مزار او فاتحه اى مى خوانديم.»
دكتر پاريزى تا سال ۱۳۳۷ مديريت و تدريس در دبيرستان هاى كرمان را ادامه مى دهد و در عين حال قلم هم از دستش نمى افتد. «۳۳ سالگى (۱۳۳۷) در كنكور دوره دكترى تاريخ قبول شدم و از مديريت دبيرستان بهمنيار استعفا داده و با موافقت همسرم، به تهران ـ اداره موزه ايران باستان ـ انتقال يافته و سال بعد در مجله دانشكده ادبيات دانشگاه تهران به غلط گيرى پرداختم. مجله «هفتواد» را يك سال پيش از آن در كرمان منتشر مى ساختم. يك مقاله من در هفتواد كرمان اين عنوان را داشت: «درين شهر، همه راه ها به بن بست ختم مى شود.» دكتر پاريزى ده سال تمام را علاوه بر تدريس در دانشگاه به عنوان مدير مجله دانشكده ادبيات دانشگاه تهران پشت سر مى گذارد تا اينكه در ۴۴ سالگى و در سال ۱۳۴۸ به دعوت انجمن ايران و آمريكا در اصفهان، يك سخنرانى در باب اقتصاد صفويه ايراد مى كند. همان سخنرانى مايه اصلى كتاب سياست و اقتصاد عصر صفويه شد كه تاكنون پنج بار به چاپ رسيده است. در مقدمه همان كتاب درباره سخنرانى نوشته است،» سخنرانى چيزى نيست، جز اينكه معمولاً آدم، طى بيست، سى سال نان و پنير و انگور خوردن، چيزهايى مى اندوزد و مى آموزد و بعد همه آنها را در ازاى يك شكم پلو، در يك ساعت تحويل مستمعين خوش دهان ـ به قول مولانا ـ يا نظر پاك خطا پوش خوانندگان ـ به قول حافظ ـ مى دهد.» در سال ۱۳۴۹ براى فرصت مطالعاتى و تحقيق به اروپا مى رود و در همين سال چند كتاب از ايشان چاپ مى شود. ده سال بعد يعنى در سال ۱۳۵۹ به عضويت هيأت تحريريه تاريخ تمدن هاى آسياى مركزى در يونسكو انتخاب مى شود و ده سال تمام را هر ۱۵ روز براى شركت در هيأت تحريريه به پاريس مى رود «بحمدالله سه چهار جلد از آن كتاب، چاپ شده و به فارسى نيز ترجمه شده است.»
گرچه در سالهاى پس از آن يكى از كتابهاى وى بنام «آفتاب زرين فرشتگان» كه دست مايه اصلى اش سخنرانى است و او در سال ۱۳۶۶ در دانشگاه امام صادق در خصوص «سياست در سياستنامه» ايراد مى كند، «به قول آنها ماكارونى و به قول بعضى ها خمير» مى شود. «درست ۳۰ سال بعد از آنكه چاپ سوم ذوالقرنين يا كوروش كبير، در زمان شاه، براثر يك سوء تفاهم خمير شد.» (۶)
سخن را با نوشتارى از مرحوم زرياب در باره باستانى پاريزى آغاز كرديم و شايد بهتر باشد كه با سؤال و جوابى كه او در باره اين پير تاريخ و تاريخ نويس هميشه جوان مى كند به پايان ببريم. او مى پرسد «آيا تاريخ براى باستانى پاريزى ابزارى است براى اظهار قريحه درخشان او در نويسندگى و يا نويسندگى در نظر او خادم تاريخ است؟»
و خود پاسخ مى دهد كه «به نظرمن تاريخ براى پاريزى فى نفسه چندان اهميتى ندارد و اهميتش آنگاه است كه نمايانگر وضع حاضر و مبين دنياى معاصر باشد... اگر تاريخ براى عده كثيرى از افراد مملكت ما امرى ملال آور و بى فايده باشد، باستانى پاريزى توانسته است اين زنگ ملال را [به زعم من باقلم استادانه و شيوايش] از چهره تاريخ بزدايد.» شايد به همين خاطر است كه خوانندگان او ناگهان متوجه مى شوند كه چگونه اين نويسنده بزرگ با لطايف الحيل و زرنگى هاى خاص خود، او را در ميان معركه تاريخ رها كرده است و چطور نام هاى نامأنوس تاريخى و اسامى دور از ذهن جغرافياى تاريخى، بى آنكه خود خواسته باشد، ناگهان در مغز او جايى گرفته است؟»
به قول دكتر زرياب اگر مردم كرمان تاكنون به مردانى چون ميرزا آقاخان كرمانى و شيخ احمد روحى و افضل الملك افتخار مى كردند، پس از اين نام باستانى پاريزى نيز در لوحه افتخارات كرمان و ديباچه مشاهير آن ياد خواهد شد. نام پاريز كه تاكنون، حتى بر بعضى از كرمانيان هم نامى ناشناخته بود، در ميان همه كسانى كه فارسى مى دانند و مى خوانند نامى شناخته شده خواهد بود.


|   شناسنامه   |   آرشيو   |