|
هايك همچنان مبارز مى طلبد
فرانسيس فوكوياما / برگردان: على محمد طباطبايى
|
|
|
(۱) فاصله فكرى كه جهان غرب طى دو نسل پيش در شيوه هاى انديشيدن به بازار، دولت و سياستهاى اقتصادى پشت سر گذاشته است، در هيچ كجا بهتر از شهرت در حال تغيير اقتصاددان اتريشى فريدريش فون هايك (1899 - 1992) به تصوير درنمى آيد. در دهه پس از انتشار رساله او «راه بردگى» (۱۹۴۴) كه در آن اين نظريه مطرح مى گرديد كه توسعه دولتهاى رفاه اروپايى و گسترش رژيمهاى استبدادى هر دو از يك جنس هستند، هايك به عنوان شخصيتى متعصب و هوادار جناح راست شناخته مى شد، انسانى عصبى كه سليقه هاى شخصى و تجويزى خود را در مورد بازار و آزادى فردى در رداى علم جامه مبدل پوشانيده است. اما امروز برخلاف آن ايام، هايك جامه اى بر تن دارد كه حقاً از جهت حرمت و حسن شهرتى روشنفكرانه برازنده او است. هايك كه در سال ۱۹۷۴ جايزه نوبل در اقتصاد را به خود اختصاص داد، به حق به عنوان «پدرخوانده انقلاب طرفدار بازار» نگريسته مى شود، انقلابى كه غرب را با مارگارت تاچر و رونالد ريگان درنورديد. البته پيروان گوناگون او از محدوده علوم اجتماعى بسيار فراتر مى روند و با وجود اين، آنها كه هايك را مورد تحسين قرار مى دهند، به ندرت درك مى كنند كه بسيارى از مهم ترين انديشه هاى او نقادانه اند، نه صرفاً از جهت پرداختن به دخالت دولت و شكلى از برنامه ريزى مركزى كه توسط چپ انجام مى گرديد، بلكه به خاطر جريانهاى مسلط در اقتصاد نئوكلاسيك معاصر كه مورد حمايت جناح راست قرار داشتند. زندگينامه بسيار قابل ملاحظه اى كه اينك بروس كالدول نوشته است، اين موضوعات را مورد توجه قرار داده و نشان مى دهد كه نقد دوم به طور منطقى از اولى نتيجه مى شود. تمامى هشدارهاى موجود در انديشه هايك در به اصطلاح مجادله ارزيابى سوسياليستى در اواخر دهه ۱۹۳۰ به هم مى پيوندند كه در آن او و ساير اقتصاددانان مكتب اتريش اين ديدگاه را به چالش فراخواندند كه برنامه ريزى مركزى به رشد بالاتر اقتصادى خواهدرسيد. جان كلام نقد او در آثارش از قبيل «علم اقتصاد و دانش» و «استفاده از دانش در جامعه» نقد سوسياليسم بود كه بيشتر جنبه عملى داشت و نه تجويزى. او چنين استدلال مى كرد كه دانش بشرى بطور چاره ناپذيرى نسبى و محدود است: در برابر عقلانيت بشر محدوديتى وجود دارد و آنچه هر فرد مى داند ناچار خصلتى محلى دارد. اين ادعا بويژه در اقتصاد كلان صادق است كه وابسته است به روابط و واكنش هاى متقابل هزارها، بلكه ميليونها توليدكننده و مصرف كننده جدا از يكديگر. به عقيده هايك معضل سوسياليسم اين بود كه در جست وجوى جايگزين كردن دانش پراكنده و بى نهايت كنش گران متفاوت با يك برنامه ريز يگانه و همه چيزدان است. برنامه ريزى مركزى سوسياليستى نمى تواند بدرستى عمل كند زيرا انجام كارى غيرممكن را در نظرگرفته است: استفاده از الگويى كه به حالت تعادل رسيده و ثابت است براى تسخير كردن تركيب پيچيده و ناشناخته اى از داده ها و خروجى هايى كه ويژگى آنها موازنه هاى پويا و بطور مداوم در حال تغيير است. برخلاف آن در اقتصاد بازار سازو كار قيمت اطلاعات لازم را در باره ترجيحات و كمبودهاى نسبى براى هزاران عامل فراهم مى آورد، يعنى كسانى كه مبادله هاى هميشگى آنها يك نتيجه سودمند اجتماعى ليكن غيربرنامه ريزى شده را ايجاد مى كند. در دوره مجادله ارزيابى سوسياليستى اقتصاد شوروى به سرعت در حال رشد بود و غرب سرمايه دارى در نتيجه «بحران بزرگ» لنگ لنگان به جلو مى رفت و اين وضعيت باعث گشت كه بسيارى سوسياليسم را به عنوان نظام برتر اقتصادى قلمداد كنند. براى آنكه نظريه هايك بطور عملى و تجربى به اثبات رسد مى بايست كه چندين دهه ديگر انتظار كشيده شود، يعنى هنگامى كه اقتصادهاى برنامه ريزى شده مركزى به نشان دادن عدم كارايى عظيم خود آغاز كردند كه علت آنها دقيقاً همان نوع معضلات اطلاعاتى بودند كه هايك از پيش خطوط كلى آنها را ترسيم كرده بود. امروزه در عمل ديگر كسى اعتقاد ندارد كه كاركرد هماهنگ كننده ساز و كار قيمت در يك بازار آزاد مى تواند توسط برنامه ريزى مركزى جايگزين گردد، حتى اگر قرار باشد كه از قوى ترين ابركامپيوترهاى موجود استفاده شود و براى ما امروز پذيرش ديدگاه وسيع تر هايك محتمل تر است، ديدگاهى مبنى براين كه نظم اجتماعى ـ يعنى نه فقط بازار، بلكه اخلاق، هنجارهاى اجتماعى، نقش قانون و امثالهم ـ اغلب پيامدهاى خودانگيخته و برنامه ريزى نشده روابط و كنش هاى متقابل افرادى با دانش محدود هستند و نه كار يك طراح يگانه. اما هايك ضمناً نقدى بسيار عميق تر درباره محدوديت هاى عقل بشر را مطرح ساخت. اين نقدها بعداً به الگوهايى وسعت يافتند كه اقتصاد نئوكلاسيك آمريكاى پس از جنگ را مورد تأكيد بيشتر قرار مى دادند و همچنين آن علم اقتصادى را كه ما تا به امروز به دانشجويان خود مى آموزيم، كالدول در كتاب خود توضيح مى دهد كه يك مضمون ثابت در نوشته هاى هايك ـ از اولين نقد او بر «علم گرايى» در اثرى با عنوان «سوءاستفاده از علم» تا آخرين اثرش «غرور ويرانگر» در ۱۹۸۸ ـ نقدى است نه بر برنامه ريزى هاى واقعى بلكه بر عالمان علوم اجتماعى طرفدار مكتب تحصلى (پوزيويتيسم)، يعنى كسانى كه هدفشان تبديل (روش) مطالعه رفتار انسان بود به چيزى همان اندازه تجربى و قابل پيش بينى كه علوم مربوط به جهان مادى است. هايك نيز مانند اقتصاددان هاى نئوكلاسيك عصر ما، يك طرفدار «فردگرايى روش شناختى» بود، كسى كه معتقد است رفتار گروه هاى انسانى بايد در كنش هاى متقابل افرادى كه با همديگر در حال زندگى اجتماعى هستند توضيح داده شود. اما ديدگاه او درباره انتخاب فردى بسيار متنوع تر و پيچيده تر از الگوى مطلوب نئوكلاسيك ها از انسان اقتصادى بود. او درك كرده بود كه افرادى كه در كنار هم يك جامعه را تشكيل مى دهند نه عقل كل هستند و نه به طور كامل خردگرا و توسط نهادها، هنجارها و سنت هايى محدود شده اند كه آنها را صرفاً از طريق مطالعه تاريخ مى توان شناخت. همانگونه كه كالدول اشاره مى كند، هايك در ابتدا مى انديشيد كه مرز جدايى ميان پوزيويتيسم ممكن و غيرممكن در تمايز ميان علوم طبيعى و علوم اجتماعى قرار دارد. اما در دهه ۱۹۵۰ او به اين دريافت رسيد كه موضوع در اصل پيچيده تر است. يك علم پوزيويتيستى و پيش بينى پذير براى پديده هايى مقدور است كه، چه طبيعى و چه انسانى، نسبتاً ساده باشند ـ براى مثال ذرات فيزيكى. هرگز نمى توان پديده اى پيچيده مانند نظم خودانگيخته را كه حاصل كنش ها ى متقابل عامل هاى بسيارى است به طور كامل به الگو درآورد يا پيش بينى نمود، اين نظم ها البته مغز انسان، نظام هاى زيستى (اكوسيستم ها)، بازارها، فرهنگ ها و ساير نهادهاى انسانى را نيز شامل مى شود كه كاركردهاى سطح بالاى آنها نمى تواند احتمالاً از شالوده ماده اى كه از آن ساخته شده اند استنتاج گردد. هايك به ديگر سخن به طور كامل ظهور آنچه ما اكنون آن را به عنوان مطالعه نظام هاى پيچيده تطابق پذير مى شناسيم و يا همان علم امور پيچيده را پيش بينى كرده بود. هايك بيشتر منابع الهام خود را در زيست شناسى تكاملى مى يافت و امروز نيز چنين رويكردهايى در مراكزى از قبيل انستيتوى Santa Fe به كار بسته مى شوند، مؤسسه اى كه از گروهى متفكر چند رشته اى تشكيل مى شود و كار آن مطالعه شبيه سازى هاى مبتنى بر ناظر در الگوسازى ظهور رفتار پيچيده جمعيت هاى بزرگترى از مردم است. اما هايك يقيناً با برنامه تحقيقاتى آنها در اغلب زمينه هاى مربوط به علم امور پيچيده مخالفت مى كرد، زيرا محققين آنها در جست وجوى استفاده از الگوهايى براى رسيدن به نتايج جبرى و پيش بينى پذير هستند. يكى از جالب توجه ترين فصل هاى كتاب كالدول بخش سخن پايانى آن است كه به نقل قولى از هايك مربوط به اواخر زندگانى او مى پردازد، هنگامى كه او از قصورش در بازگشت به نقدى از مقاله ميلتون فريدمن با عنوان علم اقتصاد پوزيتيويستى (۱۹۵۳) اظهار تأسف مى كند و همچنين از كوتاهى در تجديد ديدارش با نقدى از جان مينارد كينز. نقد هايك البته به حق تقدم فريدمن براى بازار و دولت محدود مربوط نمى شد، بلكه بيشتر به عقيده او مبنى بر اين كه علم اقتصاد مى تواند به علمى واقعاً تجربى و پيش بينى پذير تبديل شود پرداخته بود. كالدول خاطرنشان مى سازد كه درحالى كه روش شناسى علم اقتصاد بسيار موشكافانه تر شده است و الگوى مبتنى بر نظريه بازى ها حتى باز هم از آن پيچيده تر، ليكن وعده علم اقتصاد براى انباشتن دانش درباره قوانين جهانشمول رفتار انسان هنوز هم به شكل قابل قبولى تحقق نيافته است. از اين رو چرخش علم اقتصاد دانشگاهى در اين سال هاى اخير به مسيرى كه بيشتر بر رياضيات پيشرفته مبتنى است و فاقد درك تاريخى مى باشد، براى هايك به احتمال بسيار همان قدر سوءاستفاده از عقل معنا مى داد كه برنامه ريزى سوسياليستى براى نسل هاى پيشين. كتاب «مبارزه طلبى هايك» همانگونه كه عنوان فرعى آن نيز مى رساند، زندگى نامه اى كاملاً روشنگرانه است كه هدفش تفسير بدنه اصلى مجموعه آثار هايك مى باشد. در واقع، جزئياتى از زندگانى خصوصى هايك در اين كتاب يافت نمى شود ـ اين كه چرا از همسرش جدا شد، يا اين كه چگونه براى آن كه در كنار گانر ميردال (Gunner Myrdal) موفق به دريافت جايزه نوبل شده بود واكنش نشان داد. به جاى آن اين كتاب با تاريخى پرطول و تفصيل و روشنگر از مكتب اقتصادى اتريش آغاز مى شود و به موضوعاتى مانند بحث ميان كارل منگر و گوستاو شمولر از مكتب اقتصادى آلمان اشاره مى كند. اين توضيح براى درك محيط روشنفكرى كه هايك در آن تحصيل مى كرد بسيار موشكافانه است، همچنين به خودى خود كتابى است جالب توجه زيرا بر مجادله هايى كه به جدا كردن علوم اجتماعى پوزيتيويستى از رويكردهاى تاريخى تر و مبتنى بر علم قوم شناسى براى درك انسان ادامه مى دهند پيشى مى گيرد. كالدول كه تاريخ نگار اقتصاد در دانشگاه كاروليناى شمالى در گرينزبورو است كتاب خود را با اين اشاره اندوهناك به پايان مى رساند كه برنامه كارى غير هايكى در تغيير مسير علم اقتصاد به سوى علمى جدى باعث شده است كه تمامى ساير تلقى ها و رهيافت هاى پيشين و مطالعه تاريخ فعاليت هاى اقتصادى بشر از تمامى دانشكده هاى علوم اقتصادى در آمريكا خارج شوند. اما خساراتى كه توسط اين شيوه پوزيتيويستى ايجاد گرديده در حقيقت بسيار بيشتر است. روش شناسى علم اقتصاد علم سياست را نيز مستعمره خود ساخته و افرادى را كه با مردم واقعى، فرهنگ ها و تاريخ آشنايى كامل دارند ـ براى مثال كارشناسان امور خاورميانه ـ از مؤسسه هاى آموزشى سطح بالاى آمريكا حذف نموده است. بنابراين ما امروز با تصويرى از پيشرفت بشر روبرو هستيم كه از گذشته نااميدكننده تر است. با وجودى كه نوع ويژه اى از تكبر روشنفكرانه كه برنامه ريزى مركزى را مهم تر از بازار مى دانست دوره اش ديگر سپرى شده، اما شكل هاى ديگرى از آن غرور هنوز هم باقى مانده و در واقع قدرت بيشتر يافته است. بنابراين مى توان ادعا كرد كه مبارزه طلبى هايك همچنان به قوت خودش باقى است. ۱ـ بررسى كتاب «مبارزه طلبى هايك: زندگينامه انديشمندانه فريدريش فون هايك»، «اثر بروس كالدول، انتشارات دانشگاه شيكاگو
|