|
درنگى بر زندگى و آثار طاهربن جلون
بومى آفريقايى در قلب اروپا
|
|
|
روزى كه طاهربن جلون جايزه «ايمپكت دابلين» را دريافت كرد، انگار فرانسوى ها يادشان رفته بود او يك مراكشى است و در بيشتر روزنامه هاى فرانسه نوشتند: با ارزش ترين جايزه ادبى به فرانسه آمد، البته جلون هم زياد از اين ماجرا ناراحت نيست. او مدتها است در فرانسه زندگى مى كند و اگر اندازه كوندرا طرفدار نداشته باشد، كمتر از آن هم نيست. شايد به اين خاطر كه با فرهنگ اروپا عجين شده است و به فرانسه مى نويسد، فرانسوى ها آنقدر دوست اش دارند كه چند سال پيش جايزه گنكور را به او هديه كردند. اين نويسنده و شاعر مغربى به سال ۱۹۴۴ در شهر فس(مراكش) به دنيا آمد و از سال ۱۹۵۵ بين طنجه و پاريس در رفت و آمد است. فس شهرى قديمى و باستانى است كه در قرن ۹ميلادى توسط اعراب مهاجر بناشد. در ۱۲سالگى به طنجه رفت و در مدرسه با زبانهاى فرانسه و عربى آشنا شد. اما در خانه تنها به عربى حرف مى زد. حدود سال هاى ۱۹۶۵ در مبارزات دانشجويى شركت كرد و در همان ايام شعرهايى سرود كه بيشتر آنها سياسى بود و در سال ۱۹۶۶ زمانى كه مسؤوليت يكى از جنبش هاى دانشجويى را برعهده داشت، دستگير و محكوم به ۱۸ماه زندگى در اردوگاه نظامى شد. در همين زمان بود كه اولين مجموعه شعرش را به زبان فرانسه در مراكش با نام «زخم هاى خورشيد» منتشر كرد كه در آن كوشيده بود اسطوره هاى كهن و افسانه هاى مغربى را با مسائل روز جامعه تلفيق كند. جلون با اينكه سالهاست در اروپا زندگى مى كند ارتباط اش را با سرزمين مادرى اش قطع نكرده، در بيشتر رمان هاى جلون، نقش زن مسأله اصلى است و مردان هميشه در حاشيه داستان قراردارند. او هرگز سعى در ستايش چيزهاى غيرواقعى نداشته است. هميشه تحسين و انتقادش درست و بجا بوده است. بسيارى از دوستدارانش معتقدند او فرهنگ اسپانيايى و فرانسوى را درهم آميخته است و به طرحى نو در رمان دست يافته. جلون نخستين مغربى است كه جايزه گنكور را به خود اختصاص داده و از جمله نويسندگانى است كه درباره مسائل سياسى روز جهان اظهارنظر مى كند. روزنامه نگار فعالى است كه در روزنامه هايى همچون ال پائيس و لوموند يادداشت مى نويسد. مخالف سرسخت نژادپرستى است، اما از اين سوى بام هم نمى افتد و تعصب بيجا نشان نمى دهد. او معتقد است كه مسائل عاطفى بيش از مباحث سياسى ذهنيت مردم را متحول مى كند. زبان او شاعرانه است و همين لطافت زبانى از گزندگى آثارش كاسته است. او از ديدگاهى جهانى برخوردار است و در آثارش مى توان تمام مسائلى را كه با ميراث فرهنگى جامعه بشرى در ارتباط است، به راحتى ديد. \ \ \ شايد در هيچ اثرى از ادبيات شمال آفريقاى شمالى، يا به عبارتى ادبيات مهاجرت تفاوت جنسى به اين روشنى بيان نشده است كه در رمان با چشمان شرمگين. نام داستان كه ريشه در كتاب مقدس و داستان آشنايى موسى با دختران شعيب برسر چاه دارد. رمان با زبانى شعرگونه و حال و هوايى رمزآلود شروع مى شود و به ماجراى زندگى دختركى روستايى كه در مغرب پا گرفته و در پاريس رشد كرده و به عرصه رسيده است، مى پردازد. دختر زيبايى كه تجربه تبعيد و مهاجرت را از سرگذرانده است. راوى رمان دختركى است صبور و زيرك كه به تنهايى در برابر تمام دسيسه ها و تنگ نظرى هاى عمه اش مى ايستد. او روح آزاد و توانايى دارد كه توان مقابله با تمام ناملايمات را داراست. در واقع همچون بيشتر رمان هاى جلون دخترك به همراه ظرافت و پيچيدگى هايش جانمايه اصلى رمان را به وجود مى آورد. او پس از مهاجرت به نوشتن روى مى آورد و در يادداشت هايش در ميان عدم قطعيت وابسته بودن يا نبودن به سرزمين اش سرگردان است. حس نوستالژيكى كه دختر گاهى نسبت به زادگاهش، روستايى در نهايت فقر، روستايى به غايت محروم و خرافه پيدا مى كند، همه اينها نشان از اين دارد كه در هر حال ارتباط و پيوند حقيقى ميان ريشه ها و اقليم ها و خاطره با هسته هاى درونى هستى وجود انسان است. انگار مسبب تمام اين رنجها محروميتى است كه در روستا بيداد مى كند و گروهى را آواره غربت و عده اى را در درياى جهل و خرافه غرق مى كند. دخترك هنگام دلتنگى براى بازى كودكان چشم تراخمى با گربه مرده در كوچه هاى خاكى و كثيف مى گريد و آرزو مى كند كه روزى دوباره بچه ها را ببيند. اما در نهايت داستان دخترك تاب و توان برگشت و مقابله با آن همه تيرگى را ندارد. او كه پيشگويى پدربزرگ اش وبال گردنش شده و قرار است جامعه بربرزادگاه خود را نجات بدهد هرقدر بيشتر كلنجار مى رود كمتر نتيجه مى گيرد و در پايان درمى يابد كه نجات قوم كار او نيست. در صحنه گفت وگوى احمد و محمود پيرمردهايى كه خاطرات و رؤياهاى خود را تاخت مى زنند به وضوح خواننده اين مسأله را درك مى كند. تك گويى هاى زن در بخشهايى از داستان به اوج زيبايى و هيجان مى رسد. وقتى كه با نويسنده اى برخورد مى كند كه بعدها قرار است با او ازدواج كند. توصيف لحظه هاى مشتاق و عاشقانه به اوج و غايت خود مى رسد. او ناخودآگاه به همدردى با مردم زادبومش برمى آيد و با همراهى مردم آفتاب زده و خرافه پرست به كندوكاو براى دفينه مى رود، دفينه اى كه رازش در دستان ظريف دخترك (راوى) نهفته است، او كه دفينه و رازش را قصه اى بيش نمى داند در نهايت به سمت رازهستى و گنج جهان «آب» سوق پيدا مى كند. راوى داستان در ميان دو فرهنگ متفاوت به دام افتاده است. او با كوبيدن ها و مخالفت هايش عقده ها و ترديدهاى درونى اش را بروز مى دهد، اما در نهايت اين ترديدها، در او روح استقلال و مقاومت و نيز واكنش و بازتابى سربلندانه و مصمم در مقابل برترى طلبى هاى مرد نمايان است. در نهايت اينكه زبان داستان بسيار زيبا و خيال انگيز است. اما توصيفات درك و چيدن فضاهاى تودر تو و نامرتب داستان را تا حد زيادى پيچيده كرده است. داستان ميان واقعيت و مكنونات درونى راوى سيرمى كند و همين خيالپردازى ها و تك گويى هاى راوى گاه فهم داستان را سخت مى كند.
|