|
لتونيايى مرموز
نويسنده: ژرژ سيمنون ترجمه: كام قسمت پانزدهم
آنچه گذشت: به كميسر مگره اطلاع دادند پيئتر لتونيايى، گانگستر بين المللى، براى برخى اقدامات مشكوك راهى پاريس است. مگره به ايستگاه راه آهن رفت و از رسيدن او مطمئن شد. در يكى از واگن هاى قطارى كه پيئتر با آن سفر كرده بود جسد مردى را يافتند كه شباهت فوق العاده اى به او داشت. گانگستر لتونيايى، با نام اوسوالداو پنهايم، در هتل ماژستيك اقامت گزيد. كميسر ديد كه پيئتر آنجا با مارتيمر، ميلياردر آمريكايى و همسرش شام خورد. پس از شام، مارتيمر و لتونيايى هر دو مخفيانه هتل را ترك كردند. كميسر براى ملاقات با همسر مقتول، دريانوردى نروژى به نام سوان، به شهر فكان رفت. همسر سوان گفت شوهرش در سفر است. مگره، كه مشكوك شده بود، منزل آنها را زير نظر گرفت و ديد مردى ژنده پوش، كه خيلى شبيه پيئتر بود ولى جوان تر به نظر مى رسيد، از خانه سوان بيرون آمد. كميسر، غريبه را تا پاريس تعقيب كرد و فهميد روس است، فدوريوروويچ نام دارد و در مسافرخانه محقر روآدوسيسيل با زنى به اسم آناگورسگين زندگى مى كند. مگره، بازرس دوفور را مأمور كرد محل اقامت آن دو را زيرنظر داشته باشد. مارتيمر به هتل برگشت. همان شب، او و همسرش به تئاتر رفتند و مگره هم تعقيب شان كرد و ديد ميلياردر هنگام ميان پرده سوم از تئاتر خارج شد و مدتى بيرون ماند. در پايان نمايش، زن و شوهر به كافه شبانه رفتند و كميسر هم تعقيب شان را ادامه داد. نزديك صبح، هنگام ترك كافه، ناشناسى با گلوله مگره را زخمى كرد. كميسر به هتل ماژستيك برگشت و با جسد تورانس روبرو شد. مگره فهميد قاتلى حرفه اى به نام پپيتومورتو هم تورانس را به قتل رسانده و هم به او شليك كرده است. پپيتو همدستش، خوان، را هم به ضرب چاقو كشت تا هيچ ردى از خود باقى نگذارد. مدير هتل ماژستيك به كميسر خبر مى دهد اسوالد اوپنهايم (يا همان پيئتر لتونيايى) برگشته و به قدرى خونسرد و آرام است كه انگار هيچ اتفاقى نيفتاده باشد. آناگورسگين در كافه اى نزديك ماژستيك مى نشيند و هتل را زيرنظر مى گيرد، درحالى كه بازرس دوفور هم مراقب رفتارش است. پيئتر براى گردش بيرون مى رود و مگره هم آشكارا تعقيبش مى كند. كميسر متوجه مى شود لتونيايى دو شخصيت دارد و وقتى غذا مى خورد خصوصيات مرد روس ولگرد در او ظاهر مى گردد. هنگام ناهار، مگره تصميم مى گيرد سر ميز گانگستر بين المللى بنشيند. اينك ادامه ماجرا:
ـ الو!... هوم ... خودتونيد، مگه نه؟ كميسر، كه صداى بازرس دوفور را تشخيص داده بود، آه كشيد: «بعله، مگره هستم!» ـ هيس! ... در دوكلمه خلاصه، رئيس ... رفت دستشويى ... كيف روى ميز ... بررسى از نزديك... هفت تير داره. ـ هنوز اونجاست؟ ـ داره غذا مى خوره. قيافه دوفور، در كابين تلفن، با حالت دسيسه چينانه و حركات مرموز و مضطرب، حتماً خيلى تماشايى بود. مگره، بى آنكه چيزى بگويد، گوشى را گذاشت. جرأت نداشت جواب بدهد. رفتار اغراق آميز همكارش، كه معمولاً لبخند به لب هايش مى آورد، حالا منقلبش مى كرد، استفراغش مى گرفت. مدير هتل، به ناچار، رضايت داد روبروى لتونيايى، كه سر ميزش نشسته بود، براى كميسر بشقاب و كارد و چنگال بگذارند. پيئتر از سرپيشخدمت پرسيد: «كى قراره اينجا غذا بخوره؟» ـ اطلاعى ندارم؛ آقا. بهم دستور داده اند... و او پيگر موضوع نشد. يك خانواده پنج نفرى انگليسى، با هياهو و شور و نشاط، به سالن غذاخورى هجوم آوردند و از سردى بى روح آنجا كاستند. مگره كلاه و پالتوى كلفتش را در رختكن گذاشت، سالن غذاخورى را پيمود، پيش از آنكه بنشيند كمى مكث كرد و حتى، به نشانه سلام، سرى هم تكان داد. اما پيئتر انگار او را نمى ديد. چهار يا پنج پياله اى كه نوشيده بود به فراموشى سپرده شده بودند. حركاتش خشك، متين، دقيق و سنجيده به نظر مى رسيد. حتى يك لحظه هم، ذره اى اضطراب نشان نداد و عملى از او سر نزد كه بشود آن را به حساب كلافگى گذاشت يا تصور كرد عصبى است. با نگاهى گمشده در دوردست، آدم را ياد مهندسى مى انداخت كه حواسش به مسأله اى فنى باشد. سبك غذا مى خورد: املت سبزيجات و اسكالوپ با خامه تازه. در فاصله بين غذاها، جفت دست هايش را جلوى رويش برميز مى گذاشت و با شكيبايى منتظر مى ماند، بى آنكه به آنچه در اطرافش مى گذشت توجهى داشته باشد. سالن غذاخورى شلوغ مى شد. مگره يكهو گفت: «چسب سبيل تون شل شده...» اين حرف را نشنيده گرفت و اصلاً به روى خودش هم نياورد. فقط، چند لحظه بعد، با حالتى خيلى عادى دو انگشتش را بر لب هايش ماليد. همين طور بود، هرچند خيلى به چشم نمى آمد. مگره، كه آرامش و خويشتنداريش در اداره پليس زبانزد بود، به زحمت مى توانست خونسرديش را حفظ كند. و باقى بعدازظهر هم خيلى به او سخت گذشت و تجربه دشوارى را از سر گذراند. صد البته، انتظار نداشت لتونيايى، درحالى كه تمام مدت تعقيبش مى كرد و چهارچشمى مراقب رفتارش بود، دست از پا خطا كند. اما آيا، صبح آن روز، شروع شكست را مشاهده نكرده بود؟ و نمى توانست اميدوار باشد حضور دائمى اين شبح درشت هيكل، كه مثل ديوار، بين او و روشنايى فاصله مى انداخت، عاقبت مقاومتش را درهم بشكند و باعث سقوطش بشود؟ لتونيايى در سرسرا قهوه نوشيد، دستور داد پالتوى سبكى را برايش آوردند، در خيابان شانزه ليزه سرازير شد و كمى از دو بعدازظهر گذشته، قدم به يكى از سينماهاى محله گذاشت. ساعت شش بيرون آمد، بى آنكه حتى يك كلمه با كسى رد و بدل كرده باشد، يادداشتى نوشته باشد، يا حركت مشكوكى از او سرزده باشد. راحت بر صندلى لميده بود و با دقت و توجه زياد، ماجراهاى بى سروته فيلمى ابلهانه را دنبال كرد. بعداً، وقتى به طرف ميدان اپرا مى رفت، اگر سر برمى گرداند، متوجه مى شد مگره زياد بر اعصابش مسلط نيست. و چه بسا مى فهميد كميسر كم كم اعتماد به نفسش را مى بازد. براى درك شدت ترديد و سردرگمى مأمور پليس، همين بس كه بگوييم، در تاريكى سالن سينما، مقابل پرده اى كه بر آن تصاويرى مى جنبيدند كه سعى نمى كرد تشخيص شان بدهد، فكر بازداشت ناگهانى لتونيايى مدام به ذهنش هجوم آورده بود. اما خوب مى دانست اين اقدام چه عواقبى داشت! دريغ از يك مدرك مشخص و قاطع! در عوض، اعمال نفوذها فراوان بودند و از همه طرف قاضى را تحت فشار مى گذاشتند: دفتر دادستانى، حتى وزير امور خارجه و وزير دادگسترى! با شانه خميده راه مى رفت. زخم اذيتش مى كرد و بازوى راست كم تحرك تر مى شد. از طرف ديگر، پزشك با تأكيد به او سفارش كرده بود: ـ اگر درد شديد شد، فوراً بياييد پيش من! مبادا موضوع را سرسرى بگيريد چون اين علامت عفونت زخمه... خب، حالا تكليف چى بود؟ اصلاً فرصت داشت به اين قضيه فكر كند؟ صبح يكى از مشترى هاى متشخص ماژستيك گفته بود: «ترو خدا اين را نگاه كنيد!...» بعله همين طوره! «اين» يك مأمور پليس بود، كه سعى مى كرد نگذارد تبهكاران بزرگ به اعمال خلافشان ادامه دهند و با سرسختى مى كوشيد انتقام مرگ همكارش را بگيرد كه در همان هتل مجلل به قتل رسيده بود! «اين» مردى بود كه كت و شلوارش را به خياط هاى انگليسى سفارش نمى داد، وقت نداشت هر روز صبح پيش مانيكوريست برود و از سه روز پيش، نتوانسته بود به غذاهايى كه زنش برايش مى پخت لب بزند و همسر صبورش از اينكه نمى دانست او كجاست و چه برسرش مى آيد گله و شكايتى نمى كرد. «اين» كميسرى طراز اول بود كه ماهى دو هزار و دويست فرانك مواجب مى گرفت و وقتى پرونده اى بسته مى شد و قاتلين به زندان مى افتادند، بايد مى نشست و صورتحساب همه هزينه هايش را مى نوشت و قبض ها و رسيدها را با سنجاق ضميمه اش مى كرد، بعد نوبت به جروبحث با صندوقدار مى رسيد! مگره نه ماشين داشت، نه ميليون ها پول، نه همكاران متعدد. و اگر به خود اجازه مى داد يك يا دو مأمور را به كارى بگمارد، بعداً بايد ضرورت اين اقدام را توجيه مى كرد. پيئتر لتونيايى، در سه قدميش، با اسكناس پنجاه فرانكى پول آنچه را نوشيده بود مى پرداخت و باقيش را انعام مى داد. جنون بود يا قپى آمدن يا يك جور كلك بازى! سپس، وارد پيراهن فروشى مى شد و بى شك براى تفنن، نيم ساعت را صرف انتخاب دوازده تا كراوات و سه دست ربدوشامبر مى كرد، كارت ويزيتش را روى پيشخوان مى گذاشت و بيرون مى آمد، درحالى كه فروشنده آراسته با شتاب تا خيابان بدرقه اش مى كرد. قطعاً زخم در حال عفونت بود. گاهى، سوزشى خيلى شديد، مثل ضربات پى درپى چاقو، در تمام پشتش مى پيچيد و مگره درد را در سينه اش هم حس مى كرد، انگار معده و روده اش هم بهم ريخته باشند. خيابان لاپه، ميدان واندوم، محله سن اونوره! پيئتر لتونيايى گردش مى كرد... عاقبت هتل ماژستيك! مستخدم ها به استقبالش شتافتند و در گردان را برايش به حركت درآوردند. ـ رئيس... ـ باز هم تو؟ بازرس دوفور بود كه، مردد، با نگاهى مضطرب، از تاريكى بيرون آمد. ـ گوش تون با منه؟ ... زن خارجى غيبش زد... ـ چى دارى ميگى؟ ـ به جان عزيزتان، اصلاً كوتاهى نكردم! از «سلكت» آمد بيرون. بلافاصله، وارد ساختمون ۵۲ شد، كه خياط خونه است. يك ساعت صبر كردم و بعد سراغ دربان رفتم. كسى در سالن هاى طبقه اول نديده بودش. يك راست، از در پشتى، كه به خيابان برى راه دارد، خارج شده بود.... ـ مهم نيست! ـ حالا بايد چى كار كنم؟ ـ برو خونه ات، بگير راحت بخواب! دوفور به چشمان كميسر زل زد، بعد شتابزده سرش را به سمتى ديگر چرخاند. ـ به جان عزيزتان قسم... حسابى تعجب كرد، وقتى مگره با محبت دستى به پشتش كوبيد: «تو جوون لايقى هستى. اصلاً خودت را ناراحت نكن، رفيق!...» و وارد ماژستيك شد، شكلكى ناخوشايند را بر چهره دمغ مدير هتل ديد، لبخندى نثارش كرد. ـ لتونيايى كجاست؟ ـ همين الساعه رفت به آپارتمانش. مگره دكمه آسانسور را فشرد. «طبقه دوم...» پيپش را پر كرد و تازه متوجه شد، در اين چند ساعت، دود و دخانيات را كاملاً از ياد برده بود و لبخندى تلخ تر از قبلى بر لب هايش نشست. مقابل در آپارتمان ،۱۷ اصلاً ترديد به دل راه نداد. تقه اى زد. يك نفر با فرياد گفت وارد شو. همين كار را كرد و در را پشت سرش بست. در اتاق نشيمن، با وجود رادياتورها، آتشى هم با هيزم افروخته بودند كه بيشتر جنبه تزئينى داشت. لتونيايى به بخارى ديوارى تكيه داده بود و با پا، كاغذى گرگرفته را به سمت شعله ها مى سراند تا زودتر بسوزد. در همان نظر اول، مگره فهميد كه حريفش كمتر از قبل آرام و خونسرد است، اما آنقدر بر خود تسلط داشت كه خوشحاليش را آشكار نكند. با دست گنده اش، پشتى ظريف صندلى طلايى رنگى را چسبيد و آن را با خود يك متر دورتر از آتش برد. آنجا، پايه هاى شكننده اش را بر زمين گذاشت و ولنگ و بازرويش نشست. آيا علتش اين بود كه باز پيپش را گوشه لب داشت؟ ياشايدتمام وجودش پس از ساعت ها سستى و درماندگى، بهتر بگوييم شك و دودلى، كه تحمل كرده بود، حالا واكنش نشان مى داد؟ به هر صورت در آن لحظه، از هروقت ديگر قرص و محكم تر بود. به عبارتى ديگر، مگره ضرب در دو بود. قطعه اى تراشيده در چوب بلوط كهنه يا از آن بهتر، در صخره سنگى سخت. آرنج هايش را روى دسته هاى صندلى گذاشت. با ديدنش آدم احساس مى كرد كه اگر از كوره در برود، قادر است با يكى از دست هاى گنده اش گلوى مرد را بچسبد و سرش را به ديوار بكوبد. شمرده پرسيد: «مارتيمر برگشته؟» لتونيايى، كه سوختن كاغذ را تماشا مى كرد، آهسته سرش را بالا آورد. «خبر ندارم...» مشت هايش گره شده بودند و اين نكته از چشم مگره پنهان نماند. چيز ديگرى هم توجهش را جلب كرد: چمدانى نزديك در اتاق خواب به چشم مى خورد، كه قبلاً در آپارتمان نديده بودش. ساك سفرى بدريختى بود كه حداكثر صد فرانك قيمت داشت و در آن محيط، وصله اى ناجور جلوه مى كرد. «توش چيه؟» هيچ جوابى نشنيد. اما حركت عصبى و بريده بريده خطوط چهره را ديد. بالاخره، مرد هم زبان باز كرد و پرسيد: «من را بازداشت مى كنيد؟» انگار يك جور احساس سبكبالى، توأم با دلهره، در لحنش موج مى زد. ـ هنوز نه... مگره بلند شد، به طرف چمدان رفت و آن را با پا تا كنار آتش هل داد و بعد بازش كرد. يك دست كت و شلوار خاكسترى دوخته دوزى كاملاً نو، كه يادشان رفته بود برچسب قيمت را، با شماره سرى نقش شده كنارش، از رويش بكنند، داخلش بود. مگره گوشى تلفن را برداشت. ـ الو ... مارتيمر برگشته؟ ... نه؟ ... كسى هم با شماره ۱۷ كار نداشت؟ ... الو! ... بله... يك بسته از طرف يكى از پيراهن فروشيهاى بلوار هاى بزرگ؟ ... لازم نيست بفرستيدش بالا... گوشى را گذاشت و، با لحنى تند، سؤال كرد: «آنا گورسگين كجاست؟» ـ خودتون دنبالش بگرديد... ـ يعنى منظورتون اينه كه توى آپارتمان نيست... اما اينجا اومده... اين چمدون را آورده، همين طور هم يك نامه... لتونيايى، با حركتى شتابزده، خاكسترهاى كاغذ سوخته را پراكند، جورى كه فقط غبار از آن باقى ماند. كميسر درك مى كرد حالا وقت آن نبود كه كوچكترين حرف حساب نشده اى به زبان بياورد. گرچه سرنخ خوبى داشت، اما اگر يك قدم عوضى بر مى داشت، امتيازش را از دست مى داد. از روى عادت، بلند شد و به قدرى سريع خود را كنار آتش رساند كه پيئتر سراپايش لرزيد و خواست حالت دفاع به خود بگيرد، اما حركتش را ناتمام گذاشت و از اين واكنش نابجا سرخ شد. چون مگره فقط خيال داشت پشت به آتش بدهد. آهسته پيپ مى كشيد و دودش را كم كم و غليظ بيرون مى داد. از آن لحظه، سكوت به قدرى طولانى و انباشته از اشاره هاى تلويحى سنگينى مى كرد كه اعصاب را به درد مى آورد. لتونيايى بر زغال گداخته بود، هرچند سعى داشت حفظ ظاهر كند. در جواب پيپ مگره، سيگارى گيراند. مأمور پليس طول و عرض اتاق نشيمن را مى پيمود. كم مانده بود ميزگرد سه پايه زير تلفن را، هنگام تكيه دادن به آن، بشكند. هم اتاقيش متوجه نشد كه او، بى آنكه گوشى را بردارد، زنگ را فشرد. نتيجه آنى بود تلفن به صدا در آمد. از دفتر تماس گرفته بودند: ـ الو! شما زنگ زديد؟ ـ الو! ... بله! ... چه گفتيد؟... ـ الو! اينجا دفتر هتله... و مگره خونسرد و بى خيال: «الو! ...بعله... مارتيمر؟ ... متشكرم! ... بعداً مى بينمش...» ـ الو! ... الو!... همين كه گوشى را گذاشت، دوباره تلفن زنگ زد. صداى نگران مدير هتل را شنيد كه با سماجت مى خواست از قضيه سر در بياورد: «چه اتفاقى افتاده؟... ملتفت نمى شوم...» مگره زيرلبى غريد: «لعنت بر شيطون!...» به لتونيايى خيره شده بود، كه رنگ پريده تر به نظر مى رسيد و، لااقل براى يك ثانيه، خواست به سمت در بدود. كميسر به او گفت: «چيزى نيست! مارتيمر لوينگستون برگشته. بهشون سپرده بودم خبرم كنند...» قطره هاى عرق را برپيشانى مخاطبش ديد. ـ راجع به چمدان و نامه اى كه همراهش بود حرف مى زديم... آناگورسگين... ـ اصلاً صحبت آنا نبود.. ـ ببخشيد... خيال كردم... نامه را او نفرستاده؟ ـ گوش كنيد... لتونيايى مى لرزيد. علنى بود. و كلافگى غير عاديش هيچ جاى ترديد نداشت. حركات عصبى، همه خطوط چهره، سراپاى وجودش را متلاطم كرده بودند. مگره، كه همچنان پشتش به آتش بود، تند و خفه گفت: «گوشم باشماست!» دستش را در جيب بغلش فرو برده بود، هفت تيرش را لمس مى كرد. فقط يك ثانيه لازم داشت تا هدف بگيرد. لبخند مى زد اما زيرلبخندش، توجه و تمركزش كه به اوج رسيده بود، احساس مى شد. ـ خب، چى؟... گفتم كه گوشم با شماست... ولى لتونيايى، در حالى كه بطرى آب را بر مى داشت، با دندانهاى فشرده برهم، به زحمت اين كلمات را ادا كرد: «جهنم! بذار هرچى مى خواد بشه!...» و ليوانش را پر كرد، آن را يك نفس سركشيد، با نگاه بى روح و بهت زده فدور يوروويچ، به مردى كه مقابلش بودخيره شد، در حاليكه... ادامه دارد
|