مارلون براندو، اعجوبه سركش هاليوود كه با دميدن روحى متفاوت به هنر بازيگرى نسلى از بازيگران را متأثر از خود كرد اما سركشى و خصوصيات نامتعارف رفتارى اش در سال هاى پايانى عمر هاله اى بر ابهت بازيگرى او افكند، در سن ۸۰ سالگى درگذشت.
از زمانى كه براندو براى نخستين بار در برادوى درخشيد و پس از آن پله هاى موفقيت را يكى پس از ديگرى در عرصه سينما پيمود ۶۰ سالى مى گذرد و در گذر همه اين سال ها چهره اى كه زمانى مظهر يك انقلاب فرهنگى در عرصه بازيگرى در آمريكا بود جاى خود را به شخصيتى عوام پسند در فيلم هاى سطحى و نيز مايه كنجكاوى رسانه هاى جمعى داد. او بى شك بزرگترين بازيگر قرن بيستم در آمريكا بوده كه در كنار ديگر بازيگران نام آور الگوى بسيارى از هم نسلان و ستارگان پس از خود بود. تقريباً همه برترين هنرپيشگان مردى كه طى نيم قرن اخير درخشيده اند از پل نيومن و وارن بتى تا رابرت دنيرو و شون پن رگه اى از اصالت بازيگرى او را به ارث برده اند. در يك كلام در دنياى بازيگرى مى توان دو مقطع زمانى قبل از براندو و بعد از براندو را برشمرد كه به مثابه دو دنياى متفاوت اند.
براندو ستاره اى بود كه به مانند ارسن ولز با ايفاى چند نقش معدود براى خود تاج و تختى افسانه اى در عرصه سينما ساخت و به اسطوره اى ماندگار مبدل شد.
او در سال ۱۹۴۷ و درحالى كه تنها ۲۳ سال داشت در نقش استنلى كوالسكى در نمايشى از تنسى ويليامز تحت عنوان «اتوبوسى به نام هوس» بازى كرد و چندى بعد در سال ۱۹۵۱ در اقتباس سينمايى اين نمايش پرفروش برادوى نقش آفرينى موفقيت آميز كرد و بعد نوبت به «زنده باد زاپاتا» در سال ۱۹۵۲ در نقش انقلابى معروف مكزيكى شد. پس از اين فيلم دو نقش آفرينى ماندگار از براندو در يادها مانده است شورشى در سال ۱۹۵۳ و «در بارانداز» (۱۹۵۴) كه خيلى ها معتقدند يكى از بهترين بازى هاى او در نقش مشت زنى به نام ترى مالوى در اين فيلم بود. در پى درخشش خيره كننده شعله هاى استعداد براندو وقفه اى كوتاه در فعاليت حرفه اى اش با ايفاى چند نقش نه چندان به يادماندنى افتاد تا اينكه نام براندو دوباره با بازى در فيلمى از فرانسيس فوردكاپولا تحت عنوان «پدرخوانده» (۱۹۷۲) و آخرين تانگو در پاريس (۱۹۷۳) از برناردو برتولوچى بر سر زبان ها بود. او در گذر همه اين سال ها و فراز و نشيب ها همان بازيگر سنت شكن، مغرور و دمدمى مزاجى بود كه همواره آن وجهه معماگونه خود را از تيررس افراد كنجكاو و در زندگى خصوصى اش دور نگه مى داشت و در چند موقعيت استثنايى كه حاضر به مصاحبه شد و پرده از افكار خود برداشت چيزى جز دردسر نصيبش نشد. اگر نخواهيم بگوييم كه «هميشه» بايد بگوييم كه او «اغلب» به هنر بازيگرى با تحقير نگاه مى كرد و آن را كارى پوچ و توخالى مى خواند. براندو زمانى گفته بود: «بازيگرى كم رمز و رازترين مشاغل است. هروقت چيزى از كسى مى خواهيم يا مى خواهيم چيزى را از كسى پنهان كنيم و يا وانمود كنيم در حال بازيگرى هستيم، اغلب مردم تمام روز اين كار را انجام مى دهند.»
براندو خود را مردى تنبل و تن پرور توصيف مى كرد و به خاطر بى توجهى به حفظ ديالوگ هايش شهره آفاق بود. او گفته بود: «اگر يك استوديو فيلمسازى به من مى گفت كه براى تى كشيدن زمين آنجا حاضر بود همانقدر به من پول دهد كه براى بازيگرى ام مطمئناً ترجيح مى دادم زمين جارو بزنم. وقتى با خودتان فكر مى كنيد كه بالاخره بايد چه شغلى در پيش بگيريد هيچ شغلى پردرآمدتر از آن نيست. چه كسى به آن همه تشويق و تمجيد اهميت مى دهد؟ آيا بايد مردم دائم از من تمجيد كنند تا درباره خودم حس خوبى داشته باشم؟»
با اين حال به جرأت مى توان گفت كه هيچ بازيگرى بهتر از مارلون براندو در يافتن آن لحظات نابى نبود كه مى توانست به يك نقش جان ببخشد. بسيارى ها از يك صحنه فيلم «در بارانداز» كه در آن براندو دستكش ظريف زن محبوبش را به دست مى كند به عنوان يكى از بهترين صحنه هاى سينمايى ياد مى كنند. بازى براندو در اين صحنه ژست ناآگاهانه اى است كه به آن لحظه ناب ظرافتى شكننده مى بخشد.
> نقش آفرينى:
«براندو» براى نخستين نقش سينمايى خود به عنوان سربازى افليج در فيلم «مردان» (۱۹۵۰) هفته ها در بيمارستانى مخصوص سربازان جنگى تمرين كرد و آنقدر به نقش خود تسلط داشت كه بسيارى ها فكر مى كردند كه او يك سرباز جنگى واقعى است كه دعوت به بازى در فيلم شده است. جك نيكولسون، همبازى او در فيلم «بركه هاى ميسورى» (۱۹۷۶) و دوست و همسايه ديرينه او براندو را نابغه اى مى خواند كه آغازگر و پايان بخش انقلاب خود بود. نيكولسون در مصاحبه اى گفته بود: «هيچ كسى مثل خودش نيست، او موهبتى بى عيب و نقص و عظيم بود درست مثل پيكاسو.» به گفته نيكولسون براندو براى او و ديگر بازيگران هم نسلش تنها دليل ورود به اين حرفه بود. او مى گويد: «دبيرستانى بود كه «شورشى» را ديدم. او براى هميشه زندگيم را دگرگون كرد.» او به ياد مى آورد: «در سكون و سكوت او استعدادى شگرف موج مى زد. او الگويى براى برقرارى ارتباط با لحظه لحظه فيلم در جلوى دوربين بود.»
براندو نخستين بازيگرى نبود كه سبك معروف به «متود» را كه در دهه ۱۹۲۰ با بازى فردى به نام كنستانتين استانيسلاوسكى در روسيه پاگرفت به سينما معرفى كرد اما او بى شك نخستين بازيگرى بود كه به جامعه سينمايى آمريكا نشان مى داد كه اين سبك تا چه حد مى توانست قوى و فرهنگ آفرين باشد. به شرط آنكه به دست بازيگرى قهار مورد استفاده قرار گيرد.
ارتباط با مخاطب: به عقيده هارولد برادكى منتقد نشريه نيويوركر آنچه براندو را از ديگران به خصوص بازيگران متوديست پيشين همچون مونتگومرى كليفت متمايز مى كرد توانايى او در برقرارى ارتباط با مخاطب با ايجاد نوعى حس بى قرارى و هيجان در وجود آنها بود. يكى از همبازى هاى براندو درباره او گفته بود: «مى شد يك فصل كامل درباره اينكه او چگونه تماشاگران خود را بى قرار مى كرد نوشت.» او براى مخاطبان آمريكايى اى كه براندو را براى نخستين بار در اواخر دهه چهل مى ديدند مظهر جذابيت مردانه و جديت در رفتار بود. او با پوشيدن آن شلوارهاى جين تنگ و تى شرت هاى پاره و خيس از عرق معيارهاى متفاوتى از مردانگى و غرور براى سينماى آن دهه تعريف كرد. مارلون براندو معمولاً متهم به اداى نامفهوم ديالوگ هايش و گاه جابه جايى و عوض و بدل آنها مى شد اما تماشاگرانى كه امروزه بازى او در آن روزها را ببينند قطعاً متوجه هيچ يك از آنها نخواهند شد چرا كه پس از گذشت همه اين سال ها مكتب بازيگرى او در سينماى آمريكا ريشه هاى عميقى دوانيده است.
|
|
|
براندو و بسيارى از بهترين بازيگران متوديست همچون جيمز دين از بازيگرى به عنوان نيازى براى سركوب كردن ديو درون خود ياد مى كردند. براندو با تأكيد بر اين نياز از والدين الكلى و كودكى آشفته خود به عنوان دو عامل اصلى اى ياد مى كند كه او را به تظاهر تشويق مى كردند.
براندو گفته بود: «وقتى بچه اى ناخواسته باشيد و كسى جايى براى شما در كانون خانواده قائل نشود در پى حس طرد شدگى به دنبال هويتى خواهيد بود كه قابل قبول باشد.»
مارلون براندو سوم آوريل ۱۹۲۴ در اماها به دنيا آمد. او در بيوگرافى منتشر شده اى از خود در سال ۱۹۹۴ به دوران كودكى پر دردش اشاره مى كند. براندو در بيوگرافى «ترانه هايى كه مادرم به من آموخت» مى نويسد كه پدرش مارلون براندو سينور يك الكلى دايم الخمر بود كه ظاهراً هيچگاه هيچ حرف خوبى براى گفتن از تنها پسرش نمى يافت. مادرش دوروتى پن بكر براندو نيز مثل پدرش معتاد به الكل بود و اصولاً به نوشيدن الكل بيش از توجه به خانواده اش علاقه داشت. براندو مى نويسد: «فكر مى كنم كه داستان زندگى ام نوعى جست وجو براى يافتن عشق است اما بيش از آن به دنبال راهى براى بهبود از آن همه آسيب هايى هستم كه در كودكى ام به من وارد شدو البته تعريف وظايفم اگر البته وظيفه اى نسبت به خودم يا همنوعانم داشته باشم. » به عقيده بسيارى از منتقدان همان پسر جوانى كه سعى داشت بر آتش خشم خود نسبت به پدرش فائق آيد «براندوى سينماى آمريكا» را ساخت. در سال ۱۹۳۵ والدينش از هم جدا شدند و او به همراه دوخواهر بزرگتر از خود به همراه مادرشان به كاليفرنيا نقل مكان كردند. دو سال بعد والدينش باهم آشتى كردند و خانواده براندو بارديگر براى زندگى راهى حومه هاى شمالى شيكاگو شد. براندو دانش آموزى بى خيال و معمولى با رگه اى از شيطنت بود. پدرش او را به آكادمى ارتش شاتوك در مينه سوتا فرستاد كه در همان سالهاى اول به خاطر سيگار كشيدن و سرپيچى مقررات از آنجا اخراج شد. براندو به قصد ورود به حرفه بازيگرى در سال ۱۹۴۳ راهى نيويورك شد.
يك بازيگر متديست: در نيويورك براندو به قصد آموختن فن بازيگرى در مدرسه بازيگرى اكتورز استوديو ثبت نام كرد. او به غريزه با «متد» آشنا بود و دقيقاً مى دانست چگونه از وراى عواطف درونى خود حقيقت بازيگرى را عيان كند. برخى از هم شاگرديهايش معتقد بودند ياد دادن اين تكنيك به او درحقيقت كارى عبث بود. آلن استريچ زمانى گفته بود: «رفتن مارلون به آكتورز استوديو براى يادگرفتن متد درست مثل فرستادن يك ببر به مدرسه جنگل بود.» آن داگلاس در مقاله اى كه به مناسبت پنجاهمين سال تأسيس آكتورز استوديو در سال ۱۹۹۷ در نيويورك تايمز نوشت به خاطره اى از آن دوران اشاره مى كند و مى گويد: «در يكى از كلاسها، استلاآدلر، مربى براندو به شاگردانش گفت كه وانمود كنند مرغهايى هستند كه قرار است يك بمب اتمى روى آنها بيفتد. با گفتن اين جمله همه شاگردان پراكنده شدند و با تقليد صداى مرغ با نگاهى پريشان به آسمان خيره شدند اما براندو در ميان آنها با آرامش در همانجايى كه بود، نشست. او مرغى شده بود كه مشغول تخمگذارى بود و وقتى كه مرغى مشغول تخمگذارى است چه اهميتى به بمب مى دهد؟»
در اواخر سال ۱۹۴۴ براندو به اكيپ نمايشى در برادوى تحت عنوان «من مامان را به ياد مى آورم» پيوست و تا دو سال همراه آنها بود. براندو در سال ۱۹۶۴ در چندين نمايش مختلف همچون «Truckline cafe»، «كانديدا» و پرچمى زاده مى شود» ايفاى نقش كرد و پس از سپرى كردن همه اين تجربه هاى مقدماتى بود كه كارگردان جوانى به نام الياكازان او را براى ايفاى نقش استنلى كوالسكى در نمايش «اتوبوسى به نام هوس» پيشنهاد داد. در سال ۱۹۴۷ نمايش ياد شده بر روى صحنه رفت و بازى خوب براندو تحسين بسيارى را برانگيخت. او پس از اين نمايش موفقيت آميز به مدت سه سال پيشنهادهاى مختلف بازى را رد كرد تا آنكه سرانجام حاضر به ايفاى نقش در فيلم «مردان» درباره يك سرباز جنگى داغديده و معلول شد. براندو خيلى زود به بتى محبوب در ميان جوانان مبدل شد. در اوايل دهه پنجاه كه ستارگان الگوى آراستگى و خوش تيپى در محافل عمومى بودند براندو با تى شرت و جين در انظار ظاهر مى شد. در مقاله اى در نشريه نيويورك تايمز در سال ۱۹۵۴ نوشته شده بود «هيچ كس، هيچ چيز و هيچ پولى نمى تواند براندو را آدم كند.»
براى براندو اهميتى نداشت كه هاليوود پشت سرش چه بگويد. او زمانى گفته بود «تنها دليلى كه اينجا هستم اين است كه هنوز آن جرأت لازم براى رد كردن پيشنهاد آن پول هنگفت را ندارم.» در سال ۱۹۵۱ براندو در نسخه سينمايى «اتوبوسى ...» ايفاى نقش كرد و اين بار هم همانقدر تحسين مردم را برانگيخت كه در برادوى برانگيخته بود اما گويى هاليوود او را از دور خارج كرده بود تا اسكار را در آن سال به ويويان لى بدهد. در سال ۱۹۵۲ او بارديگر براى الياكازان در فيلم «زنده باد زاپاتا» بازى كرد و اين بار هم آنتونى كوين به عنوان بازيگر نقش مكمل اسكار را به خانه برد. براندو در سال ۱۹۵۳ براى آنكه به همه ثابت كند فراتر از يك بازيگر معمولى با قدرت حفظ ديالوگهاى سنگين و رسا است در نقش مارك آنتونى در فيلم «جوليوس سزار» بازى كرد اما باز برگ برنده را باخت و تنها در اسكار آن سال نامزد شد. بى اعتنايى به براندو باتوجه به خيل عظيم طرفدارانش كم كم براى هاليوود دردسر آفرين شده بود. براندو در نهايت در سال ۱۹۵۴ براى فيلم «در بارانداز» نخستين اسكار خود را دريافت كرد. بازى درخشان و پرقدرت براندو در اين فيلم باعث شد كه حتى اين بار هاليوود هم در مقابل او به زانو درآيد. «اوامارى سنت» همبازى براندو در اين فيلم درباره خاطره همكارى با براندو مى گويد: «مارلون پسربارانداز بود و من آن دختر جذاب كاتوليك، اوترى و من ادى آنقدر در نقش خود غرق شده بوديم كه حتى وقتى باهم ناهار صرف مى كرديم در نقشهايمان بوديم. وقتى قرار بود براى بازى تمرين كنيم اينطور نبود كه مارلون و اوامارين بخواهند به ناگهان از شخصيتهاى واقعى خود دل بكنند.» وى مى افزايد: «زمانه در اين كشور در حال عوض شدن بود ما نمايشنامه نويسانى مثل تنسى ويليامز، آرتور ميلر و ... داشتيم كه به بازيگرانى مثل مارلون نياز داشتند. او و امثال او مى توانستند احساسات واقعى نقش خود را به تماشاگر انتقال دهند و در جلد شخصيتهاى ايفايى شان بروند.»
هاليوود سرانجام با آغوشى باز به استقبال از براندو رفته بود تا او و امثال او را به عنوان مفاخر بازيگرى خود به دنيا معرفى كند. اما بازى در فيلمهاى ضعيف اواخر دهه پنجاه و شصت براى براندو آزمون و خطاهايى بود كه وجهه و اعتبار او را تا حدى خدشه دار كرد. موج محبوبيت براندو فروكش كرد و به عقيده بسيارى او دوباره همان نوجوان سركشى شد كه كارگردانان مى بايست براى رام كردن او ساعتها و هفته ها وقت مى گذاشتند. بر نبوغ او هاله اى از «اقتصادانديشى مادى» سايه افكنده بود. بدشانسى در پى بدشانسى براندوى با استعداد را تعقيب مى كرد و او در تلاش براى مبارزه با آن بازى در مجموعه اى از فيلمهاى ناموفق را تجربه كرد. «شورش در كشتى بونتى» يكى از همين فيلمها بود. فيلم در سال ۱۹۶۲با بودجه اى معادل ۲۰ميليون دلار ـ كه بودجه اى هنگفت در آن روزها بود ـ ساخته شده بود اما عايدى از فروش نداشت. تقريباً همه براندو را براى اين همه دردسر و حتى اضافه وزنش از ۱۷۰ به ۲۱۰ پوندمقصر مى دانستند و اگراو فكرى به حال خود و حرفه اش نمى كرد قطعاً از ياد مى رفت. هاليوود كم كم به حفظ او مرددبود تا جايى كه نشريه فيلم كامنت در سال ۱۹۶۹نوشت: «آيا براندو آنقدر لازم و ضرورى است؟» در همين كشمكش ها بود كه براندو درگير دومين نقش موفق سينمايى خود در فيلم «پدرخوانده» كاپولا شد. پارامونت در فكر بازيگرانى مثل برت لنكستر، ارسن ولز، جورج سى اسكات و حتى ادوارد جى رابينسون براى ايفاى نقش «ويتوكورلئونه» بود كه كاپولا بطور اتفاقى تصميم گرفت از براندو در اين فيلم استفاده كند. اين تصميم در ابتدابا مخالفت مقامات استوديو پارامونت مواجه شد امابعداً وقتى كاپولا به آنها توضيح داد كه براندو چگونه از پس نقش خود برآمده و حاضر به آن همه تغيير فيزيكى شده بود آنها با او قرارداد كار بستند اما تنها با دستمزد ۲۵۰هزار دلار كه تقريباً رقمى بسيار ناچيز در مقابل دستمزدهاى او در يك دهه گذشته بود. «پدرخوانده» بلافاصله موفقيتى بى سابقه را نزد تماشاگران و منتقدان سينمايى تجربه كرد تا آنجا كه هيچ كس ازنامزدشدن او براى اسكار تعجبى نكرد. نشريه تايمز درباره براندو در اين فيلم نوشت: «براندو سرانجام با فيلم و نقشى ارتباط برقراركرده است كه اين بار عجيب ترين و پيچيده ترين بازيگر آمريكا را شرمنده خود نكرده است.» براندو در آن سالها انزجار خود را نسبت به جوايز مختلف سينمايى ابراز كرده بود و اگر چه براى ايفاى نقش پدرخوانده نامزد اسكار شده بود كسى تا لحظه آخر نمى دانست كه آيا او در مراسم شركت خواهدكرد يا نه، او سپس آكادمى اسكار را با خبر فرستادن بازيگرى سرخپوست به نام «ساچين ليتل فدر» به مراسم اسكار به جاى خودش غافلگير كرد. وقتى كه نام براندو به عنوان برنده اسكار اعلام شد، براى لحظه اى نفس مدعوين در سينه هايشان حبس شد و وقتى راجر مور در صدد اهداى تنديس اسكار به اين بازيگر سرخپوست برآمد او از پذيرفتن آن امتناع ورزيد و گفت: «متأسفانه آقاى براندو نمى تواند اين جايزه را بخاطر رفتارى كه هاليوود با سرخپوستان آمريكا در پيش گرفته بپذيرد.» و اينگونه شد كه مسائل اجتماعى و حقوق مدنى به دغدغه هاى او در زندگى مبدل شدند. براندو پس از موفقيت «پدرخوانده» سال بعد با يكى از بهترين نقش آفرينى هاى خود در فيلم «آخرين تانگو در پاريس» حاضرشد. كارى از برناردو برتولوچى كه در آن روزها سروصداى بسيارى به پا كرد و مورد توجه و بى توجهى منتقدين موافق و مخالف قرار گرفت.بسيارى از مونولوگهاى اين فيلم بخصوص درباره تنهايى و احساس خوارى برگرفته از تجارب تلخ دوران كودكى خود براندو بودند. براندو بعداً به دوستانش گفت كه ديگر حاضر به تحمل آسيب روحى بخاطر ارائه يك بازى خوب نيست. او در اتوبيوگرافى اش نوشته بود: «آخرين تانگو» به كشمكش و تقلاى روحى ـ عاطفى بسيارى نياز داشت و وقتى فيلمبردارى تمام شد تصميم گرفتم كه ديگر هرگز به خودم به لحاظ روحى براى بازى در فيلمى آنقدر ضربه نزنم.» وپس از اين بود كه براندو با ايفاى نقشهاى عجيب و غريب و تاحدى كم مايه باز به فكر پولسازى و بهره بردارى مادى از هاليوود افتاد. او در عين حال بيش از پيش در لاك شخصى خود فرورفته بود و اگرچه در فيلمهايى همچون «اينك آخرالزمان» ايفاى نقش كرد اما نتوانست آن رونق حرفه اى خود را دوباره كسب كند. اودوباره همان بازيگر سركش و نافرمانى شده بود كه حاضر نمى شد ديالوگهاى خود را حفظ كند و دائم به اين مى نازيد كه زمانى «دردانه هاليوود» بوده.
تراژدى خانوادگى: در سال ۱۹۹۰ نام براندو بارديگر به تيتر بسيارى از نشريات جنجالى آن زمان مبدل شد اما اين بار نه بخاطر درخشش در عرصه سينما بلكه بخاطر مجموعه اى از پرونده هاى حقوقى در ارتباط با پسرش. كريستيان پسربراندو به جرم كشتن نامزد خواهرناتنى اش متهم به قتل شد و چندى پس ازآن بود كه دخترش با خودكشى به زندگى خود پايان داد. بازار شايعات مختلفى كه حول زندگى براندو بود در آن روزها داغ و پرطرفدار تر از هميشه شد. نشريه پيپل در سال ۱۹۹۵ نوشت كه او حداقل ۱۱فرزند از همسران مختلف خود دارد. كريستيان براندو در گفت وگويى گفته بود: «خانواده مان دائم در حال تغيير و تحول بود. سرميز صبحانه مى نشستم و مى گفتم: ببخشيد، شما؟» و براندو كه گاه از تنهايى و طردشدگى خود در دوران كودكى اش گفته بود از سوى چينه نه، دخترش متهم به آوردن همان بلاها سردخترش شد. او گفته بود: «از پدرم نفرت دارم بخاطر همه آن بى محلى هايى كه در كودكى به من كرد.» و براندو در دادگاه شهادت داد: «سعى كردم پدر خوبى باشم. نهايت سعى ام را كردم.»
يك قدم تا مرگ: براندو در اواخر دهه ۹۰ در مجموعه اى از فيلمهاى ناموفق بازى كرد و تنها نقطه درخشش نسبى او در فيلم «امتياز» در كنار اونورتون و رابرت دنيرو در سال ۲۰۰۱ بود.در اين مقطع از زندگى ودر آستانه ۸۰ سالگى «براندو» كم كم با مشكلات ديگرى به غير از تغيير ذائقه سينمايى مردم دست و پنجه نرم مى كرد. او از اضافه وزن بسيار رنج مى كشيد كه البته خود مقصر اصلى بود. براندو گفته بود: «غذا دوست هميشگى ام بوده، وقتى مى خواستم حس بهترى داشته باشم يا مشكلى در زندگى داشتم به سراغ يخچال مى رفتم.» و بعد نوبت به چندين پروژه مختلف سينمايى رسيد كه به دلايل مختلفى هرگز به ثمر نرسيدند يا در نيمه راه به حال خود رها شدند. براندودر آوريل سال ۲۰۰۱ بخاطر بيمارى ذات الريه درست چند روز قبل از آغاز فيلمبردارى «فيلم ترسناك۲» كه براى حضور كوتاه در آن قراربود ۲ميليون دلار دستمزد دريافت كند ـ بسترى شد و تا سالهاى پايانى عمرش از ذات الريه در عذاب بود. مارلون با بازى طبيعى خود براى سينما موهبتى به ارمغان آورد كه خلأ آن بسيار محسوس بود. اوعليرغم همه فراز و نشيبهاى زندگيش و نيز كسب يك وجهه مجبوب و مردمى تا پايان عمر همچنان در نقش خود باقى ماند آنگونه كه به نقشهاى سينمايى اش در مقابل دوربين پايبند بود. براندو زمانى گفته بود: «من خودم هستم و اگر لازم باشد سرم را به ديوار بكوبم تا نسبت به خودم صادق بمانم اين كار را خواهم كرد.»