دوشنبه ۲۲ تير ۱۳۸۳ - ۲۳ جمادى الاول ۱۴۲۵
Mon, Jul 12, 2004
ويژه ۴
سال دهم - شماره ۲۸۵۰
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
گردشگرى
افق
آرشيو
نويسنده: ژرژ سيمنون
ترجمه: كام
قسمت پانزدهم
آل كاپون
صدرنشين ليست سياه
173022.jpg
• بقيه از صفحه ويژه ۱

در طول سال هاى ۱۹۲۵ تا ۱۹۳۰ آل كاپون با گسترده تر كردن فعاليت هاى تبهكارانه اش به قدرت بزرگى رسيد كه در اثر آن تمام قمارخانه ها، كلوپ ها، مشروب سازى ها، مشروب فروشى ها و حتى ميادين اسب دوانى شهر تحت كنترل او قرار داشتند و او از اين راه به راحتى در طول سال درآمدى معادل با صد ميليون دلار به دست آورد. كاپون با اين درآمد اقدام به سرمايه گذارى و خريدن بيشترين سهام در بزرگترين كارخانه توليد مواد شوينده و رنگ رزى شيكاگو كرد.
\ اخراج از شيكاگو
ويليام هيل تامسون ـ شهردار نيويورك ـ كه خودش با گروه آل كاپون همكارى نزديكى داشت زمانى كه متوجه شد حضور آل كاپون باعث خدشه دار شدن چهره سياسى او مى شود از او خواست تا شيكاگو را ترك كند. آل كاپون با اينكه مى دانست در هيچ شهر ديگرى نمى تواند محبوبيت را كسب كند به سوى پالم آيلند در فلوريدا حركت كرد و در سال ۱۹۲۸ ملك بزرگى در اين شهر خريدارى كرد.
\ چند سوءقصد
گروه هاى رقيب آل كاپون در پالم آيلند چند بار با طرح نقشه هاى متعدد در صدد برآمدند كه او را از پيش پاى خود بردارند، ولى تمام نقشه هاى آنان بى نتيجه ماند و در مقابل آل كاپون به راحتى آنها را به دام مى انداخت و نابود مى كرد. او با اجاره كردن خانه اى روبروى موقعيت هدف موردنظرش وقتى كه آن شخص قصد ورود و يا خروج از منزلش را داشت، به همراه همدستان خود او را به گلوله مى بست. او در تمامى اين موارد، دليلى قانع كننده براى اثبات عدم حضور خود در صحنه جنايت داشت. به اين علت امكان هيچ گونه اقدام قانونى عليه وى نبود.
\ جنايت روز والنتاين
يكى از معروف ترين آدم كشى هاى كاپون مربوط به جنايات روز والنتاين در ۱۴ فوريه ۱۹۲۹ است. در آن روز چهار تن از مردان كاپون كه يونيفرم پليس برتن داشتند به انبارى كه محل اصلى نگهدارى مشروبات الكلى توسط گروهك رقيب به سركردگى جورج موران بود مى روند. اعضاى گروه به خيال آنكه پليس آنها را محاصره كرده است، سلاح هاى خود را رها كرده و در حالت تسليم از انبار خارج مى شوند. مردان كاپون نيز با استفاده از دو تفنگ شكارى و چند مسلسل ۱۵۰ گلوله در بدن آنها خالى مى كنند و هفت نفر از آنها را مى كشند. ۶ نفر از قربانيان از اعضاى گروهك «موران» بودند ولى نفر هفتم مهمانى بدشانس بود كه به ديدن آنها رفته بود. خود «موران» با ديدن پليس در طرف ديگر خيابان از مهلكه گريخته بود. باز هم طبق معمول غيبت كاپون در محل وقوع كشتار اثبات گرديد و وى بدون هيچ گونه مزاحمتى به كار خود ادامه داد.
\ تأسيس مركز خيريه
على رغم كشتار دهها نفر و ارتكاب جرايم گوناگون، كاپون رفتارى بسيار دلسوزانه با مردم داشت و به واسطه حس وفادارى و شرافت خود مشهور شده بود. وى نخستين كسى بود كه در اوج دوران ركود اقتصادى و وجود فقر عمومى اقدام به تأسيس يك مركز خيريه عام المنفعه نمود و همه روزه غذاى مجانى در اختيار فقرا قرار مى داد و از تجار شهر نيز خواسته بود كه كمك هاى مالى و غير نقدى خود از قبيل خوراك و پوشاك را با هزينه كاپون در اختيار فقرا قرار دهند. هر روز صف طويلى از مردم در مقابل غذاخورى مجانى كاپون تشكيل مى شد و كاپون تبديل به يك قهرمان در نظر فقرا شده بود. علاوه بر هتل لكزينگتون كه مقر اصلى كاپون به شمار مى آمد، وى چند ساختمان ديگر در شيكاگو در اختيار داشت و باگسترش كارخود دامنه فعاليت هايش تا حومه شهر يعنى فارست ويونيز امتداد يافت بطورى كه آن حومه به «شهرك كاپون» معروف گرديد. در طول تمام دوران فعاليت وى، مقامات شهرى و افسران پليس از رشوه هاى بى شائبه وى برخوردار مى شدند و به اين علت فعاليت وى را آسانتر مى كرد.
\ ليست سياه
كاپون هرگز به واسطه فعاليت هاى غير قانونى خود مورد تعقيب قانونى قرار نگرفت و تنها يكبار به جرم حمل سلاح غير قانونى در سال ۱۹۲۹ براى مدت كوتاهى راهى زندان گرديد. در سال ۱۹۳۰ يعنى در اوج درخشش كاپون، او درصدر ليست سياه پليس،در ميان ۲۸ نفر از خطرناكترين جنايتكاران كشور قرار گرفته بود و ملقب به «دشمن عمومى شماره يك» گرديده بود. باور عمومى در دهه ۱۹۲۰ و ۱۹۳۰ بر آن بود كه درآمدهاى حاصل از قمار و راههاى غير قانونى مشمول پرداخت ماليات نيست. ولى در سال ۱۹۲۷ دولت رسماً اعلام كرد به هرگونه درآمد حاصل از قمار ماليات تعلق مى گيرد و فرار از پرداخت آن جرم محسوب مى شود. با اين قانون دولت در صدد آن بود كه كاپون را به جرم فرار از پرداخت ماليات گرفتار سازد. تا آن زمان كاپون هرگز گزارش مالياتى تنظيم نكرده و حالب آنكه هيچ مستغلاتى را به نام خود ثبت نكرده بود و تمامى كارهاى خود را نيز توسط افراد مورد اعتمادش انجام مى داد، لذا هيچ نامى از كاپون در اسناد رسمى ثبت نگرديده بود. با اين حال يكى از افسران پليس به نام فرانك ويلسون مأمور گرديد تا فعاليت هاى كاپون را زير ذره بين گرفته و دليلى براى محكوميت وى بيابد. ويلسون كه از اعضاى بخش اطلاعات سرى پليس بود بطور كاملاً اتفاقى دفترى را پيدا مى كند كه در آن در آمدهاى حاصل از قمار توسط كاپون ثبت شده بود و رسيدهاى دريافت پول نيز در آن وجود داشت. اين دفتر نخستين مدركى بود كه نام كاپون در آن ديده مى شد. در همين حين وكيل مالياتى كاپون، لارنس پى. ماتينگلى نيز نامه اى خطاب به دولت نوشت كه در آن اعتراف كرده بود كاپون درآمدهايى از راه قمار كسب كرده است. حال دادگاه با در دست داشتن دفتر ثبت درآمدها و نامه وكيل كاپون، به راحتى مى توانست وى را متهم سازد. در سال ۱۹۳۱ كاپون به فرار از ماليات در طول سالهاى ۲۹ ـ ۱۹۲۵ متهم گرديد. اتهام دوم كاپون سر باز زدن از ارسال گزارش درآمد مشمول ماليات خود در سالهاى ۱۹۲۹ و ۱۹۳۰ بود. اتهام سومى مبنى بر نقض قوانين ممنوعيت دادوستد الكل از جانب وى در طول سالهاى ۳۱ ـ ۱۹۲۲ بر وى وارد شد و وى در مجموع محكوم به پرداخت بيش از ۲۱۵ هزار دلار ماليات عقب افتاده گرديد. كاپون با خيال تغيير حكم و معاوضه آن با صورتى ديگر، هر سه اتهام را پذيرفت. ولى هنگامى كه دريافت قاضى دادگاه جيمز ويلكرسون شخصى بسيار قاطع است و انجام هرگونه معاوضه قانونى از جانب وى غير ممكن به نظر مى رسد، اتهامات خود را تكذيب كرد و شروع به رشوه دادن به اعضاى هيأت منصفه نمود. قاضى نيز درست در لحظه پيش از شروع دادگاه اعضاى هيأت منصفه را تغيير داد و نقشه هاى كاپون را بى اثر گذاشت. هيأت منصفه جديد كاپون را در ۱۸ مورد از ۲۳ مورد اتهامى بى گناه اعلام داشت و حكم نهايى ۱۰ سال حبس در زندان فدرال، يك سال حبس در زندان ايالتى، شش ماه حبس به واسطه بى توجهى به حكم قاضى مبنى بر حضور به موقع در دادگاه و پرداخت جريمه نقدى معادل ۵۰ هزار دلار به علاوه پرداخت مخارج برگزارى دادگاه معادل ۷ هزار دلار بود. در سال ۱۹۳۲ و در آغاز ماه «مه»، كاپون براى آغاز دوران محكوميت خود به زندان آتلانتا كه يكى از مخوف ترين زندان هاى فدرال بود انتقال يافت. ولى در زندان نيز كاپون توانست كنترل اوضاع را در دست گيرد، بطورى كه سلولش را مجهز به آينه، ماشين تحرير، قاليچه و يك دوره كامل دايرة المعارف «بريتانيكا» نمود. با درج اين خبر كه كاپون حتى در زندان نيز به فعاليت هاى خود ادامه مى دهد، مقامات وى را به زندان آلكاتراس منتقل كردند. كاپون در آلكاتراس تحت مراقبت شديد به سر مى برد و هرگونه ارتباط وى با جهان خارج قطع گرديد. وى به اين اميد بود كه با خوشرفتارى در زندان بتواند دوران محكوميت خود را كاهش دهد، لذا همچون يك زندانى نمونه از شركت در هرگونه جنجال و يا اعتصاب در زندان اجتناب مى كرد.
در همين زمان نخستين نشانه هاى بروز بيمارى عفونى مغزى در وى ظاهر گرديد و او ناگزير باقيمانده دوران محكوميت خود را در بيمارستان گذراند. بالاخره در ۱۶ نوامبر ۱۹۳۹ دوران محكوميت وى پايان گرفت و كاپون آزاد گرديد، ولى هنوز محكوم به پرداخت جريمه نقدى بود كه معادل ۳۷ هزار دلار بود.
وى پس از آزادى مدتى را در بيمارستان سپرى كرد و نهايتاً به خانه خود در پالم آيلند، فلوريدا، رفته و باقى عمر خود را در سكوت و دور از هرگونه جنجالى در آنجا گذراند ولى شرايط جسمانى و ذهنى وى روز به روز رو به وخامت مى گذاشت و در ۲۱ ژانويه ۱۹۴۷ وى دچار حمله قلبى ناقص گرديد كه عملاً بى ارتباط با بيمارى عفونى وى بود. با بهبود يافتن اوضا ع وى پس از حمله قلبى ناگهان ذات الريه سراغ وى آمد و در ۲۴ ژانويه وى به واسطه بروز اين بيمارى مجدداً بسترى گرديد ولى يك روز بعد يعنى در ۲۵ ژانويه ،۱۹۴۷ به علت بروز يك حمله قلبى ديگر وى درگذشت. كاپون را در كنار آرامگاه پدرش گابريل و برادرش فرانك در گورستان مونتاوليوت در جنوب شيكاگو به خاك سپردند. ولى بعدها در سال ۱۹۵۰ اجساد هر سه آنها به گورستان مونت كارمل در غرب شيكاگو انتقال يافت.
لتونيايى مرموز
نويسنده: ژرژ سيمنون
ترجمه: كام
قسمت پانزدهم
آنچه گذشت: به كميسر مگره اطلاع دادند پيئتر لتونيايى، گانگستر بين المللى، براى برخى اقدامات مشكوك راهى پاريس است. مگره به ايستگاه راه آهن رفت و از رسيدن او مطمئن شد. در يكى از واگن هاى قطارى كه پيئتر با آن سفر كرده بود جسد مردى را يافتند كه شباهت فوق العاده اى به او داشت. گانگستر لتونيايى، با نام اوسوالداو پنهايم، در هتل ماژستيك اقامت گزيد. كميسر ديد كه پيئتر آنجا با مارتيمر، ميلياردر آمريكايى و همسرش شام خورد. پس از شام، مارتيمر و لتونيايى هر دو مخفيانه هتل را ترك كردند. كميسر براى ملاقات با همسر مقتول، دريانوردى نروژى به نام سوان، به شهر فكان رفت. همسر سوان گفت شوهرش در سفر است. مگره، كه مشكوك شده بود، منزل آنها را زير نظر گرفت و ديد مردى ژنده پوش، كه خيلى شبيه پيئتر بود ولى جوان تر به نظر مى رسيد، از خانه سوان بيرون آمد. كميسر، غريبه را تا پاريس تعقيب كرد و فهميد روس است، فدوريوروويچ نام دارد و در مسافرخانه محقر روآدوسيسيل با زنى به اسم آناگورسگين زندگى مى كند. مگره، بازرس دوفور را مأمور كرد محل اقامت آن دو را زيرنظر داشته باشد. مارتيمر به هتل برگشت. همان شب، او و همسرش به تئاتر رفتند و مگره هم تعقيب شان كرد و ديد ميلياردر هنگام ميان پرده سوم از تئاتر خارج شد و مدتى بيرون ماند. در پايان نمايش، زن و شوهر به كافه شبانه رفتند و كميسر هم تعقيب شان را ادامه داد. نزديك صبح، هنگام ترك كافه، ناشناسى با گلوله مگره را زخمى كرد. كميسر به هتل ماژستيك برگشت و با جسد تورانس روبرو شد. مگره فهميد قاتلى حرفه اى به نام پپيتومورتو هم تورانس را به قتل رسانده و هم به او شليك كرده است. پپيتو همدستش، خوان، را هم به ضرب چاقو كشت تا هيچ ردى از خود باقى نگذارد. مدير هتل ماژستيك به كميسر خبر مى دهد اسوالد اوپنهايم (يا همان پيئتر لتونيايى) برگشته و به قدرى خونسرد و آرام است كه انگار هيچ اتفاقى نيفتاده باشد. آناگورسگين در كافه اى نزديك ماژستيك مى نشيند و هتل را زيرنظر مى گيرد، درحالى كه بازرس دوفور هم مراقب رفتارش است. پيئتر براى گردش بيرون مى رود و مگره هم آشكارا تعقيبش مى كند. كميسر متوجه مى شود لتونيايى دو شخصيت دارد و وقتى غذا مى خورد خصوصيات مرد روس ولگرد در او ظاهر مى گردد. هنگام ناهار، مگره تصميم مى گيرد سر ميز گانگستر بين المللى بنشيند.
اينك ادامه ماجرا:

ـ الو!... هوم ... خودتونيد، مگه نه؟ كميسر، كه صداى بازرس دوفور را تشخيص داده بود، آه كشيد: «بعله، مگره هستم!»
ـ هيس! ... در دوكلمه خلاصه، رئيس ... رفت دستشويى ... كيف روى ميز ... بررسى از نزديك... هفت تير داره.
ـ هنوز اونجاست؟
ـ داره غذا مى خوره. قيافه دوفور، در كابين تلفن، با حالت دسيسه چينانه و حركات مرموز و مضطرب، حتماً خيلى تماشايى بود. مگره، بى آنكه چيزى بگويد، گوشى را گذاشت. جرأت نداشت جواب بدهد. رفتار اغراق آميز همكارش، كه معمولاً لبخند به لب هايش مى آورد، حالا منقلبش مى كرد، استفراغش مى گرفت. مدير هتل، به ناچار، رضايت داد روبروى لتونيايى، كه سر ميزش نشسته بود، براى كميسر بشقاب و كارد و چنگال بگذارند. پيئتر از سرپيشخدمت پرسيد: «كى قراره اينجا غذا بخوره؟»
ـ اطلاعى ندارم؛ آقا. بهم دستور داده اند... و او پيگر موضوع نشد. يك خانواده پنج نفرى انگليسى، با هياهو و شور و نشاط، به سالن غذاخورى هجوم آوردند و از سردى بى روح آنجا كاستند. مگره كلاه و پالتوى كلفتش را در رختكن گذاشت، سالن غذاخورى را پيمود، پيش از آنكه بنشيند كمى مكث كرد و حتى، به نشانه سلام، سرى هم تكان داد. اما پيئتر انگار او را نمى ديد. چهار يا پنج پياله اى كه نوشيده بود به فراموشى سپرده شده بودند. حركاتش خشك، متين، دقيق و سنجيده به نظر مى رسيد. حتى يك لحظه هم، ذره اى اضطراب نشان نداد و عملى از او سر نزد كه بشود آن را به حساب كلافگى گذاشت يا تصور كرد عصبى است. با نگاهى گمشده در دوردست، آدم را ياد مهندسى مى انداخت كه حواسش به مسأله اى فنى باشد. سبك غذا مى خورد: املت سبزيجات و اسكالوپ با خامه تازه. در فاصله بين غذاها، جفت دست هايش را جلوى رويش برميز مى گذاشت و با شكيبايى منتظر مى ماند، بى آنكه به آنچه در اطرافش مى گذشت توجهى داشته باشد. سالن غذاخورى شلوغ مى شد. مگره يكهو گفت: «چسب سبيل تون شل شده...» اين حرف را نشنيده گرفت و اصلاً به روى خودش هم نياورد. فقط، چند لحظه بعد، با حالتى خيلى عادى دو انگشتش را بر لب هايش ماليد. همين طور بود، هرچند خيلى به چشم نمى آمد. مگره، كه آرامش و خويشتنداريش در اداره پليس زبانزد بود، به زحمت مى توانست خونسرديش را حفظ كند. و باقى بعدازظهر هم خيلى به او سخت گذشت و تجربه دشوارى را از سر گذراند. صد البته، انتظار نداشت لتونيايى، درحالى كه تمام مدت تعقيبش مى كرد و چهارچشمى مراقب رفتارش بود، دست از پا خطا كند. اما آيا، صبح آن روز، شروع شكست را مشاهده نكرده بود؟ و نمى توانست اميدوار باشد حضور دائمى اين شبح درشت هيكل، كه مثل ديوار، بين او و روشنايى فاصله مى انداخت، عاقبت مقاومتش را درهم بشكند و باعث سقوطش بشود؟ لتونيايى در سرسرا قهوه نوشيد، دستور داد پالتوى سبكى را برايش آوردند، در خيابان شانزه ليزه سرازير شد و كمى از دو بعدازظهر گذشته، قدم به يكى از سينماهاى محله گذاشت. ساعت شش بيرون آمد، بى آنكه حتى يك كلمه با كسى رد و بدل كرده باشد، يادداشتى نوشته باشد، يا حركت مشكوكى از او سرزده باشد. راحت بر صندلى لميده بود و با دقت و توجه زياد، ماجراهاى بى سروته فيلمى ابلهانه را دنبال كرد. بعداً، وقتى به طرف ميدان اپرا مى رفت، اگر سر برمى گرداند، متوجه مى شد مگره زياد بر اعصابش مسلط نيست. و چه بسا مى فهميد كميسر كم كم اعتماد به نفسش را مى بازد. براى درك شدت ترديد و سردرگمى مأمور پليس، همين بس كه بگوييم، در تاريكى سالن سينما، مقابل پرده اى كه بر آن تصاويرى مى جنبيدند كه سعى نمى كرد تشخيص شان بدهد، فكر بازداشت ناگهانى لتونيايى مدام به ذهنش هجوم آورده بود. اما خوب مى دانست اين اقدام چه عواقبى داشت! دريغ از يك مدرك مشخص و قاطع! در عوض، اعمال نفوذها فراوان بودند و از همه طرف قاضى را تحت فشار مى گذاشتند: دفتر دادستانى، حتى وزير امور خارجه و وزير دادگسترى! با شانه خميده راه مى رفت. زخم اذيتش مى كرد و بازوى راست كم تحرك تر مى شد. از طرف ديگر، پزشك با تأكيد به او سفارش كرده بود:
ـ اگر درد شديد شد، فوراً بياييد پيش من! مبادا موضوع را سرسرى بگيريد چون اين علامت عفونت زخمه... خب، حالا تكليف چى بود؟ اصلاً فرصت داشت به اين قضيه فكر كند؟ صبح يكى از مشترى هاى متشخص ماژستيك گفته بود: «ترو خدا اين را نگاه كنيد!...» بعله همين طوره! «اين» يك مأمور پليس بود، كه سعى مى كرد نگذارد تبهكاران بزرگ به اعمال خلافشان ادامه دهند و با سرسختى مى كوشيد انتقام مرگ همكارش را بگيرد كه در همان هتل مجلل به قتل رسيده بود! «اين» مردى بود كه كت و شلوارش را به خياط هاى انگليسى سفارش نمى داد، وقت نداشت هر روز صبح پيش مانيكوريست برود و از سه روز پيش، نتوانسته بود به غذاهايى كه زنش برايش مى پخت لب بزند و همسر صبورش از اينكه نمى دانست او كجاست و چه برسرش مى آيد گله و شكايتى نمى كرد.
«اين» كميسرى طراز اول بود كه ماهى دو هزار و دويست فرانك مواجب مى گرفت و وقتى پرونده اى بسته مى شد و قاتلين به زندان مى افتادند، بايد مى نشست و صورتحساب همه هزينه هايش را مى نوشت و قبض ها و رسيدها را با سنجاق ضميمه اش مى كرد، بعد نوبت به جروبحث با صندوقدار مى رسيد! مگره نه ماشين داشت، نه ميليون ها پول، نه همكاران متعدد. و اگر به خود اجازه مى داد يك يا دو مأمور را به كارى بگمارد، بعداً بايد ضرورت اين اقدام را توجيه مى كرد. پيئتر لتونيايى، در سه قدميش، با اسكناس پنجاه فرانكى پول آنچه را نوشيده بود مى پرداخت و باقيش را انعام مى داد. جنون بود يا قپى آمدن يا يك جور كلك بازى! سپس، وارد پيراهن فروشى مى شد و بى شك براى تفنن، نيم ساعت را صرف انتخاب دوازده تا كراوات و سه دست ربدوشامبر مى كرد، كارت ويزيتش را روى پيشخوان مى گذاشت و بيرون مى آمد، درحالى كه فروشنده آراسته با شتاب تا خيابان بدرقه اش مى كرد. قطعاً زخم در حال عفونت بود. گاهى، سوزشى خيلى شديد، مثل ضربات پى درپى چاقو، در تمام پشتش مى پيچيد و مگره درد را در سينه اش هم حس مى كرد، انگار معده و روده اش هم بهم ريخته باشند. خيابان لاپه، ميدان واندوم، محله سن اونوره! پيئتر لتونيايى گردش مى كرد... عاقبت هتل ماژستيك! مستخدم ها به استقبالش شتافتند و در گردان را برايش به حركت درآوردند.
ـ رئيس...
ـ باز هم تو؟ بازرس دوفور بود كه، مردد، با نگاهى مضطرب، از تاريكى بيرون آمد.
ـ گوش تون با منه؟ ... زن خارجى غيبش زد...
ـ چى دارى ميگى؟
ـ به جان عزيزتان، اصلاً كوتاهى نكردم! از «سلكت» آمد بيرون. بلافاصله، وارد ساختمون ۵۲ شد، كه خياط خونه است. يك ساعت صبر كردم و بعد سراغ دربان رفتم. كسى در سالن هاى طبقه اول نديده بودش. يك راست، از در پشتى، كه به خيابان برى راه دارد، خارج شده بود....
ـ مهم نيست!
ـ حالا بايد چى كار كنم؟
ـ برو خونه ات، بگير راحت بخواب! دوفور به چشمان كميسر زل زد، بعد شتابزده سرش را به سمتى ديگر چرخاند.
ـ به جان عزيزتان قسم... حسابى تعجب كرد، وقتى مگره با محبت دستى به پشتش كوبيد: «تو جوون لايقى هستى. اصلاً خودت را ناراحت نكن، رفيق!...» و وارد ماژستيك شد، شكلكى ناخوشايند را بر چهره دمغ مدير هتل ديد، لبخندى نثارش كرد.
ـ لتونيايى كجاست؟
ـ همين الساعه رفت به آپارتمانش. مگره دكمه آسانسور را فشرد. «طبقه دوم...» پيپش را پر كرد و تازه متوجه شد، در اين چند ساعت، دود و دخانيات را كاملاً از ياد برده بود و لبخندى تلخ تر از قبلى بر لب هايش نشست. مقابل در آپارتمان ،۱۷ اصلاً ترديد به دل راه نداد. تقه اى زد. يك نفر با فرياد گفت وارد شو. همين كار را كرد و در را پشت سرش بست. در اتاق نشيمن، با وجود رادياتورها، آتشى هم با هيزم افروخته بودند كه بيشتر جنبه تزئينى داشت. لتونيايى به بخارى ديوارى تكيه داده بود و با پا، كاغذى گرگرفته را به سمت شعله ها مى سراند تا زودتر بسوزد. در همان نظر اول، مگره فهميد كه حريفش كمتر از قبل آرام و خونسرد است، اما آنقدر بر خود تسلط داشت كه خوشحاليش را آشكار نكند. با دست گنده اش، پشتى ظريف صندلى طلايى رنگى را چسبيد و آن را با خود يك متر دورتر از آتش برد. آنجا، پايه هاى شكننده اش را بر زمين گذاشت و ولنگ و بازرويش نشست. آيا علتش اين بود كه باز پيپش را گوشه لب داشت؟ ياشايدتمام وجودش پس از ساعت ها سستى و درماندگى، بهتر بگوييم شك و دودلى، كه تحمل كرده بود، حالا واكنش نشان مى داد؟ به هر صورت در آن لحظه، از هروقت ديگر قرص و محكم تر بود. به عبارتى ديگر، مگره ضرب در دو بود. قطعه اى تراشيده در چوب بلوط كهنه يا از آن بهتر، در صخره سنگى سخت. آرنج هايش را روى دسته هاى صندلى گذاشت. با ديدنش آدم احساس مى كرد كه اگر از كوره در برود، قادر است با يكى از دست هاى گنده اش گلوى مرد را بچسبد و سرش را به ديوار بكوبد. شمرده پرسيد: «مارتيمر برگشته؟» لتونيايى، كه سوختن كاغذ را تماشا مى كرد، آهسته سرش را بالا آورد. «خبر ندارم...» مشت هايش گره شده بودند و اين نكته از چشم مگره پنهان نماند. چيز ديگرى هم توجهش را جلب كرد: چمدانى نزديك در اتاق خواب به چشم مى خورد، كه قبلاً در آپارتمان نديده بودش. ساك سفرى بدريختى بود كه حداكثر صد فرانك قيمت داشت و در آن محيط، وصله اى ناجور جلوه مى كرد. «توش چيه؟» هيچ جوابى نشنيد. اما حركت عصبى و بريده بريده خطوط چهره را ديد. بالاخره، مرد هم زبان باز كرد و پرسيد: «من را بازداشت مى كنيد؟» انگار يك جور احساس سبكبالى، توأم با دلهره، در لحنش موج مى زد.
ـ هنوز نه... مگره بلند شد، به طرف چمدان رفت و آن را با پا تا كنار آتش هل داد و بعد بازش كرد. يك دست كت و شلوار خاكسترى دوخته دوزى كاملاً نو، كه يادشان رفته بود برچسب قيمت را، با شماره سرى نقش شده كنارش، از رويش بكنند، داخلش بود. مگره گوشى تلفن را برداشت. ـ الو ... مارتيمر برگشته؟ ... نه؟ ... كسى هم با شماره ۱۷ كار نداشت؟ ... الو! ... بله... يك بسته از طرف يكى از پيراهن فروشيهاى بلوار هاى بزرگ؟ ... لازم نيست بفرستيدش بالا... گوشى را گذاشت و، با لحنى تند، سؤال كرد: «آنا گورسگين كجاست؟»
ـ خودتون دنبالش بگرديد...
ـ يعنى منظورتون اينه كه توى آپارتمان نيست... اما اينجا اومده... اين چمدون را آورده، همين طور هم يك نامه... لتونيايى، با حركتى شتابزده، خاكسترهاى كاغذ سوخته را پراكند، جورى كه فقط غبار از آن باقى ماند. كميسر درك مى كرد حالا وقت آن نبود كه كوچكترين حرف حساب نشده اى به زبان بياورد. گرچه سرنخ خوبى داشت، اما اگر يك قدم عوضى بر مى داشت، امتيازش را از دست مى داد. از روى عادت، بلند شد و به قدرى سريع خود را كنار آتش رساند كه پيئتر سراپايش لرزيد و خواست حالت دفاع به خود بگيرد، اما حركتش را ناتمام گذاشت و از اين واكنش نابجا سرخ شد. چون مگره فقط خيال داشت پشت به آتش بدهد. آهسته پيپ مى كشيد و دودش را كم كم و غليظ بيرون مى داد. از آن لحظه، سكوت به قدرى طولانى و انباشته از اشاره هاى تلويحى سنگينى مى كرد كه اعصاب را به درد مى آورد. لتونيايى بر زغال گداخته بود، هرچند سعى داشت حفظ ظاهر كند. در جواب پيپ مگره، سيگارى گيراند.
مأمور پليس طول و عرض اتاق نشيمن را مى پيمود. كم مانده بود ميزگرد سه پايه زير تلفن را، هنگام تكيه دادن به آن، بشكند. هم اتاقيش متوجه نشد كه او، بى آنكه گوشى را بردارد، زنگ را فشرد. نتيجه آنى بود تلفن به صدا در آمد. از دفتر تماس گرفته بودند:
ـ الو! شما زنگ زديد؟
ـ الو! ... بله! ... چه گفتيد؟...
ـ الو! اينجا دفتر هتله... و مگره خونسرد و بى خيال: «الو! ...بعله... مارتيمر؟ ... متشكرم! ... بعداً مى بينمش...»
ـ الو! ... الو!... همين كه گوشى را گذاشت، دوباره تلفن زنگ زد. صداى نگران مدير هتل را شنيد كه با سماجت مى خواست از قضيه سر در بياورد: «چه اتفاقى افتاده؟... ملتفت نمى شوم...» مگره زيرلبى غريد: «لعنت بر شيطون!...» به لتونيايى خيره شده بود، كه رنگ پريده تر به نظر مى رسيد و، لااقل براى يك ثانيه، خواست به سمت در بدود. كميسر به او گفت: «چيزى نيست! مارتيمر لوينگستون برگشته. بهشون سپرده بودم خبرم كنند...» قطره هاى عرق را برپيشانى مخاطبش ديد.
ـ راجع به چمدان و نامه اى كه همراهش بود حرف مى زديم... آناگورسگين...
ـ اصلاً صحبت آنا نبود..
ـ ببخشيد... خيال كردم... نامه را او نفرستاده؟
ـ گوش كنيد...
لتونيايى مى لرزيد. علنى بود. و كلافگى غير عاديش هيچ جاى ترديد نداشت. حركات عصبى، همه خطوط چهره، سراپاى وجودش را متلاطم كرده بودند. مگره، كه همچنان پشتش به آتش بود، تند و خفه گفت: «گوشم باشماست!» دستش را در جيب بغلش فرو برده بود، هفت تيرش را لمس مى كرد. فقط يك ثانيه لازم داشت تا هدف بگيرد. لبخند مى زد اما زيرلبخندش، توجه و تمركزش كه به اوج رسيده بود، احساس مى شد.
ـ خب، چى؟... گفتم كه گوشم با شماست...
ولى لتونيايى، در حالى كه بطرى آب را بر مى داشت، با دندانهاى فشرده برهم، به زحمت اين كلمات را ادا كرد: «جهنم! بذار هرچى مى خواد بشه!...» و ليوانش را پر كرد، آن را يك نفس سركشيد، با نگاه بى روح و بهت زده فدور يوروويچ، به مردى كه مقابلش بودخيره شد، در حاليكه...
ادامه دارد

|   صفحه اول   |   سياسى   |   داخلى   |   سلام ايران   |   ديگه چه خبر؟   |   اجتماعى   |   بين الملل   | 
|   گزارش   |   فرهنگ و انديشه   |   فرهنگ و هنر   |   گفت و گو   |   ويژه ۱   |   ويژه ۲   |   ويژه ۳   | 
|   ويژه ۴   |   ايران زمين   |   قيمت سكه و طلا   |   اقتصادى   |   حوادث   |   ورزشى   |   صفحه آخر   | 
|   اوقات شرعى   |   گردشگرى   |   افق   | 

|   شناسنامه   |   آرشيو   |