يكشنبه ۲۱ تير ۱۳۸۳ - ۲۲ جمادى الاول ۱۴۲۵
Sun, Jul 11, 2004
ويژه ۴
سال دهم - شماره ۲۸۴۹
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
افق
آرشيو
درباره «دوستى» با جعفر مدرس صادقى
دوستان من، دوستان داستان هاى من
172998.jpg
عجب آدم سختى است اين جعفر مدرس صادقى! اولين بارى كه به او پيشنهاد گفت وگو دادم تقريباً سه سال پيش بود. كتاب هاى او را خوانده بودم و دورادور دوستش داشتم. وقتى به او زنگ زدم و پيشنهاد گفت وگو دادم، آنقدر تلخ و برخورنده پيشنهاد مرا ردكرد كه توى ذهنم آرزوكردم كاش به جاى آنكه نويسنده كتاب هاى موردعلاقه من باشد، خالق ديوان پروين اعتصامى بود!چندسالى گذشت و «من تا صبح بيدارم» درآمد. درتمام مدتى كه كتاب را با لذت مى خواندم سعى مى كردم خاطره آن برخورد را از ذهنم پاك كنم ولى مگرمى شد؟ درست درهمان روزها از دوست مشتركى شنيدم كه گفت وگوهاى «ايران جوان» را مى خواند. توسط همان دوست پيشنهاد گفت وگويى را درباره «دوستى» دادم. او پذيرفت اما دوتا شرط داشت. اينكه يا گفت وگويمان به صورت كتبى باشد يا حرف هايمان را غيرحضورى و از راه چت كردن ردوبدل كنيم. دليلش هم اين بود كه او اساساً با ضبط صوت ميانه خوبى ندارد. (اين هراس از ضبط صوت را در آدم هاى بسيارى كه طرف مصاحبه هستند، مى توان پيداكرد.)
طبيعى بود كه جنس اين گفت وگوها با هيچيك از روش هاى پيشنهادى او جور درنمى آمد و من مجبور بودم اصرار و يا درنهايت عذرخواهى كنم. اما سرانجام راه سومى پيشنهادشد كه بازى را يك ـ يك به نفع طرفين به پايان برد. قرارشد گفت وگو را ضبط كنيم، اما نوار را او پياده كرده و مصاحبه را تنظيم كند. اين نخستين بار بود كه چنين اتفاقى برايم مى افتاد و مصاحبه شونده خودش قراربود نوار را پياده كند. اين پيشنهاد را با دودلى پذيرفتم و درتمام مدتى كه نوار دست او بود نگران اين بودم كه نتواند ازپس كارسخت تنظيم گفت وگو برآيد. (البته مى دانستم سابقه روزنامه نگارى دارد) اما وقتى فايل تنظيم وتايپ شده گفت وگو به دستم رسيد، متحيرانه ديدم حاصل كار با آنچه نگرانش بودم فاصله زيادى دارد (هرچند صددرصد هم شبيه آن چيزى كه اگر خودم تنظيم مى كردم، نبود.)
او با دقت و وسواسى كه رمان هايش را مى نويسد، گفت وگو را تنظيم كرده بود و از آن مهمتر، شرافتمندانه گفته هايش را تغييرى نداده بود.
حالا تصميم گرفته ام يكبارديگر كتاب هاى او را دوره كنم و اين بار با يادآورى خاطره خوش برخورد با آدمى دوست داشتنى به اسم: جعفر مدرس صادقى.
به هرحال اين گفت وگويى است با جعفر مدرس صادقى، درباره دوستان جعفر مدرس صادقى، تنظيم شده توسط جعفر مدرس صادقى و تايپ شده توسط جعفرمدرس صادقى.

تأثيرگذاران بر جعفرمدرس صادقى

> با اين توضيح كه اين تجربه ها فقط به اين دليل كه دردوره تأثيرپذيرى شديد، يعنى در دوره نوجوانى، اتفاق افتاده اند نقش عمده اى در به حركت درآوردن موتور اين جانب داشته اند:
خلبان بى باك
داستان مصور دنباله دارى كه در «كيهان بچه ها»ى دوره ما چاپ مى شد. اولين قصه اى بود كه من دوست داشتم دنبال كنم و «كيهان بچه ها» را هر هفته بيشتر به اين دليل مى خريدم. حال وهواى مجله هايى كه در اواسط دهه چهل درمى آمد با حال وهواى مجله هاى خنثايى كه اين روزها درمى آيد اصلاً قابل مقايسه نيست. اين مجله ها بودند كه بچه محصل ها را به خواندن چيزهايى به جز كتابهاى درسى تشويق مى كردند. يكى «كيهان بچه ها» بود، يكى «اطلاعات كودكان». بچه هاى هر مدرسه اى به دودسته تقسيم مى شدند. يك دسته بچه هايى كه «كيهان بچه ها» مى خواندند و يك دسته بچه هايى كه «اطلاعات كودكان» مى خواندند. من اول به خاطرهمين «خلبان بى باك» طرفدار «كيهان بچه ها» بودم و بعد شدم طرفدار «اطلاعات كودكان».
پيانو كنسرتوى شماره۲ شوپن
دختر خاله ام رفته بود انگليس و از انگليس كه برگشت، چندتا صفحه براى من سوغاتى آورد. يكى از صفحه ها صفحه اى بود كه هنوز هم دارمش: پيانو كنسرتوى شماره۲ شوپن با اجراى اركستر فيلار مونيك برلين و پيانوى تاماس وازارى.
گارى كوپر
خودگارى كوپر، نه همه فيلمهايى كه بازى كرده بود. و فيلم «ماجراى نيمروز». اين فيلم را آن سالها به اين اسم نمايش مى دادند. اسم اصليش هست High Noon مال فرد زينه مان. امامن نه به اسم اصليش كارى داشتم و نه به كارگردانش.
مجله «لايف»
شماره اى كه بعداز انقلاب ماه مه۱۹۶۸ فرانسه و اشغال پراگ درآمد و عكسهاى هر دوتا واقعه توش چاپ شده بود.


\ هميشه وقتى مى خوام برم با هرآدمى گفت وگو كنم، كمى از اطرافيان و دوستان درمورد اون آدم مى پرسم. درباره روحياتش و ويژگى هايش. درباره شما از دوستانتان كه مى پرسيدم، مى گفتند كه در دوستى خيلى آدم محافظه كارى هستيد و خيلى جوانب را درنظرمى گيريد تا ارتباطى با يك نفر برقرار بكنيد. آيا اين استنباطشون درست بوده؟
> من درمورد دوستى يك تئورى دارم از اين قرار كه فكرمى كنم بهترين دوستى ها هميشه در سخت ترين شرايط به وجود مياد.
اين سخت ترين شرايط يكى مال وقتيه كه آدم توى مدرسه است، يكى مال وقتيه كه توى دوره سربازى هستيد و يكى هم مال وقتيه كه آدم توى زندانه. من چون نه سربازى رفته ام و نه زندان، بهترين دوست هاى خودمو توى مدرسه پيداكردم و اون هم بيشتر توى دوره دبيرستان. عميق ترين دوستى ها اين جور جاهاست كه پيدامى شه. توى سخت ترين شرايط. ولى اين به اين معنى نيست كه بعد از اون دوره دوست هاى ديگرى پيدانكرده باشم.
\ چطور به اين تئورى رسيديد؟ براساس تجربه يا اين كه روش مطالعه كرديد؟
> نه هيچ مطالعه اى نكردم. فقط براساس تجربه اين حرف ها را مى زنم.
\ چطور وقتى كه سربازى و زندان نرفتيد، به اين تجربه رسيديد؟
> سخت ترين دوره هايى كه مى شه با دوره مدرسه مقايسه اش كرد همين دوره هاى سربازى و زندانه. به نظرم احتياجى به تجربه نداره. هركسى كه دوره مدرسه را تجربه كرده باشه مثل اينه كه دوره سربازى و زندان را هم تجربه كرده باشه.
\ دوره دبيرستان خيلى سختى كشيديد؟
> من از وقتى كه فهميدم درس خواندن يعنى چه، شروع كردم به رنج كشيدن و اين اتفاق ازهمون اوايل دوره دبيرستان شروع مى شه. چون در سال هاى دبستان وقبل از دبيرستان، آدم هنوز بچه است و حاليش نيست. هلش داده اند توى يك مسيرى كه داره مى ره جلوو خودش نمى دونه كه كجا داره مى ره. تازه توى سن و سال اول دبيرستانه كه آدم مى فهمه كجا گيرافتاده و دست و پايى مى زنه كه خودشو نجات بده و اون وقته كه بايد با مدير و ناظم و پدر و مادر خودش دربيفته.
\ پس شما هم تازه اون موقع بود كه فهميديد كجا گير افتاده ايد؟
> تازه سال اول و دوم دبيرستان بود كه فهميدم و سخت ترين سال هاى زندگى من همون سالهايى بود كه بايد توى دبيرستان مى موندم و اين دوره را تموم مى كردم.
\ ولى خيلى ها دبيرستان را تمام مى كنند و اون قدرها هم رنج نمى كشند كه شما صحبتش را مى كنيد.
> خب، براى همه كه اينطور نيست. براى خود من هم خيلى وحشتناك نبود، براى اين كه من هم تونستم تو همون سالها بعضى از بهترين دوست هاى زندگيمو پيداكنم. ولى به هرحال اين دوره با من كارى كرد كه از درس خوندن منزجر بشم. با اين كه بعد از دبيرستان هم چندسالى درس خوندم. حتى چندسالى توى دوره فوق ليسانس وقت خودمو تلف كردم. اما هيچ دوره اى به بدى دوره دبيرستان نبود. فوق ليسانس هم به اين دليل رفته بودم كه از سربازى دربرم. وقتى كه ناگهان درى به تخته اى خورد و اعلام كردند كه متولدين فلان سال تا فلان سال از خدمت سربازى معاف اند و اين بخشودگى شامل حال من هم مى شد، ازهمون فرداش نرفتم دانشگاه. اتفاقاً فصل امتحان هاى آخر ترم هم بود.
\ چرا؟ به چه نتيجه اى رسيده بوديد كه منزجر شده بوديد از درس خواندن؟
> دليل اصلى فكرمى كنم اين بود كه يك چيزهايى به من و امثال من تحميل مى شد كه من و امثال من دوست نداشتيم بخوانيم.
\ مثل چى؟
> مثل جبر و مثلثات و ترسيمى و رقومى و اين جور مزخرفات. بعداً هم كه توى دوره دانشگاه رفتم توى همون رشته اى كه خودم انتخاب كرده بودم و رشته اى بود كه مثلاً دوست داشتم، وقتى يك چيزهايى را به زور مى خواستند به من ياد بدن خوشم نمى اومد و درمى رفتم. مثلاً ديوان حافظ و خيام و شاهنامه فردوسى كتاب هايى بودند كه از بچگى مى خواندم و توى خلوت خودم از خواندنشان خيلى كيف مى كردم، اما وقتى كه همين چيزها را توى مدرسه و دانشگاه به ما درس مى دادند، بدم مى آمد و فرارمى كردم.
به نظرم عيب كار از سيستم آموزشى باشه كه خيلى غلطه و خيلى لطمه مى زنه به روحيه كنجكاو و تشنه يادگيرى بچه ها. يعنى هم مقدار زيادى از وقت آدمو بيخودى تلف مى كنه و هم يك چيزهايى را به بچه ها تحميل مى كنه كه خودشون دنبالش نيستند و نمى خوان يادبگيرند. اينجاست كه آدم بايد انتخاب بكنه: يا بايد همون راهى را بره كه هلش داده اند توش و بره تا آخرش و كله اش را پر از محفوظات بكنه و مدركى بگيره و عاقبت به خير بشه و يا اين كه بايد برى دنبال اون چيزى كه خودت دلت مى خواد و اون وقت مجبورى از مدرسه دربرى و اين دررفتن هم عواقب خودشو داره و يا اين كه برى به جاى اون چيزهايى كه مجبورت مى كنند بخونى همون چيزى رو بخونى كه خودت دلت مى خواد...
\ كه اون هم عواقب خودش را داره و ممكنه نويسنده بشى...
> و نويسنده شدن هم البته عواقب خودشو داره.
\ پس به اين ترتيب چكار بايدكرد؟ راه چاره اى هم هست؟
> راه چاره را هرآدمى بايد توى موقعيت قرار بگيره تا بتونه پيداكنه. اغلب آدم ها ترجيح مى دن توى همون راهى كه هلشون داده اند برن. خيلى ها هم از مدرسه درمى رن و هيچ مدركى هم نمى گيرند و مى رن دنبال كاسبى و وضعشون هم خيلى بهتر از اونهايى مى شه كه تا آخرش مى رن و مدرك مى گيرند. شايد هم بيفتند توى كارهاى خلاف كه عواقب خيلى فورى تر و سنگين ترى داره. به هرحال، راه حل كلى نمى شه تعيين كرد كه چكار بايد كرد. به نظرمن، عيب كار از سيستم آموزشى يه كه غلطه و بايد تغيير كنه و به صورتى دربياد كه به بچه ها امكان بده كه خودشون تصميم بگيرند درمورد سرنوشت خودشون. سيستم طلبگى كه ما توى فرهنگ خودمون داشتيم خوبيش به اين بود كه به هر طالب علمى اجازه مى داد كه خودش تصميم بگيره كه چى مى خواد يادبگيره و خودش بره دنبال اون چيزى كه مى خواد يادبگيره. درحالى كه اين سيستم آموزشى كه ما امروز داريم يك سيستم آموزشى تحميل شده ازطرف غربه كه توى اين سيستم يك سرى مواددرسى يكسان به يك عده آدم هاى متفاوت تحميل مى شه.درحالى كه آدم ها با هم فرق مى كنند. هر سى نفر يا چهل نفرى كه توى يك كلاس درس نشسته اند هركدامشون يك ذهنيت و يك نگرش كاملاً متفاوت با ديگران داره يا ممكنه داشته باشه و ما داريم با اين سيستم آموزشى امروزى تلاش مى كنيم كه همه را عين هم بكنيم و يكسان بكنيم و همقد هم بكنيم. درحالى كه وقتى جريان برعكس باشه، يعنى هركدام از بچه ها به سن وسال درس خوندن كه مى رسند، خودشون تصميم بگيرند كه چه درسى مى خوان بخونند وپيش كى مى خوان بخونندوكجا مى خوان بخوانند، استعدادهاى بالقوه اى كه در وجود هركسى هست خيلى راحت تر شكوفا مى شه.
\ وقتى كه اين مصاحبه چاپ بشه، فكرمى كنم بچه دبيرستانى ها همه دوست داشته باشند توى انتخابات آينده به شما رأى بدن.
(خنده)
\دوستانتون هم دراين رنج كشيدنها با شما سهيم بودند ـ در دوره دبيرستان؟
> خب، خيلى از دوستان بودند كه با هم از مدرسه درمى رفتيم . مى رفتيم سينما، مى رفتيم كوه… بعضى ها هم مدرسه را ول كردندو رفتند…
\ پس شما اصلاً بچه درسخونى نبوديد؟
> تا اول ودوم دبيرستان چرا، خيلى بچه درسخونى بودم. تا وقتى كه هنوز دوزاريم نيفتاده بود. ولى از اون به بعد، هميشه درمى رفتم…
\ بيرون مدرسه خوش تر مى گذشت؟
> خيلى. اصلاً دوره دبيرستان به همين دليل زياد بد نمى گذشت كه مى شد در رفت. اما اگر قرار بود از صبح تا شب سر كلاس بمونم وهيچ گريزى نزنم، دق مى كردم. اما به اين ترتيب كه هم مى رفتم وهم نمى رفتم، آخرسر موفق شدم يك نمره اى بگيرم و خودمو از شر اين دوره خلاص كنم.
\ دوستان اون دوره را يادتون مياد اسمشون چى بود؟
> معلومه كه يادمه. بهترين دوست هايى كه دارم مال همون دوره اند.
\ هنوز هم داريد؟
> معلومه كه دارم . اما ايران نيستند.
\ از اونهايى كه اينجا مونده اند كى الآن به ذهنتون مياد؟
> شايد دوست نداشته باشند كه اسم ببرم. اينجا هم هستند. نه كه نباشند. اما صميمى ترينشون اينجانيستند.
\ اين معناى بهترين دوست كه مى گين، در دوره هاى مختلف زندگى براتون تفاوت مى كنه؟
> خب، توى هردوره اى مى تونى دوستهاى تازه اى پيدا كنى. اما دوستى كه دوست همه دوره هاى زندگيت باشه فكر مى كنم دوستيه كه توى همون دوره ها پيداش كرده باشى. شايد سن وسال هم اين وسط مؤثره. چون بيشترين تأثيرات زندگى را هرآدمى به نظرم تا سيزده چهارده سالگى مى گيره. يا پونزده سالگى. ديگه بعداز اون، ذهن آدم شكل مى گيره و درمقابل تأثيرات بيرونى مقاومت مى كنه. مثلاً تأثيرى كه من اون موقع از موسيقى گرفتم ديگه هيچ وقت نگرفتم.
\ كه چى بود؟
> شوپن. هنوز هم هروقت كه به اون موسيقى گوش مى دم، قلبم تاپ تاپ مى زنه وحالم يه جورى مى شه. منظورم دقيقاً پيانو كنسرتوى شماره دوى شوپنه. در مورد دوستى هم فكر مى كنم همين طور باشه. البته بعداز اون دوره هم دوستهاى خوبى پيداكردم. ولى اين دوستى هاى بعدى دوره اى بودند وهيچ وقت به اندازه دوستى هاى اون دوره عميق و پايدار نبودند.
\ چرا؟ مگر اون دوران چى داره كه همه چى توش عميق تر مى شه؟
> همون طور كه گفتم ، دليل اصلى اش سن وساله وتأثيرپذيرى شديد هرآدمى توى اون سن وسال. هرآدميزادى بيشترين تأثيرات زندگى خودش را تا سيزده چهارده پونزده سالگى مى گيره. بعدش سيستم ذهن آدم تغيير مى كنه. از اون سن به بعد ديگه آدم پوستش كلفت مى شه و تأثير كمترى از بيرون مى پذيره. پس اون قطعه اى كه توى بيست وهفت هشت سالگى مى شنوى معلومه كه اون تأثيرى را كه مى تونست توى چهارده پونزده سالگى بذاره ديگه نمى ذاره. البته بعضى از آدمها حساسيت هاى زمان كودكى ونوجوانى خودشون را تاحدودى حفظ مى كنند. اما تعداد اين جور آدمها زيادنيست.
\ به دوستانتون معمولاً اعتماد مى كنيد؟
> معلومه
\ پس چرا دوستان در آثار شما كمتر قابل اعتمادند؟
> دوستانى كه در داستان هاى من اند دوست هاى من نيستند.
\ خب، همين نمى تونه نشانه اى از تلقى شما نسبت به ماجراى دوستى باشه؟
> نه. من معمولاً تلقى هاى خودمو توى داستان هايى كه مى نويسم منعكس نمى كنم. اين طورى نيست كه سليقه هاى من، ايده هاى من وحرفهاى من از طريق كاراكترهايى كه توى قصه هاى من اند منتقل بشن. هيچ تلاشى دراين جهت انجام نمى دم.
\ آيا هيچ وقت دوستهاى شما به عنوان شخصيت هاى قصه هاتون مورد استفاده قرار گرفته اند؟
> اين البته يك موضوع ديگه س. معلومه كه هرقصه نويسى توى قصه هايى كه مى نويسه از آدم هايى كه مى شناسه، جاهايى كه ديده و زندگى هايى كه تجربه كرده استفاده مى كنه. يعنى همه اينها مصالح كار قصه نويس اند. اما نه به صورت يك برداشت مستقيم. به هرحال ، يك واقعيتى وجود داره كه نويسنده توش زندگى مى كنه ويك واقعيت ديگرى هست كه نويسنده با نوشتن به وجود مى آره. اين واقعيت دومى يك واقعيت جعلى يه واين جعل براساس همون واقعيت اولى انجام مى شه وهيچ راه ديگه اى نداره وحرفى توش نيست. همون طور كه هرنويسنده اى پاره اى از وجودخودش، خانواده خودش ومحله زمان كودكى خودش را توى قصه هاش مى ريزه، دوست هاى خودش را هم توى قصه هاش مى ريزه. اما اون دوست جعلى كه توى قصه درمياد ديگه با هيچ كدام از اون دوستهاى واقعى قابل انطباق نيست. ممكنه تلفيقى از هف هش تا آدم مختلف باشه.
\ به اين تلفيق ها فكر مى كنيد يا بعد كه خلق شد مى بينيد كه تلفيقى شده از شخصيت آدم هاى مختلف؟
> وقتى كه يك قصه اى داره مى ره جلو، اون آدم به تدريج توى اون قصه شكل مى گيره. يك وقت هايى هست كه احساس مى كنى كه اين آدم يك چيزى كم داره، مثل اين كه لازمه كه يك چيزى را توى اون لحظه بهش اضافه كرد…
\ ببخشيد كه حرفتون را قطع مى كنم. حالا رسيده ايم به اون لحظه. در اون لحظه فكر مى كنيد كه اون پرسوناژ بايد يك كارى بكنه مثل اون كارى كه ممد كرد، يا اينكه پرسوناژ يك كارى مى كنه و بعد مى گين كه چقدر شبيه ممد شد؟ ممد نامى. بالاخره همه يك دوستى داريم كه اسمش ممد باشه.
> آره، خب . من هم دارم. اتفاقاً  يكى از دوستهاى دوره دبيرستانمه كه هنوز هم با هم دوستيم و دوستهاى خيلى صميمى وخوبى هم هستيم و همين جا هم هست.تهران. ممد كه همه جا هست. ممد، عباس...
\ (خنده.)
> مورد اولى بيشتر براى من اتفاق مى افته. يعنى وقتى كه بلاتكليف مى مونه، مثلاً از پله ها داره مى ره بالا و من هنوز نمى دونم كه كجا داره مى ره، در اون لحظه فكر مى كنم كه خب، ممد اگه توى يك چنين وضعيتى بود چه كار مى كرد. يعنى حتماً  يك نمونه واقعى بايد توى ذهنم داشته باشم تا بتونم اون كاراكتر و براساس اون نمونه واقعى ببرم جلو.
\ پس به اين ترتيب شما بايد مرتب در حال پيدا كردن دوستهاى جديد باشيد. اما اون چيزى كه من درباره شما شنيدم يك كمى با اين حرفى كه دارم مى زنم متناقضه.
> من اتفاقاً دوستهاى خيلى زيادى دارم . اما اون چيزهايى كه شما شنيديد حتماً از روشنفكرها شنيديد...
\ مگه شما دوستهاى غير روشنفكر هم داريد؟
> اصلاً  بيشتر دوستهاى من غيرروشنفكرند. من با روشنفكرها زياد سروكارى ندارم.
172905.jpg
\ (خنده شديد.) چرا؟
> پس سوءتفاهمى هم كه از همون اول براى شما به وجود آمده بود به همين دليل بود. اينكه گفتيد در مورد دوست پيدا كردن سختگيرى و به اين زوديها با كسى نمى جوشى منبع اطلاعات شما روشنفكرها بودند. بله، من با روشنفكرها زياد نمى جوشم. من ترجيح مى دم با آدمهايى كه ادعاى روشنفكرى ندارند دوست بشم. چند تا از بهترين دوستهاى من مكانيك اند، يا مهندس. مهندس معمار نه ها! چون معمارها زود مى غلتند توى ورطه روشنفكرى. مهندس ساختمان. من ترجيح مى دم با آدمهايى دوست باشم كه كمتر اهل رياكارى باشند. نه اينكه اصلاً رياكار نباشند.
\ چون كه پيدا نمى شه.
> چون كه اصلاً پيدا نمى شه.
\ اينكه مى گين دوستان خوبم غيرروشنفكرند، اين دوستان در چه مرحله اى از زندگيتون قرار مى گيرند؟ فقط باهاشون سلام عليك داريد يا هر روز چشمتون به چشمشون مى افته يا فراتر از اين هم رابطه اى باهاشون دايد؟
> نه. فقط سلام و عليك نيست. با هم مى جوشيم، درد دل مى كنه براى من، ماجراهايى را كه براى زن و بچه و خواهر ومادرش اتفاق افتاده تعريف مى كنه براى من. مثل دو تا دوست كه با هم هر حرفى كه دلشون مى خواد مى زنند. البته حرفهايى هست كه نمى شه با هر كسى زد. اما حرفهايى را كه با هم مى زنيم راحت و بى ريا مى زنيم.
\ شما هم حرف مى زنيد يا فقط اون حرف مى زنه؟ چون شايد براى يك آدم غيرروشنفكر خيلى خوشايند باشه كه با يك نويسنده كه ديگران مى شناسنش دوست باشه، دردل بكنه، حرفهاشو بهش بزنه، اما براى يك نويسنده هم آيا دوستى با كسى كه هيچكس نمى شناسدش جذاب هست؟
> اولاً  اينكه دوستهاى من هيچ كدامشون خبر ندارند كه كار من چيه و من چه كاره ام. نه كتاب مى خونند و نه روزنامه و مجله ورق مى زنند. ثانيا ً براى يك نويسنده به نظر من معاشرت با آدمهاى معمولى غيرروشنفكر خيلى خيلى جذاب تره تا معاشرت با شاعر و نويسنده و نقاش. من هم البته ترجيح مى دم كه اين دوستهاى خوبم منو يكى از خودشون بدونند، نه يك نويسنده و روشنفكر وتافته جدابافته. به محض اينكه يك آدم معمولى خبردار بشه كه تو نويسنده اى، در مقابل تو گاردمى گيره. دو حالت داره. يا اينكه بهت بدبين مى شه و خيال مى كنه كه تو دارى ازش حرف مى كشى تا برى اين ور و اون ور چاپ كنى و به همين دليل حرفهاى خودشو نمى زنه. يا اينكه آدميه كه دوست داره با آدمهايى كه عكسشون تو روزنامه ها چاپ مى شه معاشرت بكنه و فكر مى كنه كه اين قضيه خيلى مهمه. پس به اين ترتيب، من اين دوستو از اين لحظه به بعد از دست مى دم. به هر حال، من دوست دارم كه با دوستهاى خودم راحت باشم و خودم باشم و دوستى را دوست دارم كه او هم با من راحت باشه و خودش باشه و توى روشنفكرها خيلى به ندرت به چنين آدمى برمى خوريد.
\ خب، برهمين اساس، بين اون روشنفكرهايى كه با شما دوست هستند چه دوستى را مى تونيد مثال بزنيد؟
> يعنى اسم ببرم؟ نه. قرار نشد از كسى اسم ببريم. من مخلص همگى هستم. چند تايى هم دوست روشنفكر دارم كه خيلى هم با هم راحتيم و اصلاً كارى به اين كارها نداريم كه چه كاره ايم، داستان نويسيم يا شاعريم يا نقاش، و وقتى هم كه به همديگه مى رسيم سر همديگه را با بحثهاى روشنفكرانه نمى خوريم. من اصلاً دوست ندارم توى جلسه هاى ادبى روشنفكرانه و داستان خوانى و شعرخوانى شركت كنم. به جاى اين جور جلسه ها، دوست دارم با دوستهايى معاشرت كنم كه ادا و اصول روشنفكرانه نداشته باشند... اين جلسه هاى روشنفكرانه به نظرم هيچ تفاوتى با مهمونى هايى كه همه دور هم جمع مى شن تا از خودشون حرف بزنند و خودشونو به رخ همديگه بكشند نداره. من از بچگى از اين جور مهمونى ها درمى رفتم. از پنجره در مى رفتم...
\ چرا از پنجره؟
> براى اينكه اگه مى خواستم از دربرم، بايد از جلوى مهمونها رد مى شدم و همه منو مى ديدند. اتفاقاً  يك دفعه داشتم از پنجره درمى رفتم، سنگى كه بهش آويزون شده بودم از جاكنده شد و افتاد زمين و صداى وحشتناكى داد. همه مهمون ها با پدر و مادرم از توى اتاق پذيرايى پريدند بيرون و جمع شدند بالاى سرم. آبروريزى فجيعى شد.
\ پس هيچ وقت توى جلسه هاى روشنفكرانه شركت نمى كرديد؟
> چرا. بچه كه بودم، شونزده سالم بود، شايد هفده سال. چند تا داستان توى يك دفترچه چهل برگ نوشته بودم. دختر خاله ام كه شوهرش روشنفكر بود خبردار شد. دفترچه ام را داد به شوهرش و شوهرش هم داد به روشنفكر ديگرى كه با روشنفكرهاى ديگر ارتباط داشت و گفت ببين اين چيزهايى كه اين پسره نوشته چى هست، به دردبخور هست يا نه و او نگاهى به دفترچه ام انداخت و يك روز به من گفت بيا بريم تا تورا با آدمهايى كه اين كاره اند و سرشون به تنشون مى ارزه آشنا كنم. منو برد توى يكى از اين جلسه ها كه گوش تا گوش آدمهاى ريش و پشم دارى كه سيگار و پيپ مى كشيدند نشسته بودند. صحنه خيلى ترسناكى بود. بعد از اينكه همگى حضار كمى درباره ادبيات معاصر بحث كردند و بزرگترها حكمهايى در موردمسائل مختلف صادر كردند، نوبت رسيد به داستان خواندن من. همه ساكت نشستند تا داستان خواندن من تمام شد و اون وقت شروع كردند به بحث كردن درباره داستان. معلوم شد كه همگى از داستان خوششون آمده بود، اما در موردتفسير و مفهوم داستان اختلاف نظرهايى بود و جر و بحثهايى هم انجام شد و يك حرفهايى در مورد ساختار داستان و پيام داستان زدند و اينكه نويسنده از كجا الهام گرفته است و تحت تأثير چى بوده است كه من اصلاً  روحم خبر نداشت وبه هيچكدامشون فكر نكرده بودم. اما اون شب خيلى به من خوش گذشت و من خيلى باد كردم و خيال كردم كه آدم خيلى مهمى شده ام...
\ سرتون به تنتون مى ارزيد...
> اون قدر شاد بودم كه پياده رفتم خونه. با اينكه ساعت دوازده شب بود. شايد هم به اين دليل پياده رفتم كه اون وقت شب تاكسى گير نمى اومد. به هر حال، پياده رفتم. بعد هم يكى از آقايونى كه توى اون جمع بود داستان منو توى يكى ازمجله هاى معتبرى كه اون سالها در مى آومد چاپ كرد. خب، اين اولين مطلبى بود كه از من چاپ مى شد ومن هنوزحسابى باد كرده بودم.
\ از كجا بادتون خوابيد؟
> طولى نكشيد. چندبار ديگه هم توى اين جلسه ها رفتم، اما طولى نكشيد كه همون حالتى به من دست داد كه توى دوره درس خواندن دست داده بود. ديدم توى اين جلسه ها هم درست همون اتفاقى داره مى افتد كه توى كلاس درس مى افته. همه آدمها كم كم شبيه هم مى شن، يه چيزهايى از طريق بزرگترها كه همه قبولشان دارند به ديگران تحميل مى شه و همه كم كم از روى دست همديگه مى نويسند. به مجرد اينكه به اين نتيجه رسيدم، ديگه نرفتم توى اون جلسه ها و چندسال بعد هم كه داشتم داستانهايى را كه نوشته بودم جمع مى كردم تا اولين مجموعه داستانمو چاپ كنم، اون قصه اى كه اين همه ازش تعريف كرده بودند اونقدر به نظرم خام و بچگانه آمد كه گذاشتمش كنار و توى مجموعه چاپش نكردم. ازاون هشت تا داستانى هم كه توى اون مجموعه اولم چاپ شد حالا به نظرم فقط يكيش قابل چاپه كه شايد يك روزى دوباره چاپش كنم. حالا دوباره برگرديم به موضوع دوستى. اگر من مى خواستم توى اين جلسه ها و جلسه هاى مشابه ديگه شركت كنم، مى تونستم دوستهاى خيلى خوبى پيدا كنم و از طريق اين دوستها داستانهام زودتر چاپ مى شد و بيشتر تحويل گرفته مى شد.من اون موقع بايد انتخاب مى كردم كه دنبال چى بودم. از همون موقع دنبال اين جور دوستى ها نرفتم. شايد به همين دليل باشه كه دوستهاى روشنفكر خيلى كم دارم. البته براى همگى خيلى احترام قائلم، اما چيزى كه هست، به قول ايرج كريمى، فقط از كنار هم مى گذريم...
\ يعنى با اون مكانيكه بيشتر حال مى كنيد.
172908.jpg
> آره، آره. با دوست مكانيكم خيلى بيشتر حال مى كنم.
\ خب، شما اگر تمساح بوديد، چه كسى را مى خورديد؟
> اين چيزى را كه از همه مى پرسى از من نپرس.
\ چرا؟ مگه شما نمى تونيد تمساح باشيد؟
> چرا.(فكر مى كند.) خودمو.
\ خودتونو؟ عجيبه.مگه تمساح مى تونه خودشو بخوره؟
> به هر حال بايدتلاش خودشو بكنه. من چون خيلى آدم خوبى هستم و دلم نمياد هيچ كسو بخورم، سعى مى كنم خودمو بخورم.

|   صفحه اول   |   سياسى   |   داخلى   |   سلام ايران   |   ديگه چه خبر؟   |   اجتماعى   |   بين الملل   | 
|   گزارش   |   فرهنگ و انديشه   |   فرهنگ و هنر   |   گفت و گو   |   ويژه ۱   |   ويژه ۲   |   ويژه ۳   | 
|   ويژه ۴   |   ايران زمين   |   قيمت سكه و طلا   |   اقتصادى   |   حوادث   |   ورزشى   |   صفحه آخر   | 
|   اوقات شرعى   |   افق   | 

|   شناسنامه   |   آرشيو   |