چهارشنبه ۲۴ تير ۱۳۸۳ - ۲۵ جمادى الاول ۱۴۲۵
Wed, Jul 14, 2004
فرهنگ و هنر
سال دهم - شماره ۲۸۵۲
sLogo.gif

PDF Edition
صفحه اول
سياسى
داخلى
سلام ايران
ديگه چه خبر؟
اجتماعى
بين الملل
گزارش
فرهنگ و انديشه
فرهنگ و هنر
گفت و گو
ويژه ۱
ويژه ۲
ويژه ۳
ويژه ۴
ايران زمين
قيمت سكه و طلا
اقتصادى
حوادث
ورزشى
صفحه آخر
اوقات شرعى
گردشگرى
افق
آرشيو
تراژدى سرد و فرآيند استيصال در آثاريون فوسه (۱)
173301.jpg
اميد سهرابى
مقدمه
ارتباط ايران طى سال هاى اخير با آثار مكتوب نمايشنامه نويسى در جهان گسسته بوده است. دلايل آن نيز بى شمار و از حوصله اين نوشتار كوتاه خارج است. اما سال گذشته به همت محمدحامد مجموعه آثار «يون فوسه» نمايشنامه نويس نروژى به فارسى ترجمه شد و توسط نشر نيلا به چاپ رسيد و اكثر آنها در برنامه عصرى با نمايش، نمايشنامه خوانى شد. يون فوسه به كشورى تعلق دارد كه هنريك ايبنس از آن برخاسته. نمايشنامه هاى فوسه در اكثر نقاط جهان اجراى عمومى داشته و با اقبال روبرو شده است.
گروه فرهنگ و هنر

يون فوسه از زبان يون فوسه:
«يون فوسه؟ يون فوسه كيه؟ يون فوسه از خيلى جهات سه بعديه: آدم عادى، شهروند معمولى و يك نويسنده. آدمى عادى مثل بقيه آدم ها و با يك زندگى كم و بيش خوش.
نويسندگى چيزى ست كه متعلق به خودش است. شايد بيشتر برايش يك فعاليت اجتماعى ست تا يك مدرك شناسايى؛ و احتمالاً با يك آدم عادى بودن يا يون فوسه بودن همزمان جور درنمى ياد. اما اون وقت پس من كى ام؟ كى قراره يون فوسه باشه.»
يون فوسه، شاعر، داستان نويس و نمايشنامه نويس به سال ۱۹۵۹ م در شهر Havgesund نروژ به دنيا آمد. در Strandebarm پرورش يافت و در بيست سال گذشته در شهر Bergen اقامت داشته است. فوسه كه تا دهه ۱۹۸۰ به سرودن شعر و داستان نويسى مشغول بود و در دهه ۱۹۹۰ به يكباره بيشتر وقتش را صرف نوشتن نمايشنامه كرد. آثار دراماتيكى كه فوسه در اين دوران خلق كرد نام او را سر زبان ها انداخت و آثارش ابتدا در نروژ و سپس سراسر اروپا اجرا شد. آوازه و محبوبيت فوسه باعث شد تا برخى او را با نمايشنامه نويس مطرح انگليسى، هارولد پينتر مقايسه كنند. لوئيس مونيزر، نويسنده و منتقد پس از خواندن نمايشنامه «كسى مى آيد» چنين عنوان كرد كه «بعد از خواندن چند صفحه از نمايشنامه درگيرش شده بودم. صدايى از يك نمايشنامه نويس خاص به گوشم مى رسيد. اين صدا كم كم برايم وضوح يافت. اگر حافظه ام مرا گول نزند، همين تجربه را چهل سال پيش وقتى اثرى از يك نويسنده ناآشناى آن زمان به نام هارولد پنيتر مى خواندم، داشتم.»
اين مقايسه ها گرچه مى توانست اميدواركننده باشد، اما كاملاً منطبق بر بيان دنياى يون فوسه نبود. آثار فوسه تيره، سرد و غمناك است. جهانى كه فوسه خلق مى كند، دنياى عجز و درماندگى انسان هاست. دنيايى كه در آن آدم ها، چيزى براى از دست دادن و به دست آوردن ندارند.
با خواندن هر نمايشنامه از فوسه اين موضوع بيشتر عيان مى شود كه تا چه حد مى توان خود را براى تأويل و تفسير متن آماده كرد؟ و آيا اين آثار قابل تفسيرند؟ و اين همان تأثيرى ست كه فوسه مى گذارد. نمايشنامه هاى او غالباً از داستان و پيرنگ محكمى برخوردار نيست. شخصيت هاى او فاقد گذشته و آينده روشنى هستند. آنها از تبيين موقعيت خود به شدت عاجزند، به گونه اى كه در هر تلاشى براى نزديك شدن به يكديگر ناموفق مى مانند. چيزهاى زيادى نمى دانند ولى همان مقدارى كه مى دانند نيز در بين مكث ها و سكوت ها محو مى شود. در فواصل بين تابلوها معمولاً اتفاقى رخ داده كه ما هرگز از آن خبردار نشده ايم و حقيقت هميشه در جايى پنهان شده است. شايد بشود اذعان داشت كه شخصيت ها گويى همه با هم تبانى كرده اند كه ما به كشف حقيقت نايل نشويم.
شخصيت هاى آثار فوسه پيش برنده داستان نيستند بلكه خود محصول فرآيند استيصال اند. دامنه واژگانشان محدود است و اگر اشياى پيرامون به كمك شان نيايد گاهى حتى حرفى براى گفتن نمى يابند؛ و اگر هم حرفى داشته باشند كه بزنند به قدرى آن را سخت به ياد مى آورند كه مدام مجبور به تكرار آن هستند. با آنكه از وضع موجود خشنود نيستند اما از تغيير آن نيز ناتوان اند. شايد تلاشى هم براى تغيير آن انجام نمى دهند. آنها تنها اين را مى دانند كه وضع موجود راضى شان نمى كند. در نمايشنامه «اسم» وقتى پسر و دختر به شهرى كه دختر در آنجا بزرگ شده و نزد خانواده دختر مى آيند پسر از دختر مى پرسد: «خب، پس تو اينجا بزرگ شدى» و دختر بلافاصله پاسخ مى دهد: «آره، ولى دوس ندارم اينجا بمونم. مى دونى چيه؟ اينجا اذيت مى شم.»۲
درپس اين گفت وگوى به ظاهر ساده، فوسه به ما يادآورى مى كند كه آدم هايش نه تنها از آنچه در «حال» برآنها مى رود ناخشنودند، بلكه هرچيزى كه آنها را به گذشته برگرداند نيز برايشان در حكم كابوس است. آنها به هيچ وجه حاضر نيستند به گذشته و دورانى كه در آن بوده اند برگردند چرا كه در آنجا نيز نقاط روشنى يافت نمى شود.
علاوه بر اين شخصيت پردازى درونى، كاركرد زبانى نيز به شكل كاملاً متمايز خود را نشان مى دهد. گويى گفت وگوها مقدمه اى ست براين نكته كه به ما بگويد شخصيت تنها زمانى قادر به صحبت است كه بداند درباره واضحات سخن مى راند. مگر پسر نمى داند كه دختر اينجا بزرگ شده است؟ اين را بارها دختر به او گفته است. اما همين آدم ها كه از تكرار واضحات راضى به نظر مى رسند به محض آنكه احساس كنند سؤالى كه از آنها مى شود درباره چيزى ست كه لازم است درباره آن چيزى «بدانند» خود را در خطر مى بينند و هرگز قادر به پاسخ گويى نيستند.
دختر: «دوس دارى چيكاره بشى؟»
پسر: «هيچ چى».۳
اين ناسازگارى با خود و محيط پيرامونى، بازتاب آن است كه آنها آينده اى براى خود متصور نيستند. هرچند كه ممكن است بدانند كه آينده اى ولو اندك، قابل تصور باشد اما در ترسيم آن همواره ناموق اند:
دختر: «نمى دونم چيكار كنم. يعنى نمى تونم تصميم بگيرم كدوم مدرسه بروم»
پسر: «هركدوم دوس دارى»
دختر: «آخه نمى دونم چى دوس دارم»
پسر: «به هر حال لابد يه چيزى يه جايى هست» ۴
در «فرآيند استيصال» يا «تراژدى سرد» فوسه، از كاركردهاى متافيزيكى خبرى نيست. آدم هاى نمايش در پى يك موقعيت واقعى، لحظه اى واقعى را پيش چشم تماشاگر مى گذارد. آنها تمام تلاش خود را مى كنند، احساسات خود را انتقال دهند، اما در بيان و نحوه آن الكن باقى مى مانند. شخصيت هاى آثار فوسه، همانند تمام پيشگامان عرصه نو داستان و نمايشنامه نويسى معاصر، كارزيادى براى انجام دادن ندارند. از يك سمت وارد مى شوند و از سمت ديگرى خارج مى شوند، مى ايستند، مى نشينند و حرف  مى زنند و بارها و بارها خود را تكرار مى كنند يا به عبارتى خود را در وضعيت تكرار قرار مى دهند. انگار كه اينها تنها كارهايى است كه ازشان برمى آيد كه اين نيز تجلى همان دنياى معاصر است و جالب آنكه هنگامى كه در صحنه تنها مى شوند به سمت پنجره مى روند. اما مگر چه چيز را مى بينند؟ بيرون مگر چه خبر است؟ آنجا كه فقط تاريكى و سياهى است.
موقعيتهاى نمايشى، همين طور فضاسازى آثار فوسه، به گونه اى است كه مدام در جهت سترون شدن روابط انسانى پيش مى رود. به گونه اى كه روابط انسانى به فروپاشى نزديك مى شوند تا جايى كه تنها «فرد» باقى مى ماند كه او نيز در وضعيت از خودبيگانگى قرار مى گيرد. در اين مسير كه استعاره اى از «وضعيت بشرى» است، زبان نيز همپاى روابط انسانى روبه نابودى مى گرايد. نقش زبان در اين آثار در جهت برقرارى رابطه نيست، بلكه شايد در جهت برقرار نكردن رابطه نيز (همانند آثار هارولد پينتر) نباشد، بلكه آوايى است از بطن يك «هيچ» كه تنها ادا مى شود. نمايشنامه هاى فوسه بيشتر شبيه قطعه اى موسيقى مى ماند كه شخصيت هاى آن تنها حكم سازى را دارند كه مدام در حال نواختن موتيف هاى تكرار شونده اى هستند.
در غالب آثار فوسه همانند «فرزند»، «زيبا»، «رؤياى پاييز» و «اسم» داستان نمايش همواره در لابه لاى كاركرد زبان كه برگرفته از نوعى شعر است گم مى شود و انتظارى كه ابتدا آن را پى مى افكند، هيچگاه برآورده نمى شودو كشف حقيقت همواره عقيم مى ماند. ما نه تنها نمى توانيم آنچه را مى پنداريم يكسره باور كنيم، بلكه اثر نيز تلاشى براى باورپذيرى شان نمى دهد. در واقع شخصيت ها هيچ چيزى به ما «نمى گويند» بلكه تنها خود را به ما «نشان» مى دهند و ما تنها شاهدان عينى ماجرا هستيم، بدون آنكه خودنقشى در بازگشايى عينيت آنها عهده دار باشيم. در نمايش «بچه»، فقط مى توانيم شاهد آن باشيم كه كيسه آب پاره شده است و مادر، بچه را مرده به دنيا خواهدآورد، اما اينكه آن را چه كسى پاره كرده است (يا چطور پاره شده است) تنها حدس هايى است كه مى زنيم و چه بهتر است اين حدس ها را پيش خودمان نگه داريم، همانطور كه اثر اين كار را مى كند. يا در نمايشنامه «فرزند» ما هرگز نمى توانيم از آنچه برپسرجوان گذشته است باخبرشويم. اينكه بخواهيم تحليلى زيرمتنى از اثر را وارد آن كنيم يكسره خطا خواهدبود.
شايد بتوان گفت در كمتر نمايشنامه نويسانى ميل به پنهان كردن تا بدين حد وجود داشته باشد. از اين رو نمايشنامه هاى فوسه در قالب و فرم خود، بيشتر به سمت داستان كوتاه نويسى معاصر مى گرايد. قالبى كه در اوج و كمال خود به شعر مى رسد. روانشناسى اجتماعى فرومى ريزد و شخصيت ها، عريان و بدون پشتوانه بيرون متنى رخ مى نمايد.حتى در نمايشنامه «ديدار» كه از جهاتى شبيه، باغ وحش شيشه اى تنسى ويليامز، نويسنده شهير آمريكايى است، در تابلوى سوم به بعد تمام پيش فرض هايى كه ما از چنين نمايشهايى سراغ داريم، فرو مى ريزد و فوسه بارديگر ما را غافل گير مى كند.
با خواندن هر نمايشنامه از فوسه گويى به نمايشگاه نقاشى پاگذاشته ايم كه از سبك و جزييات آن كاملاً باخبريم. اما همين كه به تابلو نزديك مى شويم گويى براى اولين بار است كه چنين تابلوهايى مى بينيم.
اسپن استولند (Espen Stveland) در سال ۱۹۹۹ و در مجله vagant در يادداشتى برآثار فوسه او را به نسلى از نويسندگان دهه ۱۹۸۰ نسبت مى دهد كه در برابر شيوه رئاليسم اجتماعى كه در ۱۹۷۰ در نروژ رواج داشت معرفى مى كند. مى نويسد «فوسه، برخلاف ديگر نويسندگان اين نسل حكم كلى نداد يا اثرش را به منابع زيرمتنى يا تأثيرات بيرونى ارجاع نداد. روابط زيرمتن نمايشنامه در آثار فوسه به هيچ وجه قابل گفتن نيست. كاركردن فوسه با صدا و آوا و روشى كه شخصيت در آثار او به حرف مى آيد فوق العاده است. فوسه! با قالب شكنى اى كه در دهه ۹۰ انجام داد، نزد رسانه ها بسيار محبوب شد و كارهايش در سراسر اروپا اجرا شد. از يك نويسنده مشهور در دهه ۱۹۸۰ تا يك نمايشنامه نويس دست نيافتنى در ميانه دهه ،۱۹۹۰ يون فوسه، چهره كاملاً متفاوتى پيداكرده است.»
پى نوشت:
(۱) اين مطلب، بخشى از يادداشت  مفصلى است كه برآثار فوسه نوشته شده است كه ما در اينجا قسمتى از آن را مى خوانيم. لازم به يادآورى است كه در نوشتن يادداشت مذكور از يارى دوست عزيزم، اشكان خطيبى بهره برده ام كه سپاسگزارش هستم.
( ۲) و( ۳) و (۴) نمايشنامه اسم‎/ يون فوسه‎/ ترجمه محمدحامد‎/نشر نيلا‎/ چاپ يكم ۱۳۸۳
* نمايشنامه نويس و منتقد

|   صفحه اول   |   سياسى   |   داخلى   |   سلام ايران   |   ديگه چه خبر؟   |   اجتماعى   |   بين الملل   | 
|   گزارش   |   فرهنگ و انديشه   |   فرهنگ و هنر   |   گفت و گو   |   ويژه ۱   |   ويژه ۲   |   ويژه ۳   | 
|   ويژه ۴   |   ايران زمين   |   قيمت سكه و طلا   |   اقتصادى   |   حوادث   |   ورزشى   |   صفحه آخر   | 
|   اوقات شرعى   |   گردشگرى   |   افق   | 

|   شناسنامه   |   آرشيو   |