شنبه ۲۰ تير ۱۳۸۳ - ۲۱ جمادى الاول ۱۴۲۵
Sat, Jul 10, 2004
فرهنگ و هنر
سال دهم - شماره ۲۸۴۸
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
چشم انداز
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
افق
آرشيو
نگاهى به فيلم «ترمينال» آخرين ساخته استيون اسپيلبرگ
نگاهى به فيلم «ترمينال» آخرين ساخته استيون اسپيلبرگ
زندگى خصوصى در ترمينال
172833.jpg
 راجر ابرت ـ مريم فروحى

استيون اسپيلربگ و تام هنكس در فيلم «ترمينال» مثل هميشه با همكارى هم طنزى بسيار ظريف و زيبا به وجود آورده اند.
«ترمينال» فيلمى است كه نفس بيننده را در سينه حبس مى كند چون داستانش را بسيار صريح و در عين حال مختصر و دقيق بيان مى كند. بسيارى از صحنه ها بيننده را وا مى دارد تا از اين طنز بى پرده لذت ببرد بدون آنكه تمهيدى خاص براى ايجاد خنده، غم يا شادى صورت گيرد.
فيلم دقيقاً مى داند كه شخصيت اصلى و يا قهرمان كيست و داراى چه خصوصياتى بايد باشد و تا آخرين لحظه فيلم به باورها وعكس العمل هاى قهرمانش وفادار مى ماند.
قهرمان فيلم «ويكتور ناورسكى» نام دارد، او در حالى وارد فرودگاه مى شود كه در كشورش كروكوزيا كودتا شده و به همين علت گذرنامه و ويزايش ديگر هيچ ارزشى ندارد و او نه مى تواند وارد خاك آمريكا شود و نه مى تواند به كشورش بازگردد. ديكسون مأمور گمرك به او اطلاع مى دهد كه او آزاد است تا در محل استراحت فرودگاه بين المللى (ترانزيت) بماند اما حق ندارد پا به خاك آمريكا بگذارد.
اين فيلم به آسانى مى توانست به يك فيلم كليشه اى تبديل شود. اما اسپيلبرگ، بازيگرانش و نويسنده اش با همكارى هم از آن طنزى انسانى ساخته اند كه ملايم و ظريف و در عين حال بيان كننده واقعيتى تلخ است. طنزى كه مى توان با تك تك شخصيتهايش همدردى كرد مثل نوايى كه شنونده را رفته رفته به اعماقش هدايت مى كند. فيلمى كه بدون هيچ دليل منطقى براى من بسيار خوشايند بود.
مردمى بودن و حس انسانى كه در اين طنز ديده مى شود يادآور سكانسهاى بيادماندنى فيلمهاى «چاپلين» و «كيتون» است كه در آنها غم و شادى به موازات هم به تعادلى ظريف دست پيدا مى كنند. اين فيلم همچنين يادآور كارهاى سينماگر و بازيگر فرانسوى (ژاگ تاتى ‎/Jacques Tati) هم هست از اين جهت كه همانطور كه اسپيلبرگ به هنكس زمان و فضاى مناسب را مى دهد تا موقعيتهاى بسيار ظريف و كليدى را با جزئيات كامل اجرا كند تاتى هم هميشه خود را درگير اين موقعيتها مى كرد (چه دربازيگرى و چه در فيلمسازى) موقعيتهايى كه باوجود سادگى و صراحت عميقى كه داشتند زندگى افراد دخيل در آن را دچار دگرگونى مى كرد. در «ترمينال» ويكتور ناورسكى قربانى غير عمدى ديكسون؛ مأمور گمرك و مهاجرت مى شود كه نقش او را «استنلى توچى» با برقرارى تعادلى زيركانه بين استحكام شخصيتى و حس كنجكاوى و يا انجام وظيفه و حس انسان دوستى، بازى مى كند. نيكسون مى خواهد كه برطبق قانون عمل كند اما هيچ علاقه اى هم به اين قانون ندارد. قانون گاهى بيرحمانه و ستمكارانه است، او هم از ظلم و ستم بيزار است.
ناورسكى باگذشت روزها همچنان در فرودگاه مى ماند و همدردى نيكسون (مأمور گمرك) نيز با گذشت زمان نسبت به او بيشتر مى شود. روزى در حالى كه پشت مونيتور، فرودگاه را زير نظر دارد مى بيند كه ناورسكى چرخ حمل و سايلش را به جايگاه چرخها باز مى گرداند تا با باز پس گرفتن پولش غذا تهيه كند. ناورسكى براى نيكسون بسيار متفاوت از آدمهايى است كه تا به حال با آنها برخورد كرده، كسى كه دقيقاً همان شخصيت است كه ادعا مى كند و داراى صداقتى است كه مرز ميان درون و ظاهرش را بر مى دارد. او آدم بسيار صادقى است، اهل تزوير نيست، هيچ عملى را پنهانى انجام نمى دهد. او حتى نسبت به ديگران بدبين نيست و به همه اطمينان دارد.
اداره مهاجرت و سيستم قانونى آمريكا هيچ راهى براى برخورد با او ندارد زيرا ويكتور مغاير با هيچ يك از حقوقى كه اين سيستم برايش در نظر گرفته رفتار نكرده و او اين شرايط وحشتناك و غافلگيركننده را كاملاً منطقى پذيرفته است! از طرفى ديكسون مى خواهد كه ناورسكى ترمينال را ترك كند زيرا او معتقد است كه به هر حال ناورسكى قادر نخواهد بود كه تا ابد آنجا بماند، اما ناورسكى با تمام صداقتش نشان مى دهد كه چگونه آماده است تا با شرايطش كنار بيايد. در سكانسى از فيلم مى بينيم كه نيكسون در حالى كه عمداً يكى از درهاى فرودگاه را بدون گارد رها كرده و ناورسكى را پنهانى زير نظر دارد از مأمور زير دستش سؤال مى كند كه «چرا ناورسكى فرار نمى كند؟» ديكسون در حقيقت به خاطر عذاب وجدان مى خواهد تا ناورسكى را به قلمرو قدرتى ديگر بسپارد. «تو يك ماهى كوچك را از آب مى گيرى و بعد با دقت از قلاب آزاد مى كنى و به آب باز مى گردانى بنابراين كس ديگرى مى تواند لذت و عذاب وجدان! شكار ماهى رها شده را از آن خودكند.» ... ديكسون از دستگيرى ناعادلانه ناورسكى سرباز مى زند، او مجبور است در اين لحظه از زندگيش قانون را زير پا بگذارد و اما برخلاف نيكوسن، ناورسكى كه حتى قادر نيست به خوبى به زبان انگليسى صحبت كند و با مرور زمان هرچه بيشتر اين زبان را فرا مى گيرد قانونى را زير پا نمى گذارد. ويكتور حتى هنگامى كه نيكسون به او پيشنهاد مى كند تا از حق پناهندگى سياسى استفاده كند دروغ نمى گويد و صادقانه در جواب نيكسون كه از او مى پرسد: «آيا از اينكه به كشورت بازگردى نمى ترسى؟» با سادگى مى گويد: «نه» و وقتى دوباره نيكسون از او مى پرسد «آيا تو از چيزى هم مى ترسى؟» در پاسخ مى گويد: «من از شبح (روح) مى ترسم!»
در فيلم ترمينال شخصيتهاى ديگرى نيز حضور دارند كه ناورسكى با آنها آشنا مى شود. مثل: اميليا (كاترين زتاجونز) مهماندار هواپيما، گوپتا (كومار پالانا) نظافتچى ترمينال، كسى كه كارش در شبانه روز اين است كه زمين را بشويد و بعد كنارى بايستد و به اينكه چگونه مردم به علامت خطر زردرنگ كه روى آن نوشته شده «مواظب باشيد زمين خيس است» توجه نمى كنند و به زمين مى افتند. بخندد و بعد هم بگويد: «اين تنها تفريحى است كه من دارم» و همينطور يك خدمتكار رستوران بابازى «ديگولونا» كه عاشق يك مأمور اداره مهاجرت بابازى «زوى سلدانا» شده، از ناورسكى مى خواهد تا در برقرارى ارتباطش با مأمور مهاجرت به او كمك كند.
اين شخصيتها انسانهاى ساده اى هستند كه با هم دوست مى شوند، آنها بازى مى كنند با غذاهاى موجود در فرودگاه جشن بر پا مى كنند و ... آنها داراى يك زندگى اجتماعى خصوصى! در اين ترمينال هستند... رفته رفته ناورسكى براى آنها تبديل به يك قهرمان مى شود. ناورسكى صادقانه براى ديگران اهميت قائل است. مثلاً در جايى كه مردى روس بايد داروهايى كه همراه دارد هرچه زودتر به پدر بيمارش كه در حال مرگ است برساند و در حاليكه ديكسون اجازه خروج داروها را نمى دهد ناورسكى بى هيچ مضايقه اى تمام تلاشش را براى كمك كردن به او به كار مى گيرد و اين در حالى است كه مرد روس در وضعيتى بسيار آشفته و در بلاتكليفى محض قرار گرفته درست مثل گروگانى كه به مرگ تهديد مى شود.
تام هنكس در اين فيلم چنان مهارتى از خود نشان مى دهد كه بسيارى از بازيگران تا به حال براى انجامش تلاش كرده اند و شكست خورده اند. او در تمام طول نقشش با لهجه اى صحبت مى كند كه داراى تنوعى بارز در عين حال غير قابل حس! براى بيننده است. او با چنان ظرافتى مراحل پيشرفتش در زبان انگليسى را القا مى كند كه هيچ گاه به نظر نمى رسد لهجه اش كه خنده دار و يا غير طبيعى است (گويى اين لهجه جزيى از زندگى واقعى بازيگر است). بازى او و فيلمنامه چنان با هم منطبق است كه گويى به صورت تصادفى چنين اتفاقى رخ داده! كه انجام اين كار به جرأت بسيار دشوار و غير عملى به نظر مى رسد. تام هنكس به نوعى اين مهارت رادر فيلم «فارست گامپ» نيز از خود نشان داد. در ترمينال نيز ناورسكى شخصيت ديگرى است كه به شدت مخاطبان را به همدلى وا مى دارد طورى كه او را از جان و دل دوست خواهند داشت و با او ارتباط تنگاتنگى بر قرار خواهند كرد. فيلمنامه چنان حساس است كه هر لحظه امكان اين بود تا با حتى ثانيه اى غفلت دچار مخاطره شود. خطراتى از قبيل نقدهاى ساختگى و مغرضانه يا يك نوع به اوج رسانيدن كليشه اى. فيلمنامه ترمينال هيچ نقشه يا طراحى را دنبال نمى كند تا به هدفى دست يابد، بلكه تنها داستانى را روايت مى كند اما چنان صادقانه كه ما به عنوان مخاطب بى صبرانه مى خواهيم بدانيم كه بعد چه اتفاقى مى افتد و ادامه داستان برايمان اهميتى غير منتظره پيدا مى كند.
اكثر قستمهاى «ترمينال» بادكوراز پيش ساخته شده فيلمبردارى شده است. يك ساختار عظيم توسط مجرى طرح «الكس مك داول» امروزه مابه صحنه ها و دكورهاى عظيمى عادت كرده ايم كه توسط كامپيوتر و جلوه هاى ويژه طراحى مى شود اما در «ترمينال» در تمام سطوح، از پله برقى ها، مغازه ها، غذاخوريها گرفته تا خطوط بازرسى و درهاى ورودى به سالنهاى انتظار همه درواقع وجود خارجى دارند. دوربين «يانوش كامينسكى» چيره دست مى تواند آزادانه در هر فضايى كه بخواهد حركت كند.
اسپيلبرگ و تام هنكس همواره به همكارى با يكديگر علاقه مند بوده اند.
نمونه هايى مثل (نجات سربازرايان، اگر مى توانى مرا بگير و...) در «ترمينال» آنها دوباره در فضايى به اصطلاح اسرار آميز بارديگر دست به دست هم داده و با اطمينان با يكديگر همكارى مى كنند. اين اعتماد كار بسيار دشوارى است اما شايد آنها بسيار موفق تر از آنند كه كسى بتواند كوچكترين ترديدى در باره كارشان داشته باشد و اين به آنها اجازه مى دهد كه در چنين پروژه اى كه براى هر ثانيه اش پول هنگفتى صرف شده و داراى فضايى محدود و داستانى بسيار حساس است بانهايت آرامش و اطمينان به كار بپردازند. شايد اگر كسانى به جز هنكس و اسپيلبرگ بودند در هرثانيه به تيك تاك ساعت گوش مى كردند به انتظار اين كه كى كار پايان مى يابد يا با تبديل مثلاً كاراكتر ديكسون به يك شخصيت شرور و بدذات و كمتر شبيه يك انسان معمولى كه مأمور گمرك است كارشان را ساده مى كردند. اما براى اسپيلبرگ و هنكس مثل اين بود كه براى فيلم «ترمينال» تا آخر دنيا وقت دارند درست مثل ويكتور ناورسكى كه هرگز عجله اى براى رسيدن به جايى ندارد.
پايان اعجوبه اى كه نمى خواست بازيگرباشد
172866.jpg
مارلون براندو، اعجوبه سركش هاليوود كه با دميدن روحى متفاوت به هنر بازيگرى نسلى از بازيگران را متأثر از خود كرد اما سركشى و خصوصيات نامتعارف رفتارى اش در سال هاى پايانى عمر هاله اى بر ابهت بازيگرى او افكند، در سن ۸۰ سالگى درگذشت.
از زمانى كه براندو براى نخستين بار در برادوى درخشيد و پس از آن پله هاى موفقيت را يكى پس از ديگرى در عرصه سينما پيمود ۶۰ سالى مى گذرد و در گذر همه اين سال ها چهره اى كه زمانى مظهر يك انقلاب فرهنگى در عرصه بازيگرى در آمريكا بود جاى خود را به شخصيتى عوام پسند در فيلم هاى سطحى و نيز مايه كنجكاوى رسانه هاى جمعى داد. او بى شك بزرگترين بازيگر قرن بيستم در آمريكا بوده كه در كنار ديگر بازيگران نام آور الگوى بسيارى از هم نسلان و ستارگان پس از خود بود. تقريباً همه برترين هنرپيشگان مردى كه طى نيم قرن اخير درخشيده اند از پل نيومن و وارن بتى تا رابرت دنيرو و شون پن رگه اى از اصالت بازيگرى او را به ارث برده اند. در يك كلام در دنياى بازيگرى مى توان دو مقطع زمانى قبل از براندو و بعد از براندو را برشمرد كه به مثابه دو دنياى متفاوت اند.
براندو ستاره اى بود كه به مانند ارسن ولز با ايفاى چند نقش معدود براى خود تاج و تختى افسانه اى در عرصه سينما ساخت و به اسطوره اى ماندگار مبدل شد.
او در سال ۱۹۴۷ و درحالى كه تنها ۲۳ سال داشت در نقش استنلى كوالسكى در نمايشى از تنسى ويليامز تحت عنوان «اتوبوسى به نام هوس» بازى كرد و چندى بعد در سال ۱۹۵۱ در اقتباس سينمايى اين نمايش پرفروش برادوى نقش آفرينى موفقيت آميز كرد و بعد نوبت به «زنده باد زاپاتا» در سال ۱۹۵۲ در نقش انقلابى معروف مكزيكى شد. پس از اين فيلم دو نقش آفرينى ماندگار از براندو در يادها مانده است شورشى در سال ۱۹۵۳ و «در بارانداز» (۱۹۵۴) كه خيلى ها معتقدند يكى از بهترين بازى هاى او در نقش مشت زنى به نام ترى مالوى در اين فيلم بود. در پى درخشش خيره كننده شعله هاى استعداد براندو وقفه اى كوتاه در فعاليت حرفه اى اش با ايفاى چند نقش نه چندان به يادماندنى افتاد تا اينكه نام براندو دوباره با بازى در فيلمى از فرانسيس فوردكاپولا تحت عنوان «پدرخوانده» (۱۹۷۲) و آخرين تانگو در پاريس (۱۹۷۳) از برناردو برتولوچى بر سر زبان ها بود. او در گذر همه اين سال ها و فراز و نشيب ها همان بازيگر سنت شكن، مغرور و دمدمى مزاجى بود كه همواره آن وجهه معماگونه خود را از تيررس افراد كنجكاو و در زندگى خصوصى اش دور نگه مى داشت و در چند موقعيت استثنايى كه حاضر به مصاحبه شد و پرده از افكار خود برداشت چيزى جز دردسر نصيبش نشد. اگر نخواهيم بگوييم كه «هميشه» بايد بگوييم كه او «اغلب» به هنر بازيگرى با تحقير نگاه مى كرد و آن را كارى پوچ و توخالى مى خواند. براندو زمانى گفته بود: «بازيگرى كم رمز و رازترين مشاغل است. هروقت چيزى از كسى مى خواهيم يا مى خواهيم چيزى را از كسى پنهان كنيم و يا وانمود كنيم در حال بازيگرى هستيم، اغلب مردم تمام روز اين كار را انجام مى دهند.»
براندو خود را مردى تنبل و تن پرور توصيف مى كرد و به خاطر بى توجهى به حفظ ديالوگ هايش شهره آفاق بود. او گفته بود: «اگر يك استوديو فيلمسازى به من مى گفت كه براى تى كشيدن زمين آنجا حاضر بود همانقدر به من پول دهد كه براى بازيگرى ام مطمئناً ترجيح مى دادم زمين جارو بزنم. وقتى با خودتان فكر مى كنيد كه بالاخره بايد چه شغلى در پيش بگيريد هيچ شغلى پردرآمدتر از آن نيست. چه كسى به آن همه تشويق و تمجيد اهميت مى دهد؟ آيا بايد مردم دائم از من تمجيد كنند تا درباره خودم حس خوبى داشته باشم؟»
با اين حال به جرأت مى توان گفت كه هيچ بازيگرى بهتر از مارلون براندو در يافتن آن لحظات نابى نبود كه مى توانست به يك نقش جان ببخشد. بسيارى ها از يك صحنه فيلم «در بارانداز» كه در آن براندو دستكش ظريف زن محبوبش را به دست مى كند به عنوان يكى از بهترين صحنه هاى سينمايى ياد مى كنند. بازى براندو در اين صحنه ژست ناآگاهانه اى است كه به آن لحظه ناب ظرافتى شكننده مى بخشد.
> نقش آفرينى:
«براندو» براى نخستين نقش سينمايى خود به عنوان سربازى افليج در فيلم «مردان» (۱۹۵۰) هفته ها در بيمارستانى مخصوص سربازان جنگى تمرين كرد و آنقدر به نقش خود تسلط داشت كه بسيارى ها فكر مى كردند كه او يك سرباز جنگى واقعى است كه دعوت به بازى در فيلم شده است. جك نيكولسون، همبازى او در فيلم «بركه هاى ميسورى» (۱۹۷۶) و دوست و همسايه ديرينه او براندو را نابغه اى مى خواند كه آغازگر و پايان بخش انقلاب خود بود. نيكولسون در مصاحبه اى گفته بود: «هيچ كسى مثل خودش نيست، او موهبتى بى عيب و نقص و عظيم بود درست مثل پيكاسو.» به گفته نيكولسون براندو براى او و ديگر بازيگران هم نسلش تنها دليل ورود به اين حرفه بود. او مى گويد: «دبيرستانى بود كه «شورشى» را ديدم. او براى هميشه زندگيم را دگرگون كرد.» او به ياد مى آورد: «در سكون و سكوت او استعدادى شگرف موج مى زد. او الگويى براى برقرارى ارتباط با لحظه لحظه فيلم در جلوى دوربين بود.»
براندو نخستين بازيگرى نبود كه سبك معروف به «متود» را كه در دهه ۱۹۲۰ با بازى فردى به نام كنستانتين استانيسلاوسكى در روسيه پاگرفت به سينما معرفى كرد اما او بى شك نخستين بازيگرى بود كه به جامعه سينمايى آمريكا نشان مى داد كه اين سبك تا چه حد مى توانست قوى و فرهنگ آفرين باشد. به شرط آنكه به دست بازيگرى قهار مورد استفاده قرار گيرد.
ارتباط با مخاطب: به عقيده هارولد برادكى منتقد نشريه نيويوركر آنچه براندو را از ديگران به خصوص بازيگران متوديست پيشين همچون مونتگومرى كليفت متمايز مى كرد توانايى او در برقرارى ارتباط با مخاطب با ايجاد نوعى حس بى قرارى و هيجان در وجود آنها بود. يكى از همبازى هاى براندو درباره او گفته بود: «مى شد يك فصل كامل درباره اينكه او چگونه تماشاگران خود را بى قرار مى كرد نوشت.» او براى مخاطبان آمريكايى اى كه براندو را براى نخستين بار در اواخر دهه چهل مى ديدند مظهر جذابيت مردانه و جديت در رفتار بود. او با پوشيدن آن شلوارهاى جين تنگ و تى شرت هاى پاره و خيس از عرق معيارهاى متفاوتى از مردانگى و غرور براى سينماى آن دهه تعريف كرد. مارلون براندو معمولاً متهم به اداى نامفهوم ديالوگ هايش و گاه جابه جايى و عوض و بدل آنها مى شد اما تماشاگرانى كه امروزه بازى او در آن روزها را ببينند قطعاً متوجه هيچ يك از آنها نخواهند شد چرا كه پس از گذشت همه اين سال ها مكتب بازيگرى او در سينماى آمريكا ريشه هاى عميقى دوانيده است.
172830.jpg
براندو و بسيارى از بهترين بازيگران متوديست همچون جيمز دين از بازيگرى به عنوان نيازى براى سركوب كردن ديو درون خود ياد مى كردند. براندو با تأكيد بر اين نياز از والدين الكلى و كودكى آشفته خود به عنوان دو عامل اصلى اى ياد مى كند كه او را به تظاهر تشويق مى كردند.
براندو گفته بود: «وقتى بچه اى ناخواسته باشيد و كسى جايى براى شما در كانون خانواده قائل نشود در پى حس طرد شدگى به دنبال هويتى خواهيد بود كه قابل قبول باشد.»
مارلون براندو سوم آوريل ۱۹۲۴ در اماها به دنيا آمد. او در بيوگرافى منتشر شده اى از خود در سال ۱۹۹۴ به دوران كودكى پر دردش اشاره مى كند. براندو در بيوگرافى «ترانه هايى كه مادرم به من آموخت» مى نويسد كه پدرش مارلون براندو سينور يك الكلى دايم الخمر بود كه ظاهراً هيچگاه هيچ حرف خوبى براى گفتن از تنها پسرش نمى يافت. مادرش دوروتى پن بكر براندو نيز مثل پدرش معتاد به الكل بود و اصولاً به نوشيدن الكل بيش از توجه به خانواده اش علاقه داشت. براندو مى نويسد: «فكر مى كنم كه داستان زندگى ام نوعى جست وجو براى يافتن عشق است اما بيش از آن به دنبال راهى براى بهبود از آن همه آسيب هايى هستم كه در كودكى ام به من وارد شدو البته تعريف وظايفم اگر البته وظيفه اى نسبت به خودم يا همنوعانم داشته باشم. » به عقيده بسيارى از منتقدان همان پسر جوانى كه سعى داشت بر آتش خشم خود نسبت به پدرش فائق آيد «براندوى سينماى آمريكا» را ساخت. در سال ۱۹۳۵ والدينش از هم جدا شدند و او به همراه دوخواهر بزرگتر از خود به همراه مادرشان به كاليفرنيا نقل مكان كردند. دو سال بعد والدينش باهم آشتى كردند و خانواده براندو بارديگر براى زندگى راهى حومه هاى شمالى شيكاگو شد. براندو دانش آموزى بى خيال و معمولى با رگه اى از شيطنت بود. پدرش او را به آكادمى ارتش شاتوك در مينه سوتا فرستاد كه در همان سالهاى اول به خاطر سيگار كشيدن و سرپيچى مقررات از آنجا اخراج شد. براندو به قصد ورود به حرفه بازيگرى در سال ۱۹۴۳ راهى نيويورك شد.
يك بازيگر متديست: در نيويورك براندو به قصد آموختن فن بازيگرى در مدرسه بازيگرى اكتورز استوديو ثبت نام كرد. او به غريزه با «متد» آشنا بود و دقيقاً مى دانست چگونه از وراى عواطف درونى خود حقيقت بازيگرى را عيان كند. برخى از هم شاگرديهايش معتقد بودند ياد دادن اين تكنيك به او درحقيقت كارى عبث بود. آلن استريچ زمانى گفته بود: «رفتن مارلون به آكتورز استوديو براى يادگرفتن متد درست مثل فرستادن يك ببر به مدرسه جنگل بود.» آن داگلاس در مقاله اى كه به مناسبت پنجاهمين سال تأسيس آكتورز استوديو در سال ۱۹۹۷ در نيويورك تايمز نوشت به خاطره اى از آن دوران اشاره مى كند و مى گويد: «در يكى از كلاسها، استلاآدلر، مربى براندو به شاگردانش گفت كه وانمود كنند مرغهايى هستند كه قرار است يك بمب اتمى روى آنها بيفتد. با گفتن اين جمله همه شاگردان پراكنده شدند و با تقليد صداى مرغ با نگاهى پريشان به آسمان خيره شدند اما براندو در ميان آنها با آرامش در همانجايى كه بود، نشست. او مرغى شده بود كه مشغول تخمگذارى بود و وقتى كه مرغى مشغول تخمگذارى است چه اهميتى به بمب مى دهد؟»
در اواخر سال ۱۹۴۴ براندو به اكيپ نمايشى در برادوى تحت عنوان «من مامان را به ياد مى آورم» پيوست و تا دو سال همراه آنها بود. براندو در سال ۱۹۶۴ در چندين نمايش مختلف همچون «Truckline cafe»، «كانديدا» و پرچمى زاده مى شود» ايفاى نقش كرد و پس از سپرى كردن همه اين تجربه هاى مقدماتى بود كه كارگردان جوانى به نام الياكازان او را براى ايفاى نقش استنلى كوالسكى در نمايش «اتوبوسى به نام هوس» پيشنهاد داد. در سال ۱۹۴۷ نمايش ياد شده بر روى صحنه رفت و بازى خوب براندو تحسين بسيارى را برانگيخت. او پس از اين نمايش موفقيت آميز به مدت سه سال پيشنهادهاى مختلف بازى را رد كرد تا آنكه سرانجام حاضر به ايفاى نقش در فيلم «مردان» درباره يك سرباز جنگى داغديده و معلول شد. براندو خيلى زود به بتى محبوب در ميان جوانان مبدل شد. در اوايل دهه پنجاه كه ستارگان الگوى آراستگى و خوش تيپى در محافل عمومى بودند براندو با تى شرت و جين در انظار ظاهر مى شد. در مقاله اى در نشريه نيويورك تايمز در سال ۱۹۵۴ نوشته شده بود «هيچ كس، هيچ چيز و هيچ پولى نمى تواند براندو را آدم كند.»
براى براندو اهميتى نداشت كه هاليوود پشت سرش چه بگويد. او زمانى گفته بود «تنها دليلى كه اينجا هستم اين است كه هنوز آن جرأت لازم براى رد كردن پيشنهاد آن پول هنگفت را ندارم.» در سال ۱۹۵۱ براندو در نسخه سينمايى «اتوبوسى ...» ايفاى نقش كرد و اين بار هم همانقدر تحسين مردم را برانگيخت كه در برادوى برانگيخته بود اما گويى هاليوود او را از دور خارج كرده بود تا اسكار را در آن سال به ويويان لى بدهد. در سال ۱۹۵۲ او بارديگر براى الياكازان در فيلم «زنده باد زاپاتا» بازى كرد و اين بار هم آنتونى كوين به عنوان بازيگر نقش مكمل اسكار را به خانه برد. براندو در سال ۱۹۵۳ براى آنكه به همه ثابت كند فراتر از يك بازيگر معمولى با قدرت حفظ ديالوگهاى سنگين و رسا است در نقش مارك آنتونى در فيلم «جوليوس سزار» بازى كرد اما باز برگ برنده را باخت و تنها در اسكار آن سال نامزد شد. بى اعتنايى به براندو باتوجه به خيل عظيم طرفدارانش كم كم براى هاليوود دردسر آفرين شده بود. براندو در نهايت در سال ۱۹۵۴ براى فيلم «در بارانداز» نخستين اسكار خود را دريافت كرد. بازى درخشان و پرقدرت براندو در اين فيلم باعث شد كه حتى اين بار هاليوود هم در مقابل او به زانو درآيد. «اوامارى سنت» همبازى براندو در اين فيلم درباره خاطره همكارى با براندو مى گويد: «مارلون پسربارانداز بود و من آن دختر جذاب كاتوليك، اوترى و من ادى آنقدر در نقش خود غرق شده بوديم كه حتى وقتى باهم ناهار صرف مى كرديم در نقشهايمان بوديم. وقتى قرار بود براى بازى تمرين كنيم اينطور نبود كه مارلون و اوامارين بخواهند به ناگهان از شخصيتهاى واقعى خود دل بكنند.» وى مى افزايد: «زمانه در اين كشور در حال عوض شدن بود ما نمايشنامه نويسانى مثل تنسى ويليامز، آرتور ميلر و ... داشتيم كه به بازيگرانى مثل مارلون نياز داشتند. او و امثال او مى توانستند احساسات واقعى نقش خود را به تماشاگر انتقال دهند و در جلد شخصيتهاى ايفايى شان بروند.»
هاليوود سرانجام با آغوشى باز به استقبال از براندو رفته بود تا او و امثال او را به عنوان مفاخر بازيگرى خود به دنيا معرفى كند. اما بازى در فيلمهاى ضعيف اواخر دهه پنجاه و شصت براى براندو آزمون و خطاهايى بود كه وجهه و اعتبار او را تا حدى خدشه دار كرد. موج محبوبيت براندو فروكش كرد و به عقيده بسيارى او دوباره همان نوجوان سركشى شد كه كارگردانان مى بايست براى رام كردن او ساعتها و هفته ها وقت مى گذاشتند. بر نبوغ او هاله اى از «اقتصادانديشى مادى» سايه افكنده بود. بدشانسى در پى بدشانسى براندوى با استعداد را تعقيب مى كرد و او در تلاش براى مبارزه با آن بازى در مجموعه اى از فيلمهاى ناموفق را تجربه كرد. «شورش در كشتى بونتى» يكى از همين فيلمها بود. فيلم در سال ۱۹۶۲با بودجه اى معادل ۲۰ميليون دلار ـ كه بودجه اى هنگفت در آن روزها بود ـ ساخته شده بود اما عايدى از فروش نداشت. تقريباً همه براندو را براى اين همه دردسر و حتى اضافه وزنش از ۱۷۰ به ۲۱۰ پوندمقصر مى دانستند و اگراو فكرى به حال خود و حرفه اش نمى كرد قطعاً از ياد مى رفت. هاليوود كم كم به حفظ او مرددبود تا جايى كه نشريه فيلم كامنت در سال ۱۹۶۹نوشت: «آيا براندو آنقدر لازم و ضرورى است؟» در همين كشمكش ها بود كه براندو درگير دومين نقش موفق سينمايى خود در فيلم «پدرخوانده» كاپولا شد. پارامونت در فكر بازيگرانى مثل برت لنكستر، ارسن ولز، جورج سى اسكات و حتى ادوارد جى رابينسون براى ايفاى نقش «ويتوكورلئونه» بود كه كاپولا بطور اتفاقى تصميم گرفت از براندو در اين فيلم استفاده كند. اين تصميم در ابتدابا مخالفت مقامات استوديو پارامونت مواجه شد امابعداً وقتى كاپولا به آنها توضيح داد كه براندو چگونه از پس نقش خود برآمده و حاضر به آن همه تغيير فيزيكى شده بود آنها با او قرارداد كار بستند اما تنها با دستمزد ۲۵۰هزار دلار كه تقريباً رقمى بسيار ناچيز در مقابل دستمزدهاى او در يك دهه گذشته بود. «پدرخوانده» بلافاصله موفقيتى بى سابقه را نزد تماشاگران و منتقدان سينمايى تجربه كرد تا آنجا كه هيچ كس ازنامزدشدن او براى اسكار تعجبى نكرد. نشريه تايمز درباره براندو در اين فيلم نوشت: «براندو سرانجام با فيلم و نقشى ارتباط برقراركرده است كه اين بار عجيب ترين و پيچيده ترين بازيگر آمريكا را شرمنده خود نكرده است.» براندو در آن سالها انزجار خود را نسبت به جوايز مختلف سينمايى ابراز كرده بود و اگر چه براى ايفاى نقش پدرخوانده نامزد اسكار شده بود كسى تا لحظه آخر نمى دانست كه آيا او در مراسم شركت خواهدكرد يا نه، او سپس آكادمى اسكار را با خبر فرستادن بازيگرى سرخپوست به نام «ساچين ليتل فدر» به مراسم اسكار به جاى خودش غافلگير كرد. وقتى كه نام براندو به عنوان برنده اسكار اعلام شد، براى لحظه اى نفس مدعوين در سينه هايشان حبس شد و وقتى راجر مور در صدد اهداى تنديس اسكار به اين بازيگر سرخپوست برآمد او از پذيرفتن آن امتناع ورزيد و گفت: «متأسفانه آقاى براندو نمى تواند اين جايزه را بخاطر رفتارى كه هاليوود با سرخپوستان آمريكا در پيش گرفته بپذيرد.» و اينگونه شد كه مسائل اجتماعى و حقوق مدنى به دغدغه هاى او در زندگى مبدل شدند. براندو پس از موفقيت «پدرخوانده» سال بعد با يكى از بهترين نقش آفرينى هاى خود در فيلم «آخرين تانگو در پاريس» حاضرشد. كارى از برناردو برتولوچى كه در آن روزها سروصداى بسيارى به پا كرد و مورد توجه و بى توجهى منتقدين موافق و مخالف قرار گرفت.بسيارى از مونولوگهاى اين فيلم بخصوص درباره تنهايى و احساس خوارى برگرفته از تجارب تلخ دوران كودكى خود براندو بودند. براندو بعداً به دوستانش گفت كه ديگر حاضر به تحمل آسيب روحى بخاطر ارائه يك بازى خوب نيست. او در اتوبيوگرافى اش نوشته بود: «آخرين تانگو» به كشمكش و تقلاى روحى ـ عاطفى بسيارى نياز داشت و وقتى فيلمبردارى تمام شد تصميم گرفتم كه ديگر هرگز به خودم به لحاظ روحى براى بازى در فيلمى آنقدر ضربه نزنم.» وپس از اين بود كه براندو با ايفاى نقشهاى عجيب و غريب و تاحدى كم مايه باز به فكر پولسازى و بهره بردارى مادى از هاليوود افتاد. او در عين حال بيش از پيش در لاك شخصى خود فرورفته بود و اگرچه در فيلمهايى همچون «اينك آخرالزمان» ايفاى نقش كرد اما نتوانست آن رونق حرفه اى خود را دوباره كسب كند. اودوباره همان بازيگر سركش و نافرمانى شده بود كه حاضر نمى شد ديالوگهاى خود را حفظ كند و دائم به اين مى نازيد كه زمانى «دردانه هاليوود» بوده.
تراژدى خانوادگى: در سال ۱۹۹۰ نام براندو بارديگر به تيتر بسيارى از نشريات جنجالى آن زمان مبدل شد اما اين بار نه بخاطر درخشش در عرصه سينما بلكه بخاطر مجموعه اى از پرونده هاى حقوقى در ارتباط با پسرش. كريستيان پسربراندو به جرم كشتن نامزد خواهرناتنى اش متهم به قتل شد و چندى پس ازآن بود كه دخترش با خودكشى به زندگى خود پايان داد. بازار شايعات مختلفى كه حول زندگى براندو بود در آن روزها داغ و پرطرفدار تر از هميشه شد. نشريه پيپل در سال ۱۹۹۵ نوشت كه او حداقل ۱۱فرزند از همسران مختلف خود دارد. كريستيان براندو در گفت وگويى گفته بود: «خانواده مان دائم در حال تغيير و تحول بود. سرميز صبحانه مى نشستم و مى گفتم: ببخشيد، شما؟» و براندو كه گاه از تنهايى و طردشدگى خود در دوران كودكى اش گفته بود از سوى چينه نه، دخترش متهم به آوردن همان بلاها سردخترش شد. او گفته بود: «از پدرم نفرت دارم بخاطر همه آن بى محلى هايى كه در كودكى به من كرد.» و براندو در دادگاه شهادت داد: «سعى كردم پدر خوبى باشم. نهايت سعى ام را كردم.»
يك قدم تا مرگ: براندو در اواخر دهه ۹۰ در مجموعه اى از فيلمهاى ناموفق بازى كرد و تنها نقطه درخشش نسبى او در فيلم «امتياز» در كنار اونورتون و رابرت دنيرو در سال ۲۰۰۱ بود.در اين مقطع از زندگى ودر آستانه ۸۰ سالگى «براندو» كم كم با مشكلات ديگرى به غير از تغيير ذائقه سينمايى مردم دست و پنجه نرم مى كرد. او از اضافه وزن بسيار رنج مى كشيد كه البته خود مقصر اصلى بود. براندو گفته بود: «غذا دوست هميشگى ام بوده، وقتى مى خواستم حس بهترى داشته باشم يا مشكلى در زندگى داشتم به سراغ يخچال مى رفتم.» و بعد نوبت به چندين پروژه مختلف سينمايى رسيد كه به دلايل مختلفى هرگز به ثمر نرسيدند يا در نيمه راه به حال خود رها شدند. براندودر آوريل سال ۲۰۰۱ بخاطر بيمارى ذات الريه درست چند روز قبل از آغاز فيلمبردارى «فيلم ترسناك۲» كه براى حضور كوتاه در آن قراربود ۲ميليون دلار دستمزد دريافت كند ـ بسترى شد و تا سالهاى پايانى عمرش از ذات الريه در عذاب بود. مارلون با بازى طبيعى خود براى سينما موهبتى به ارمغان آورد كه خلأ آن بسيار محسوس بود. اوعليرغم همه فراز و نشيبهاى زندگيش و نيز كسب يك وجهه مجبوب و مردمى تا پايان عمر همچنان در نقش خود باقى ماند آنگونه كه به نقشهاى سينمايى اش در مقابل دوربين پايبند بود. براندو زمانى گفته بود: «من خودم هستم و اگر لازم باشد سرم را به ديوار بكوبم تا نسبت به خودم صادق بمانم اين كار را خواهم كرد.»


|   شناسنامه   |   آرشيو   |