|
اعتراف به چهار قتل
مرورى بر پرونده هاى قديمى مجيد سالك جنايتكارترين قاتل سريالى زنان
|
|
|
«مرور پرونده هاى قديمى» مربوط به پرونده هاى تاريخى است. در اين بخش يك پرونده مهم جنايى و حقوقى را در ايران و جهان بررسى خواهيم كرد و به بازخوانى آن خواهيم پرداخت. هدف از بازگشايى و بازخوانى اين پرونده ها شناخت مناسبات اجتماعى و شرايط گذشته در برخوردهايشان با يكديگر در زمان گذشته و بررسى آن نسبت به زمان حال است. به گمان ما در اين بررسى ها مى توان به نكات جالب و عبرت آموزى دست يافت كه راهگشاى بسيارى از مشكلات ما در زمان كنونى باشد. اين نكات بيانگر اين حقيقت است كه شناخت فراز و فرود روحيه هاى ملتهب و منقلب تا چه حد داراى اهميت است زيرا همين روحيه ها زمانى كه در شرايط خاص قرارمى گيرند خواسته و ناخواسته درگير حوادث تلخى خواهندشد و در همين لحظات است كه فاجعه به وجود مى آيد و آنان و جامعه بشدت هر دو از اين حوادث آسيب مى بينند. بنابراين تأمل در اين حوادث ناخوشايند و انگيزه هايى كه سبب بروز آن شده اند و نگاهى به هزارتوى زندگى شخصيت هاى اين پرونده عبرت انگيز است. نخستين پرونده اى كه به بازخوانى آن پرداختيم مربوط به زنى به نام «ايران شريفى» بودو دومين پرونده مربوط به مهدى بليغ كلاهبردار ، ماجراجو و قاتل بود و در سومين پرونده نخستين قاتل سريالى ايران كه به اصغر قاتل معروف بود را خوانديد ، و حالا ماجراى جنايتكار ترين قاتل سريالى ايران كه مرد ۳۲ ساله اى به نام مجيد سالك محمودى بود و به قتل ۴۹ زن اعتراف كرده بود مى پردازيم.
... آن چه گذشت
در شماره هاى گذشته خوانديد، پليس آگاهى تهران توانست مردى را كه با يك شورلت سبزرنگ، زنان رابه عنوان مسافر سوار كرده و به قتل مى رساند دستگير كند. از داخل خودروى اين مرد لوازم زنانه كشف شد، اما او حاضربه اعتراف نشد و همين امر باعث گرديد افسر بازجوى او تحقيقات خود را براى يافتن سرنخى در پرونده هاى زنان به قتل رسيده آغاز كرد و توانست شاهدانى را نيز كه اين مرد ـ مجيد سالك ـ را قبل از جنايت هايش ديده بودند، پيدا كند. و مهمترين سرنخ در پرونده زنى به نام معصومه بود كه ۱۷ بهمن ماه سال ۶۴ جسدش در شميرانات كشف شده بود. البته افسر بازجو در پرونده يك زن ديگر به نام «ناهيد» يكى از همكاران مقتوله كه قصد داشت با ناهيد ازدواج كند، گفته بود كه روز قبل از ناپديدشدن «ناهيد» يك مرد با موهاى مشكى، بلندقد، حدوداً ۳۰ ساله، چشم درشت، سبيل سياه و ترك زبان سوار بر يك خودرو شورلت سبز رنگ ديده بود كه او و ناهيد را تعقيب مى كرده است. بازجويى هاى بازپرس پس از دستگيرى مجيد نيز سرنخى به دست ماموران نداده بود و او همه چيز را با زيركى منكر مى شد وحالا ادامه ماجرا؛ > نخستين بازجويى در شعبه ۵ بازپرسى ـ خود را معرفى كنيد؟ ـ مجيد سالك ، ۳۲ ساله،… داخل ماشين مى خوابم، زن ندارم و يك بچه دارم ـ خودروى شورلت سبزرنگ متعلق به شما است؟ ـ بله. ـ چرا شيشه پشت و بغل خودروى شما شكسته است؟ ـ ديروز يك دختر آشنا را كه در دبيرستان درس مى خواند، سوار كردم و به خانه شان بردم . گفت ساعت ۷ صبح دنبالم بيا. ساعت ۷ صبح رفتم و او را سوار كردم. آمدم دور بزنم كه پسرخاله آن دختر و برادرش جلوى ماشين مرا گرفتند. برادرش چاقو كشيد در را قفل كردم. آن دختر گفت اگر در را باز كنيد، مرا مى كشند. برادر آن دختر با سنگ به ماشين زد و شيشه ها را خرد كرد. من هم از خيابان بغلى در رفتم و دختر را به مدرسه رساندم و به طرف پشت شهردارى رفتم كه شيشه ها را درست كنم؛ مأموران مرا دستگير كردند. ـ دخترى راكه سوار كرديد، اسمش چه بود؟ ـ اسمش را به من نگفت. ـ قبلاً با آن دختر آشنا بودى؟ ـ خير، آشنا نبودم. ـ چرا ايشان را سوار خودرو كرديد؟ ـ چون من مسافركشى مى كنم. يك بار سوار شد و خواست كه فردا صبح هم دنبالش بروم. ـ منزل او را بلد بودى؟ ـ او كوچه شان را به من نشان داده بود. ـ او را مقابل كدام مدرسه پياده كردى؟ ـ مدرسه... ـ مى توانى آن دختر را معرفى كنى؟ ـ بله. ـ در مورد طناب سفيد رنگ نخى كه در داخل موتور ماشين گذاشته بودى چه مى گويى. ـ من از اروميه سيب لبنانى به تهران مى آورم و طناب را براى پيچيدن جعبه ها گرفته بودم. ـ چرا طناب را در داخل صندوق عقب ماشين نگذاشته بودى؟ ـ ماشين را ديروز به سرويس برده بودم. شايد سرويس كارها آنجا گذاشته باشند. ـ در مورد لباس هاى زنانه چه مى گويى؟ ـ لباس ها را از چرچيل مى گيرم ومى فروشم. يعنى به مغازه ها در خيابان جمهورى و يا در كرج مى فروشم. ـ در مورديك لنگه گوشواره زنانه، يك عدد مريمى، يك حلقه طلاى سفيد و آويزه به شكل قلب كه دركيف شما بود چه توضيحى دارى؟ ـ مريمى ساده مال دخترم است . بقيه را از يك نفر خريده ام. ـ قبلاً به چه دليل زندان رفته اى؟ ـ به خاطر چك بلامحل. ـ به ده فقره قتل عمدى متهم هستى از خود دفاع كن. ـ اتهامات وارده را قبول ندارم. ـ درمورد چند عكس زن كه در كيف شما وجود دارد، چه مى گويى؟ ـ اينها عكس هاى بستگان من است، عكس دختر عمه ودخترخاله ام. افسربازجو پس از تكميل تحقيقات در گزارشى به بازپرس شعبه پنج دادسراى تهران وضعيت پرونده را توضيح داد و با دستور بازپرس حسين كارمند بيمارستان ـ فردى كه مى خواست با ناهيد ازدواج كند ـ را به اداره آگاهى احضار كرد. «حسين» ابتدا خودروى سوارى شورلت سبزرنگ را از ميان خودروهاى ديگر شناسايى كرده و مى گويد:«همين خودرو بود كه من و ناهيد را تعقيب مى كرد.» يك ساعت بعد مجيد سالك در ميان چندتن از پرسنل و متهمان آگاهى مى ايستد. قرار بود، حسين، فردى را كه ادعا مى كرد او و ناهيد را دنبال كرده بود شناسايى كند. حسين به محض ورود به اتاق و ديدن اين افراد و با اشاره به مجيد مى گويد: « اين همان شخص است كه آن روز ما را تعقيب مى كرد.» پس ازاينكه مجيد از سوى حسين شناسايى شد، مأموران اقدامات روانكاوى را آغاز كردند و مجيد رابه سوى اعتراف به جنايتهايش سوق دادند. مأموران بازجو از مجيد، مسير بازجويى را بسيار آرام آرام طى مى كردند تا اينكه مجيد روبه يكى از افسران گفت: «از همه زنان متنفرم، و اگر اينها را كشتم به خاطر عقده اى بود كه پس از طلاق همسرم در من به وجود آمد.» همين جمله كوتاه كافى بود تا افسران آگاهى در انتظار اعترافات هولناك اين مرد بمانند. پس از كمى استراحت، بازجويى از مجيد ادامه مى يابد و مجيد با آهنگ ملايم شروع به صحبت كرده و مى گويد: «دفعه اول زنى كه اسمش را نمى دانم در ميدان انقلاب سوار كردم و به طرف آرياشهر بردم . به او گفتم كه چرا اين كارها را مى كنى و منحرف هستى، گفت: مرا نصيحت نكن كه جيغ مى كشم و آبرويت را مى برم. من همان جا در پونك او را با طناب خفه كردم! افسران بازجو كاملاً سكوت كرده بودند و هيچ سؤالى نمى كردند. تا اينكه مجيد پس از سكوت چنددقيقه اى در ادامه اعترافاتش گفت: «يادم مى آيد يك زن معتاد را ساعت يك ونيم نصف شب درميدان گمرك سوار كردم و به طرف پونك بردم. گفت بيا برويم دوا پيدا كنيم. دوباره برگشتيم به ميدان آزادى. به او گفتم كه اين وقت شب دوا كجا پيدا مى شود؟ گفت كه تو پول بده من دوا پيدا مى كنم، در ترمينال پيدا مى شود. بعد رفت و دوا پيدا كرد وآورد و در داخل اتومبيل كشيد. من توى دلم گفتم ، صبر كن الآن يك كارى بكنم كه نشئه نشئه بشوى. بعد او را به پونك بردم و با يك طناب سفيد خفه كردم و جنازه اش را همانجا انداختم!» مجيد خيلى راحت اعتراف مى كرد وبعضى مواقع يك نخ سيگار آتش مى زد، اما پس از چند پك آن را خاموش مى كرد. « سومى زنى بود كه در بيمارستان كار مى كرد. درميدان آزادى او را بايك مرد ـ همان مردى كه مرا شناسايى كرد ـ ديدم و بعد تعقيبشان كردم . وقتى از هم جدا شدند، جلوى آن خانم را گرفتم وگفتم كه اين آقا كى بود؟ بالاخره با هم آشنا شديم. فرداى آن روز رفتيم برايش كيف وكفش خريدم. روز بعد دوباره او را ملاقات كردم و باهم رفتيم طرف هاى پونك. او را با دستهايم خفه كردم و بعد طناب سفيد رنگ به گردنش انداختم!» مجيد با اعتراف به اينكه زن چهارمى هم بود، مى گويد: آن زن خانه اش اطراف آرياشهر بود. نخستين بار او را در يك وانت بار ديدم. بعداً هم چندبار ديگر او را ملاقات كردم. دريكى ازاين ديدارها با طناب خفه اش كردم و به غيراز اين چهار نفر مورد ديگرى نداشته ام. افسران بازجو وقتى مى بينند مجيد ديگر نمى خواهد اعتراف كند بلافاصله با بررسى پرونده اين چهارقتل، بازجويى از او را آغاز مى كنند. مجيد پس بگو النگوهاى زن چهارم را چكار كردى؟ مجيد مى گويد: «يك رشته زنجير ، دو آويز ريز، دفترچه بيمه ، كوپن و يك كيف داشت. كيف را در ميدان انقلاب به داخل جوى آب پرت كردم.در داخل كيفش يكصدوبيست تومان پول بود». ـ كيف سرمه اى رنگ داخل خودرو ، مال كيست؟ > مال همان زنى است كه در بيمارستان كار مى كرد. داخل كيف بليت، كوپن و يك دفترچه يادداشت كوچك بود. افسران بازجو عكس هاى اجساد كشف شده درتهران را درميان دهها عكس جنازه ديگر به مجيد نشان مى دهندواز او مى خواهند قربانيان جنايات خودش را نشان دهد. او ابتدا عكس ناهيد كارمند بيمارستان را نشان مى دهد وبعد عكس ـ زن معتاد ـ وبعد عكس جسد معصومه را نشان مى دهد. كارآگاهان پس ازاين بازجويى از مجيدمى خواهند تا زير اظهارات خود را امضا كند ومجيد در حالى كه خود را آرام نشان مى داد، زير اظهارات خود را امضاكرد وساعتى بعد پرونده بازجويى از مجيد به شعبه پنج بازپرسى دادسراى تهران تحويل شد. ادامه دارد
|